چپتر 411: طبقه ۸۲، لِمِگِتون (۲)
0«چرا مثلمناسب کرم خزیدیدارم اومدی اینجا؟»
شیطان بزرگ بابقیه چهرهای که اکراهاین از آن میبارید، پرسید.
رفتار اوطبقه با دیگرنباش شیاطین تفاوت داشت.
اگر به آنها همچون موجوداتی پستمحو مینگریست، در برابر موجودی که مقابلشگرفتم ایستاده بود، رگههایی از احتیاط نشان میداد.
بعل با لحنی آسودهدارم گفت: «از چیزایی که شنیدم،اون به نظر خیلی دردسرساز میاد.»
او آرامجای به تهساناون نگاه کرد.
«یه ریز داشتی ور میزدی. انقدر فکخلقشده زدی که گوشام داره سوت میکشه. طبیعیهآزمونی که کنجکاو بشم و نتونم جلو خودمو بگیرم.»
لبخندی محوجلو بر چهرهبگیرم بعل نشست.
«واسه همینمناسب تصمیم گرفتمدارم یه بار ببینمت.»
«تو...»
چهره شیطانطبقه بزرگ درنباش هم رفت.
برای لحظهای، هوا سنگین شد.
فشاری نامرئیمناسب بر بعلدارم فرود آمد.
حتی یک موجود جاودانهاون نیز نمیتوانست از زیرآزمون بار آن فشار رهایی یابد.
«چه فکری تو سرته؟»
«بچههای ما اینجا دارن یه سری حقههای خستهکننده سوار میکنن.همین دلم میخواد لهشون کنم، ولی چون خودم شیطان بزرگم، نمیتونمفشاری مستقیم دخالت کنم. واسه همین یه نفر مناسب لازم دارم.»
بعل بامناسب انگشت بهدارم تهسان اشاره کرد.
«به جای بقیه شیاطین، من،میسنجم شیطان بزرگ بعل، اون موجود رونباش میسنجم. این میشه آزمون این طبقه.»
«خیلی نگران نباش، لوسیفر. فرزند خلقشده. چیزی که تا حالا نگرانتکرده کرده بود، پیدا کردن آزمون مناسب بود. من آزمونی بهت نمیدمداریم که بخوای نگرانش باشی. تا وقتی قرارداد داریم، نمیتونم بهت دروغ بگم.»
«میتونی حقیقت رو پنهانبگیرم کنی. چند باری ازنشست پشت بهم خنجر زدی.»
«چی؟ اون فقط یه شوخیانگشت کوچیک بود، مگه نه؟ اینمیسنجم بار اعلام میکنم که حقیقته.»
بعل این را بااون لحنی سبک گفت، مانند پیرمردیطبقه که کودکی را آرام میکند.
«هوم.»
شیطان بزرگ پوزخندی زد.
«هر کاری دلتلازم میخواد بکن. تواشاره قابلاعتمادتر از بقیه شیاطینی.»
«ممنون بابت لطفت.»
بعل مانند پیرمردینگران لبخند زد و بهخلقشده سمت گذرگاه عقبگرد کرد.
«منتظرم، هرجلو وقت آمادهبگیرم بودی بیا تو.»
با اینمناسب کلمات، حضوردارم بعل ناپدید شد.
شیطان بزرگجای با نوکاون زبان صدایی درآورد.
«یه مزاحم پیداش شد.»
«اون کیه؟»
آن موجود قدرتمند بود.
تهسان نمیتوانست قدرت دقیق او را بسنجد چون سطحطبقه خودش بسیار پایین بود، اما فقط با حسی مبهم،کرده به نظر نمیرسید تفاوت چندانی با شیطان بزرگ داشته باشد.
مهمتر ازطبقه همه، نوعنباش قدرتش عجیب بود.
او موجودی بود کهبگیرم بیشتر به یک خدای برترواسه شباهت داشت تا یک متعالی.
شیطان بزرگمناسب به سوالدارم تهسان پاسخ داد.
«یه شیطانجای بزرگ. ارباباون تمام شیاطین.»
«مگه اربابشون، خدای شیطانی نیست؟»
«معلومه، من با شیاطین قرارداد بستم تا قدرت جادوی سیاه رو به نژاد شیطان قرضرفت بدن. ولی شیاطین خیلی خودسرن. حتی اگه بخوام با قدرتم سرکوب و کنترلشون کنم، باز همرهایی کسایی هستن که گوش نمیدن. کسی که تو این راه کمکم کرد، شیطان بزرگ بعل بود.»
شیطان بزرگ ادامه داد:
«نمیدونم چه هوس و خیالی بود، ولی اون بهطبقه شیطان بزرگ قدیمی خیانت کرد و طرف من اومد.کرده تو این پروسه، کاری کرد بقیه شیاطین هم همکاری کنن.»
«... بهطبقه شیطان بزرگنباش قدیمی خیانت کرد؟»
شیطان بزرگ قدیمی.
که حالامناسب خدای برتردارم نامیده میشد.
موجودات دنیای شیاطین، شیطان بزرگمیسنجم (لوسیفر) را خدای خود کردند تانباش شیطان بزرگ قدیمی را شکست دهند.
این جریانطبقه کلیای بودنباش که تهسان میدانست.
اما به نظرخودمو میرسید شیاطین هم درچهره این فرآیند دخیل بودهاند.
«نمیدونم چرا اون حرومزاده خیانت کرد. حتی اگه بپرسم هممیسنجم جواب نمیده. به هر حال، بعل باهام همکاری میکنه تاچیزی شیاطین رو مدیریت کنیم و با نژاد شیطان قرارداد ببندیم.»
شیطان بزرگ اخم کرد.
«وقتی تازه خدای دنیای شیاطینلوسیفر شده بودم، خیلی کمکم کرد، ولیکرده چندتا حقه کثیف هم سوارم کرد.»
«فهمیدم.»
رفتار شوخطبعانه بعللازم با شیطان بزرگ حالاجای منطقی به نظر میرسید.
«موی دماغه، ولی بهتر از بقیهاین شیاطینه. اگه اون آزمون رو برگزار کنه،فرزند یه چیز سرسری و آبکی نخواهد بود.»
شیطان بزرگطبقه اجازه دخالت بعللوسیفر را صادر کرد.
حالا تهسانجلو فقط بایدبگیرم وارد گذرگاه میشد.
تهسان که روبرویلازم گذرگاه ایستاده بود،اشاره از شیطان بزرگ پرسید:
«خیلی شبیهجای یه خدای برترمیسنجم به نظر میاد.»
قدرت شیاطین شبیهنگران بود، اما بعل بهخلقشده طور خاص شباهت داشت.
برای تهسانِجلو فعلی، تشخیصبگیرم تفاوت سخت بود.
«فرقی بینشون هست؟»
«این چیزیه که خودت باید بفهمی.این برو و تصاحبش کن. و چیزیلوسیفر رو که آرزوشو داری به دست بیار.»
شیطان بزرگ با لبخند گفت.
تهسان سری تکانخودمو داد و قدممحو به درون گذرگاه گذاشت.
با حس کردنلازم نگاه بیشمار شیطان، تهسانجای به فضایی وسیع رسید.
آنجا، آسمانی سرخفام گسترده بود.
در زیرطبقه آن، ویرانهای متروکلوسیفر به چشم میخورد.
چندین پیکر آنجا ایستاده بودند.
«این چیه؟»
با چیزیجای که تهسان انتظارمیسنجم داشت متفاوت بود.
پنج موجودطبقه در میاننباش ویرانهها ایستاده بودند.
و هیچجلو قدرت شیطانیای ازلبخندی آنها احساس نمیشد.
آنها انسانهاییمناسب معمولی ازدارم نژاد شیطان بودند.
«هه ههطبقه هه! باز هملوسیفر اومدن! خیلی زیادن!»
صدایی تیزجلو و گوشخراشبگیرم طنینانداز شد.
تهسان نگاهش را چرخاند.
موجودی با بالهای خفاشیاون کوچک و چشمانی عظیمآزمون و کریه آنجا بود.
«انسان احمق!طبقه تو همنباش لِمِگِتون داری، آره؟»
تهسان سری تکان داد.
این یکی بالازم آنهایی که آناشاره طرف بودند فرق داشت.
«تو شیطانی؟»
«آره! من شیطانیام کهنباش فانیها ازش وحشت دارنچیزی و قدرت عظیمی دارم!»
شیطان با غرور گفت.
«برو اونجا وایستا!لازم وقتی همه جمعاشاره شدن، صلاحیتت رو میسنجیم!»
«چه صلاحیتی رو میسنجین؟»
تهسان هنوز چیزی نشنیده بود.
شیطان بالهایش راخودمو با خشونت ومحو کلافگی باز کرد.
«خفه شو! حشره!لازم از من سوالاشاره نکن! فقط اطاعت کن!»
«نمیخوام.»
«تو، تو، تو...»
چشمان شیطان دیوانهوار چرخید.
«باید ادبت کنم!»
قبل از اینکهبقیه حرفش تمام شود، نیروییمیشه بر تهسان چیره شد.
سایهای تاریک و عمیق.
انرژی شیطانی تمام پیکربگیرم تهسان را بلعید ونشست بر او فشار آورد.
«نـ... نمیکشمت!مناسب فقط یکم باانگشت ذهنت بازی میکنم!»
تاریکی به ذهنبقیه تهسان هجوم آورد، مغزشمیشه را لرزاند و بلعید.
بد نبود.
همانطور که شیطان گفت،بگیرم قدرتی بود که اکثر فانیهاواسه نمیتوانستند در برابرش مقاومت کنند.
اما فقط همین بود.
تهسان در تاریکی مدفون شد.
شیطان قهقهه بلندی سر داد.
«کاکاکا! چه گستاخ!»
«خفه شو.»
«هیک!»
تهسان سری تکاننگران داد و تاریکی همچونخلقشده انفجاری از هم پاشید.
در میان بهتخودمو و حیرت، گردنمحو شیطان را گرفت.
«میخوام به سوالام جواب بدی.»
تهسان به آرامی سخن گفت و بخشی از قدرتطبقه مهرومومشدهاش را رها کرد؛ او آن را متمرکز ساخت تاپیدا کسانی که در دوردست بودند، لرزش آن را حس نکنند.
شیطان با استیصال فریاد کشید:
«هرچی میخوایجلو بگو! بهبگیرم همهچی جواب میدم!»
«خوبه. تو هم شیطانی، نه؟»
«آره! آره! بابقیه اینکه اسم یااین قلمرو ندارم، ولی شیطانم!»
«خیلی ضعیفی.»
از نگاهجلو عینی، سطحبگیرم قدرتش قابلتوجه بود.
حتی کسانی که دردارم مرز بودند هم نمیتوانستند بهاون آسانی بر او چیره شوند.
اما همین و بس.
این قدرتیطبقه فراتر ازنباش مرگمندی نبود.
فانیان و جاودانگان.
شکاف میان آنها هرگزدارم پر نمیشد، بنابراین اکنون تهدیدیاون برای تهسان به شمار نمیآمد.
«معلومه که قویها هم هستن.میسنجم اونایی که اسم و قلمرو دارن،نباش اصلاً با من قابل مقایسه نیستن.»
«پس شیاطین انواع مختلفی دارن.»
شیطان بزرگ گفته بودبگیرم تنها ۷۲ شیطان داراینشست نام و قلمرو هستند.
به نظر میرسیدلازم اکثر شیاطین دیگراشاره در همین سطح باشند.
تهسان پسجای از مرتباون کردن افکارش پرسید:
«خیلی خب. یعنینگران اونایی که اونجانفرزند هم لِمِگِتون دارن؟»
«آره! تمام اونخودمو احمقهایی که اونجان، مثلچهره تو دارنده لِمِگِتون هستن!»
تهسان تنها کسیلازم نبود که لِمِگِتوناشاره را در اختیار داشت.
لِمِگِتون ابزاری برایبقیه بستن قرارداد مستقیماین با شیاطین بود.
شش نفر ازنگران این افراد در اینجاخلقشده گرد هم آمده بودند.
«دقیقاً چیکار میکنین اینجا؟»
«اینجا محلیه برایلازم گذروندن آزمونها تا بهجای جایگاه شیطان صعود کنیم!»
«چی؟»
تهسان اخم کرد.
«صعود بهجلو جایگاه شیطان؟ مگهلبخندی همچین چیزی ممکنه؟»
شیاطین موجوداتیمناسب نزدیک بهدارم خدایان برتر بودند.
برای رسیدن بهبقیه آن حد، دستکم بایدمیشه از مرگمندی فراتر رفت.
اما کسانی که آنجانباش بودند، به نظر نمیرسیدچیزی از مرگمندی عبور کرده باشند.
دقیقتر بگویم،جلو آنها درست زیرلبخندی مرز قرار داشتند.
البته، این به اندازهدارم کافی قوی بود، امابقیه حریف قدرت شیاطین نمیشد.
«من جزئیاتشو نمیدونم. شیاطینِ صاحبقلمرو تصمیماین گرفتن و منو مأمور کردن راهنماییتونلوسیفر کنم، منم فقط دستورات رو اجرا میکنم.»
شیطان بینامطبقه با احتیاطنباش سخن گفت.
به نظرجلو نمیرسید چیزبگیرم بیشتری بداند.
«خیلی خب پس.»
«مـ... ممنون!»
شیطان به تهساننگران تعظیم کرد وفرزند پروازکنان دور شد.
تهسان او را پشتبگیرم سر گذاشت و بهنشست سمت پنج نفر دیگر رفت.
همینطور که تهسان نزدیک میشد،انگشت مردی با چهرهای گرفته ومیسنجم موهای بلند به آرامی پیش آمد.
چهرهاش رنگپریده و بیروح بود و موهایش چنانآزمون در هم گره خورده بود که گویی لانهیحالا پرندهای است و مدتهاست رنگ آب را ندیده.
مرد در سکوت تهساننباش را برانداز کرد وچیزی سپس دستش را دراز نمود.
«... دست بدیم.»
تهسان لحظهای به دستدارم او نگریست، سپس بدونبقیه تردید آن را فشرد.
مرد برای لحظهای جااون خورد، اما به آرامیآزمون دستش را تکان داد.
از آن دست دادن،نباش موجی از قدرت بهچیزی درون تهسان نفوذ کرد.
آن موج در تمامبگیرم بدنش جاری شد ونشست سعی داشت قدرتش را بسنجد.
اما سطح تهسان راه آنانگشت را سد کرد و قدرتمیسنجم شناسایی نتوانست به درونش راه یابد.
«... هان؟»
چهره مردطبقه برای لحظهاینباش خشک شد.
او بیاختیارجلو دستش رابگیرم عقب کشید.
«... تو.»
«احمق.»
پیرمردی که پشتنگران سرش بود، لبفرزند به سخن گشود.
«قبول دارم که قدرتتو عالی مخفیمحو کردی، ولی خیلی راحت اجازه دادی بقیهبار لمست کنن. همچین آدمی اینجا زنده نمیمونه.»
تهسان به آنها نگریست.
مردِ گرفتهجای و پیرمرد،اون انسان بودند.
سه نفر دیگرنگران به نظر میرسیدفرزند از نژاد شیاطین باشند.
و آنهاجلو قدرتشان رابگیرم پنهان نمیکردند.
گویی برای خودنمایی،لازم انرژی شیطانی قدرتمندیاشاره را در فضا میپراکندند.
«با اینجای حال شما قدرتتونومیسنجم آشکارا نشون میدید.»
«چرا مخفیش کنم؟ این قدرتلوسیفر ثابت میکنه من کیام. هیچ نیازیکرده یا معنایی نداره که قایمش کنم.»
پیرمرد با غرور گفت.
«من یه شیطان بزرگم. با دِکارابیااشاره قرارداد دارم و جادوی سیاه رومیشه به کار میگیرم. من ایتن هستم.»
دِکارابیا.
تهسان نامطبقه آن شیطاننباش را میشناخت.
یک جادوی سیاه سطح پایین.
پوشش گیاهی پیچخوردهی دِکارابیا.
صاحب همان جادوی سیاهیاون که تهسان تا کنونآزمون از آن استفاده کرده بود.
«پس قضیه اینه؟»
آنها با شیاطین خاصیبگیرم قرارداد میبستند تا جادوینشست سیاه را به کار گیرند.
به نظر میرسید جادوگراندارم سیاهی که اینجا گردبقیه آمدهاند، چنین کسانی باشند.
ایتن بیپرده پرسید:
«تو با کدوم شیطان قرارداد بستی؟فرزند هرچند یه ترسویی که قدرتشو قایمپیدا میکنه چیزی نمیگه، ولی محض ادب میپرسم.»
«قرارداد، هان.»
تهسان اندیشید.
اگر هم چیزیبقیه بود، شیطان بزرگ بود،میشه اما او شیطان نبود.
تهسان سرشطبقه را به علامتلوسیفر منفی تکان داد.
«هیچکس.»
«چی؟»
چهره ایتن در هم رفت.
درست همان لحظهنگران که میخواست چیزیفرزند بگوید، فضا شکافته شد.
«همه جمع شدن.»
شیطان بزرگ، بعل ظاهر شد.
او با خونسردی بهاون جادوگران سیاهی نگریست که ابلهانهطبقه به او خیره شده بودند.
«من شیطانطبقه بزرگ، بعل هستم.لوسیفر از دیدنتون خوشبختم.»
«شـ... شیطان بزرگ بعل!»
جادوگران سیاه وحشتزدهلازم شدند و سرهایشاناشاره را خم کردند.
همه نامجای شیطان بزرگاون را میدانستند.
ارباب خالص شرنگران که از آغازفرزند جهان وجود داشته است.
فرمانروای مطلقجلو بر فرازبگیرم تمام شیاطین.
هیچکس انتظارمناسب نداشت چنین موجودیانگشت شخصاً نزول کند.
همه از ترس میلرزیدنداون و حتی توان بلندآزمون کردن سرهایشان را نداشتند.
تنها تهسان بودنگران که مستقیم درفرزند چشمان بعل مینگریست.
بعل با لحنی تنبلانه گفت:
«راستش، ازتون خوشم نمیاد.»
جادوگران سیاهجای آب دهانشاناون را قورت دادند.
ترسی مرگبارطبقه وجودشان رانباش فرا گرفت.
«ولی حتی به عنوان یه شیطان بزرگ، نمیتونمنشست جلوی امیال شیاطین رو بگیرم. اگه این چیزیه کهلحظهای شما و اونا روش توافق دارین، من دخالت نمیکنم.»
با گفتن این حرف، بعل لبخنداشاره کوتاهی زد، به تهسان نگاه کردمیشه و دوباره شروع به صحبت نمود.
«خطاب به شش نفری که لِمِگِتون رو در اختیارطبقه دارن. این آزمون منه. اگه از این آزمون بگذرین،کرده به جایگاه شیطان صعود میکنین و صاحب قلمرو میشین.»
با شنیدن این کلمات،نباش چشمان جادوگران سیاهی که سرحالا خم کرده بودند، برقی زد.
میلی قدرتمندجلو از وجودشانبگیرم ساطع میشد.
«این آزمون منه. تو قلمروی متروکهی شیطانیجای که خیلی وقت پیش مرده، یعنی بلیال،طبقه زنده بمونین. تخت پادشاهی بلیال رو تصاحب کنین.»
آغاز مأموریت فرعی
شیطان بزرگ بعل به دارندگان لِمِگِتون آزمونی میدهد.
شیطان بلیال مرده و ناپدید شده است، اما قلمرو او همچنان پیچخورده و آشفته باقی مانده.
از آنجا عبور کنید و تخت پادشاهی را در قلعه بلیال تصاحب نمایید.
پاداش: جایگاه شیطان و آن قلمرو.
تقویت قدرت مهارت از طریق ارتقا سطح.