---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 1111: استادِ پوکر • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 1111: استادِ پوکر

0

با شنیدنِ پاسخِ روحِ پلیدِ فرشتهٔ‌عشقِ​ سرخ، چهرهٔ کاتارینا، دیوبانوی سپید، فوراً خشک‌مهم​ شد و نتوانست خشمش را مهار کند.

ساورون آینهورن مدیچی خندید و ادامه داد: «تو باید‌دیوبانوها​ در اواخرِ دورانِ چهارم نیمه‌خدا شده باشی. بیش از‌مبادا​ هزار سال گذشته، اما هنوز فرشته نشده‌ای. احساسِ حقارت نمی‌کنی؟

«اما در موردِ آن یارویی که همین الان اینجا بود، اوایل برای رویاروییِ مستقیم با تو مجبور بود به آزیک اِگِرز تکیه کند. او مثلِ جوجه‌ای که تازه از تخم درآمده‌مسیرِ​ باشد ضعیف بود. اما حالا در کمتر از یک سال، به ردهٔ ۴ ارتقا یافته و الوهیت به دست آورده است. او تواناییِ برابری با قدرتِ تو را دارد. در این‌موهای​ باره هیچ فکری نمی‌کنی؟ با خودت نگفتی که هزار سالِ گذشته به هدر رفته است؟ حتی یک سگ هم اگر بیش از هزار سال عمر کند، چه‌بسا دروازه‌های مقامِ فرشته را بگشاید.

«می‌دانم به چه فکر می‌کنی. تو بسیار حسودی و از طرفِ دیگر، میلِ بیمارگونه‌ای هم داری. می‌خواهی با هم‌بستر شدن با او خودت را ثابت کنی. شما دیوبانوها واقعاً خنده‌دارید. از یک طرف‌اگر​ اصرار دارید که در اصل مرد بوده‌اید تا مبادا خودتان را گم کنید و در نتیجه مهار از دست بدهید. از طرفِ دیگر، باید جذابیتِ یک زن را به نمایش بگذارید و دست‌کنید​ به تجربهٔ لذتِ مفرط و عشقِ شدید بزنید. اما ما شکارچیان چنین مشکلی نداریم. مهم نیست در ابتدا چه جنسیتی داشته‌ایم، تنها کاری که باید در آینده انجام دهیم جنگ، جنگ، جنگ است!

«نخستین واقعاً موجودِ بیمارگونه‌ای است. اگر می‌گذاشت یک زنِ واقعی مسیرِ دیوبانو را در‌نیست​ پیش بگیرد خیلی بهتر می‌شد؛ با این حال، نسل به نسل، شما این آسیب‌واقعی​ را منتقل می‌‌کنید. و برای چه؟ مگر هدفِ اصلی صرفاً انتقام گرفتن از سرنوشت نیست؟»

هر کلمهٔ روحِ پلیدِ فرشتهٔ سرخ مانند تیری بود که در قلبِ دیوبانوی‌اصرار​ سپید فرو می‌رفت. این حرف‌ها باعث شد چهرهٔ زیبا و ظریفِ او در‌تجربهٔ​ هم کشیده شود و موهای صاف، سیاه و بلندش ضخیم‌تر به نظر برسد.

ساورون آینهورن مدیچی‌نمایش​ نگاهی به کاتارینا انداخت‌مفرط​ و بی‌درنگ قهقهه زد.

«نکند می‌خواهی بگویی به‌جوجه‌ای​ خاطرِ تحریکِ من داری‌باشد​ مهار از دست می‌دهی؟

«چه حسِ آشنا و خاطره‌انگیزی.»

روحِ پلیدِ فرشتهٔ‌می‌خواهی​ سرخ لحظه‌ای مکث‌ثابت​ کرد و سپس گفت:

«حالا می‌توانی بروی. اگر کاری پیش آمد،‌مفرط​ یادت باشد نامِ مقدسم را بخوانی. البته‌نداریم​ در صورتِ لزوم خودم مستقیماً سراغت می‌آیم.»

چهرهٔ کاتارینا، دیوبانوی سپید، به حالتِ‌تخم​ عادی بازگشت. کمی اخم کرد و با‌ارتقا​ ناباوری پرسید: «به همین راحتی می‌گذارید بروم؟»

روحِ پلیدِ فرشتهٔ سرخ خندید.

«چرا؟ می‌خواهی با من هم‌بستر شوی؟ اگر‌کنی​ زمانش مناسب باشد غیرممکن نیست، اما الان‌دارید​ کارِ بسیار مهمی هست که باید انجام شود.

«نگران نباش. از آنجا که پیش‌تر نامِ مقدسم را خوانده‌ای‌بزنید​ و قطره‌ای از خونت را به من داده‌ای، زیرِ نظرِ من‌کاری​ خواهی بود و هر لحظه ممکن است تحتِ تأثیرم قرار بگیری.

«آیا تفاوتِ میانِ یک فرشته و‌تخم​ یک قدیس را فراموش کرده‌ای؟ نمی‌دانی‌ردهٔ​ یک فردِ رده‌بالای واقعی چقدر قدرتمند است؟

«هه هه، مگر اینکه مستقیماً به درگاهِ نخستین نیایش کنی و پاسخی بگیری؛ در غیر این صورت، هرگز نخواهی توانست خود‌انجام​ را از نگاهِ من رها کنی. خب، در شرایطِ عادی، یک فرشته هم می‌تواند چنین کاری کند، اما این تنها به‌هدفِ​ وضعیتی محدود می‌شود که تو فقط نامِ مقدسم را خوانده باشی. اگر حرفم را باور نداری، می‌گذارم از یک فرشته کمک بگیری.»

کاتارینا، دیوبانوی سپید، با‌هم‌بستر​ چهره‌ای عبوس گوش داد‌شما​ و در نهایت لبخند زد.

«آموزه‌های شما‌جذابیتِ​ را به خاطر‌تجربهٔ​ می‌سپارم، لُرد مدیچی.»

ابروهای ساورون‌تکیه​ آینهورن مدیچی‌جوجه‌ای​ بالا پرید.

«چندان هم مطیع به نظر نمی‌رسی. حتی‌شدید​ می‌توانم تصور کنم وقتی با گرمان اسپارو‌نیست​ روبه‌رو شدی چطور بودی، اما برایم مهم نیست.

«آه، فراموش کردم بگویم. بهتر است فوراً وضعیتِ نوادگانِ‌دیوبانوها​ هم‌خونت را بررسی کنی. برایت مشکوک نیست که گرمان‌مبادا​ اسپارو توانست به این راحتی تو را پیدا کند؟»

چهرهٔ کاتارینا کمی رنگ‌باخته شد،‌تجربهٔ​ اما سپس جدی شد. آرام‌بزنید​ سر تکان داد و گفت: «فهمیدم.»

پس از این حرف، بی‌درنگ عقب رفت و‌باشد​ دوباره واردِ پنجرهٔ شیشه‌ای شد. معلوم نبود در‌دست​ عالمِ آینهٔ توهمی و تودرتو به کجا می‌رود.

با ناپدید شدنِ دیوبانوی سپید، ناگهان شکافی‌شدید​ خونین روی گونهٔ چپِ روحِ پلیدِ فرشتهٔ‌نیست​ سرخ ظاهر شد و به صدا درآمد:

«چه بازیگرِ ماهری. طوری وانمود کرد که انگار در‌دیوبانوها​ کنترلِ چهره‌اش مهارت ندارد و بی‌قراری و کم‌هوشی‌اش را نشان‌خودتان​ داد تا به نظر برسد کشفِ انگیزه‌های پنهانش آسان است.»

گونهٔ راستِ روحِ پلیدِ فرشتهٔ سرخ نیز به شکلی کریه‌بزنید​ شکافته شد: «درست است. این‌گونه، احتمالِ زیادی هست که ما او‌کاری​ را دست‌کم بگیریم و در برابرش گاردِ خود را پایین بیاوریم.»

روحِ پلیدِ فرشتهٔ سرخ با دهانِ عادیِ خود گفت: «نچ، دیوبانوها واقعاً‌ردهٔ​ بسیار مکارند. با این حال، من هرگز هیچ شکاری را دست‌کم نگرفته‌ام.‌باره​ او می‌خواهد مرا بی‌تفاوت کند تا دست‌کمش بگیرم، اما این غیرممکن است.»

شکافِ خونینِ روی گونهٔ چپِ وی باز‌شدید​ و بسته شد و پاسخ داد: «پس‌نیست​ چرا به دستِ آلیستا تودور اسیر شدی؟»

شخصیتی که به مدیچی تعلق داشت، لب‌ولوچه‌اش را آویزان‌دیوبانوها​ کرد و گفت: «این به خاطرِ شما دو نفر‌مبادا​ بود. هیچ ربطی به دست‌کم گرفتن و بی‌تفاوتی نداشت.»

شکافِ خون‌رنگِ سمتِ راستش پوزخند زد و‌مفرط​ گفت: «تبدیل شدن به شکارِ دیگران چه حسی‌مهم​ دارد؟ خدای جنگِ قدرتمند، فرشتهٔ سرخِ کنارِ آفریدگار؟»

چهرهٔ مدیچی کمی در هم رفت،‌تخم​ اما به نظر می‌رسید در کلماتِ‌ردهٔ​ وی نوعی خودپسندی نهفته است: «بد نیست.»

شخصیتی که به ساورون تعلق داشت، با گونهٔ چپ گفت: «تو واقعاً دوست‌مهم​ داری برای رسیدن به اهدافت بلوف بزنی. آن زمان هم آلیستا و همراهانش‌می‌گذاشت​ توانستند دستت را بخوانند و به همین دلیل توانستند از فرصت استفاده کنند.

«و همین الان هم داشتی به کاتارینا بلوف می‌زدی. تو فقط قادری هاله‌ات را آزاد کنی و برای وارد کردنِ مقداری آسیب،‌بدهید​ به تله‌ها و حملاتِ غافلگیرانه تکیه کنی. هیچ راهی وجود نداشت که بتوانی به‌سرعت کارِ او را تمام کنی، اما وانمود کردی‌انجام​ که به حالتِ ردهٔ ۱ خود بازگشته‌ای و او را فریب دادی تا نامِ مقدست را بخواند و خونش را تحویل دهد.»

مدیچی دوباره لب‌ولوچه‌اش را آویزان کرد و گفت:‌عشقِ​ «بلوف زدن هم یکی از روش‌های عادیِ بازی در‌ابتدا​ پوکر است. تأثیرش هم که خیلی خوب است، نه؟»

در این لحظه، فرشتهٔ سرخ خندید و گفت: «تازه، این فقط یک بلوف نیست. چیزی که بیشتر از همه‌تواناییِ​ دوست دارم این است که لابه‌لای چند بلوف، یکی دو حقیقت هم قاطی کنم تا منتظر بمانم آن‌هایی که‌بگشاید​ فکر می‌کنند دستم را خوانده‌اند، در تله بیفتند. درست مثل اشتباهاتی که شما دو احمق آن زمان مرتکب شدید.»

«اما تو اولین نفری بودی‌مفرط​ که مُردی!» دو طرفِ چهرهٔ‌چنین​ روحِ پلیدِ فرشتهٔ سرخ هم‌زمان شکافت.

مدیچی بی‌درنگ گفت: «این‌هم‌بستر​ یعنی من از همه‌شما​ قوی‌ترم و شایستهٔ بیشترین توجهم!»

با این حرف، سه شخصیتِ روحِ پلیدِ فرشتهٔ‌عشقِ​ سرخ هم‌زمان ساکت شدند. پس از چند ثانیه، شکافِ‌ابتدا​ خونینی که نمایندهٔ آینهورن بود باز و بسته شد.

«ارتباطِ گرمان اسپارو با شبِ جاوید محکم‌تر‌درآمده​ از چیزی است که تصور می‌کردم. او باید‌الوهیت​ همین حالا متوجهِ وضعیتِ واقعیِ کاتارینا شده باشد.»

مدیچی خندید و گفت: «اشکالی ندارد.‌عشقِ​ این چیزی است که "وی" از‌نداریم​ همان ابتدا تلویحاً اجازه‌اش را داده است.

«آن زمان که مِهِ دودِ بزرگِ بکلاند رخ داد، همهٔ کسانی که‌طرف​ در آن عملیات شرکت داشتند از بین رفتند. فقط آن دیوبانو به‌نمایش​ نامِ تریسی هنوز زنده است. همین برای توضیح دادنِ همه‌چیز کافی نیست؟»

ساورون و آینهورن دیگر حرفی نزدند‌لذتِ​ و گذاشتند شکافِ خونینِ روی گونه‌ها‌چنین​ به هم بپیچد و ترمیم شود.

سپس روحِ پلیدِ فرشتهٔ سرخ تصویرِ‌تخم​ خود را روی شیشهٔ پنجره انداخت‌ردهٔ​ و از حوالیِ ناقوسِ نظم ناپدید شد.

فرازِ مِهِ‌بگذارید​ خاکستری‌سفید، داخلِ‌لذتِ​ کاخِ باستانی.

کلاین در حالی که به آویزِ‌ثابت​ توپازِ در حالِ چرخش در دستش‌طرف​ نگاه می‌کرد، نامحسوس سر تکان داد.

او پیش‌تر از دازینگِ روحی‌تجربهٔ​ برای تأییدِ پاسخ‌های کاتارینا استفاده کرده‌شکارچیان​ و به نتیجه‌ای قطعی رسیده بود.

بلافاصله پس از آن، پیشگوییِ رؤیایی‌اش را بر‌باشد​ اساسِ دانسته‌هایش از هشت مقبرهٔ مخفی آغاز کرد. او‌آورده​ مناطقِ مربوطه و وضعیتِ تار و مبهمشان را دید.

این باعث شد بفهمد ورود از راه‌های عادی‌بزنید​ ناممکن است. حتی فرایندِ سرک کشیدنِ بدونِ دخالت نیز‌داشته‌ایم​ در یافتنِ فضای داخلیِ مقبره‌ها با مشکل روبه‌رو بود.

خیلی دردسر داره... تازه، وقتی داشتم روحِ دیوبانوی سپید رو احضار می‌کردم، خیلی با موقعی که این کار رو واسه کوناس کیلگور و هوین رامبیس کردم‌تجربهٔ​ فرق داشت. حالت‌های چهره‌اش خیلی زیاد بود و جواب دادنش هم فعالانه‌تر بود... این ویژگیِ خاصِ دیوبانوهاست یا دلیل دیگه‌ای داره؟ با این فکر، با دست اشاره‌دیوبانو​ کرد تا تکه‌کاغذی را که به خونِ دریاسالارِ دوم رنج آغشته بود بیرون بکشد. جملهٔ مربوطه را نوشت و برای یافتنِ هدفش دست به پیشگوییِ رؤیایی زد.

در جهانِ تار و مبهم، کلاین تریسی‌مفرط​ را دید که از تارهای عنکبوتش گریخته بود‌مهم​ و داشت از پنجره به بیرون نگاه می‌کرد.

توفانی تاریک و وهم‌انگیز آن‌تازه​ اطراف برپا بود که باعث می‌شد‌کمتر​ فهمیدنِ مکانِ آنجا برایش ناممکن شود.

تریسی فرار کرده... اصلاً غمگین به نظر نمی‌رسه. فقط یه کم عصبانی و‌مهم​ گیجه... رابطه‌اش با دیوبانوی سپید این‌قدر افتضاحه؟ یا نکنه... درست همان‌طور که گیج‌می‌گذاشت​ و سردرگم بود، دید شعله‌ای سیاه ناگهان زبانه کشید و رؤیایش را ذوب کرد.

چشمانش را باز کرد و مطمئن شد که دیگر نمی‌تواند از خونِ توی‌اصرار​ دستش برای پیشگوییِ مکانِ دریاسالارِ دوم رنج تریسی استفاده کند. این یعنی یک نیمه‌خدای‌لذتِ​ قدرتمند از فنونِ علومِ غریبه برای قطعِ ارتباطِ میانِ این دو بهره برده بود.

نکنه دیوبانوی سپید کاتارینا هنوز نمرده؟ این... آره، وقتی روحِ پلیدِ فرشتهٔ سرخ جوابم رو داد، داشت از پرسش‌های‌داشته‌ایم​ انکاری استفاده می‌کرد. اصلاً اعتراف نکرد... من داشتم روحِ یه آدمِ زنده رو احضار می‌کردم! کلاین در دم همه‌چیز‌حال​ برایش روشن شد و شتابان پیشگوییِ دیگری انجام داد. سرانجام مطمئن شد که دیوبانوی سپید واقعاً هنوز زنده است.

درسته، هدفِ واقعیِ روحِ پلیدِ فرشتهٔ سرخ، دیوبانوی سپید نیست... تازه،‌کمتر​ با توجه به بازخوردی که از روندِ هضمِ معجونم گرفتم، می‌تونم‌دارد​ بگم که روحِ پلیدِ فرشتهٔ سرخ از چیزی که فکر می‌کردم ضعیف‌تره؟

اون حتی در حدِ ردهٔ ۲ هم ترمیم نشده و نتونسته دیوبانوی‌نداریم​ سپید رو سریع نابود کنه. فقط تونسته واسه تسلیم کردنش به روش‌های دیگه‌ای‌موجودِ​ متوسل بشه؟ کلاین پس از لحظه‌ای تأمل، فهمید که نمی‌تواند به نتیجه‌ای برسد.

سریع افکارش را مهار کرد و دیگر به این‌دیوبانوها​ مسئله نپرداخت. دلیلش این بود که از پیش اطلاعاتِ‌مبادا​ موردنیازش را از دیوبانوی سپید کاتارینا به دست آورده بود.

کلاین تکه‌کاغذی را که به‌تجربهٔ​ خونِ دریاسالارِ دوم رنج آغشته‌بزنید​ بود پایین گذاشت و ناگهان خندید.

قطع کردنِ ارتباطِ بین خون و بدن،‌درآمده​ و جلوگیری از اینکه قدرت‌های پیشگویی و‌یافته​ غیب‌بینی ازش به عنوان واسطه استفاده کنن؟

خدا می‌دونه اگه بمالمش‌لذتِ​ روی سطحِ سفرنامهٔ گروزل،‌بزنید​ بازم جواب می‌ده یا نه؟

کلاین پس از چند ثانیه نگاه کردن‌کنی​ به تکه‌کاغذ، موقتاً از فکرِ آزمایش کردنش‌دارید​ بیرون آمد، زیرا نیازی به این کار نبود.

تمرکزش به‌سرعت به‌نمایش​ سمتِ هشت مقبرهٔ دیگرِ‌مفرط​ جورجِ سوم معطوف شد.

رشته‌افکارِ معمولی نباید جواب بده. چیزایی که‌درآمده​ به ذهنِ من می‌رسه رو قطعاً فرشته‌ها‌یافته​ و قدیس‌های زیردستِ جورجِ سوم هم می‌تونن بفهمن...

اگه این‌طور نبود که خدایان از قبل تلویحاً‌بزنید​ اجازهٔ این کار رو دادن، فاش کردنِ این‌جنسیتی​ موضوع با چاپ کردنش روی اعلامیه می‌تونست مؤثر باشه...

همم، گرهٔ‌داری​ تلپورت... ویرانه‌های‌هم‌بستر​ تودور... این...

همان‌طور که داشت به این‌تجربهٔ​ موضوع فکر می‌کرد، ناگهان فکری‌بزنید​ به ذهنش خطور کرد. ایده‌ای داشت.

ناولها | novelha.net