---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 1110: احضارِ روح • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 1110: احضارِ روح

0

برای لحظه‌ای، شبِ سرد به‌گرفتارِ​ طرز غیرعادی سوزان شد، گویی‌مقابلش​ موادِ مذابِ نامرئی در آن می‌جوشید.

با این حال،‌اگه​ همه‌چیز به‌سرعت به‌شده​ حالتِ عادی بازگشت.

روحِ پلیدِ فرشتهٔ سرخ کلاین را‌گرفتارِ​ برانداز کرد و چنان لبخند زد‌هاله‌اش​ که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است.

«باز هم می‌گویم.‌گرفتارِ​ تو در ستیزه‌جو‌خون​ بودن استعداد داری.

«آن زمان که زاراتول معجونِ جادوگرِ عجیب‌آهن​ را هضم کرد، حتی وی هم جرئت نکرد‌بی‌نهایتی​ جلوی من خودش را جای آمون جا بزند.»

هیچ نشانی از خشم در لحنش نبود. اشاره‌ای نکرد که چرا زاراتول‌قدرتت​ چنین جرئتی نداشت، اما با نگاهی که روی کلاین چرخید، کلاین حس‌آرومت​ کرد در اعماقِ یخچالی طبیعی سقوط کرده و بدنش در حالِ یخ‌زدن است.

این حسی بود که بدنِ اصلی‌اش تجربه می‌کرد.‌آهن​ با وجودِ اینکه عروسکِ خیمه‌شب‌بازی بینشان فاصله انداخته‌بی‌نهایتی​ بود، باز هم پشتِ گردن و کمرش مورمور می‌شد.

بی‌آنکه نیازی باشد ساورون آینهورن‌آهن​ مدیچی چیزِ دیگری بگوید، کلاین‌جمع​ معنای نهفته در کلماتش را فهمید:

هر کس جرئت می‌کرد با چنین‌مجازاتِ​ روشی وی را بترساند، در دم‌جمع​ گرفتارِ مجازاتِ آهن و خون می‌شد!

کلاین با نگاه به روحِ پلیدِ فرشتهٔ سرخ در‌اراده‌ت​ مقابلش که هاله‌اش را جمع کرده بود اما حسِ‌تقریباً​ برتریِ بی‌نهایتی از خود ساطع می‌کرد، در دل زمزمه کرد:

اگه به خاطر این نبود که معجونِ جادوگرِ عجیب تا حدودی هضم شده، فکر می‌کردم اراده‌ت مثل‌خود​ آهن محکمه و قدرتت حداقل به سطحِ ردهٔ ۱ برگشته. و حالا، تقریباً می‌تونم تأیید کنم که‌حالا​ زیر این ظاهرِ آرومت، ترسِ شدیدی از آمون پنهان کردی. این یعنی سطحِ فعلیت نهایتاً ردهٔ ۲ـه...

گذشته از این، از نظرِ روانی آماده بودم که‌هاله‌اش​ یه عروسک رو از دست بدم. برای اینکه معجون‌خاطر​ رو سریع‌تر هضم کنم، مجبور بودم این ریسک رو بپذیرم...

اگه دنیتس اینجا بود و بهش فرصت می‌دادن دو بار‌مقابلش​ داد بزنه «ترسو»، احتمالاً می‌تونست معجونِ ستیزه‌جو رو سریع هضم‌خاطر​ کنه، حتی اگه چهار پنج تا بطری ازش خورده بود...

کلاین بی‌آنکه روحِ پلیدِ فرشتهٔ‌حدودی​ سرخ را بیشتر تحریک کند، لبخندی‌محکمه​ زد و عینکِ تک‌چشمی را برداشت.

«آن زمان در امپراتوریِ سلیمان، زاراتول‌گرفتارِ​ باید فرشته می‌بود. چطور هنوز نیاز‌هاله‌اش​ داشت معجونِ جادوگرِ عجیب را هضم کند؟»

ساورون آینهورن مدیچی‌گرفتارِ​ با بی‌تفاوتی گفت:‌خون​ «منظورم زاراتولِ جوان است.»

این با توصیفِ اون پدربزرگه که تو‌آهن​ بدنِ لئونارده همخونی داره... کلاین نامحسوس سر‌برتریِ​ تکان داد و روی موضوعِ اصلی متمرکز شد.

«شما کارِ‌زمزمه​ دیوبانوی سپید‌خاطر​ را تمام کرده‌اید؟»

روحِ پلیدِ فرشتهٔ سرخ خندید و گفت: «تو چه فکر‌نگاه​ می‌کنی؟ ضمناً، آدم باید مؤدب باشد. از آنجا که کاتارینا خودش‌خاطر​ را قدیسهٔ سپید می‌نامد، دیگر نباید او را دیوبانو صدا بزنی.»

مؤدب... یه شکارچی داره با من از ادب و نزاکت حرف‌حسِ​ می‌زنه... در آن لحظه، گوشه‌های لبِ کلاین پرید که نشان از‌می‌کردم​ مضحک بودنِ ماجرا داشت، اما در نهایت خودش را کنترل کرد.

از قرارِ معلوم، «تحریک کردن» فقط به مسخره کردن و فحش دادن محدود نمی‌شه. اِهم،‌بی‌نهایتی​ دنیتس که فقط بلده با یه کلمه فحش بده، مایهٔ ننگِ شکارچی‌هاست... کلاین همان‌طور که فکر‌ردهٔ​ می‌کرد، گفت: «من به قولم عمل کرده‌ام. فکر نمی‌کنم بدتان بیاید پاداشِ کوچکی به من بدهید.»

روحِ پلیدِ فرشتهٔ‌اگه​ سرخ پوزخند زد‌شده​ و پرسید: «پاداش؟»

کلاین رفتارِ وی را نادیده گرفت و‌مجازاتِ​ ادامه داد: «می‌خواهم با دیوبانوی سپید ارتباط‌حسِ​ برقرار کنم. می‌خواهم چیزی از او بپرسم.»

روحِ پلیدِ فرشتهٔ‌گرفتارِ​ سرخ با لحنی سرگرم‌نگاه​ پرسید: «فقط همین درخواست؟»

کلاین سر تکان داد.

«درست است.»

ساورون آینهورن مدیچی گفت: «مشکلی نیست.» دستِ راستش را بالا آورد و‌هاله‌اش​ میانِ دو ابرویش را گرفت. از آنجا، شبحی تار بیرون کشیده شد.‌فکر​ کسی نبود جز قدیسهٔ سپید کاتارینا، که چهره‌اش پر از وحشت بود.

کلاین با دیدنِ این صحنه‌آهن​ نگاهی به اطراف انداخت و‌جمع​ گفت: «می‌توانیم گفتگویی خصوصی داشته باشیم؟»

روحِ پلیدِ فرشتهٔ سرخ بلافاصله خندید‌مجازاتِ​ و گفت: «اتاقی می‌خواهی که بتوانید‌جمع​ با هم در آن خلوت کنید؟

«با آن مغزت کمی فکر کن. حتی اگر بخواهی سؤالاتی را که می‌خواهی بپرسی از من پنهان‌حالا​ کنی، باز هم می‌توانم از طریقِ روحِ کاتارینا متوجه شوم. البته، مگر اینکه قصد نداشته باشی او را‌روانی​ به من پس بدهی؟ یا شاید هم پسرِ کوچولویی هستی که برای انجامِ کارها نیاز به آیین داری؟»

کلاین کاری کرد عروسکِ خیمه‌شب‌بازی با‌گرفتارِ​ چهره‌ای بی‌حالت پاسخ دهد: «راهی دارم‌هاله‌اش​ که کاری کنم سؤالاتم را فراموش کند.»

این هم حقیقت بود و هم دروغ. حقیقت این بود که می‌توانست از ویژگیِ فرابشریِ دستکاری‌کنندهٔ هوین رامبیس برای انجامِ این کار استفاده کند. با این حال، نسبتاً دشوار بود و احتمالِ شکستِ بالایی داشت. علاوه بر‌ظاهرِ​ این، اثراتِ منفی‌اش کم نبود. دلیلِ دروغ گفتنش این بود که اصلاً قصدِ چنین کاری نداشت. این کار مسائلِ مهمِ بسیاری را فاش می‌کرد. او از گفتنِ این حرف تنها یک هدف داشت: اینکه روحِ پلیدِ فرشتهٔ‌پنج​ سرخ را به شک بیندازد که پاسخ‌های به‌دست‌آمده حقیقت ندارند و بخش‌های پنهانِ کلیدی زیرِ سطح وجود دارد. از این طریق، وی ارزشِ پاسخ‌های ظاهریِ به‌دست‌آمده را نادیده می‌گرفت. این ترفند روی افرادِ به‌شدت شکاک معجزه می‌کرد.

«بد نیست.» پس از آنکه ساورون آینهورن مدیچی‌خون​ پاسخِ کلاین را شنید، پیکرِ وی ناگهان ناپدید‌خود​ شد و خود را روی پنجرهٔ شیشه‌ای بازتاب داد.

کلاین نگاهی به خونی که از قبل روی سنگ‌های خاکستری دلمه‌محکمه​ بسته بود انداخت و با حسی آمیخته به حسرت، دیوبانوی سپید کاتارینای‌ظاهرِ​ کمی گیج‌ومنگ را از شیشه دور کرد و به کوچه‌ای تاریک برد.

سپس شمع‌ها، روغن‌های عصاره‌ای و پودرهای گیاهی را بیرون آورد. محرابی‌مقابلش​ برپا کرد و به درگاهِ الههٔ شبِ جاوید نیایش کرد، به این‌شده​ امید که بتواند از جادوی آیینی برای انجامِ احضارِ روح استفاده کند.

این مهارتی بود که وقتی‌آهن​ هنوز یک شاهینِ شب بود،‌جمع​ در آن استاد شده بود.

با پایان یافتنِ آیین، قدرتی عظیم و‌آهن​ سهمگین از ارتفاعی توصیف‌ناپذیر فرود آمد و باعث‌بی‌نهایتی​ شد محیطِ اطراف به طرز غیرعادی ساکت شود.

چشمانِ کلاین در دم‌خاطر​ تاریک شد، گویی شبِ‌می‌کردم​ تاریک فشرده شده بود.

سپس چیزهای بیشتری را پیرامونِ‌بترساند​ روحِ کاتارینا دید؛ نوری سوسوزن‌نگاه​ و طوفان‌های ذهنیِ تار و مبهم.

به‌آسانی از آن موانع گذشت‌آهن​ و با پیکرِ قلب و‌جمع​ ذهنِ دیوبانوی سپید روبه‌رو شد.

کلاین بی‌آنکه بی‌احتیاطی کند، برای بررسیِ وضعیتِ کاتارینا‌خون​ از سؤالی کم‌حساسیت‌تر شروع کرد: «آیا همکاریِ فرقهٔ‌خود​ دیوبانو و جورجِ سوم به پایان رسیده است؟»

نگاهِ گیج و مبهوتِ چهرهٔ‌حدودی​ کاتارینا کمی محو شد. با‌مثل​ لبخندی معصومانه سر تکان داد.

«بله.»

کلاین در ادامه‌گرفتارِ​ پرسید: «پس چرا‌خون​ هنوز در بکلاند هستید؟»

کاتارینا با لحنی جدی پاسخ داد: «من‌آهن​ در تعقیبِ تریسی هستم. او یک شیءِ‌برتریِ​ مهرشدهٔ مهم را از ما گرفته است.»

«آن شیءِ مهرشده چیست؟» کلاین ناگهان انگشترِ یاقوتِ‌می‌کردم​ کبودی را به یاد آورد که دیوبانو تریسی‌برگشته​ زمانی در دست داشت. ساختِ پیچیده و ظریفی داشت.

دیوبانوی سپید کاتارینا، با حالتی پارسایانه گفت:‌مجازاتِ​ «به بیداریِ نخستین ربط دارد. جدا از سطحِ‌برتریِ​ بالایش در درجهٔ ۰، هیچ تواناییِ خاصی ندارد.»

(واقعاً به دیوبانوی نخستین ربط داره... شماها حتی اسمِ تریسی رو به‌برتریِ​ تریسی چیک تغییر دادید...) کلاین بروز نداد که نامِ حقیقیِ دیوبانوی نخستین‌مثل​ را می‌داند. در عوض پرسید: «می‌دانید هشت مقبرهٔ دیگرِ جورجِ سوم کجا هستند؟»

کاتارینا کمی اخم کرد و با حالتی که برای‌نگاه​ جلبِ ترحم بود، پاسخ داد: «آن‌ها به‌طورِ جداگانه در‌زمزمه​ حومهٔ جنوبِ غربیِ بکلاند، شهرستانِ آوا، شهرستانِ چسترِ شرقی...»

این دیوبانوی سپید ابتدا شرحِ ساده‌ای از‌فکر​ مکانِ هشت مقبره داد و سپس موقعیت‌ها‌سطحِ​ و شرایطِ دقیقشان را با جزئیات معرفی کرد.

«هشت مقبره از قبل ترمیم شده‌اند. آن‌ها موقتاً تونلِ تله‌پورت را غیرفعال‌هاله‌اش​ کرده‌اند. حتی اگر طلسم‌های کوچکِ مربوطه را داشته باشند، هیچ راهی برای‌فکر​ باز کردنِ دوباره‌شان نیست. پیدا کردنشان مستقیماً از دنیای بیرون تقریباً غیرممکن است...

«به‌جز شاهزاده گروو، دوشس جورجینا،‌آهن​ دو فرشتهٔ خاندانِ سلطنتی و جورجِ‌حسِ​ سوم، هیچ‌کسِ دیگری نمی‌تواند وارد شود...»

(خب، بعضی از این جاها همون جاهایی بودن که کوناس‌مقابلش​ کیلگور اغلب برای شکار می‌رفت، پس با حدسم جور درمیاد. این‌حدودی​ یعنی دیوبانوی سپید دروغ نمی‌گه... بعداً بالای مِهِ خاکستری تأییدش می‌کنم...)

(اگه واقعاً این‌طور باشه، حسابی دردسرساز می‌شه...‌فکر​ با وضعیتِ فعلی، چه شاهزاده گروو باشه و‌ردهٔ​ چه دوشس جورجینا، قطعاً زیرِ نظرِ فرشته‌ها هستن...)

(بزرگ‌ترین مانع ورود به ویرانه‌هاست. به‌محضِ ورود، ادامهٔ کار چندان خطرناک نخواهد بود. جنگ همین حالا شروع شده و باید با‌خاطر​ فیساکی‌ها بجنگن. نیمه‌خداها منبعِ محدودی هستن، پس امکان نداره جورجِ سوم بتونه برای محافظت از هر ویرانه یه قدیس بذاره و‌ترسِ​ یه فرشته هم برای نیروی کمکی در دسترس باشه...) در حالی که افکارِ کلاین به‌سرعت در جریان بود، ابتدا سؤالی مطرح کرد:

«خاندانِ سلطنتی دو فرشته دارد؟»

کاتارینا صادقانه پاسخ داد: «در واقع این‌طور نیست. به‌احتمالِ زیاد جورجِ سوم هم یکی از آن‌هاست. یکی از آن دو فرشته بنیان‌گذارِ پادشاهیِ لوئن،‌می‌کردم​ محافظ ویلیامِ یکم است که از دورانِ چهارم زنده مانده است. وی ردهٔ ۱ دستِ نظم از مسیرِ داور است، در حالی که دیگری‌۲ـه​ دوکِ پیشینِ ساوث‌ویل، دلینک آگوستوس است. وی ردهٔ ۲ موازنه‌گر است... در موردِ اینکه خاندانِ سلطنتی چند شیءِ مهرشدهٔ درجهٔ ۰ دارد، مطمئن نیستم.»

(بنیان‌گذاری که عکسش روی اسکناسِ ده‌پوندیه هنوز زنده‌ست؟ حس می‌کنم‌مثل​ تاریخ دوباره به واقعیت رسوخ کرده...) پس از کمی تأمل،‌تأیید​ سر تکان داد و پرسید: «چرا با جورجِ سوم کار می‌کنید؟»

حالتِ چهرهٔ کاتارینا کمی هیجان‌زده شد: «برای یک ویژگیِ‌خون​ فرابشریِ فاتح. این ویژگی همین حالا هم در دستِ‌ساطع​ ماست.» فاتح نامِ معجونِ ردهٔ ۱ مسیرِ کاهنِ سرخ بود!

کلاین متفکرانه پرسید: «پس، آیا به‌خون​ دیوبانوی نخستین تعلق می‌گیرد، یا به رده‌بالاهای‌بی‌نهایتی​ فرقه‌تان؟ بالارده‌های فرقهٔ شما چه کسانی هستند؟»

کاتارینا صادقانه پاسخ داد: «به نخستین تقدیم خواهد شد. با این حال، ابتدا‌حسِ​ باید شیءِ مهرشده‌ای را که تریسی با خود برده پیدا کنیم. در حالِ حاضر،‌محکمه​ قدیسهٔ سیاه از آن نگهداری می‌کند... اسمِ رمزِ تمامِ بالارده‌های فرقهٔ ما رنگ‌ها هستند...»

کلاین پس از فهمیدنِ جزئیاتِ بیشتر، احضارِ روح‌می‌کردم​ را پایان داد، محراب را تمیز کرد و‌برگشته​ گذاشت روحِ دیوبانوی سپید به همان پنجرهٔ شیشه‌ای بازگردد.

پیکرِ خودش نیز ناگهان شفاف شد. با‌مجازاتِ​ کمکِ «تله‌پورت»، از آن منطقه ناپدید شد و‌برتریِ​ به بدنِ اصلی‌اش و عروسکِ خیمه‌شب‌بازیِ دیگرش پیوست.

پس از تماشای رفتنِ گرمان اسپارو،‌خون​ تیرگی و سردرگمیِ چهرهٔ کاتارینا ناگهان محو‌بی‌نهایتی​ شد و حالتِ چهره‌اش بی‌نهایت زیرکانه گشت.

سپس واردِ پنجرهٔ‌روشی​ شیشه‌ای شد که‌مجازاتِ​ دوباره تاریک شده بود.

چند ثانیه بعد، ساورون آینهورن مدیچی و دیوبانوی سپید کاتارینا‌مثل​ با هم از درونِ «آینه» بیرون آمدند. پیکرِ کاتارینا واضح‌تأیید​ و جسمانی بود. هیچ نشانی از مرگ در او دیده نمی‌شد!

روحِ پلیدِ فرشتهٔ سرخ چانهٔ خود را مالید و رو‌نگاه​ به کاتارینا پرسید: «می‌گویی او دربارهٔ هشت مقبرهٔ مخفیِ دیگرِ‌اگه​ جورجِ سوم می‌پرسید؟ قدرتِ احضارِ روح از شبِ جاوید می‌آمد؟»

دیوبانوی سپید کمی‌گرفتارِ​ سر تکان داد‌خون​ و گفت: «درست است.»

«هه.» روحِ پلیدِ فرشتهٔ سرخ بی‌درنگ خندید: «پس‌خون​ او نمی‌خواهد جورجِ سوم به امپراتورِ سیاه تبدیل شود.»‌ساطع​ چشمانِ کاتارینا چرخید و لبخندی بر لبانش نقش بست.

«اما موفقیت غیرممکن است. مهم نیست چقدر سریع ارتقا می‌یابد یا چقدر کمک دریافت می‌کند، هیچ راهی وجود ندارد‌می‌تونم​ که بتواند در برابرِ نیروهای متحدِ خاندانِ سلطنتی، ارتش و آن سازمان مقاومت کند. نه، اگر فقط خاندانِ آگوستوس‌عروسک​ هم باشد، با سطح و قدرتِ او، هیچ کاری از دستش برنمی‌آید، مگر اینکه شبِ جاوید شخصاً نزول کند.»

این دیوبانوی سپید پس از گفتنِ این حرف، با حالتی‌نگاه​ که ظاهراً بی‌تفاوت بود پرسید: «خیلی گیج شده‌ام. چرا پس‌اگه​ از به دست آوردنِ برتریِ مطلق بر من، مستقیماً مرا نکشتید؟»

روحِ پلیدِ فرشتهٔ سرخ نگاهی‌آهن​ به او انداخت و گوشه‌های‌جمع​ لبانِ وی به‌آرامی بالا رفت.

«فکر می‌کنی این‌روشی​ حق را داری که‌آهن​ هدفِ اصلیِ من باشی؟»

ناولها | novelha.net