چپتر 100: نگهبان بگوستا، برهی جوانِ خدای شیطانی
0بگوستا توسط موجودیآخرین با قدرتی عظیمکنم محافظت میشد... یک اژدها.
گاهی اوقات، ماجراجویانِ هزارتو، تهسان راکنم با یک اژدها اشتباه میگرفتند، چرادنیا که او نمادی از قدرتی بیکران بود.
و سرانجام، تهسان فهمید چرا چنین فکری میکردند. «تفاوت زیادی باشده یه خدا نداره، نه؟» دستکم، قدرتی که از بیرون احساس میشد، بهبودم سختی از خدایانی که تا کنون ملاقات کرده بود، قابل تشخیص بود.
قدرتی لطیف که برایهمین یک موجود فانی باورنکردنی مینمود،حریفش از اژدهای طلایی ساطع میشد.
با اینکه به نظر میرسید والبنرئوس به خاطر ملاحظهیعبارت تهسان قدرتش را کاهش داده، اما همین سطح از قدرتهزارتوی هم به قدری بود که صدها تهسان هم حریفش نمیشدند.
تهسان پس از اینکه لحظهایارضا آن قدرت را حس کرد،دیگه پرسید: «چرا منو صدا کردی؟»
از لحظهای که تهسانکنجکاوی ظاهر شد، قدرتی مورمورکننده رادنیا حس کرد که لمسش میکرد.
«قصد نداریداده طبق خواسته خدایانسطح منو بکشی، داری؟»
[البته که نه.] اژدها لبخند زد. [من اژدهایی هستم که وظیفه محافظت اززنجیر زمین رو دارم. چیزی که خدایان میخوان، ربطی به من نداره. واسه همینهبودم که کاری به کار بچههای خدای شیطانی که تو سرزمین من ساکن شدن، نداشتم.]
اژدها نگاهشاینه را بهکنجکاویم آرامی تغییر داد.
والبنرئوس که به بیرون غار نگاه میکرد، زمزمهاین کرد: [خب، اونم بهزودی بیمعنی میشه. دلیلی کههزارتوی صدات کردم اینه که آخرین کنجکاویم رو ارضا کنم.]
«کنجکاوی؟»
[من اژدهایی هستم که از زمین محافظت میکنه. به عبارت دیگه، موجودیدنیا هستم که به این دنیا زنجیر شده. بنابراین، همیشه درباره اون هزارتویتوش عظیمی که جادوگرها ساختن و خدایان بزرگ توش ساکن شدن، کنجکاو بودم.]
چشمان خزندهوارشاینه به سمتکنجکاویم تهسان چرخید.
والبنرئوس که تهسان را برانداز میکرد، نتوانستدیگه تحسینش را پنهان کند. [واقعاً که تاثیرگذاره. میفهمماون چرا خدای شیطانی چنین تحقیری رو تحمل کرد.]
خدای شیطانی بهاما کسی که از جنسقدری خودش نباشد، ماموریت نمیدهد.
اینکه او مستقیماً به انسانی مانند تهسان ماموریتمیکنه داده بود، نشانهای از زیر پا گذاشتن غرورش بود.درباره [این یعنی موجودات این دنیا تو چشماش خیلی باارزشن.]
والبنرئوس با حالتی حاکی از افسوسکنم گفت: [اما این داره تموم میشه. نابودزنجیر شدن توسط تعصب کورکورانه، واقعاً چیز غمانگیزیه.]
«منظورت از "تموم شدن" چیه؟»
[خدای شیطانیِ جوان خشمگینه.] والبنرئوس با آرامش ادامه داد: [درباره چیزایی که تو این دنیا دارنکردی میمیرن. اون ساکت مونده چون همنوعش هنوز وجود داره، اما این زیاد طول نمیکشه. دنیا متلاشی خواهدزمین شد. اگه اونقدر روی مال و منال خودش وسواس نداشت، خیلی وقت پیش همه چی فرو میریخت.]
[ببخشید، ولی منآخرین درست متوجه نمیشم.]کنم روح وسط حرفش پرید.
روح، که موجودی از هزارتوارضا بود، توسط کسانی که بیروندیگه بودند قابل حس یا شنیدن نبود.
با این حال،کنم والبنرئوس آرام پرسید:عبارت [منظورت چیه، مرده؟]
[هامون به عنواناما یه خدا تو اینقدری دنیا متولد شد، درسته؟]
[درسته. بیش از صد سال پیش،کنم یه فانی تبدیل به یه موجود متعالیزنجیر شد. اون به اسم هامون شناخته میشه.]
[پس هامون میتونه دخالت کنه،ارضا نه؟] خدایی که در قلمرودیگه خودش باشد، بینهایت قدرتمند است.
حتی یک خدایکنم شیطانی هم نمیتواندعبارت به او دست بزند.
این چیزی بود که روحسطح تمام مدت میگفت. [حتی اگه خدایلحظهای شیطانی قاطی کنه، نمیتونه دخالت کنه.]
والبنرئوس به روح نگاهکنجکاویم کرد و لبخند زد.میکنه [تو خیلی قوی هستی.]
[من حسابیاینه قوی بودم.] روحارضا با لافزنی گفت.
والبنرئوس به نشانه تایید سر تکان داد.دیگه [اگه تو زندگی قبلیت بودی، میتونستی منودرباره شکست بدی. اما تو درباره خدایان چیزی نمیدونی.]
[من با بیشتراما از دو تاقدرت خدا روبرو شدم، میدونی؟]
[احتمالاً فقط ظاهرشونآخرین رو دیدی.] والبنرئوس باکنجکاوی خونسردی گفت: [بهزودی میفهمی.]
[هوم.] روحاینه انگار نپذیرفت، اماارضا دیگر حرفی نزد.
والبنرئوس دوباره به تهسان نگاه کرد. [کنجکاویم رواین برطرف کردی. و تو اولین فانیای هستی کههزارتوی ملاقات کردم. پس، یه لطف کوچیک بهت میکنم.]
اژدهای طلاییداده پنجهی جلوییاشهمین را بالا برد.
نوک پنجهاش جدا شد و به سمت تهسان پروازعبارت کرد. [این پنجهی اژدهاست. اگه کسی باشه که بتونهاون اونو آهنگری کنه، هدیهی به درد بخوری برات میشه.]
«ممنون.»
تهسان پاداشارضا غیرمنتظره را بامیکنه کمال میل پذیرفت.
پنجهی اژدها.
اگر آهنگراینه هزارتو بود، میتوانستارضا آن را بسازد.
[این وداعه. احتمالاً این اولینارضا و آخرین دیدار ماست. حالا، مناین باید برم برای این آماده بشم.]
«آماده؟»
اژدها پنجهی جلوییاش را بالاسطح برد. هاله جادو شروع بهنمیشدند غلیظ شدن کرد. [برای نبرد نهایی.]
با صداییاینه آرام، پیکرکنجکاویم اژدها ناپدید شد.
غار عظیم خالیآخرین ماند و تنهاکنم تهسان باقی ماند.
تهسان بیرون رفت.
او پنجه را درهمین «کوله» خود گذاشت وصدها دوباره از کوه پایین آمد.
به محض رسیدن بهکنجکاویم روستا، آنتِشا را دیدمیکنه که آشفته به نظر میرسید.
«چی شده؟»
«آه، ارباب کوهستان!»کنم چهرهی آنتِشا باعبارت دیدن او روشن شد.
«کجا بودین؟»
«باید کسیاینه رو برایکنجکاویم یه لحظه میدیدم.»
«کسی رو؟»اینه آنتِشا سرشکنجکاویم را کج کرد.
تهسان قبلاًارضا هرگز حرفی ازمیکنه آشنایانش نزده بود.
کمی بعد، شیطانیاما به نام آرتنکیاقدرت نیز ظاهر شد.
«اا، ام. شما نرفتهکنجکاویم بودین، نه؟» آرتنکیا بامیکنه دیدن تهسان آشکارا دستپاچه شد.
آنتِشا نیزاینه با حالتیکنجکاویم ناامید گفت:
«فکر کردم بدون خداحافظی رفتین...»
«میخواستم قبلداده رفتن یههمین چیزی بگم.»
«آه... برای مدتی میمونین؟»
«احتمالاً.»
پاسخ تهسان نشان میداد که نمیدانستعبارت کی ماموریت تکمیل میشود، اما قطعاًبنابراین به نظر نمیرسید که بلافاصله اتفاق بیفتد.
آرتنکیا باداده شنیدن پاسخشهمین آشفتهتر شد.
اضطراب در چشمانش موج میزد.
وقتی تهسان به او خیرهارضا شد، آرتنکیا بالاخره خودش را جمعوجوراین کرد و گلویش را صاف کرد.
«پس من یه اتاق براتون آمادهعبارت میکنم. از اونجایی که شاهزاده روبنابراین نجات دادین، باید حسابی ازتون پذیرایی کنیم.»
تهسان میتوانست اضطراباما و عزم راقدرت در چشمانش بخواند.
تهسان روی تختی کهکنجکاویم فراهم شده بود دراز کشیدعبارت و به سقف خیره شد.
نور خورشید، کهآخرین نباید دیده میشد،کنم به داخل میتابید.
کف چوبی زبر، سفت و ناهموار بود واین به پشتش فشار میآورد، و وقتی سرش را چرخاند،عظیمی چند حشره را دید که از دیوار بالا میرفتند.
«بالای درختا راحتتر بود.»
خانه نقشش راآخرین به عنوان یککنم خانه ایفا نمیکرد.
با ایناینه حال، اوکنجکاویم قصد شکایت نداشت.
در مقایسه با خانههاییکنجکاوی که سقفهای نیمهویران داشتند،این این نسبتاً قابل قبول بود.
تق تق.
تقتق.
صدای کوبیدناینه به در،کنجکاویم در فضا پیچید.
تهسان ازارضا جا برخاست ومیکنه در را گشود.
«چیه؟»
«آه، ارباب تهسان، حالتون خوبه؟»
آنِتْشا با قیافهای معذبکنجکاویم آنجا ایستاده بود ومیکنه بطری چوبیای را تکان میداد.
«میخواستم ببینم اگهکنم حالتون مساعده، یهعبارت نوشیدنی با هم بخوریم.»
«چه جور نوشیدنیای؟»
«میگن این نوشیدنی بعد از کلیکنم بدبختی و آزمون و خطا تودنیا دهکده درست شده. تونستم یکیشو گیر بیارم.»
لبخند ملایمی زد.
شاید چون به دنبال جاییمیکنه برای سکونت میگشت، چهرهاش روشنترزنجیر از قبل به نظر میرسید.
تهسان بدنش را کنار کشید.
«اگه میخوای بیای تو، بیا.»
«ممنونم.»
او دوارضا لیوان چوبیکنجکاوی بیرون آورد.
تهسان مایعیداده را که اوسطح ریخته بود، نوشید.
در حال بررسی مسمومیت...
بررسی ناموفق بود.
شما وارد حالت مسمومیت خفیف شدید.
استقامت شما هر ثانیه ۵ واحد کاهش مییابد.
آنِتْشا بااینه چهرهای نگرانکنجکاویم پرسید: «حالتون خوبه؟»
تهسان سر تکان داد.
«بد نیست.»
«هه هه. خوشحالم.»
او برایاینه خودش همکنجکاویم نوشیدنی ریخت.
تهسان چهرهاش را زیر نظرمیکنه گرفت، اما به نظر نمیرسیدزنجیر اثر قابلتوجهی روی او داشته باشد.
'سمیه کهداده فقط روهمین انسانها اثر میذاره؟'
تهسان نوشیدنی راآخرین قورت داد وکنم گفت: «وضعیت دهکده افتضاحه.»
«یه جورایی آره.»
آنِتْشا چهرهایارضا تلخ بهکنجکاوی خود گرفت.
نژاد شیاطین بدون اینکههمین حتی ابزار درستی باصدها خود بیاورند، فرار کرده بودند.
ساختن دهکده از هیچکنجکاویم روی خاک برهنه، نمیتوانستمیکنه نتیجه خوبی داشته باشد.
حاصل کار،اینه این آلونکهای حقیرارضا و فرسوده بود.
'شنیدم اولش دویست نفر بودن.'
بعد از پنج سال، تنها پنجاهقدرت نفر باقی مانده بودند؛ بقیه در برابرپرسید مشقتها زانو زده و تلف شده بودند.
«ولی... بازم اینجاآخرین دهکدهایه که همنژادهایکنم من توش زندگی میکنن.»
آنِتْشا بااینه چهرهای مصممکنجکاویم صحبت کرد.
«تا وقتی اینجا زندگی میکنم، به همهدیگه کمک میکنم. اگه با تمام وجود زندگیدرباره کنیم، روزی میرسه که بتونیم استراحت کنیم.»
همانطور که بااما لبخند حرف میزد، آنِتْشاقدری خودش را جمعوجور کرد.
او سرشاینه را باکنجکاویم احترام خم کرد.
«یه بار دیگه ممنونم.کنجکاویم به لطف شما، ارباب تهسان...عبارت تونستم دوباره همنژادهام رو ببینم.»
صدایش میلرزید.
آنِتْشا فکر میکرد تا ابدسطح تحت تعقیب خواهد بود ونمیشدند در نهایت دستگیر و کشته میشود.
دیدار با آشنایان قدیمی که فکرکنم میکرد از دستشان داده، چیزی بوددنیا که حتی در خواب هم نمیدید.
همه اینهااینه به خاطر تهسانارضا اتفاق افتاده بود.
برای آنِتْشا، هیچکنم کلمهای نمیتوانست سپاسگزاریاشعبارت را بهدرستی بیان کند.
«حتی اگه پاداشاما کافی گرفته باشین، دلمقدری آروم نمیگیره. برای همین...»
آنِتْشا لبش را گزید.
با صورتیاینه گلگون، چشمانشکنجکاویم را محکم بست.
«اگه بخواین،ارضا میتونم همینجاکنجکاوی پیشتون بمونم...»
«بسه.»
تهسان سراینه او را بهارضا عقب هل داد.
آنِتْشا عقب رفت، پیشانیاشکنجکاویم را گرفت و ماتومبهوتمیکنه به تهسان خیره شد.
«حرف مفت نزن.کنم تو اینجا زندگیعبارت میکنی. منم میرم.»
آنِتْشا لبش را گزید.
«دارین... برمیگردین به هزارتو؟»
«تنها جاییه که میتونم برم.»
بِگِستا در نهایت فقطکنجکاوی مکانی بود که در یکدنیا مأموریت از آن گذر میکرد.
مهم نبود چه کسی را ملاقاتقدرت کند یا چه روابطی شکل دهد؛ بهپرسید محض تکمیل مأموریت، همه چیز ناپدید میشد.
آنِتْشا ایستاد،اینه انگار نمیخواستکنجکاویم تسلیم شود.
«یه زندگی آروم اینجا...»
«این چیزیارضا نیست کهکنجکاوی من بخوام.»
تهسان سرش را تکان داد.
او این حالتآخرین را برای یک زندگیکنجکاوی آرام انتخاب نکرده بود.
«هنوز جوونی. اینجا زندگی کن،ارضا پیر شو و بعدش ازدواج کن.این این پاداشیه که میتونی بهم بدی.»
با اینارضا کلمات، تهسان اتاقمیکنه را ترک کرد.
آنِتْشا بیاختیار دستش راهمین دراز کرد، اما تهسان پیشحریفش از آن ناپدید شده بود.
آنِتْشا سرش را پایین انداخت.
تهسان وارد جنگل شد.
روح که ساکتکنم مانده بود، بهعبارت سخن آمد: «غمانگیز نیست؟»
«خفه شو.»
«به نظرم اونجور زندگی هم بد نیستا.کنجکاوی تو واقعاً خاصی، ولی... هزارتو جاییه کهشده حتی موجوداتی مثل تو هم ممکنه بمیرن.»
«برام مهم نیست.»
او دیگرارضا وحشتی ازکنجکاوی مرگ نداشت.
«تازه، قطعداده کردن کامل رابطهسطح برای اونم خوبه.»
روح متوجه شد. «قبلاً همارضا حس کرده بودم، ولی دلتدیگه نازکتر از چیزیه که فکر میکردم.»
«خفه شو.»
«قصد دخالت ندارم. من انسانهای سنگدل زیادی دیدم ودنیا همشون مردن. به لطف همین اخلاقت من هنوز اینجام،جادوگرها پس چیز خوبیه. تازه، الان وقت این حرفا نیست.»
امتناع تهسانداده فقط بههمین دلایل شخصی نبود.
«حالت خوبه؟»
تهسان نگاهیاینه به استقامتکنجکاویم خود انداخت.
سپر: ۴۲/۱۹۲
استقامت: ۲۲۵۰/۲۲۵
«مشکلی نیست.»
با این حال، سپر اواین ۱۵۰ واحد کاهش یافته بود.همیشه این یعنی سمی نسبتاً قوی بود.
تهسان حدس زد که آنهاغار پس از شنیدن خبر کشته شدنمیشه استاد شمشیر، چیز قویتری آماده کردهاند.
اگر او یک ساکنقدرتش معمولی این دنیا بود،همین احتمالاً تحت تأثیر قرار میگرفت.
«این ماجرا اینجوری تموم نمیشه.»
«فکر کنممیکنه باید پاداشدیگه بیشتری بگیرم.»
درخواست خدای شیطانیتغییر (لوسیفر)، بردن آنِتْشانگاه به مکانی امن بود.
معنای «امن»خاطر بسته به مکان،کاهش بسیار متفاوت است.
تهسان فکر میکرد جایی که شیاطین فرارتغییر کرده و ساکن شدهاند، مقصد مأموریت استبیمعنی و آنِتْشا نیز همین باور را داشت.
اما مأموریتمیکنه هنوز پاکسازیدیگه نشده بود.
این یعنیآرامی اینجا اصلاً برایغار آنِتْشا امن نبود.
بوم!
صدایی مهیبساکن از آننداشتم سوی جنگل برخاست.
موجودی قدرتمندمیکنه در حالدیگه نزدیک شدن بود.
حجم عظیم قدرت یک چیز بود،نگاه اما نوع قدرتی که حس میشددلیلی با ماجراجویان یا هیولاهای معمولی تفاوت داشت.
به قدرت خدایانیملاحظهی که تا کنونداده دیده بود، نزدیک بود.
کراش!
درختان از ریشه کنده شدنداین و آوار همچون موجی خروشانهمیشه به سمت تهسان هجوم آورد.
شما دفع را فعال کردید.
آواری که برای بلعیدننداشتم تهسان یورش آورده بود،داد به عقب پرتاب شد.
آوار دفعشده با آوار دراین حال ریزش برخورد کرد وهمیشه به هر سو پراکنده شد.
تهسان مشتی به سمتداد خاک و خلهای معلقاونم در هوا پرتاب کرد.
با صدایخاطر خرد شدن،قدرتش مسیری باز شد.
«چه پرسر و صدا.»
در میانمیکنه هرجومرج، نوریدیگه طلایی پدیدار شد.
در میان ذرات بیشمار قهوهایرنگ،غار جفت بالهایی که حتی ذرهای گردوغبارمیشه بر آنها ننشسته بود، نمایان گشت.
فرشتهای زیبا باملاحظهی هشت بال خودداده را آشکار کرد.
عظیمالجثه بود،ساکن چندین برابرنداشتم اندازه یک انسان.
شما با فرشته هامون مواجه شدید.
«تو آخریش خواهی بود.»
این احتمالاًساکن آخرین تقلینداشتم هامون بود.
او نمیتوانست نژاد شیاطیندیگه را ببخشد و این کار،بنابراین عبور از خط قرمز بود.
فرشته بیاحساس،آرامی شمشیری طلایی راغار در دست داشت.
«حریف دشمنیخاطر بسیار دشوار برایکاهش شکست دادن است.»
مدتها بود کهشدن با دشمنی «دشوار»آرامی روبرو نشده بود.
اضافه شدن قیدعبارت «بسیار» یعنی یک پلهزنجیر پایینتر از دشمنی غیرممکن.
تهسان شمشیرهای دوقلویش راداد بیرون کشید و نیرو رابهزودی در سراسر بدنش جمع کرد.
«پس بذار امتحان کنیم.»
تهسان پاهایشساکن را محکمنداشتم روی زمین کاشت.