---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

افزایش سطح از طریق مهارت

چپتر 411: طبقه ۸۲، لِمِگِتون (۲) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 411: طبقه ۸۲، لِمِگِتون (۲)

0

«چرا مثل‌مناسب​ کرم خزیدی‌دارم​ اومدی اینجا؟»

شیطان بزرگ با‌بقیه​ چهره‌ای که اکراه‌این​ از آن می‌بارید، پرسید.

رفتار او‌طبقه​ با دیگر‌نباش​ شیاطین تفاوت داشت.

اگر به آن‌ها همچون موجوداتی پست‌محو​ می‌نگریست، در برابر موجودی که مقابلش‌گرفتم​ ایستاده بود، رگه‌هایی از احتیاط نشان می‌داد.

بعل با لحنی آسوده‌دارم​ گفت: «از چیزایی که شنیدم،‌اون​ به نظر خیلی دردسرساز میاد.»

او آرام‌جای​ به ته‌سان‌اون​ نگاه کرد.

«یه ریز داشتی ور می‌زدی. انقدر فک‌خلق‌شده​ زدی که گوشام داره سوت می‌کشه. طبیعیه‌آزمونی​ که کنجکاو بشم و نتونم جلو خودمو بگیرم.»

لبخندی محو‌جلو​ بر چهره‌بگیرم​ بعل نشست.

«واسه همین‌مناسب​ تصمیم گرفتم‌دارم​ یه بار ببینمت.»

«تو...»

چهره شیطان‌طبقه​ بزرگ در‌نباش​ هم رفت.

برای لحظه‌ای، هوا سنگین شد.

فشاری نامرئی‌مناسب​ بر بعل‌دارم​ فرود آمد.

حتی یک موجود جاودانه‌اون​ نیز نمی‌توانست از زیر‌آزمون​ بار آن فشار رهایی یابد.

«چه فکری تو سرته؟»

«بچه‌های ما اینجا دارن یه سری حقه‌های خسته‌کننده سوار می‌کنن.‌همین​ دلم می‌خواد لهشون کنم، ولی چون خودم شیطان بزرگم، نمی‌تونم‌فشاری​ مستقیم دخالت کنم. واسه همین یه نفر مناسب لازم دارم.»

بعل با‌مناسب​ انگشت به‌دارم​ ته‌سان اشاره کرد.

«به جای بقیه شیاطین، من،‌می‌سنجم​ شیطان بزرگ بعل، اون موجود رو‌نباش​ می‌سنجم. این میشه آزمون این طبقه.»

«خیلی نگران نباش، لوسیفر. فرزند خلق‌شده. چیزی که تا حالا نگرانت‌کرده​ کرده بود، پیدا کردن آزمون مناسب بود. من آزمونی بهت نمی‌دم‌داریم​ که بخوای نگرانش باشی. تا وقتی قرارداد داریم، نمی‌تونم بهت دروغ بگم.»

«می‌تونی حقیقت رو پنهان‌بگیرم​ کنی. چند باری از‌نشست​ پشت بهم خنجر زدی.»

«چی؟ اون فقط یه شوخی‌انگشت​ کوچیک بود، مگه نه؟ این‌می‌سنجم​ بار اعلام می‌کنم که حقیقته.»

بعل این را با‌اون​ لحنی سبک گفت، مانند پیرمردی‌طبقه​ که کودکی را آرام می‌کند.

«هوم.»

شیطان بزرگ پوزخندی زد.

«هر کاری دلت‌لازم​ می‌خواد بکن. تو‌اشاره​ قابل‌اعتمادتر از بقیه شیاطینی.»

«ممنون بابت لطفت.»

بعل مانند پیرمردی‌نگران​ لبخند زد و به‌خلق‌شده​ سمت گذرگاه عقب‌گرد کرد.

«منتظرم، هر‌جلو​ وقت آماده‌بگیرم​ بودی بیا تو.»

با این‌مناسب​ کلمات، حضور‌دارم​ بعل ناپدید شد.

شیطان بزرگ‌جای​ با نوک‌اون​ زبان صدایی درآورد.

«یه مزاحم پیداش شد.»

«اون کیه؟»

آن موجود قدرتمند بود.

ته‌سان نمی‌توانست قدرت دقیق او را بسنجد چون سطح‌طبقه​ خودش بسیار پایین بود، اما فقط با حسی مبهم،‌کرده​ به نظر نمی‌رسید تفاوت چندانی با شیطان بزرگ داشته باشد.

مهم‌تر از‌طبقه​ همه، نوع‌نباش​ قدرتش عجیب بود.

او موجودی بود که‌بگیرم​ بیشتر به یک خدای برتر‌واسه​ شباهت داشت تا یک متعالی.

شیطان بزرگ‌مناسب​ به سوال‌دارم​ ته‌سان پاسخ داد.

«یه شیطان‌جای​ بزرگ. ارباب‌اون​ تمام شیاطین.»

«مگه اربابشون، خدای شیطانی نیست؟»

«معلومه، من با شیاطین قرارداد بستم تا قدرت جادوی سیاه رو به نژاد شیطان قرض‌رفت​ بدن. ولی شیاطین خیلی خودسرن. حتی اگه بخوام با قدرتم سرکوب و کنترلشون کنم، باز هم‌رهایی​ کسایی هستن که گوش نمیدن. کسی که تو این راه کمکم کرد، شیطان بزرگ بعل بود.»

شیطان بزرگ ادامه داد:

«نمی‌دونم چه هوس و خیالی بود، ولی اون به‌طبقه​ شیطان بزرگ قدیمی خیانت کرد و طرف من اومد.‌کرده​ تو این پروسه، کاری کرد بقیه شیاطین هم همکاری کنن.»

«... به‌طبقه​ شیطان بزرگ‌نباش​ قدیمی خیانت کرد؟»

شیطان بزرگ قدیمی.

که حالا‌مناسب​ خدای برتر‌دارم​ نامیده می‌شد.

موجودات دنیای شیاطین، شیطان بزرگ‌می‌سنجم​ (لوسیفر) را خدای خود کردند تا‌نباش​ شیطان بزرگ قدیمی را شکست دهند.

این جریان‌طبقه​ کلی‌ای بود‌نباش​ که ته‌سان می‌دانست.

اما به نظر‌خودمو​ می‌رسید شیاطین هم در‌چهره​ این فرآیند دخیل بوده‌اند.

«نمی‌دونم چرا اون حرومزاده خیانت کرد. حتی اگه بپرسم هم‌می‌سنجم​ جواب نمی‌ده. به هر حال، بعل باهام همکاری می‌کنه تا‌چیزی​ شیاطین رو مدیریت کنیم و با نژاد شیطان قرارداد ببندیم.»

شیطان بزرگ اخم کرد.

«وقتی تازه خدای دنیای شیاطین‌لوسیفر​ شده بودم، خیلی کمکم کرد، ولی‌کرده​ چندتا حقه کثیف هم سوارم کرد.»

«فهمیدم.»

رفتار شوخ‌طبعانه بعل‌لازم​ با شیطان بزرگ حالا‌جای​ منطقی به نظر می‌رسید.

«موی دماغه، ولی بهتر از بقیه‌این​ شیاطینه. اگه اون آزمون رو برگزار کنه،‌فرزند​ یه چیز سرسری و آبکی نخواهد بود.»

شیطان بزرگ‌طبقه​ اجازه دخالت بعل‌لوسیفر​ را صادر کرد.

حالا ته‌سان‌جلو​ فقط باید‌بگیرم​ وارد گذرگاه می‌شد.

ته‌سان که روبروی‌لازم​ گذرگاه ایستاده بود،‌اشاره​ از شیطان بزرگ پرسید:

«خیلی شبیه‌جای​ یه خدای برتر‌می‌سنجم​ به نظر میاد.»

قدرت شیاطین شبیه‌نگران​ بود، اما بعل به‌خلق‌شده​ طور خاص شباهت داشت.

برای ته‌سانِ‌جلو​ فعلی، تشخیص‌بگیرم​ تفاوت سخت بود.

«فرقی بینشون هست؟»

«این چیزیه که خودت باید بفهمی.‌این​ برو و تصاحبش کن. و چیزی‌لوسیفر​ رو که آرزوشو داری به دست بیار.»

شیطان بزرگ با لبخند گفت.

ته‌سان سری تکان‌خودمو​ داد و قدم‌محو​ به درون گذرگاه گذاشت.

با حس کردن‌لازم​ نگاه بی‌شمار شیطان، ته‌سان‌جای​ به فضایی وسیع رسید.

آنجا، آسمانی سرخ‌فام گسترده بود.

در زیر‌طبقه​ آن، ویرانه‌ای متروک‌لوسیفر​ به چشم می‌خورد.

چندین پیکر آنجا ایستاده بودند.

«این چیه؟»

با چیزی‌جای​ که ته‌سان انتظار‌می‌سنجم​ داشت متفاوت بود.

پنج موجود‌طبقه​ در میان‌نباش​ ویرانه‌ها ایستاده بودند.

و هیچ‌جلو​ قدرت شیطانی‌ای از‌لبخندی​ آن‌ها احساس نمی‌شد.

آن‌ها انسان‌هایی‌مناسب​ معمولی از‌دارم​ نژاد شیطان بودند.

«هه هه‌طبقه​ هه! باز هم‌لوسیفر​ اومدن! خیلی زیادن!»

صدایی تیز‌جلو​ و گوش‌خراش‌بگیرم​ طنین‌انداز شد.

ته‌سان نگاهش را چرخاند.

موجودی با بال‌های خفاشی‌اون​ کوچک و چشمانی عظیم‌آزمون​ و کریه آنجا بود.

«انسان احمق!‌طبقه​ تو هم‌نباش​ لِمِگِتون داری، آره؟»

ته‌سان سری تکان داد.

این یکی با‌لازم​ آن‌هایی که آن‌اشاره​ طرف بودند فرق داشت.

«تو شیطانی؟»

«آره! من شیطانی‌ام که‌نباش​ فانی‌ها ازش وحشت دارن‌چیزی​ و قدرت عظیمی دارم!»

شیطان با غرور گفت.

«برو اونجا وایستا!‌لازم​ وقتی همه جمع‌اشاره​ شدن، صلاحیتت رو می‌سنجیم!»

«چه صلاحیتی رو می‌سنجین؟»

ته‌سان هنوز چیزی نشنیده بود.

شیطان بال‌هایش را‌خودمو​ با خشونت و‌محو​ کلافگی باز کرد.

«خفه شو! حشره!‌لازم​ از من سوال‌اشاره​ نکن! فقط اطاعت کن!»

«نمی‌خوام.»

«تو، تو، تو...»

چشمان شیطان دیوانه‌وار چرخید.

«باید ادبت کنم!»

قبل از اینکه‌بقیه​ حرفش تمام شود، نیرویی‌میشه​ بر ته‌سان چیره شد.

سایه‌ای تاریک و عمیق.

انرژی شیطانی تمام پیکر‌بگیرم​ ته‌سان را بلعید و‌نشست​ بر او فشار آورد.

«نـ... نمی‌کشمت!‌مناسب​ فقط یکم با‌انگشت​ ذهنت بازی می‌کنم!»

تاریکی به ذهن‌بقیه​ ته‌سان هجوم آورد، مغزش‌میشه​ را لرزاند و بلعید.

بد نبود.

همان‌طور که شیطان گفت،‌بگیرم​ قدرتی بود که اکثر فانی‌ها‌واسه​ نمی‌توانستند در برابرش مقاومت کنند.

اما فقط همین بود.

ته‌سان در تاریکی مدفون شد.

شیطان قهقهه بلندی سر داد.

«کا‌کا‌کا! چه گستاخ!»

«خفه شو.»

«هیک!»

ته‌سان سری تکان‌نگران​ داد و تاریکی همچون‌خلق‌شده​ انفجاری از هم پاشید.

در میان بهت‌خودمو​ و حیرت، گردن‌محو​ شیطان را گرفت.

«می‌خوام به سوالام جواب بدی.»

ته‌سان به آرامی سخن گفت و بخشی از قدرت‌طبقه​ مهروموم‌شده‌اش را رها کرد؛ او آن را متمرکز ساخت تا‌پیدا​ کسانی که در دوردست بودند، لرزش آن را حس نکنند.

شیطان با استیصال فریاد کشید:

«هرچی می‌خوای‌جلو​ بگو! به‌بگیرم​ همه‌چی جواب می‌دم!»

«خوبه. تو هم شیطانی، نه؟»

«آره! آره! با‌بقیه​ اینکه اسم یا‌این​ قلمرو ندارم، ولی شیطانم!»

«خیلی ضعیفی.»

از نگاه‌جلو​ عینی، سطح‌بگیرم​ قدرتش قابل‌توجه بود.

حتی کسانی که در‌دارم​ مرز بودند هم نمی‌توانستند به‌اون​ آسانی بر او چیره شوند.

اما همین و بس.

این قدرتی‌طبقه​ فراتر از‌نباش​ مرگ‌مندی نبود.

فانیان و جاودانگان.

شکاف میان آن‌ها هرگز‌دارم​ پر نمی‌شد، بنابراین اکنون تهدیدی‌اون​ برای ته‌سان به شمار نمی‌آمد.

«معلومه که قوی‌ها هم هستن.‌می‌سنجم​ اونایی که اسم و قلمرو دارن،‌نباش​ اصلاً با من قابل مقایسه نیستن.»

«پس شیاطین انواع مختلفی دارن.»

شیطان بزرگ گفته بود‌بگیرم​ تنها ۷۲ شیطان دارای‌نشست​ نام و قلمرو هستند.

به نظر می‌رسید‌لازم​ اکثر شیاطین دیگر‌اشاره​ در همین سطح باشند.

ته‌سان پس‌جای​ از مرتب‌اون​ کردن افکارش پرسید:

«خیلی خب. یعنی‌نگران​ اونایی که اونجان‌فرزند​ هم لِمِگِتون دارن؟»

«آره! تمام اون‌خودمو​ احمق‌هایی که اونجان، مثل‌چهره​ تو دارنده لِمِگِتون هستن!»

ته‌سان تنها کسی‌لازم​ نبود که لِمِگِتون‌اشاره​ را در اختیار داشت.

لِمِگِتون ابزاری برای‌بقیه​ بستن قرارداد مستقیم‌این​ با شیاطین بود.

شش نفر از‌نگران​ این افراد در اینجا‌خلق‌شده​ گرد هم آمده بودند.

«دقیقاً چیکار می‌کنین اینجا؟»

«اینجا محلیه برای‌لازم​ گذروندن آزمون‌ها تا به‌جای​ جایگاه شیطان صعود کنیم!»

«چی؟»

ته‌سان اخم کرد.

«صعود به‌جلو​ جایگاه شیطان؟ مگه‌لبخندی​ همچین چیزی ممکنه؟»

شیاطین موجوداتی‌مناسب​ نزدیک به‌دارم​ خدایان برتر بودند.

برای رسیدن به‌بقیه​ آن حد، دست‌کم باید‌میشه​ از مرگ‌مندی فراتر رفت.

اما کسانی که آنجا‌نباش​ بودند، به نظر نمی‌رسید‌چیزی​ از مرگ‌مندی عبور کرده باشند.

دقیق‌تر بگویم،‌جلو​ آن‌ها درست زیر‌لبخندی​ مرز قرار داشتند.

البته، این به اندازه‌دارم​ کافی قوی بود، اما‌بقیه​ حریف قدرت شیاطین نمی‌شد.

«من جزئیاتشو نمی‌دونم. شیاطینِ صاحب‌قلمرو تصمیم‌این​ گرفتن و منو مأمور کردن راهنماییتون‌لوسیفر​ کنم، منم فقط دستورات رو اجرا می‌کنم.»

شیطان بی‌نام‌طبقه​ با احتیاط‌نباش​ سخن گفت.

به نظر‌جلو​ نمی‌رسید چیز‌بگیرم​ بیشتری بداند.

«خیلی خب پس.»

«مـ... ممنون!»

شیطان به ته‌سان‌نگران​ تعظیم کرد و‌فرزند​ پروازکنان دور شد.

ته‌سان او را پشت‌بگیرم​ سر گذاشت و به‌نشست​ سمت پنج نفر دیگر رفت.

همین‌طور که ته‌سان نزدیک می‌شد،‌انگشت​ مردی با چهره‌ای گرفته و‌می‌سنجم​ موهای بلند به آرامی پیش آمد.

چهره‌اش رنگ‌پریده و بی‌روح بود و موهایش چنان‌آزمون​ در هم گره خورده بود که گویی لانه‌ی‌حالا​ پرنده‌ای است و مدت‌هاست رنگ آب را ندیده.

مرد در سکوت ته‌سان‌نباش​ را برانداز کرد و‌چیزی​ سپس دستش را دراز نمود.

«... دست بدیم.»

ته‌سان لحظه‌ای به دست‌دارم​ او نگریست، سپس بدون‌بقیه​ تردید آن را فشرد.

مرد برای لحظه‌ای جا‌اون​ خورد، اما به آرامی‌آزمون​ دستش را تکان داد.

از آن دست دادن،‌نباش​ موجی از قدرت به‌چیزی​ درون ته‌سان نفوذ کرد.

آن موج در تمام‌بگیرم​ بدنش جاری شد و‌نشست​ سعی داشت قدرتش را بسنجد.

اما سطح ته‌سان راه آن‌انگشت​ را سد کرد و قدرت‌می‌سنجم​ شناسایی نتوانست به درونش راه یابد.

«... هان؟»

چهره مرد‌طبقه​ برای لحظه‌ای‌نباش​ خشک شد.

او بی‌اختیار‌جلو​ دستش را‌بگیرم​ عقب کشید.

«... تو.»

«احمق.»

پیرمردی که پشت‌نگران​ سرش بود، لب‌فرزند​ به سخن گشود.

«قبول دارم که قدرتتو عالی مخفی‌محو​ کردی، ولی خیلی راحت اجازه دادی بقیه‌بار​ لمست کنن. همچین آدمی اینجا زنده نمی‌مونه.»

ته‌سان به آن‌ها نگریست.

مردِ گرفته‌جای​ و پیرمرد،‌اون​ انسان بودند.

سه نفر دیگر‌نگران​ به نظر می‌رسید‌فرزند​ از نژاد شیاطین باشند.

و آن‌ها‌جلو​ قدرتشان را‌بگیرم​ پنهان نمی‌کردند.

گویی برای خودنمایی،‌لازم​ انرژی شیطانی قدرتمندی‌اشاره​ را در فضا می‌پراکندند.

«با این‌جای​ حال شما قدرتتونو‌می‌سنجم​ آشکارا نشون می‌دید.»

«چرا مخفیش کنم؟ این قدرت‌لوسیفر​ ثابت می‌کنه من کی‌ام. هیچ نیازی‌کرده​ یا معنایی نداره که قایمش کنم.»

پیرمرد با غرور گفت.

«من یه شیطان بزرگم. با دِکارابیا‌اشاره​ قرارداد دارم و جادوی سیاه رو‌میشه​ به کار می‌گیرم. من ایتن هستم.»

دِکارابیا.

ته‌سان نام‌طبقه​ آن شیطان‌نباش​ را می‌شناخت.

یک جادوی سیاه سطح پایین.

پوشش گیاهی پیچ‌خورده‌ی دِکارابیا.

صاحب همان جادوی سیاهی‌اون​ که ته‌سان تا کنون‌آزمون​ از آن استفاده کرده بود.

«پس قضیه اینه؟»

آن‌ها با شیاطین خاصی‌بگیرم​ قرارداد می‌بستند تا جادوی‌نشست​ سیاه را به کار گیرند.

به نظر می‌رسید جادوگران‌دارم​ سیاهی که اینجا گرد‌بقیه​ آمده‌اند، چنین کسانی باشند.

ایتن بی‌پرده پرسید:

«تو با کدوم شیطان قرارداد بستی؟‌فرزند​ هرچند یه ترسویی که قدرتشو قایم‌پیدا​ می‌کنه چیزی نمی‌گه، ولی محض ادب می‌پرسم.»

«قرارداد، هان.»

ته‌سان اندیشید.

اگر هم چیزی‌بقیه​ بود، شیطان بزرگ بود،‌میشه​ اما او شیطان نبود.

ته‌سان سرش‌طبقه​ را به علامت‌لوسیفر​ منفی تکان داد.

«هیچ‌کس.»

«چی؟»

چهره ایتن در هم رفت.

درست همان لحظه‌نگران​ که می‌خواست چیزی‌فرزند​ بگوید، فضا شکافته شد.

«همه جمع شدن.»

شیطان بزرگ، بعل ظاهر شد.

او با خونسردی به‌اون​ جادوگران سیاهی نگریست که ابلهانه‌طبقه​ به او خیره شده بودند.

«من شیطان‌طبقه​ بزرگ، بعل هستم.‌لوسیفر​ از دیدنتون خوشبختم.»

«شـ... شیطان بزرگ بعل!»

جادوگران سیاه وحشت‌زده‌لازم​ شدند و سرهایشان‌اشاره​ را خم کردند.

همه نام‌جای​ شیطان بزرگ‌اون​ را می‌دانستند.

ارباب خالص شر‌نگران​ که از آغاز‌فرزند​ جهان وجود داشته است.

فرمانروای مطلق‌جلو​ بر فراز‌بگیرم​ تمام شیاطین.

هیچ‌کس انتظار‌مناسب​ نداشت چنین موجودی‌انگشت​ شخصاً نزول کند.

همه از ترس می‌لرزیدند‌اون​ و حتی توان بلند‌آزمون​ کردن سرهایشان را نداشتند.

تنها ته‌سان بود‌نگران​ که مستقیم در‌فرزند​ چشمان بعل می‌نگریست.

بعل با لحنی تنبلانه گفت:

«راستش، ازتون خوشم نمی‌اد.»

جادوگران سیاه‌جای​ آب دهانشان‌اون​ را قورت دادند.

ترسی مرگبار‌طبقه​ وجودشان را‌نباش​ فرا گرفت.

«ولی حتی به عنوان یه شیطان بزرگ، نمی‌تونم‌نشست​ جلوی امیال شیاطین رو بگیرم. اگه این چیزیه که‌لحظه‌ای​ شما و اونا روش توافق دارین، من دخالت نمی‌کنم.»

با گفتن این حرف، بعل لبخند‌اشاره​ کوتاهی زد، به ته‌سان نگاه کرد‌میشه​ و دوباره شروع به صحبت نمود.

«خطاب به شش نفری که لِمِگِتون رو در اختیار‌طبقه​ دارن. این آزمون منه. اگه از این آزمون بگذرین،‌کرده​ به جایگاه شیطان صعود می‌کنین و صاحب قلمرو می‌شین.»

با شنیدن این کلمات،‌نباش​ چشمان جادوگران سیاهی که سر‌حالا​ خم کرده بودند، برقی زد.

میلی قدرتمند‌جلو​ از وجودشان‌بگیرم​ ساطع می‌شد.

«این آزمون منه. تو قلمروی متروکه‌ی شیطانی‌جای​ که خیلی وقت پیش مرده، یعنی بلیال،‌طبقه​ زنده بمونین. تخت پادشاهی بلیال رو تصاحب کنین.»

آغاز مأموریت فرعی

شیطان بزرگ بعل به دارندگان لِمِگِتون آزمونی می‌دهد.

شیطان بلیال مرده و ناپدید شده است، اما قلمرو او همچنان پیچ‌خورده و آشفته باقی مانده.

از آنجا عبور کنید و تخت پادشاهی را در قلعه بلیال تصاحب نمایید.

پاداش: جایگاه شیطان و آن قلمرو.

تقویت قدرت مهارت از طریق ارتقا سطح.

ناولها | novelha.net