---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 1102: به‌کارگیریِ ببرها برای شکارِ گرگ‌ها • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 1102: به‌کارگیریِ ببرها برای شکارِ گرگ‌ها

0

(بازداشتِ حفاظتی... چه جوابِ هوشمندانه‌ای. از کاپیتانِ تازه‌ترفیع‌گرفتهٔ تیمِ‌وضعیتِ​ دستکش‌های سرخ همینم انتظار می‌رفت...) وقتی کلاین در جایگاهِ‌خرمن​ ابله پاسخِ لئونارد، «ستاره»، را شنید، بی‌اختیار در دل خندید.

او خوب می‌دانست منظورِ املین چه کسی‌شهروندای​ است و دربارهٔ اسقف اوتراوسکی، که ترجیح‌بیاد​ می‌داد کشیش خطاب شود، چیزهای زیادی می‌دانست.

او ادعای املین وایت را که «نه کارِ اشتباهی کرده و نه قصد دارد کارِ‌فکر​ اشتباهی بکند» چندان باور نداشت. دلیلش این بود که برای برکت‌یافتهٔ یک ایزد یا یک‌ببرد​ فردِ متعصب، درکِ کارِ اشتباه ممکن بود با درکِ یک آدمِ عادی تفاوت داشته باشد.

البته، کلاین هرگز به ادعای پدر اوتراوسکی دربارهٔ ارزشمند بودنِ زندگی و همچنین دین‌داری و قدردانی‌اش از خرمنی پربار شک‌اما​ نداشت، اما مشکل اینجا بود که کلیسای مادرِ زمین این را هم موعظه می‌کرد که جان‌ها همچون «گیاهانی» هستند که در‌سالِ​ نهایت پژمرده می‌شوند و می‌میرند و به آغوشِ مادرِ زمین بازمی‌گردند. سپس با فرا رسیدنِ «سالِ بعد» دوباره رشد خواهند کرد.

یک اسقفِ شایسته از‌مؤمنانِ​ کلیسای مادرِ زمین با مرگ‌وضعیتِ​ همانندِ عادی‌ترین آدم‌ها برخورد نمی‌کرد.

(به‌هرحال، پدر اوتراوسکی باید مهار بشه. این کار هم یه جور محافظت از مؤمنانِ مادرِ زمین و شهروندای اطرافشه، هم محافظت از این اسقفِ نیمه‌غول، مبادا یه وضعیتِ جبران‌ناپذیری‌تیمش​ پیش بیاد...) در حالی که کلاین با خودش فکر می‌کرد، لئونارد هم که شناختِ کمی از کلیسای خرمن نداشت، به اصلِ سؤالِ املین پی برده بود. او قصد داشت‌اخیراً​ در یکی دو روزِ آینده اعضای تیمش را برای بررسیِ اوضاع ببرد و با کمکِ سازمان‌های رسمیِ مسئولِ منطقهٔ جنوبِ پل، برکت‌یافتهٔ مادرِ زمین را در بازداشتِ حفاظتی قرار دهد.

و وقتی املین این‌مؤمنانِ​ پاسخ را شنید، بی‌آنکه کلمه‌ای‌وضعیتِ​ بگوید، آرام سر تکان داد.

لئونارد با دیدنِ سکوتِ‌آدمِ​ او، برگشت تا سؤالی بپرسد‌البته​ که می‌خواست بازخوردی درباره‌اش بگیرد.

«آیا اخیراً مسئلهٔ‌محافظت​ مهمی زیرِ پوستِ‌اطرافشه​ بکلاند در جریان است؟»

چیزی که واقعاً می‌خواست بپرسد این بود که‌اطرافشه​ چرا تیمِ دستکش‌های سرخِ او به‌عنوانِ بخشی از‌خودش​ نیروهای ذخیره در پایتختِ پایتخت‌ها جا مانده است.

به‌محضِ اینکه حرفش تمام شد، دیگر اعضای انجمنِ تاروت، از‌جبران‌ناپذیری​ جمله دریک، یعنی «خورشید»، که چندان به مسائلِ دنیای بیرون‌سؤالِ​ اهمیت نمی‌داد، همگی نگاهشان را به «جهان»، گرمان اسپارو، دوختند.

تا جایی که می‌دانستند، هر‌عادی​ زمان اتفاقی در بکلاند می‌افتاد،‌هرگز​ آقای جهان کم‌وبیش هشداری می‌داد.

(اخیراً چه مسائلِ مهمی زیرِ پوستِ بکلاند در جریانه؟ خیلی چیزا... آیینِ امپراتورِ سیاه جورجِ سوم، اتحادِ مخفیانهٔ من با ملکهٔ‌برده​ راز، اون سه تا کلیسا هم شاید به ظاهر موافق باشن ولی هر کدوم نگرشِ متفاوتی دارن...) در حالی که افکارِ‌بگوید​ کلاین به‌سرعت از ذهنش می‌گذشتند، ناگهان فهمید لئونارد می‌خواهد چه بپرسد. به‌هرحال، آن‌ها گاهی اوقات خصوصی با هم ارتباط برقرار می‌کردند.

(درسته. چرا لئونارد تو بکلاند موند؟ به‌خاطرِ منه که کلیسا نمی‌خواد لئونارد رو تو‌بیاد​ موقعیتِ خطرناکی قرار بده؟ نکنه دارم زیادی خودم رو تحویل می‌گیرم؟) کلاین در خفا سر‌تیمش​ تکان داد و فکری را که در وهلهٔ اول به ذهنش رسیده بود، پس زد.

او به‌سرعت رشتهٔ افکارش را تغییر داد‌نیمه‌غول​ و مسئله را بر اساسِ مواردی بررسی کرد‌فکر​ که لئونارد می‌توانست در آن‌ها مفید واقع شود.

(لئونارد فقط یه ردهٔ ۵ـه، پس‌تفاوت​ تو بکلاندی که جریان‌های زیرپوستیِ عمیقی‌ارزشمند​ داره چه فایده‌ای می‌تونه داشته باشه؟)

(حتی اگه فایده‌ای هم داشته باشه، ازش‌نیمه‌غول​ استفاده نمی‌کنن. در عوض، از من که‌خودش​ باهاش در ارتباطم، یا پالز زوروآست استفاده می‌کنن.)

(این می‌تونه من رو خط بزنه. من در‌اطرافشه​ حالِ حاضر هنوز یه برکت‌یافتهٔ واجدِ شرایطم. اگه واقعاً‌فکر​ لازم بود کاری بکنم، یه دستورِ ساده کفایت می‌کرد...)

(پاک‌سازیِ آواتارهای آمون تو بکلاند در دفعهٔ قبل باعث شد‌جبران‌ناپذیری​ الهه یا رده‌بالاهای کلیسا حدس بزنن که پالز زوروآست تو حوالیِ‌برده​ خیابانِ بوکلوند قایم شده، و در نهایت به لئونارد شک کردن؟)

(احتمالش هست، اونم نه کم. اون موقع تا حدودی نگران بودم. فقط بر این باور بودم که در‌خرمنی​ صورتِ خدا شدنِ آمون، کلیسا و پالز زوروآست هم‌عقیده‌ان و می‌تونن یه جور تفاهمِ ضمنی شکل بدن. در‌آغوشِ​ واقع، فکر می‌کردم اون پدربزرگ همون اول که لئونارد رو به‌عنوانِ هدفِ «انگل‌سازی» انتخاب کرد، همچین ملاحظاتی داشته.)

(ولی چرا پالز زوروآست‌مؤمنانِ​ تو بکلاند نگه داشته شده؟‌وضعیتِ​ واسه طعمه گذاشتن برای آمون؟)

(حتی بینِ شاهانِ فرشتگان هم آمون جزوِ برترین‌هاست. تقریباً غیرممکنه که الهه شخصاً نزولِ الهی کنه. با وجودِ‌شناختِ​ فرشته‌های کلیسا، اشیاءِ مهرشدهٔ درجهٔ ۰ و پالز زوروآست، بیرون کردنِ آمون نباید سخت باشه، ولی کشتنش تقریباً‌مسئولِ​ غیرممکنه، مگه اینکه با بدنِ اصلیش نیاد. اما تو اون حالت، ارزشش رو نداره که همچین تدارکاتی ببینن...)

افکارِ کلاین به‌سرعت بسط‌مؤمنانِ​ یافت و طولی نکشید که‌وضعیتِ​ ایدهٔ جدیدی به ذهنش رسید:

(طعمه گذاشتن برای آمون برای مقابله‌تفاوت​ با اون نیست. بلکه برای عقب نگه‌داشتنِ‌بودنِ​ زاراتوله که در حالِ حاضر تو بکلانده؟)

مسیرهای مشابه در سطوحِ بالا قابل‌تعویض بودند. حتی اگر کسی در ردهٔ ۰ به‌خودش​ خدای راستین تبدیل می‌شد، باز هم میلِ شدیدی به یگانگی و ویژگی‌های فرابشریِ ردهٔ ۱‌اوضاع​ از مسیرهای همسایه داشت. در این مورد، نقشهٔ الههٔ شبِ جاوید مدرکِ بسیار خوبی بود.

(الهه می‌خواد بکلاند رو تبدیل به یه دیگِ درهم‌جوش بکنه و بعد همه‌شون رو یه جا از بین‌شناختِ​ ببره؟) کلاین کاری کرد که «جهان»، گرمان اسپارو، چند ثانیه مکث کند و سپس بگوید: «رهبرِ سازمانِ سرّی،‌مسئولِ​ فرشتهٔ ردهٔ ۱ و دوستِ قدیمیِ امپراتور روزل، یعنی زاراتول، در حالِ حاضر در بکلاند پنهان شده است.»

«جهان» با دیدنِ اینکه اعضای انجمنِ تاروت آشکارا کمی گیج و سردرگم شده‌حالی​ بودند، با صدایی دورگه اضافه کرد: «قانونِ بقای ویژگی‌های فرابشری که ما اغلب به‌تیمش​ آن اشاره می‌کنیم، در بیشترِ مواقع به بقای ویژگی‌های فرابشریِ مسیرهای همسایه اشاره دارد.

«به عبارتِ دیگر، مسیرهای‌آدمِ​ مشابه نیز از قانونِ‌باشد​ هم‌گراییِ ویژگی‌های فرابشری پیروی می‌کنند.»

لئونارد بی‌درنگ در فکری عمیق فرو‌اطرافشه​ رفت. پس از چند ثانیه تأمل‌بیاد​ پرسید: «مسیرهای غارتگر و غیب‌بین مسیرهای همسایه‌اند؟»

«جهان» صریح پاسخ‌کار​ داد: «بله، مسیرِ کارآموز‌شهروندای​ هم مسیری همسایه است.»

فورس با شنیدنِ گفتگوی آن‌ها، ابتدا قانونِ هم‌گراییِ ویژگی‌های فرابشری را به جاذبهٔ‌حالی​ میانِ ویژگی‌های فرابشری ربط داد که معلمش، دوریان گری ابراهیم، به او آموخته‌اعضای​ بود. او این موضوع را به قدیسِ اسرار که «جذب» شده بود، ارتباط داد.

سپس، سؤالی‌اشتباه​ ذهنش را به‌عادی​ خود مشغول کرد.

اگه واقعاً همون‌طور که آقای جهان گفت باشه و ویژگی‌های‌جبران‌ناپذیری​ فرابشریِ مسیرهای همسایه همدیگه رو جذب کنن، یعنی اون موقع‌سؤالِ​ توجهِ زاراتول رو جلب کرده بود؟ هرچی باشه، وی تو بکلانده.

ناگهان، فورس به یادِ‌جور​ کلاغی افتاد که به‌اطرافشه​ پشتِ بوتیس خیره شده بود.

«آه...» فورس با شتاب دستش‌شهروندای​ را بالا برد و نشان‌جبران‌ناپذیری​ داد که حرفی برای گفتن دارد.

با دیدنِ اینکه همهٔ اعضا به او نگاه می‌کنند،‌البته​ شتابان گفت: «معلمِ من عضوی از خاندانِ ابراهیم است.‌خرمنی​ او یک شیءِ مهرشدهٔ نسبتاً مهم در دست دارد.»

چون بخشِ اولِ جمله را همهٔ اعضا به‌جز «ستاره» می‌دانستند،‌جبران‌ناپذیری​ فورس قصدی برای پنهان‌کاری نداشت. اما در موردِ نیمهٔ دومِ جمله،‌برده​ تغییراتی داده بود. تغییرِ عبارت به «نسبتاً مهم» بسیار اهمیت داشت.

وقتی دید کسی سؤالی نمی‌پرسد، فورس ادامه داد: «این باعث می‌شود که‌جبران‌ناپذیری​ او گاهی با فرابشرانِ رده‌بالای مسیرِ کارآموز روبه‌رو شود. پیش‌تر، وقتی به بکلاند‌یکی​ آمده بود، قدیسِ اسرارِ سازمانِ سپیده‌دم، بوتیس، در آن حوالی ظاهر شده بود.

«من هم متوجه شدم که‌شهروندای​ یک کلاغ دارد به سمتی‌جبران‌ناپذیری​ که بوتیس می‌رفت نگاه می‌کند.»

یک کلاغ... جزئیاتِ شهرِ مه‌آلود در ذهنِ کلاین نقش بست. بر فرازِ‌ارزشمند​ کلیسای جامعِ قیرگون، کلاغ‌هایی در پرواز بودند، گویی مراسمِ یادبودی برپا کرده‌اند یا‌زمین​ در سوگ نشسته‌اند. و اما تجسمِ زاراتول، داخلِ کلیسای جامع پنهان شده بود.

زاراتول عادت داره از کلاغ‌ها به‌عنوانِ عروسک استفاده کنه؟ این نشونه‌ایه که‌بیاد​ از دورانِ ساحرِ غریب بودنِ وی به جا مونده؟ کلاین در همان‌روزِ​ حال که در فکر بود، کاری کرد که «جهان» به حرف بیاید:

«آن کلاغ‌بشه​ به‌احتمالِ زیاد همان‌محافظت​ زاراتول بوده است.»

من واقعاً یه فرشتهٔ‌مؤمنانِ​ ردهٔ ۱ رو دیدم... فورس‌وضعیتِ​ دچارِ ترس و وحشت شد.

سپس به یاد آورد که چطور او و شیو دربارهٔ آدم بحث کرده بودند و در نتیجه احتمالاً هدف قرار‌اما​ گرفته بودند. به دلیلی، این توهم به او دست داد که تبدیل به شخصیتِ اصلیِ یک رمان شده است. با‌رسیدنِ​ وجود اینکه فقط یک فرابشرِ ردهٔ ۷ یا ۶ بود، با شاهانِ فرشتگان و فرشتگانِ ردهٔ ۱ ارتباط برقرار کرده بود!

با این فکر، فورس شتابان سرش را به سمتِ دوشیزه عدالت‌پیش​ چرخاند و گفت: «می‌توانید بعداً هیپنوتیزمم کنید تا مسائلِ خاصی را‌داشت​ فراموش کنم؟ می‌ترسم تصادفاً چیزی به یادم بیاید و جلبِ توجه کنم.»

آدری پاسخ داد: «مشکلی نیست.»‌محافظت​ و هم‌زمان نگاهی به شیو‌مبادا​ انداخت و برایش سر تکان داد.

«ستاره» لئونارد هم ایده‌هایی در سر داشت. قصد‌مبادا​ داشت وقتی برگشت، این موضوع را با «پیرمرد»‌شناختِ​ در میان بگذارد تا نظرِ وی را بشنود.

کلاین دیگر به صحبت دربارهٔ مسائلِ مهمی که در پس‌کوچه‌های بکلاند کمین کرده بودند، ادامه نداد. دلیلش‌قدردانی‌اش​ این بود که این مسائل برای دیگر اعضای انجمنِ تاروت بیش از حد سطح‌بالا بود. نه‌تنها نمی‌توانستند‌می‌شوند​ مستقیماً در آن شرکت کنند، بلکه حتی درکِ کاملِ این مسائل هم می‌توانست فاجعه‌ای برایشان به بار بیاورد.

در این زمینه، ایدهٔ کلاین این بود که می‌تواند در بخش‌های خاصی از اعضای انجمنِ تاروت کمک بگیرد،‌خرمن​ اما این کار شبیه به استخدامِ یک جایزه‌بگیر برای انجامِ کاری بود، بدون اینکه آن‌ها را بیش از‌جنوبِ​ حد درگیرِ ماجرا کند و دلیلِ مأموریت را برایشان روشن سازد. این نوعی محافظت از آن‌ها به شمار می‌رفت.

در این لحظه، آلجر نگاهی به اطراف‌شهروندای​ انداخت و گفت: «طبقِ مشاهداتِ من، کلیسای‌بیاد​ توفان اشتیاقِ چندانی به این جنگ ندارد.»

اشتیاقِ چندانی ندارن؟ این با تصویرِ کلیسای سرورِ توفان‌ها جور درنمیاد... با اینکه آموزه‌هاشون مبارزه رو ترویج نمی‌کنه و مشوقِ جنگ‌برده​ نیست، ولی قطعاً تأکید دارن که باید با دشمناشون مثل یه توفان برخورد کنن و هر خشمی دارن همون‌جا خالی کنن...‌بگوید​ کلاین با شنیدنِ این حرف کمی جا خورد. سپس درکِ خود از ایزدان را ترکیب کرد و تحلیلِ اولیه‌اش را آغاز نمود.

طبقِ حدس‌های قبلی‌ام، توفان، خورشید، کتاب‌خوان، تماشاگر‌داشته​ و چوپان می‌تونن تو رده‌های بالا مسیرشون‌زندگی​ رو عوض کنن. باید درگیریِ عظیمی بینشون باشه...

در موردِ سرورِ توفان‌ها، وی به‌احتمالِ زیاد همون فرشتهٔ بادِ سالیانِ گذشته‌ست. وی پدرِ آدم، یعنی خدای خورشیدِ‌خرمن​ باستان و آفریدگارِ شهرِ نقره رو «خورده». حتی اگه وی تلویحاً اجازه داده باشه جورجِ سوم به امپراتورِ‌جنوبِ​ سیاه تبدیل بشه، محاله بشینه و تماشا کنه که آدم از «سیلابِ زمانه» برای رسیدن به الوهیت استفاده می‌کنه...

بنابراین، کلیسای سرورِ توفان‌ها تمایلی نداره دامنهٔ جنگ گسترش پیدا‌مبادا​ کنه و به یه جنگِ جهانی تبدیل بشه. برای همین، وی‌اصلِ​ داره سخت تلاش می‌کنه تا انگیزه‌های ناگهانیِ خودش رو مهار کنه؟

باید واقعاً براشون سخت باشه...

این می‌تونه توضیح بده که چرا وقتی فیناپوتر به لنبرگ، ماسین و سگار‌بودنِ​ حمله کرد، لوئن و اینتیس اون سکوتِ عجیب رو حفظ کردن... کلیسای خورشیدِ فروزانِ‌می‌کرد​ ابدی و کلیسای سرورِ توفان‌ها احتمالاً تو موقعیتِ دشواری قرار دارن. نمی‌تونن تصمیم بگیرن.

از یه طرف، تو سطحِ ایزدان، این‌طور نیست که هیچ امکانی برای رها کردنِ اتحادشون و مقابله با‌خرمن​ کلیسای دانش وجود نداشته باشه. از طرفِ دیگه، استراتژی‌های جنگی تو سطحِ ملی هم اونا رو وامی‌داره تا از‌قرار​ اون کشورها محافظت کنن. درهم‌شکستنِ زوریِ باورهایی که شهروندانِ یه کشور ساختن، کاریه که باعث می‌شه لنگرها بی‌ثبات بشن.

همچنین، به‌محضِ اینکه تو جنگ شرکت کنن،‌شهروندای​ به آدم کمک می‌کنن تا شرایطِ ارتقای‌بیاد​ وی به ردهٔ ۰ رو فراهم کنه.

کلاین عمداً کاری کرد که «جهان»‌اطرافشه​ برای لحظه‌ای سکوت کند و سپس‌بیاد​ به اطلاعاتِ «مردِ آویخته» پاسخ داد:

«در حالِ‌اشتباه​ حاضر، این‌آدمِ​ امر اجتناب‌ناپذیر است.»

ناولها | novelha.net