چپتر 290: ۶۵. ملاقات با پادشاه پریان (۳)
0«راستش رو بخوای، همه تنهان. منم حس میکنم همیشه تنهام، برای همین دلم میخواد با بقیه باشم. به خاطر همینه کهبعد میخوام با تو باشم... چیزی که این وسط قرار داره، یه فاصله چند ده میلیون سال نوریه. اگه بخوای با سرعت نورمیرسه سفر کنی، معمولاً خود تمدن تو این فاصله از بین میره. پس چیزی که بهش نیاز داریم، یه جور حذفکننده مرزهای فضاست.»
«دیگه نمیفهمی چی میگم، نه؟»
«اگه بخوام سادهاش کنم،باید میشه همون وارپ. یهدرسته وارپ با برد فوقالعاده زیاد.»
زیک گفت:بخوایم «آها، ایندنیای یکی رو میفهمم.»
«چرا خطرناکه؟گفت نزار به خاطرمیفهمم بابل افتاده زندان.»
«ها؟ نه بابا. اصلاً اینطور نیست. بابل آخرین تکنولوژیه که بشریت قراره بهش برسه.ابزار چیزی که بعد از اون قرار داره، دوران پسا-بشریته. در واقع تکامل نهایی گونههاست. رقابتباری گونهها که تو منظومه شمسی طی میلیاردها سال شکل گرفت، از طریق بابل کامل شد.»
«خیلی عمیق و فلسفی به نظر میرسه... ولی اونابزار نزار خیلی با یه محصول کامل و بینقص فاصله داره،بتونه مگه نه؟ یعنی به خاطر همین بود که شکست خورد؟»
دئوس جرعهای از نوشیدنیاش خورد وباید گفت: «متأسفانه، اونا نتونستن خدایی روبابله که فراموش کرده بودن، به یاد بیارن.»
«همهچیز داره هی فلسفی میشه، ولی اگه بخوایم سادهاشبابل کنیم، یه دنیای دیگه وجود داره و بشریت بایدبشریت به سمتش حرکت کنه، درسته؟ اون ابزار همون بابله.»
«همونطور که میگن، بابل فقط یه ابزاره.دنیای تا زمانی که بشریت اونقدر بالغ نشهابزار که بتونه به اونجا برسه، بازم شکست میخوریم.»
«مثل هموندنیای دو باریباید که نابود شد؟»
«دقیقاً.»
«پس بشریتِ الان چی؟ به نظر نمیاد چیز خاصی در مورد من وجود داشته باشه، نه؟ نه تکنولوژی عصر طلایی رو داریم،اون نه جادوی عصر نقرهای رو. حتی قبل از اینکه به بلوغ برسه، هر صد سال یه بار یه جنگ بزرگ راه میندازهولی و تمدن رو ریست میکنه. اگه حرفت درست باشه، این یه تناقض نیست؟ چرا خدا از مرحله رشد رفت تو فاز نگهداری...»
دئوس که داشت حرفهمهچیز میزد، یکهو جا خوردوجود و دهانش را بست.
زیک انگار که بخواهد جواب حرفهایحرکت او را بدهد، گفت: «فقط یه خدافقط وجود نداره. انگار یه چیزی تغییر کرده...»
زیک هم درکنیم حین حرف زدن، دستشسمتش را روی دهانش گذاشت.
فساد مثل یک دزد بیسروصدا ازچرا راه میرسد. یولگئوم لبهایش را بهبابا لیوان چسباند و بعد جدا کرد.
«این همون فساده. اونا تعجب میکنن که چرا خدا تغییر کرده.حرکت عهد جدید، عصر ایمانه. همون لحظهای که ایمانت رو از دستبالغ بدی، دلیلت برای زندگی تو این دنیا رو هم از دست میدی.»
برای لحظهای سکوت برقرار شد.
و دئوس باکنیم یک کلمه، به اینسمتش بحث پیچیده خاتمه داد.
«گشنمه. فقطگفت یه چیزییکی بپزید بخوریم.»
زیک گفت: «چشم،بیارن فقط میتونم کلی گوشتدنیای بریزم توش، مگه نه؟»
«ارباب خوب،دنیای زیردستای خوبیباید هم داره.»
اینکه تعدادبخوایم فرشتههای سقوطکرده بیشتروجود میشد یا نه.
اینکه نزارگفت بابل را تعمیرمیفهمم میکرد یا نه.
دئوس حتی یکبیارن کلمه هم در مورددنیای این مسائل حرف نزد.
در همین حین،وجود دروازههای وارپ یکی پسکنه از دیگری ساخته میشدند.
تنها کاری که دئوس تا الان انجامسمتش داده بود، چرخیدن دور زمین و انتخاب زمینهاییفقط بود که بتواند در آنها دروازه وارپ بسازد.
یولگئوم در حالی که دستهایشمیفهمم را به سینه زده بود،افتاده پرسید: «همهاش زمینهای توئه، درسته؟»
دئوس سر تکان داد.
«آره. حالادنیای وضعیت روباید درک میکنی؟»
«اینجا دیگه کجاست؟ خوراکِ کشاورزیه.»
«دشتهای بیانتها و رودخونههای عظیم. خود این دشت یه منطقه رسوبی دوشاخهست که توسط یه رودخونه به وجود اومده. اونقدرهابرسه هم گرم نیست که فقط علف هرز توش رشد کنه. از اون طرف، خیلی هم سرد نیست. راحت میتونی سالی دوفلسفی بار محصول برداشت کنی و این زمین زراعی که اینجا میبینی، میتونه شکم نصف قاره خوزه رو سیر کنه، مگه نه؟»
«فکر کنم همینطور باشه.»
«پس، زمین منه.»
«شاید از نظر قانونیدنیای خیلی هم بیراه نباشه. چونکنه زمینیه که صاحب اصلی نداره.»
«معلومه. تنها چیزی که میتونه باهامچرا مخالفت کنه، خودِ دولته، و هیچ کشوریاصلاً تو قاره خوزه قویتر از من نیست.»
«چون نظم بینالمللی دقیقاًهمهچیز مثل قانون جنگله؛ هروجود کی زورش بیشتر باشه.»
«پس حله.»
«خب، برنامه داریکنیم این زمین روباید به کجا وصل کنی؟»
«ایدوس.»
«دنیای شیاطین؟»
«آره. باید سعی کنی اونجا یکمحرکت چونه بزنی. مگه اونا هم نبایدمیگن یه جوری شکمشون رو سیر کنن؟»
«همونطور که انتظارکنیم میرفت، بالاخره پادشاهباید شیاطین سابقی دیگه.»
«منظورت اینهگفت که دارمیکی طرفداری میکنم؟»
«نظرت چیه یکم گوش بدی؟ این دردنیای مورد شیاطینه. نکنه تو هم بالاخره چشمات روبابله به روی هماهنگی و نظم متعادل باز کردی؟»
«چرا اینطوری میکنی؟ این همون کلمهایحرکت نیست که بیشتر از همه ازش متنفری؟فقط من که عاشق تعصب و هرجومرج ناعادلانهام.»
«پس به خاطر دخترته؟»
«اونم هست. البته برای اینکه روی زیردستای قدیمیم هم پا بذارم. وقتیبابا کلی پول به جیب میزنی، اول از همه برمیگردی به زادگاهت، مگهپسا نه؟ چون باید جواب اون محلیهایی که باهات بدرفتاری کردن رو بدی.»
«لطفاً این تعصباتبیارن تحریفشدهات رو بهکنیم همه تعمیم نده.»
«گذشته از این، میخوام بهشون بفهمونم. میخوام بهدرسته اون احمقهایی که وسواس دنیای شیاطین رو دارناونقدر نشون بدم که یه دنیای جدید هم وجود داره.»
«مثل خودتبخوایم که دنیای شیاطینوجود رو ترک کردی؟»
«بچهای که فقط چون خوشش میادچرا تا سن بلوغ به سینه مادرشبابا آویزون میمونه که شیر بخوره. چندشآور نیست؟»
«درسته. خوزهیاد و هیله مثلبخوایم گهواره بشریت میمونن.»
«فکر نمیکنم دوبارهوجود از نو شروعحرکت کردن ایده بدی باشه.»
«دوباره شروع کردن؟»
«بشریت رو میگم.»
«اگه دوباره شکستبیارن بخوری چی؟ اینکنیم میشه سومین نابودی.»
«خب بازم میتونیوجود انجامش بدی. مگهحرکت محدودیت عمر داری؟»
«من؟ حدود بیست سالگی؟ تووجود گلِ سنم تو یه جنگل پرابزار از گلهای فراموشمنکن به خواب رفتم.»
«هیچ محدودیتی وجود نداره. همه فرشتهها همینطورن. حالا اگه چند بارم شکست بخوری چی میشه؟ فکرآخرین کنم یکم حرص دربیار باشه. وقتی گلهایی که با کلی زحمت بزرگ کردم هی پژمرده میشن،منظومه یه زنی تو همسایگی هست که همیشه ادای نگرانها رو درمیاره ولی تو دلش بهم میخنده.»
«مثالهای دقیق و مشخصت چیه؟»
«چیزایی که از زیکباید شنیدم. اگه بشریت نابود بشه،ابزار فقط مایه آبروریزی میشه، نه؟»
«حتی اگه یه لیوان آب هم بخوری، همونقدر آدم میمیرن. اگه یکی دو تا جون حیف وزمانی میل بشن، میتونی خیلی راحت به عنوان فرشته و خدا بکشیشون، مثل انسانها زندگی کنی و بمیری.مورد چون زندگیهای آروم و بیدردسری هم وجود دارن که توشون حتی مرگ یه نفر رو هم نمیبینی.»
«اگه خداگفت جلوش رویکی بگیره چی؟»
«بذار سعی کنه جلوش رو بگیره.کنیم اگه گیر افتادم و نتونستم کاریکنه کنم، پس حتماً حق با من نبوده.»
«واقعاً اینطوری فکر میکنی؟»
«اگه بتونی قانعم کنیدنیای چی؟ تو تو موقعیتی هستیکنه که میتونی جلوش رو بگیری.»
«ولی خب، اینم حرفیه.»
«بههرحال، فعلاً فقطبیارن باید حواسم بهکنیم چیزی باشه که جلومه.»
گله عظیمی ازوجود بوفالوها در آنحرکت سوی دشت دیده میشدند.
آنها هیولاهایی از جنس درمنهوجود بودند که دو برابر یکدرسته گاو نر حسابی هیکل داشتند.
«پس اول از همه،یکی چک کن ببین با سمبابل درمنه مسموم میشی یا نه.»
«باشه.»
«اگه مشکلی نیست، باید همین اطراف بچره. آخه چطور جرئتبابله میکنید یه همچین زمین پربرکتی رو ول کنید و اون روبازم تو یه جای کوچیک مثل خوزه حبس کنید؟ فرشتهها هم بدسلیقهان.»
«شرمنده. سلیقهشون افتضاحه.»
دشتی که دئوس دروازه وارپمیفهمم جدید رو توش باز کرد،افتاده «هلال ماه سبز» نام داشت.
شکل زمینی که بین رودخونهبخوایم و دریاچه بزرگ کشیده شده بود،حرکت دقیقاً شبیه یه هلال ماه بود.
بعد از اینکه اطرافباید پاکسازی شد، دئوس افرادشدرسته رو به اونجا برد.
لاخه در حالی که پاهاشوجود رو تو دریاچه فرو بردهدرسته بود، خیلی خوشحال به نظر میرسید.
«واقعاً زمین قشنگیه.»
«اینطور فکر میکنی؟»
«آره. واقعاً.»
«برای گیاهان باید خیلی عالی باشه کهسمتش اینطوری باشن. تو فکرم که اینجا رومیگن به زمین کشاورزی تبدیل کنم. لطفاً ردیفش کن.»
«چشم.»
اگه کار رو به لاخه میسپردی، تو چند روز،باید دهها کیلومتر زمین تو هر جهتی به خاکی حاصلخیزفقط و بدون حتی یه دونه علف هرز تبدیل میشد.
بعد دئوسدنیای سیگنی روباید صدا زد.
«موجسواری رو خوب یاد گرفتی؟»
«آره. پلنگگفت سرخ خیلی خوبمیفهمم بهم آموزش میده.»
پلنگ سرخیاد کسی نبودهمهچیز جز کامائل.
حتی الان هم، اونباید اغلب به استراحتگاه میومددرسته و با بقیه وقت میگذروند.
در واقع، اگه بهش فکروجود میکردی، بابل کلید همون آرتیفکت باستانیایابزار بود که اون ازش محافظت میکرد.
حالا که اون رو ازمیفهمم دست داده بود، انباری که توشزندان بود انگار کاملاً خالی شده بود.
با اینکه میگفتن فرشتههمهچیز نابودی خطرناکه، بشریت هنوزوجود تکنولوژی فعال کردنش رو نداشت.
چون فقط یه ستون آهنیسمتش بود، اگه بهطور ویژه هم ازشهمونطور محافظت نمیشد، مشکل بزرگی پیش نمیاومد.
میشد گفت که اون فقط از رویسمتش ناامیدی داره ول میگرده و منتظره تامیگن به خاطر شکست تو مأموریتش توبیخ بشه.
بقیه هویتش روآها نمیدونستن، اما سیگنیچرا از قبل فهمیده بود.
به لطف اینکه یه قدیسه باکنیم سطح خون خالص بالا بود، میتونستکنه ظاهر واقعی و فرشتهگونهاش رو حس کنه.
«به نظردنیای میاد دارهباید بهت خوش میگذره.»
«در حدی که گاهیدنیای با خودم فکر میکنم اصلاًکنه درسته اینقدر راحت زندگی کنم؟»
«چرا که نه؟ احمقانهست که به خاطر آینده،نزار از لذتی که همین الان جلوته چشمپوشی کنی.آخرین هیچ تضمینی نیست که اصلاً آیندهای در کار باشه.»
«آره، براییاد همین دارم نهایتبخوایم لذت رو میبرم.»
«خب، دیگهدنیای به اندازهباید کافی خوش گذروندی؟»
«آره!»
«پس وقت کاره.»
«کار؟»
«باید یکیدنیای از پادشاهانباید رو راضی کنم.»
«پادشاه... منظورت پادشاه کدوم کشوره؟وجود فکر نکنم بتونم از پسدرسته یه همچین مأموریت بزرگی بربیام.»
«تو بهتر از هریکی کس دیگهای میتونی انجامشنزار بدی. چون پادشاهی انسانها نیست.»
«آه!»
تازه اون موقعوجود بود که سیگنیحرکت منظور دئوس رو فهمید.
«میخوایم بریم دیدن میگو؟»
رنگ صورتش باز شد.
دئوس بایاد دیدن قیافهاشهمهچیز زد زیر خنده.
«اینقدر خوشحالی؟ چندوجود ماه بیشتر ازحرکت آخرین دیدارمون نگذشتهها.»
«من دلم میخواد هر روزوجود ببینمش. دلم میخواد هر ساعت، هرابزار دقیقه و هر ثانیه پیشش باشم.»
«خب هرگفت وقت خواستییکی برو دیدنش.»
«بازم... زشته.یاد میگو الانهمهچیز پادشاه یه کشوره.»
«راستش، واسه وجههاش هم خوبسمتش نیست که مادرش هی توبابله محل کار بهش سر بزنه.»
«دقیقاً.»
«به هر حال، تو فکرم این بار زکه رو هم با خودم ببرم.اصلاً دفعه قبل نتونستم ببینمش چون تو یه کوچه پسکوچه گم شدم. نه، منواقع نبودم که تو خیابون گم شدم. کل قاره خوزه زیر و رو شده بود.»
دئوس، زکه و سیگنی رو برداشتکنیم و وارد دروازه وارپی شد کهکنه نزدیک ایدوس، پایتخت دنیای شیاطین بود.
مسیرهای ارتباطی یکی پس از دیگریحرکت ایجاد شده بودن و حداقل دیگه هیچفقط دردسری برای جابهجایی روی زمین وجود نداشت.
پرش صدها کیلومتریکنیم تو یک چشمباید به هم زدن.
یولگئوم میگفت اینآها سیستم بر اساس منطقهخطرناکه زمانی یکسان یکپارچه شده.
با اینکه درک همچین مفهوم پیچیدهای سخت بود، اما کاملاًسمتش مشخص بود که انقلابی که انسانها به خاطر دروازههای وارپزمانی باهاش روبهرو میشن، با هیچ چیز دیگهای قابل مقایسه نیست.
و دئوس که حق امتیاز و کنترلکنه دروازههای وارپ رو تو دست داشت، عملاًابزاره میشد حاکم واقعی این دنیا به حساب بیاد.
دئوس همراه باکنیم زکه و سیگنی ازسمتش دروازه ایدوس عبور کرد.
چندین شیطان داشتن نگاهش میکردن.
با این حال، هیچکسهمهچیز جرئت نداشت حرفی از حکومتباید نظامی یا محدودیت تردد بزنه.
همه دئوس رو یادشون بود.سمتش اون پادشاه شیاطین سابق و پدرهمونطور بیولوژیکی پادشاه فعلی، یعنی میگو بود.
و اونقدربخوایم قدرتمند بود کهوجود هیچکس حریفش نمیشد.
با اینکه نمیتونستن تعظیم کنن،میفهمم اما احترامشون رو نشون دادنافتاده و راه رو براش باز کردن.
هفت دوک که تو ایدوسبخوایم مستقر بودن، با شنیدن خبر حضورحرکت ناگهانی دئوس اخمهاشون رفت تو هم.
نخستوزیر فعلیدنیای دنیای شیاطین،باید سیتون بود.
اون از دوستیش با نزار استفاده کرده بود تاکنه میگو رو بیاره و پادشاهش کنه، و از ایناونقدر طریق کنترل تمام امور دولتی رو به دست بگیره.
میگو پادشاه قدرتمندی بود.
با این حال، تجربه کافیبخوایم نداشت و تو بیشتر مواردسمتش با تصمیمات هفت دوک مخالفت نمیکرد.
اون تو ذهنوجود هفت دوک، ایدهآلترینحرکت پادشاه ممکن بود.
اگه فقط یه چیز بودوجود که روی اعصابشون میرفت... اوندرسته حضور پادشاه سابق، دئوس بود.
«بهتر بود پادشاهآها شیاطین نسل قبلچرا همون موقع میمرد.»
با اینکه نمیتونستن این روبخوایم بلند بگن، اما تو دلشونسمتش همه همین فکر رو میکردن.
«جناب دوک، شرایط پیچیدهایه.»
الکس بابخوایم شنیدن حرفهای سیتونوجود آه کوتاهی کشید.
«مسخرهام نکنید. کی اینجا حس متفاوتیچرا داره؟ دمیورگوس ۶۶۶ام بودن یه کمبابا دردسرسازه. منم به عنوان پدرخواندهاش، ازش میترسم.»
شانترینا، عاشق شهوت، لبخندی زد.
«لابد چوندنیای گناهی مرتکبباید شدی میترسی.»
«اگه گناهه، خبکنیم گناهه. نتونستم تاباید آخر بهش خدمت کنم.»
«چقدر احساساتی.»
«تو چی؟»
«حیف شد. راستش روباید بخوای، کنجکاو بودم ببینم چطوریابزار میخواد دنیا رو تغییر بده.»
بقیه دوکها باکنیم حرف شانترینا برایباید لحظهای مکث کردن.
اوسیس طمعکارگفت سرش رویکی تکون داد.
«تغییر یعنی شر.»
«ما خودمون شروریم.»
«اینکه شروریم دلیل نمیشه خارج از نظمسمتش زندگی کنیم. ما عناصر این دنیا هستیم. برایفقط همینه که بالاخره بهمون ارزش وجودی داده شده.»
شانترینا باگفت شنیدن حرفهای اوسیسمیفهمم شونهای بالا انداخت.
«منم یکی از هفت دوکم.»
«این فضولیها بیفایدهست.»
سیتون اینبخوایم رو گفتدنیای و ادامه داد:
«میخواید چیکار کنید؟آها کی میره بهچرا استقبال این پادشاه فراری؟»
الکس از جاش بلند شد.
«همه داریندنیای به منباید نگاه میکنین.»
سیتون بهبخوایم نمایندگی از همهوجود به الکس گفت:
«لطفاً تا جایی که ممکنه بیدردسرچرا برش گردون. و بهتره تا حدبابا امکان جلوی ملاقاتش با اعلیحضرت رو بگیری.»
الکس دریاد حالی که بهشونبخوایم نگاه میکرد گفت:
«نزار به دست اونباید شکست خورده. الان دیگهدرسته کی میتونه جلوش رو بگیره؟»
هر هفت دوککنیم با چهرههایی مات وسمتش مبهوت، سرشون رو برگردوندن.