---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

ارباب راز ها

چپتر 1114: ارادهٔ بازمانده • ⏱ 10 دقیقه

چپتر 1114: ارادهٔ بازمانده

0

جنگلی که می‌بایست غرق در تاریکی و زوال می‌بود، از نورِ نارنجی‌سرخِ‌نکردند​ غروب پر شده بود. نور شدید بود و چون آتش می‌سوخت، اما ناگزیر‌جسم​ حسّی از درخششِ چشمگیر با خود به همراه داشت که نمی‌شد نادیده‌اش گرفت.

دریک برگ، در حالی که «صلیبِ بی‌سایه» همچون نوری خالص در دستش متراکم به نظر می‌رسید، آهسته به جلو گام برداشت. دیوشکارِ موخاکستری، کالین، که‌معاوضه​ در سمتِ چپ و پشتِ سرِ او راه می‌رفت، دو شمشیرِ صاف در دست داشت. هایم نیز که در سمتِ راست و پشتِ سرش قدم‌بودند​ برمی‌داشت، چکشِ «غرشِ خدای رعد» را در دست گرفته بود. این نیمه‌غولِ دومتری آماده بود تا هر لحظه چکش را با شیءِ مهرشدهٔ دریک معاوضه کند.

درخششِ ساطع‌شده از صلیبِ بی‌سایه رفته‌رفته کم‌سو می‌شد،‌قدم​ گویی خورشید پیش‌تر در افق غروب کرده و‌نیمه‌غولِ​ تنها باریکه‌ای از نورِ طلایی بر جای گذاشته بود.

البته هیچ‌یک از اهالیِ شهرِ نقره پیش از این چنین صحنه‌ای را ندیده‌آماده​ بودند. تنها می‌توانستند با استفاده از توصیفاتِ متونِ باستانی آن را تصور کنند.‌پیش‌تر​ به همین ترتیب، این نخستین باری بود که معنای غروب را درک می‌کردند.

ویژژژ!

با پیشرویِ تیمِ اکتشاف به اعماق، بادی‌نیز​ در «جنگلِ رو به زوالِ» تقریباً یخ‌زده وزیدن‌رعد​ گرفت. گویی جاندارانِ بی‌شماری در اعماقِ جنگل می‌گریستند.

با این حال، دریک‌هایم​ و همراهانش هیچ اثری‌قدم​ از باد حس نکردند.

ویژژژ!

صدای باد شدت گرفت و دلش را لرزاند. دریک ناگهان‌اثری​ سرمایی حس کرد که از پشتِ گردنش پایین دوید و‌گردنش​ مو بر تنش سیخ کرد. جسم و جانش یخ زد.

در حالتِ کلی، غریزهٔ انسانی حکم می‌کرد که در چنین لحظاتی گردنشان را جمع کنند، بازوها را بالا بیاورند و از پشتِ سرِ خود دفاع کنند.‌کند​ سپس نیم‌چرخی می‌زدند، اوضاع را می‌سنجیدند و آمادهٔ حمله می‌شدند. اما دریک چنین نکرد، زیرا در محیطی پرخطر، شتاب‌زدگی چه‌بسا به پیامدهای ناگواری می‌انجامید. افزون بر‌استفاده​ این، رئیس و هم‌تیمی‌اش پشتِ سرش بودند. او اطمینانِ کامل داشت که آن‌ها به‌موقع واکنش نشان می‌دهند؛ از این رو، جانش را به دستانِ آنان سپرده بود.

با صدایی شکافنده، تیغه‌ای نقره‌ای‌سپید که صاعقه‌ای کوچک و‌برمی‌داشت​ مارمانند دورش پیچیده بود، از کنارِ گردنِ دریک گذشت و‌لحظه​ هیکلی تار و کج‌ومعوج را در نورِ غروب تبخیر کرد.

هم‌زمان، چیزی صلیبِ بی‌سایه را تحریک کرد. صلیب ناگهان‌گرفته​ از حالتِ تاریک و کم‌سوی خود خارج شد و‌معاوضه​ نوری که ساطع می‌کرد، بارِ دیگر درخشان و خالص گشت.

گویی سپیده‌دم بی‌درنگ در محیطِ اطراف دمید؛‌حال​ سایه‌های سیاه و وصف‌ناپذیری در نورِ سپیده‌دم‌شدت​ پدیدار شدند و سپس به‌سرعت ذوب گشتند.

پس از آنکه همه‌چیز آرام گرفت، دریک به‌راست​ روبه‌رو نگریست و با کنجکاوی پرسید: «این‌ها چه بودند؟‌این​ شبیه شبح‌ها، سایه‌ها یا ارواحِ پلید به نظر نمی‌رسیدند...»

دیوشکار کالین نگاهی به اطراف انداخت و‌سرش​ آهسته گفت: «نوعی هالهٔ بازمانده... ظاهراً با‌گرفته​ قدرتِ غروب درآمیخته و ناهنجاریِ خاصی پدید آورده‌اند.»

تا حالا همچین هیولاهایی ندیده‌ام... دریک چنگش را‌رعد​ بر صلیبِ بی‌سایه محکم کرد و انگشتِ دیگرش‌شیءِ​ را که سوراخ نشده بود، روی خارها گذاشت.

تیمِ اکتشاف با تکیه بر صلیبِ بی‌سایه که دشمنِ خونیِ پلیدی‌های اطرافشان بود،‌صدای​ نسبتاً بی‌دردسر پیش رفت. طولی نکشید که به اعماقِ جنگلِ رو به زوال رسیدند.‌حالتِ​ از میانِ درختان می‌توانستند در دوردست صخره‌ای و ابرهای نارنجی‌سرخ را به‌طورِ مبهم ببینند.

خرابی‌های این بخش چندان جدی نبود. شاخ‌وبرگ‌ها‌نیز​ در هوا معلق مانده بودند و با سد‌رعد​ کردنِ راهِ غروبِ یخ‌زده، محیط را تاریک می‌ساختند.

پس از دور زدنِ محتاطانه در آن‌سرش​ حوالی، فضای پیشِ چشمانِ دریک ناگهان روشن‌گرفته​ شد. او دو سنگ‌گورِ خاکستری‌سپید و لکه‌دار دید.

پیش از آنکه بتواند با دقت بررسی‌شان کند، پرتوهای غروب که از‌دومتری​ میانِ شکافِ برگ‌ها می‌تابیدند، هم‌زمان اثرِ شکستِ عجیبی پدید آوردند و در‌گویی​ هم تنیده شدند تا پیکری غول‌آسا به بلندیِ تقریباً ده متر بسازند.

این پیکر بسیار تار بود و‌می‌گریستند​ هاله‌ای جاودانه و تزلزل‌ناپذیر در خود‌نکردند​ داشت؛ گویی بازتابی از دورانی اساطیری بود.

پوستی خاکستری‌آبی داشت و زرهی نقره‌ای‌خاکستری بر تن کرده بود که به نظر می‌رسید به خون‌گرفته​ آغشته است. چهره‌اش همچون خورشیدِ در حالِ غروب می‌درخشید، گویی تجلیِ چشمانش بود. صِرفِ وجودش باعث شده‌پیش‌تر​ بود درختانِ اطراف و خلأ خمیده شوند و همه‌چیز در پیرامونش به‌شکلی مهارناپذیر رو به زوال برود.

با دیدنِ این صحنه،‌هایم​ بی‌هیچ توضیحی فکری در‌قدم​ ذهنِ همه نقش بست:

پادشاهِ غول‌ها، خدای باستانی آورمیر!

مو بر تنِ اعضای تیمِ اکتشاف —جاشوا، هایم و آنتیونا— سیخ شد.‌نکردند​ دانه‌های روی پوستشان رفته‌رفته رنگی خاکستری‌آبی به خود گرفت. در میانِ ابروهایشان،‌سیخ​ گوشت و خون در هم می‌لولید، گویی هیولایی می‌خواست از آنجا بیرون بزند.

همگی در آستانهٔ‌شمشیرِ​ مهار از دست‌هایم​ دادن قرار گرفته بودند.

آن‌ها حتی هیئتِ اساطیری را ندیده بودند. صِرفِ نزدیک شدن‌چکشِ​ به این پیکر، نشانه‌های مهار از دست دادن را در‌چکش​ آن‌ها بیدار کرده بود و شدتِ آن مدام بیشتر می‌شد.

وضعیتِ دریک برگ نسبتاً بهتر بود، زیرا نورِ خالصِ صلیبِ‌این​ بی‌سایه او را در بر گرفته و حسی گرم به او‌رفته‌رفته​ می‌بخشید که اجازه می‌داد موقتاً در برابرِ اثرِ زوال تاب بیاورد.

در این لحظه، کالین ایلیاد خم شده بود. او‌هیچ​ دو شمشیری را که به پماد آغشته بودند در دست‌کرد​ داشت و همچون توفانی پرسرعت به‌سوی آن پیکرِ هولناک دوید.

با این حال، این دیوشکار در خطی مستقیم‌راست​ یورش نبرد. رقصِ پایش ماهرانه بود؛ به چپ و‌این​ راست حرکت می‌کرد و مارپیچ‌وار به دشمنش نزدیک می‌شد.

پیکرِ غول‌آسایی که در گرگ‌ومیش ایستاده بود، با‌قدم​ چشمانِ غروب‌مانندش به همه‌چیز نگریست. بی‌احساس به نظر‌نیمه‌غولِ​ می‌رسید، همچون تندیسی که از سنگ تراشیده باشند.

ناگهان، درخششِ‌سرش​ روی صورتش‌برمی‌داشت​ سوسو زد.

سپس خم شد‌بی‌شماری​ و مشت‌هایش را‌می‌گریستند​ به‌شدت بر زمین کوبید.

بوووم!

زمین به‌شدت لرزید و شکافی دهان باز‌سرش​ کرد. دریک و دیگران تعادلشان را از دست‌این​ دادند، تلوتلو خوردند و چیزی نمانده بود بیفتند.

اما کالینِ دیوشکار، پیش از آن بیش‌خدای​ از ده متر به هوا پریده بود‌لحظه​ و با دو شمشیرش مقتدرانه به پایین شکافت.

در آن لحظه، پیکری که گویی از دلِ افسانه‌های اساطیری بیرون‌باد​ آمده بود، شمشیری توهمی را از شکافِ زمین بیرون کشید. شمشیرِ‌دوید​ غول‌آسا که گویی تجلیِ خودِ گرگ‌ومیش بود، ناگهان به جلو تاب خورد.

توفانی از نورِ نارنجی-سرخ ناگهان شکل گرفت و‌راست​ به سوی کالینِ دیوشکار و همچنین دریک و‌گرفته​ همراهانش که درست پشتِ سرِ او بودند، هجوم برد.

نور از هر جا که می‌گذشت، درختان پژمرده می‌شدند‌برمی‌داشت​ و خاک به ماسه تبدیل می‌شد. همه‌چیز به‌شکلی بازگشت‌ناپذیر‌آماده​ رو به زوال می‌رفت و مسیری در میانشان باز می‌شد.

بوووم!

دیوارهایی نامرئی راهِ‌بی‌شماری​ توفانِ گرگ‌ومیش را بستند‌حال​ و جنگل را لرزاندند.

در لحظه‌ای نامعلوم، لوویای ارشد، چوپان، کنارِ دریک‌راست​ ظاهر شده بود. پیشِ رویش پیکری بلندقامت و‌گرفته​ توهمی ایستاده بود که زرهی نقره‌ای بر تن داشت.

پیکر که درخششی سرخِ تیره نزدیکِ چشمانش داشت، زانو‌برمی‌داشت​ زد و شمشیرِ بزرگِ توهمی‌اش را در زمین فرو‌آماده​ برد و دیواری نامرئی و به‌طرزِ غیرعادی قدرتمند ساخت.

بنگ!

در این لحظه، دو شمشیرِ کالینِ دیوشکار به‌همراهانش​ پیکرِ تقریباً ده‌متری که هالهٔ یک خدای باستانی‌لرزاند​ را داشت، ضربه زدند و جرقه‌های بی‌شماری پراکندند.

پیکرِ نقره‌ای-سپید هیچ آسیبی ندید.‌دست​ زرهِ نقره‌ای-خاکستری که پوشیده از لکه‌های‌برمی‌داشت​ خون بود، تنها کمی کدر شد.

با نیروی پس‌زنی، کالین بارِ دیگر‌راست​ به هوا برخاست. در هوا چرخید‌خدای​ و دوباره حمله‌اش را آغاز کرد.

در قلمروِ زوال، او جرئت نمی‌کرد هیئتِ‌خدای​ اساطیری‌اش را آزاد کند، زیرا به‌احتمالِ زیاد‌لحظه​ هیچ راهی برای بازگشت از آن وجود نداشت.

دریک با دیدنِ اینکه راهِ شبحی که از دلِ افسانه‌ای اساطیری‌باد​ برخاسته بود بسته شده، شتابان لرزش و گرمای ناگهانیِ صلیبِ بی‌سایه را‌تنش​ در کفِ دستش دنبال کرد و انگشتش را روی یک میخ فشرد.

خونش همراه با درد به درونِ صلیب سرازیر شد. نوری درخشان و پرتوان بیرون‌خدای​ جوشید، به هوا رفت و به پایین چرخید و در یک آن پیکرِ پوشیده‌رفته‌رفته​ در زرهِ نقره‌ای-خاکستری را در بر گرفت. چشمانش مانندِ خورشیدِ مینیاتوریِ در حالِ غروب بود.

در آن نورِ مقدس، باوقار و پاک، پیکرِ غول‌آسا و توهمی‌غرشِ​ از حرکت ایستاد، گویی با دشمنِ طبیعی‌اش روبه‌رو شده باشد، و زرهِ‌معاوضه​ نقره‌ای-خاکستری که به نورِ گرگ‌ومیش آلوده بود، شروع به ذوب شدن کرد.

با استفاده از این فرصت، شوالیهٔ روحِ پلید که پیشِ روی لوویای ارشد، چوپان،‌لحظه​ بود، شمشیرِ بزرگِ توهمی را از زمین بیرون کشید. با چند شکافِ نقره‌ای که‌کرده​ بین پدیدار و ناپدید شدن نوسان می‌کردند، در یک آن به دشمن ضربه زدند.

دو شمشیرِ کالینِ دیوشکار به پایین فرود‌حال​ آمدند، گویی پرتوهایی از نورِ سپیده‌دم ساطع می‌کردند‌دلش​ که سرِ پیکرِ باستانی را در بر می‌گرفت.

جاشوا، حایم و دیگران‌صاف​ درنگ نکردند و قوی‌ترین‌راست​ حملاتشان را رها کردند.

پس از سه دور، پیکرِ توهمی که گویی در‌برمی‌داشت​ زمان سفر کرده بود، سرانجام شروع به فروپاشی کرد‌آماده​ و به نقطه‌های نورانیِ نارنجیِ در حالِ سوختن تقلیل یافت.

وقتی کالینِ دیوشکار روی زمین فرود آمد، کمی اندیشید و گفت: «آن باید بقایای‌لحظه​ ارادهٔ شاهِ غول‌ها برای محافظت از این منطقه بوده باشد. پس از سال‌ها آمیختگی‌کرده​ با محیط، درجه‌ای از قدرت و شکل پیدا کرده است. این نوعی روحِ پلید است.»

«چه رازهایی اینجا پنهان است...»

با شنیدنِ حرف‌های رئیس، همه نگاهشان را‌نیز​ به جلو دوختند، به جایی که شبحِ سهمگین‌رعد​ راهشان را بسته بود. فضا نسبتاً سنگین بود.

خوشبختانه فقط یه روحِ پلید بود که صلیبِ بی‌سایه مهارش کرد... این فقط بخشِ کوچکی از ارادهٔ باقی‌مانده‌اش بود و تقریباً‌شیءِ​ هیچ قدرتی براش نمونده بود. بعد از هزاران سال، هنوز هم مثلِ همیشه سهمگینه. یه خدای باستانیِ واقعی چطور می‌تونه باشه...‌شهرِ​ راستی، چرا وی همچین ارادهٔ قدرتمندی واسه محافظت از اینجا داشته؟ به خاطر اینه که پدر و مادرش اینجا دفن شدن؟

دریک در حالی که آهِ آسودگی می‌کشید،‌اکتشاف​ با ذهنی پر از سردرگمی و کنجکاوی، به‌جاندارانِ​ دنبالِ رئیس و همراهانش به سوی مقبره رفت.

هوف... نیازی نیست کاری بکنم... باید بگم، این صلیبِ بی‌سایه تو‌حال​ دربارِ شاهِ غول‌ها واقعاً خیلی به درد می‌خوره. اون‌قدر خوبه که‌سرمایی​ دارم با خودم فکر می‌کنم نکنه هدفِ آدم همین بوده باشه...

فرازِ مِهِ خاکستری، کلاین آهِ آسودگی‌می‌گریستند​ کشید و عصای خدای دریا را‌نکردند​ که بالاتر برده بود، پایین آورد.

سپس نگاهش را به جایی دوخت که‌نیز​ ارادهٔ باقی‌ماندهٔ شاهِ غول‌ها بیش از هزاران‌خدای​ سال به محافظت از آن ادامه داده بود.

نخستین چیزی که دید، دو سنگ‌قبرِ باستانی‌سرش​ و لکه‌دار بود. روی آن‌ها واژه‌های «پدر»‌گرفته​ و «مادر» به زبانِ یوتون نوشته شده بود.

آن‌ها رازآلودگی‌ای در خود داشتند که می‌توانست نیروهای طبیعت را برانگیزد. این ویژگی‌آماده​ باعث می‌شد فرد بی‌آنکه متوجه شود تحت‌تأثیر قرار گرفته است، مستقیماً احساساتِ درهم‌آمیختهٔ‌پیش‌تر​ دلتنگی، اندوه، درد و احساسِ گناه را حس کند و دچارِ افسردگی شود.

پشتِ ستونِ سنگی مقبره‌ای قرار داشت، اما‌حال​ از پیش ویران شده بود و دو‌شدت​ تابوتِ سیاه را در زیرِ خود نمایان می‌کرد.

معلوم نبود چه کسی درِ تابوت‌ها را باز کرده است، گویی می‌خواسته چیزی را تأیید‌رعد​ کند. این کار باعث شده بود دو اسکلتِ خاکستری-سپید که درونشان دراز کشیده بودند، در‌می‌شد​ نوری که از میانِ برگ‌ها نفوذ می‌کرد غرق شوند و به رنگِ نارنجی-سرخی شبیهِ خون درآیند.

این دو اسکلت شکلِ انسان داشتند.‌راست​ قدِ یکی کمتر از ۱.۹ متر‌خدای​ و دیگری کمتر از ۱.۸ متر بود.

ناولها | novelha.net