---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 1079: باغبانانِ سخت‌کوش • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 1079: باغبانانِ سخت‌کوش

0

بر فرازِ مِهِ خاکستری، کلاین‌کوچک​ که بر صندلیِ ابله نشسته‌درخواست‌های​ بود، صلیبِ بی‌سایه را فرا خواند.

صلیبِ برنزی به دکمه‌ای با ظاهرِ معمولی بسته‌خورشیدِ​ شده بود و سطحِ دکمه با لایه‌ای از‌دیگه‌ای​ ذراتِ بلورین اما به‌ظاهر سنگین پوشیده شده بود.

این دکمهٔ قاضی متعلق به «گوشه‌نشین» کتلیا بود. با قیمتِ ۳۵۰۰ پوند برای «داوری» شیو کنار گذاشته‌معامله​ شده بود. از این رو، دریاسالارِ ستارگان آن را پیشاپیش به آقای ابله تقدیم کرده بود و از‌مزاحمِ​ آن وجودِ قدرتمند خواسته بود تا به یکی از فرشتگانِ تحتِ فرمانش دستور دهد آن را خُرد کند.

و در گردهماییِ تاروتِ روزِ دوشنبه،‌دیگه‌ای​ شیو فرمولِ معجونِ قاضی را با‌کمک​ قیمتِ ۲۰۰۰ پوند پیش‌خرید کرده بود.

طبقِ توافقشان، «عدالت» آدری قرار نبود از دستاوردهای کاوش در سفرنامهٔ گروزل سهمی ببرد — مگر دانش.‌اینکه​ او صرفاً برای کشتنِ هوین رامبیس به «جهان» کمکِ رایگان می‌کرد. «ستاره» لئونارد نیز حق داشت فرمول‌های معجون‌نیمه‌خدا​ و دانشِ تاریخی را بفروشد، اما بدیهی بود که «داوری» شیو به «جهان» گرمان اسپارو بیشتر اعتماد داشت.

پاکسازی باید تقریباً تموم شده باشه. این‌طوری می‌تونم صلیبِ بی‌سایه رو بدونِ هیچ نگرانی با خورشیدِ کوچک معامله کنم...‌مایلن​ در آینده، اگه درخواست‌های مشابهِ دیگه‌ای باشه، اونا قطعاً بیشتر مایلن با خورشیدِ کوچک معامله کنن تا اینکه از‌کنه​ آقای ابله کمک بخوان. هیچ‌کس جرئت نمی‌کنه مدام مزاحمِ یه وجودِ پنهان بشه، مگه اینکه واقعاً راهِ دیگه‌ای نباشه...

وقتی خورشیدِ کوچک فرصت پیدا کنه نیمه‌خدا بشه و صلیبِ بی‌سایه رو به یه‌نگرانی​ ویژگیِ خاص تبدیل کنه، من باید ردهٔ ۳ باشم. اون موقع می‌تونم از قدرتِ‌اینکه​ این فضای رازآلودِ بالای مِهِ خاکستری استفاده کنم تا اشیاءِ مهرشده رو خرد کنم...

بعد از فرایندِ «ضدعفونیِ» مِهِ خاکستری، آدم احتمالاً نمی‌تونه با تکیه به صلیبِ بی‌سایه روی‌جرئت​ خورشیدِ کوچک قفل کنه. با این حال، حتی اگه بتونه از این طریق پیداش کنه، خیلی‌خاص​ هم جدی نیست. برادرش، آمون، خیلی وقته می‌دونه که خورشیدِ کوچک با آقای ابله ارتباط داره...

آره، انگار آمون می‌تونه آزادانه به سرزمینِ‌کنم​ متروکِ خدایان رفت‌وآمد کنه. برام سؤاله که‌قطعاً​ آیا در موردِ آدم هم همین‌طوره یا نه...

کلاین با جدا کردنِ صلیبِ بی‌سایه از دکمه‌ای که ستایشِ خورشید‌کنم​ را آغاز کرده بود، به ویژگیِ فرابشریِ پاکسازی‌شده چشم دوخت و‌کمک​ منتظر ماند تا خورشیدِ کوچک مراسمِ تقدیم و اعطا را برگزار کند.

شهرِ نقره، داخلِ برجِ مخروطی.

دریک برگ آماده‌سازیِ آیین را به پایان رسانده بود. او نزدیک‌اینکه​ شدنِ عروسکی سیاه و گل‌آلود را به همراهِ عصایی چوبی که‌واقعاً​ ظاهرِ خاصی نداشت تماشا کرد و آن را روی محراب گذاشت.

پس از نیایشی از سرِ خلوص و انجامِ مقدمات، درِ وهم‌آلودِ‌مشابهِ​ تقدیم و اعطا باز شد و عصای زندگی را با خود‌نمی‌کنه​ برد و به‌جای آن، صلیبی خاردار و سبزِ برنزی بر جای گذاشت.

هم‌زمان، نامِ صلیب به همراهِ‌بدونِ​ اطلاعاتی دربارهٔ کاربرد و اثرهای منفی‌اش‌کنم​ ناگهان در ذهنِ دریک نقش بست.

او هیجانش را سرکوب کرد و پیش از پایان دادن‌این‌طوری​ به آیین، ابتدا از آقای ابله تشکر کرد. به جلوی محراب‌درخواست‌های​ رفت، صلیبِ بی‌سایه را برداشت و بارها آن را بررسی کرد.

دریک پس از مرتب کردنِ اوضاع، بیرون‌اونا​ رفت و به اتاقِ روبه‌رویی رفت و‌هیچ‌کس​ درِ اتاقِ رئیس را به صدا درآورد.

صدای بمِ‌هیچ​ کالین ایلیاد طنین‌کوچک​ انداخت: «بیا داخل.»

دریک دستگیره را چرخاند، در‌بدونِ​ را باز کرد، وارد شد و‌کنم​ آشکارا صلیبِ برنزی را نشان داد.

«عالیجناب، این همان شیءِ به‌جامانده از سرور است که پیش‌تر‌این‌طوری​ اشاره کردم. نامش "صلیبِ بی‌سایه" است. روشِ کار این است‌اگه​ که بگذارید خارهای روی آن به خونِ نگه‌دارنده آغشته شود.»

او عمداً واژهٔ‌اگه​ «یادگار» را به «شیءِ‌اونا​ به‌جامانده» تغییر داده بود.

کالینِ موسفید همان لحظه که دریک صلیبِ باستانی را بیرون آورد،‌مشابهِ​ نگاهش را به آن دوخته بود. پس از شنیدنِ توضیحات، با‌نمی‌کنه​ قدم‌هایی سنگین به سمتش رفت. شیء را گرفت و مشغولِ بررسی‌اش شد.

سرانجام، کالین ایلیاد شستِ خود‌بدونِ​ را روی یکی از خارها فشرد‌کنم​ و گذاشت خونِ تازه جاری شود.

لایه‌های سبزِ برنزی و لکه‌دار شروع به فروریختن کرد و‌این‌طوری​ صلیبِ بی‌سایه پیکره‌ای مادی از جنسِ نورِ ناب را آشکار‌اگه​ ساخت که کلِ اتاق را بی‌هیچ ردی از تاریکی روشن کرد.

پس از آنکه حسی مقدس و‌دیگه‌ای​ وصف‌ناپذیر محیطِ اطراف را پر کرد، کالین‌بخوان​ انگشتانش را رها کرد و آه کشید.

«این واقعاً شیءِ سرور است...»

اگرچه او در دورانی به دنیا آمده بود که بیش از دو هزار سال از «متروک» شدنِ شهرِ نقره می‌گذشت و حس کردنِ هالهٔ خدا‌جرئت​ برایشان ناممکن بود، اما این شهر هنوز اشیاءِ نسبتاً زیادی داشت که برای تقدیمِ قربانی به آفریدگار استفاده می‌شدند. هر بار که علفِ سیاه‌چهره برداشت‌بالای​ می‌شد، آن اشیاء را بیرون می‌آوردند و در آیین به کار می‌بردند. کالین ایلیاد با مقایسهٔ این اشیاء، تقریباً می‌توانست خاستگاهِ صلیب را تأیید کند.

دریک می‌خواست پاسخی بدهد، اما لحنِ‌باید​ سنگینِ کلماتِ رئیس ناگهان بر قلبش سنگینی‌هیچ​ کرد و مانع از حرف زدنش شد.

کالین ایلیاد حرفِ دیگری نزد و‌دیگه‌ای​ در حالی که صلیبِ بی‌سایه را‌کمک​ در دست داشت، در سکوت همان‌جا ایستاد.

پس از چند ثانیه، رئیسِ شهرِ نقره سکوت را شکست‌درخواست‌های​ و با صدایی که کمی گرفته بود گفت: «بازگشتِ شیءِ‌هیچ‌کس​ سرور یک نشانه است. ما به پیشوازِ نشانهٔ سپیده‌دم خواهیم رفت.

«من این صلیبِ بی‌سایه را نیم‌روز پیشِ خود‌خورشیدِ​ نگه می‌دارم. می‌خواهم تمامِ ارشدانِ شهر را جمع‌دیگه‌ای​ کنم تا این شیء را به آن‌ها نشان دهم.

«هه هه، حتی من هم نمی‌توانم با یک شیءِ مهرشده در سطحِ قدیس سرسری برخورد کنم. از آنجا که عصای زندگی را از دست داده‌ام، باید به دیگر ارشدان‌کمک​ توضیح دهم و درخواستِ مجازات کنم. باید به خاطر بسپاری که در مقامِ رئیس، باید شجاعتِ به دوش کشیدنِ مسئولیت‌های مربوطه را داشته باشی. نمی‌توانی فقط به این دلیل‌استفاده​ که فکر می‌کنی کاری به صلاحِ شهرِ نقره است، از مجازات شانه خالی کنی. شاید این بار حق با تو باشد، اما نمی‌توانی تضمین کنی که همیشه حق با توست.»

«نگران نباش. این‌اگه​ صلیبِ بی‌سایه سرانجام‌دیگه‌ای​ به تو بازخواهد گشت.»

حرف‌های رئیس عمیق و پرمعناست... در گردهماییِ بعدیِ تاروت از آقای مردِ آویخته می‌خواهم برایم توضیحش‌کنن​ دهد... دریک غریزی می‌خواست دستِ راستش را بالا بیاورد و پشتِ سرش را بخاراند، اما در‌فرصت​ نهایت خودش را کنترل کرد و آثارِ منفیِ صلیبِ بی‌سایه را به کالین ایلیاد اطلاع داد.

بکلاند، محلهٔ‌باشه​ شمالی، شمارهٔ‌می‌تونم​ ۱۶۰ خیابانِ بوکلوند.

کلاین برای اطمینان از «حفظِ عروسکِ خیمه‌شب‌بازی»، انونیِ برنده را به فرازِ مِهِ خاکستری تقدیم کرد. این کار برای آن بود که در آینده راحت‌تر بتواند از او استفاده کند. او قصد داشت کاری کند‌مزاحمِ​ که کنتِ سقوط‌کردگان، کوناس کیلگور، انگشترِ گلِ خون را به دست کند و عصای زندگی را به دست بگیرد. در زندگیِ روزمره، هر از گاهی موقعیت‌های هولناک و عجیبی می‌ساخت تا به هضمِ معجونش سرعت‌قفل​ ببخشد. با این حساب، انونی دیگر راهی نداشت که با استفاده از گلِ خون در معدهٔ کوناس کیلگور پنهان شود. او باید به شکلِ پنهان‌تری مخفی می‌شد که این کار را حسابی دردسرساز می‌کرد. بنابراین،

کلاین تصمیم گرفت او را به‌سادگی فرازِ‌اونا​ مِهِ خاکستری رها کند. هر چه بود، کلاین‌جرئت​ هر زمان که می‌خواست می‌توانست عروسک‌های عادی بسازد.

چرا این کار که یه عروسک رو واسه تازه موندن بذارم تو محفظهٔ نگهداری این‌قدر عجیبه... انگار دارم تو یه فیلمِ ترسناک بازی می‌کنم...‌مزاحمِ​ هرچند، این کار تا حدی به اسمِ ساحرِ غریب می‌خوره. فرشته‌های خاندانِ آنتیگونوس و زاراتول همه عروسک‌هاشون رو آویزون می‌کنن تا «خشک بشن»، پس من‌مهرشده​ خیلی از اونا بهترم! کلاین پس از مالیدنِ چانه‌اش، عصای معمولیِ چوب‌رنگ را داخلِ عصای دست‌سازِ ویژه‌ای چپاند که از طریقِ دوشیزه داوری خریده بود.

عصا توخالی بود و می‌شد از آن برای‌خورشیدِ​ جا دادنِ شمشیری که چندان پهن نبود استفاده‌دیگه‌ای​ کرد. برای پنهان کردنِ عصای زندگی بی‌نقص بود.

پس از پایانِ این کار، به خدمتکاری که شبیهِ انونی بود‌می‌تونم​ اما در واقع کوناس بود، اجازه داد عصایش را ببرد و به‌دیگه‌ای​ اتاقِ بغلی برگردد. خودش هم پیش از رفتن به رختخواب دست‌ورویی شست.

در حالی که در وضعیتی دلپذیر و آرام به خوابِ عمیقی‌اینکه​ فرو رفته بود، ناگهان درکِ روحیِ کلاین به خروش آمد. او‌واقعاً​ به‌سرعت نشست و نگاهش را به بالکنِ متصل به اتاق دوخت.

پرده‌ها کاملاً کشیده‌نگرانی​ نشده بود و می‌توانست‌کنم​ وضعیتِ بیرون را ببیند.

بیرونِ پنجره از برگ‌های مو به رنگِ سبزِ تیره‌کوچک​ درآمده بود و گل‌ها لایه‌لایه همه‌جا می‌روییدند. این منظره باعث‌مایلن​ شد شک کند که نکند به جنگل منتقل شده است.

این... گوشه‌های لبش پرید‌اعتماد​ و مبهم حدس زد‌تموم​ چه اتفاقی افتاده است.

از تخت پایین غلتید‌درخواست‌های​ و به سمتِ بالکن رفت‌مایلن​ و پرده‌ها را کنار زد.

آنچه در میدانِ دیدش پدیدار‌کوچک​ شد، دیگر باغِ عمارتِ دوین دانتس‌مشابهِ​ نبود. در عوض، جنگلی سرسبز بود.

پس پر شدنِ محیطِ اطراف از نیروی حیاتِ پرجنب‌وجوش یعنی این. چه‌آینده​ حیوون باشه چه گیاه، همه دارن به‌سرعت رشد می‌کنن و شکوفا می‌شن. این‌جرئت​ دیگه یه ذره زیادی سریع نیست؟ چهرهٔ کلاین در دم کمی مات شد.

پیش‌تر، وقتی آثارِ منفیِ عصای زندگی را غیب‌بینی کرده بود، صحنه‌های مشابهی «دیده» بود. با این حال، مکاشفه‌ای که دریافت کرده بود نشان‌دیگه‌ای​ می‌داد این عصا برای محیطِ اطراف مضر نیست. از این رو، باور داشت که روندِ رشد و تکثیر مدت‌زمانِ نسبتاً درازی می‌طلبد و‌نیمه‌خدا​ می‌توان آن را به‌خوبی مهار کرد، طوری که می‌شد تا مدت‌های بسیار بسیار طولانی پیش از دیدنِ چنین صحنه‌ای، اصلاً به آن اعتنایی نکرد.

با این فکر در سر، تمامِ رشته‌های پیکرِ روحِ محیطِ‌کنن​ اطراف را بررسی کرد. فهمید که انسان‌ها هیچ آسیبی ندیده‌اند،‌بشه​ اما تعدادِ موش‌ها و سوسک‌ها به‌وضوح رو به افزایش بود.

این نتیجه باعث شد آهِ آسودگی‌معامله​ بکشد. از پنجره به «جنگل» نگاه‌دیگه‌ای​ کرد و در سکوت آهی کشید.

واقعاً خطرِ زیادی نداره. فقط‌بدونِ​ حسابی اغراق‌آمیزه... هنوزم باید بیشترِ‌معامله​ وقتا فرازِ مِهِ خاکستری نگهش دارم...

بیش از ده ثانیه بعد، پیکرهایی درونِ «جنگل» پدیدار شدند. برخی از آن‌ها‌هیچ​ بسیار لاغر بودند و برخی دیگر تنومند. همگی بارانی‌های سیاه به تن داشتند‌مایلن​ و صورت‌هایشان بسیار تخت بود. نه چشم داشتند، نه بینی و نه دهان.

این پیکرها یا چمباتمه زده بودند یا ایستاده،‌قطعاً​ و در آن شبِ ساکت مشغولِ سوزاندنِ علف‌های‌نمی‌کنه​ هرز، بریدنِ برگ‌های مو و کندنِ گل‌های اضافی بودند.

صبحِ روزِ بعد، پیشخدمت والتر‌کوچک​ مثلِ همیشه از خواب بیدار‌درخواست‌های​ شد و پنجره را باز کرد.

باغِ بیرون غرق در مِهِ صبحگاهی‌هیچ​ بود. مقداری شبنم جمع شده بود‌آینده​ که بوی تازه‌ای در هوا می‌پراکند.

بهتر از دیروز است... والتر‌پاکسازی​ سرش را کمی تکان داد‌این‌طوری​ و دو باغبان را تحسین کرد.

این صحنهٔ پرجنب‌وجوش باعث شد کمی بی‌قرار شود و بی‌دلیل دلتنگِ همسرش‌کمک​ شود، پس اتاق را ترک کرد تا در عمارت گشت بزند و‌نباشه​ برای کارهای گوناگون برنامه‌ریزی کند. در نهایت، جلوی ورودیِ سالنِ غذاخوری منتظر ماند.

طولی نکشید که کارفرمایش، دوین‌کوچک​ دانتس، پیشکارش انونی را از‌درخواست‌های​ طبقهٔ سوم به پایین آورد.

والتر جلو رفت تا تعظیم کند و‌نگرانی​ پیش از آنکه خودش پیش‌قدم شود و موضوع‌مشابهِ​ را پیش بکشد، دربارهٔ برنامه‌های امروز صحبت کرد.

«جناب، می‌خواهم یک‌بیشتر​ روز از مرخصیِ این‌تقریباً​ ماهم را استفاده کنم.»

همان‌طور که حرف می‌زد، ناگهان‌مشابهِ​ دید گردنِ خدمتکارِ دورگه شکافت‌کنن​ و چشمی سیاه نمایان شد.

والتر جا خورد و نزدیک بود به‌کنم​ عقب تلوتلو بخورد. اما در یک چشم‌به‌هم‌زدن فهمید‌مایلن​ که هیچ چشمِ عجیبی روی گردنِ انونی نیست.

حتماً به این دلیل است که دیشب خوب نخوابیده‌ام و خوابِ‌کنم​ عجیبی دیده‌ام که باعث شده حواسم پرت شود و توهم بزنم... والتر‌بخوان​ با شتاب افکارش را جمع کرد و سرش را کمی پایین انداخت.

کلاین در دل‌بیشتر​ عذرخواهی کرد و‌باید​ سر تکان داد.

«مشکلی نیست. روزِ‌اگه​ فوق‌العاده‌ای را با‌دیگه‌ای​ خانواده‌تان سپری کنید.»

ناولها | novelha.net