---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 1090: داستان‌های تسخیرشده • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 1090: داستان‌های تسخیرشده

0

شب‌هنگام، بندر پریتز،‌شود​ در گورستانی واقع‌می‌فهمد​ در حومهٔ شهر.

کشته‌شدگانِ بمبارانِ کشتی‌های هوایی را به اینجا آورده بودند.‌شدنِ​ کشیش‌ها و اسقف‌های سه کلیسا مشغولِ آرام کردنِ ارواحِ‌ترسناک​ مردگان بودند تا از بروزِ هرگونه ناهنجاری جلوگیری کنند.

در آن روزِ کوتاه، زنانِ بسیاری شوهرانشان را از دست دادند، کودکانِ بسیاری بی‌مادر شدند‌بیاورد​ و خانواده‌های بسیاری تنها به یک نفر کاهش یافتند. شماری از آن‌ها در گورستان پرسه می‌زدند؛‌زندگی​ برخی ساکت بودند و برخی دیگر هق‌هق می‌کردند. حتی عده‌ای آن‌قدر گریستند که از حال رفتند.

کلاین با چهره‌ای معمولی در میانشان ایستاده بود و بی‌آنکه‌می‌فهمد​ کلمه‌ای به زبان بیاورد، همه‌چیز را تماشا می‌کرد. گویی مراسمِ تشییعی‌بگیرند​ را که پیش‌تر در آن شرکت کرده بود، به یاد می‌آورد.

در تاریکیِ شب، او تازه با استفاده از عصای زندگی، مجروحانِ بیمارستان‌های مختلفِ بکلاند و بندر‌نظر​ پریتز را که قربانیانِ حملهٔ هوایی بودند، درمان کرده بود. او همچنین افسانهٔ شهریِ عجیب و‌بدحال​ مورمورکننده‌ای از خود به جا گذاشته بود تا به هضمِ بیشترِ معجونِ جادوگر عجیب کمک کند.

و می‌دانست به‌محضِ اینکه چنین داستان‌های تسخیرشده‌ای مثل آتشِ سرکش پخش شود، زاراتول که در بکلاند بود، بی‌درنگ می‌فهمد ماجرا از چه قرار است. «وی»‌موضوع​ عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی‌اش را می‌فرستاد تا مناطقِ مربوطه را زیر نظر بگیرند. از این رو، پیش از پخش شدنِ اخبار، با تکیه بر «تله‌پورت»، به تمامِ‌حضور​ بیمارستان‌های بکلاند و بندر پریتز سفر کرد و انواع و اقسامِ داستان‌های ترسناک را از خود به جا گذاشت تا بیمارانِ بدحال را درمان کند.

باور داشت وقتی این موضوع پخش شود، بازخوردِ فراوانی‌میانشان​ دریافت خواهد کرد که به او اجازه می‌دهد گامی‌می‌کرد​ استوار و بزرگ در جهتِ هضمِ کاملِ معجون بردارد.

با این حال، کلاین به همین‌جا بسنده نکرد. وجودِ توطئه‌ای که روح پلید فرشته‌عروسک‌های​ سرخ چیده بود و این حقیقت که زاراتول در بکلاند حضور داشت، همچون گیوتینی‌تمامِ​ بالای سرش آویزان بود و او را وامی‌داشت تا به جستجوی فرصت‌ها ادامه دهد.

بنابراین، به اینجا‌شود​ آمد تا شاهدِ‌می‌فهمد​ اندوهِ شهروندانِ عادی باشد.

پس از لحظه‌ای سکوت، کلاین‌نظر​ نگاهش را گرفت و چرخید‌اخبار​ تا گورستان را ترک کند.

پس از رسیدن به نقطه‌ای خلوت، دستکشِ‌چهره‌ای​ دستِ چپش به‌سرعت به رنگِ آبیِ تیره‌زبان​ درآمد و پولک‌های لغزانِ ماهی روی آن رویید.

با صدای ویژژژ، باد وزید‌سرکش​ و کلاین به هوا برخاست‌می‌فهمد​ و به سوی بندر پرواز کرد.

در دریای آن‌سوی خشکی، ناوگانِ دریای سونیا از امپراتوری فیساک در‌خیمه‌شب‌بازی‌اش​ سکوت انتظار می‌کشید. گویی آماده بودند تا پس از سپیده‌دم بمبارانِ‌تکیه​ دیگری را آغاز کنند و باقیِ کارخانه‌های کشتی‌سازی را از بین ببرند.

طولی نکشید که کلاین به فرازِ‌بگیرند​ ویرانه‌های بندر رسید و به شعله‌های‌تله‌پورت​ کم‌جان در تاریکیِ شب چشم دوخت.

هم‌زمان، دو عروسکِ خیمه‌شب‌بازی‌اش با استفاده از پرش‌معمولی​ شعله‌ور از روی زمین به آنجا شتافته و‌همه‌چیز​ در مخفیگاه‌های متفاوتی از هم جدا شده بودند.

با توجه به آنچه شنیده و دیده بود،‌زاراتول​ کلاین هیچ شک یا احساسی نسبت به کاری که‌مناطقِ​ می‌خواست بکند نداشت. با این حال، هنوز سردرگم بود.

انتقام گرفتن از متجاوزان امری برحق بود، اما اگر به ناوگانِ فیساک آسیبِ‌مناطقِ​ جدی می‌رساند، خوشحال‌ترین شخص پادشاه لوئن، جرج سوم می‌بود؛ مغزِ متفکرِ واقعیِ پشتِ‌کرد​ تمامِ این ماجراها و یکی از مقصرانی که به این جنگ دامن زده بود!

اصولِ بسیاری در این جهان وجود دارد، اما تنها کسانی که آن را به‌راستی تجربه کرده‌اند درمی‌یابند‌اقسامِ​ زمان‌هایی هست که هیچ‌کاری نکردن مسیرِ درست است. این امر قلبِ آدمی را سرشار از کشمکش می‌کند... کلاین‌جهتِ​ با کشیدنِ آهی، توجهش را به اطلاعاتی که از مرد به دار آویخته دریافت کرده بود، معطوف کرد.

فرماندهِ ناوگانِ دریای سونیا از امپراتوری فیساک، دریاسالار ایگور‌میانشان​ آینهورن بود. او نیمه‌خدایی از خاندانِ سلطنتی و در حالِ‌گویی​ حاضر شوالیه خون‌آهنین رده ۴ از مسیر کاهن سرخ بود!

از طریقِ این اطلاعات، به همراهِ‌پخش​ محتوای کارت کاهن سرخ، نکاتِ کلیدیِ‌قرار​ بیشتری در ذهنِ کلاین پدیدار شد.

شوالیه خون‌آهنین می‌تواند زنان را به مرد تبدیل کند و همچنین به آن‌ها شجاعتی‌مربوطه​ ببخشد که با فولاد برابری می‌کند. آن‌ها نه‌تنها می‌توانند انواعِ مختلفِ شعله‌ها را کنترل‌اقسامِ​ کنند، بلکه در این زمینه استادند. حتی می‌توانند شعله‌های خود را به فولاد تبدیل کنند...

در نپوس، کشتیِ‌مربوطه​ پرچم‌دارِ ناوگانِ دریای‌بگیرند​ سونیای امپراتوری فیساک.

مردی تنومند با ریشی انبوه و قدی بیش از دو‌ایستاده​ متر، ایگور آینهورن، پشتِ میزی نشسته بود. همان‌طور که شرابِ خونِ‌تشییعی​ سونیا می‌نوشید، به این فکر می‌کرد که در ادامه چه کند.

پس از سپیده‌دم، خدمهٔ کشتی‌های هواییِ لوئن بی‌شک حمله خواهند کرد.‌ماجرا​ کشتیِ جنگیِ زره‌پوشِ پریتز و ناوگانِ مربوطه‌اش به‌زودی بازخواهند گشت. اگر‌این​ به ماندن در اینجا ادامه دهیم، در وضعیتِ منفعلی قرار خواهم گرفت.

با وجود اینکه من یک شوالیه خون‌آهنین هستم و می‌توانم قدرتِ کلِ ناوگان را در خود جمع کنم و هم‌زمان آسیب را پخش‌تله‌پورت​ کنم، افسرِ فرماندهِ کشتیِ زره‌پوش به‌احتمالِ زیاد نیمه‌خدایی از مسیر داور است، یا آرتیفکت مهر و موم شده درجه ۱ مربوطه را در‌جهتِ​ اختیار دارند، بنابراین مقابله با آن‌ها آسان نخواهد بود... اگر مراقب نباشم، ممکن است بتوانند از مزیتِ سرعت و تسلیحاتِ ناوگانشان بهره ببرند...

عقب‌نشینی بهترین گزینه است. پس از آن، در حالی که نیروی‌تکیه​ دریاییِ لوئن آسیب دیده است، به حمله به بندرهای ساحلی ادامه خواهیم‌داشت​ داد... هه هه، این جنگ در واقع فرصتِ خوبی برای هضمِ معجون‌هاست.

متأسفانه پیش از این نتوانستم به یک اسقف جنگ تبدیل شوم. در غیر این صورت، شاید پس از جنگ‌گویی​ فرصتی برای ارتقا به سطحِ یک فرشته پیدا می‌کردم. افسوس، تنها یک اسقف جنگ می‌تواند قدرتِ یک ارتش را‌درمان​ به‌معنای واقعی کلمه آزاد کند. مثلِ وضعیتِ کنونیِ من نیست که تنها می‌توانم قدرت را روی خودم متمرکز کنم...

در میانِ این افکار، ایگور آینهورن قصد داشت از ارتباطِ پنهانِ میانِ‌قرار​ یک شوالیه خون‌آهنین و سربازانِ تحتِ فرمانش استفاده کند تا به آجودانش‌شدنِ​ اطلاع دهد به دیدارش بیاید، تا بتواند دستورِ عقب‌نشینیِ شبانه را صادر کند.

ناگهان، نگاهش را‌شود​ بالا آورد و‌می‌فهمد​ به در دوخت.

تاپ!

کسی به در‌گریستند​ کوبید و صدایش بی‌درنگ‌چهره‌ای​ در اتاقِ ساکت پیچید.

هشدارِ پیش از حمله... این‌سرکش​ فکر از ذهنِ اگور گذشت‌می‌فهمد​ و او را به‌شدت گوش‌به‌زنگ کرد.

در نبرد میانِ نیمه‌خدایان، زمینه‌چینیِ محیط، حملاتِ ناگهانی و غافلگیر کردنِ دشمن راهِ خوبی برای به دست گرفتنِ ابتکارِ عمل بود. این ترکیبی‌تله‌پورت​ بود که می‌توانست دشمنی هم‌سطح را به‌طور مؤثری شکست دهد یا حتی بکشد. از سوی دیگر، اجرای موفقیت‌آمیزِ آن بسیار دشوار بود. بنابراین، دادنِ‌کاملِ​ هشدار پیش از حمله، یا اخطاری بدونِ پیامد بود، یا به این معنا بود که سطح و قدرتِ مهاجم بسیار فراتر از هدف است.

اگور به‌عنوانِ یک شوالیهٔ آهن‌وخونِ ارشد، غریزتاً بدترین حالت را‌اخبار​ در نظر گرفت. او بی‌درنگ تمامِ ملوانان و سربازانِ روی‌بیمارانِ​ کشتیِ نپوس را بیدار کرد تا با آن‌ها ارتباط برقرار کند.

در آن‌آن‌قدر​ لحظه، صدا دوباره‌رفتند​ به گوش رسید.

بوووم!

این بار، صدای کوبیدن به در با‌ماجرا​ غرشِ بلندِ شلیکِ هم‌زمانِ توپ‌ها برابری می‌کرد. اگور‌زیر​ حس کرد بمبی در گوش‌هایش منفجر شده است.

با اعصابِ متشنجش، با دقت به‌بگیرند​ این هیاهو گوش سپرد. این تفاوتِ‌تله‌پورت​ چندانی با غرشِ یک دفن‌کنندهٔ فاجعه‌بار نداشت!

در یک آن،‌گریستند​ گوش‌های اگور زنگ‌کلاین​ زد و سرگیجه گرفت.

او به‌سرعت آسیب را پخش‌سرکش​ کرد و باعث شد هر یک‌ماجرا​ از خدمهٔ نپوس وزوزِ ضعیفی بشنوند.

سپس، اگور خودنویسِ روی میز‌بی‌درنگ​ را چنگ زد و آن‌عروسک‌های​ را به سمتِ در پرتاب کرد.

این خودنویسِ سرخِ تیره در مسیرِ‌بگیرند​ خود پس‌تصویرهایی بر جا گذاشت، گویی‌تله‌پورت​ گلولهٔ توپی بود که شلیک شده باشد.

برای یک شوالیهٔ آهن‌وخون، هر شیئی‌کلاین​ هرچند پیش‌پاافتاده، می‌توانست با تقویتِ او‌بی‌آنکه​ به سلاحی مرگبار و سهمگین تبدیل شود!

بوووم!

دری که خودنویس به آن برخورد کرده بود،‌قرار​ شکافت و باز شد و شخصی را که‌نظر​ در راهرو به در کوبیده بود، نمایان کرد.

مردی بود با پالتوی سیاه. بدنش‌بگیرند​ به نازکیِ کاغذ بود و چهره‌اش‌تله‌پورت​ هیچ‌یک از اجزای صورت را نداشت.

در آن لحظه، خودنویس منفجر شده بود. ترکش‌های ریزش مانندِ توفانی بود‌بی‌آنکه​ که از رگبارِ مسلسل به پا می‌شود. شخصِ پشتِ در را در‌کرده​ بر گرفت و او را به تکه‌های گوشت و خون پاره‌پاره کرد.

اگور نفسِ راحتی نکشید.‌آتشِ​ در عوض، برخاست و‌زاراتول​ محتاطانه به اطراف نگاه کرد.

او خوب می‌دانست کسی که‌بی‌درنگ​ به در کوبیده بود، هنوز‌عروسک‌های​ خودش را نشان نداده است!

در این لحظه، آجودان که تختش به‌طورِ مورب روبه‌روی او قرار‌تکیه​ داشت، در را باز کرد و بیرون دوید. با دیدنِ گوشت‌باور​ و خونِ روی زمین، با تعجب پرسید: «دریاسالار، چه اتفاقی افتاده؟»

«یک نفر نفوذ کرده...» پیش از‌کلاین​ آنکه اگور بتواند جمله‌اش را تمام‌بی‌آنکه​ کند، نگاهش ناگهان روی آجودان خشک شد.

آجودان نگاهش را از گوشت‌سرکش​ و خونِ روی زمین گرفت‌می‌فهمد​ و به‌آرامی سرش را بلند کرد.

روی صورتش هیچ ابرو، چشم، بینی یا دهانی‌قرار​ وجود نداشت. درست مثلِ همان کسی بود که‌نظر​ چند لحظه پیش در زده بود—یک سطحِ بی‌نقش‌ونگار.

دلِ اگور ریخت و تمامِ بدنش‌بگیرند​ شعله‌ور شد و به زبانه‌های آتشی تبدیل‌تمامِ​ شد که به هر سو زبانه کشیدند.

پس از پراکنده شدنِ شعله‌های‌رفتند​ سرخ، به جلو هجوم بردند‌ایستاده​ و آجودان را احاطه کردند.

آتش به‌سرعت گسترش یافت و‌سرکش​ آجودانی را که از قبل‌می‌فهمد​ زغال شده بود، نمایان کرد.

با وزشِ بادِ سرد،‌زاراتول​ آجودان فروریخت و به‌قرار​ تلی از خاکستر تبدیل شد.

شعله‌ها متوقف نشدند و یکی پس از‌این​ دیگری از اتاق بیرون پریدند و اگورِ‌سفر​ بلندقامت و تنومند را در هوا شکل دادند.

در آن لحظه، مرغانِ دریایی را دید‌چهره‌ای​ که دورش پرواز می‌کردند. همهٔ آن‌ها سرِ‌زبان​ انسان داشتند، بی‌هیچ اجزای صورتی—سرهایی صاف و بی‌نقش!

اگور زیرِ لب غرید و پیش از آنکه‌زاراتول​ با سرعتِ زیاد به سمتِ مرغانِ دریاییِ عجیب‌می‌فرستاد​ یورش ببرد، شعله‌ای فروزان او را در بر گرفت.

در آن لحظه، صدای ساییده شدنِ فلز‌ماجرا​ روی فلز را شنید و با کمکِ‌مربوطه​ سربازان بی‌درنگ به آن سو نگاه کرد.

با دیدنِ این صحنه،‌زیر​ تنش ناگهان یخ کرد. بی‌اختیار‌شدنِ​ حسِ وحشت به جانش افتاد.

روی یکی از کشتی‌های ناوگانِ دریای سونیا‌چهره‌ای​ که نبردناوی بادبانی بود، توپ‌ها گویی جان‌زبان​ گرفته بودند و زندگیِ خودشان را داشتند!

چرخیدند و‌تسخیرشده‌ای​ آسمان را‌آتشِ​ نشانه گرفتند.

گلوله‌های توپ‌پخش​ نیز خودبه‌خود به‌بی‌درنگ​ داخلِ توپ‌ها می‌پریدند.

بوووم! بوووم! بوووم!

لحظه‌ای که این گلوله‌ها شلیک شدند، گلوله‌های آتشی که‌میانشان​ مسیرهای متفاوتی را طی می‌کردند به آن‌ها برخورد کردند‌می‌کرد​ و پیش از موعد در میانهٔ هوا منفجر شدند.

اگور با استفاده از این فرصت،‌پخش​ به‌سرعت نامِ مقدسِ بالاترین فرماندهِ جبههٔ دریای‌است​ سونیا را خواند—جادوگرِ آب‌وهوایی از خاندانِ سلطنتی.

«فرمانروای مِهِ میدانِ نبرد، نمادِ دگرگونیِ آب‌وهوا، توتمِ توفان و آذرخش، آواتوما آینهورنِ بزرگ...»

این همان دلیلی بود که کشتنِ نیمه‌خدایی هم‌سطح‌معمولی​ را پس از دادنِ هشدارِ قبلی دشوار می‌کرد.‌همه‌چیز​ آن‌ها همیشه می‌توانستند فرصتی برای درخواستِ کمک پیدا کنند.

البته هدفِ اصلیِ مهاجم، یعنی کلاین، خلقِ صحنه‌ای عجیب‌بی‌درنگ​ برای ترساندنِ یک نیمه‌خدا و کمک به هضمِ معجونش‌مربوطه​ بود. او هیچ قصدی برای تمام کردنِ این شکار نداشت.

با دیدنِ این صحنه، زیرِ آب پنهان شد. پس از‌عروسک‌های​ رسیدن به هدفش، بی‌درنگ جای کوناس و انونی را با‌شدنِ​ خودش عوض کرد و همراهِ آن‌ها «تله‌پورت» کرد و دور شد.

اما اگور گاردش را پایین نیاورد.‌بگیرند​ او به‌شدت متشنج ماند و در‌تله‌پورت​ برابرِ هرگونه حملهٔ احتمالی محتاط بود.

تنها زمانی که‌گریستند​ فرشته پاسخ داد،‌کلاین​ واقعاً آهِ آسودگی کشید.

پس از آن، اگور اجازه نداد ناوگان بیشتر از‌بی‌درنگ​ این بماند. او نبردناوِ بادبانی را که به افسانه‌ای شهری‌زیر​ تبدیل شده بود رها کرد و از آن آب‌ها رفت.

پس از مدتی، مرغِ دریایی پرواز‌می‌فهمد​ کرد و روی نبردناوِ بادبانی که‌می‌فرستاد​ سکوتش را بازیافته بود، فرود آمد.

مرغِ دریایی حلقه‌های تیرهٔ واضحی دورِ چشمانش داشت.‌پیش​ به اطراف نگاه کرد و به زبانِ انسان‌ها‌انواع​ گفت: «می‌توانم هالهٔ یک نیمه‌خدای غیب‌بین را حس کنم...»

ناولها | novelha.net