چپتر 412: طبقه ۸۲، لمگتون (۳)
0چشمان همهکسی از هیجاندهانش برق میزد.
به جز تهسان،کیییینگ هیچکدام از دیگرتاریکی پیمانبستگان، ماجراجوی هزارتو نبودند.
گرچه پنجره مأموریت برایشان ظاهردهانش نشده بود، اما حدس زدنجایی موضوع از حرفهای بعل دشوار نبود.
تخت پادشاهی بلیال.
هر کس آن رادهانش تصاحب کند، به مقامیمیرسید شکوهمند عروج خواهد کرد.
طمع و تمنا.
گردبادی ازمیشد احساسات دراضطراب وجودشان خروشید.
بعل سرد وشبیه بیروح نگاهشان کرد،کیپ دریغ از ذرهای احساس.
«پس در رواضطراب براتون باز میکنم.داد بقیهش با خودتونه.»
کیییینگ!
با حرکت دستکسی بعل، تاریکی عظیمیقورت آنها را بلعید.
«اووواااه!»
«اوغ!»
قدرتی چنان غلیظ وحرکت سیاه بود که خودآنها را برای مرگ آماده کردند.
فریاد کشیدندمیشد و چشمانشاناضطراب را محکم بستند.
کوگوگوگونگ...
قدرت آرامآرام فروکش کرددهانش و وقتی از زندهمیرسید بودنشان مطمئن شدند، چشم گشودند.
«... هاه.»
«اینجا...»
نفس در سینهشان حبس شد.
جهانی رو به مرگ،دهانش که اینجا و آنجامیرسید در حال فروپاشی بود.
آنها بهخودتونه دنیای اکنون مردهیدست بلیال رسیده بودند.
به مقصد رسیده بودند.
با درک ایناضطراب موضوع، به سرعت وضعیتنظر اطراف را ارزیابی کردند.
اجسامی شبیه به توتیاحرکت آسمان را کیپ تاآنها کیپ پر کرده بودند.
زمینهای در حالکسی فروپاشی در خلاء شناورداد بودند و سرگردان میچرخیدند.
و ازاجسامی اعماق آن، نیروییآسمان قدرتمند حس میشد.
کسی باکسی اضطراب آب دهانشقورت را قورت داد.
به نظر میرسید جایی کهدست ایستادهاند منطقه امن است، اما همچناناوغ قدرتی وحشتناک از آن ساطع میشد.
وقتی به اطرافکسی نگریستند، ناگهان متوجهقورت حضوری در کنارشان شدند.
«تو کی هستی؟»
«من ناظرم. بهاضطراب لرد بلیال که حالانظر ناپدید شده خدمت میکنم.»
پیرمردی سیاهپوش مؤدبانه تعظیم کرد.
در ظاهر شبیهکسی خدمتکاری معمولی بود، اماداد چشمانش سراسر سیاهی بود.
تهسان زیراجسامی لب زمزمهتوتیا کرد: «قویه.»
پیرمرد به جاودانگی نرسیده بود،قورت اما به مرحلهای درست پایینترایستادهاند از آن دست یافته بود: مرز.
در برابر تهسان مشخصاً ضعیفتردست بود، اما با معیارهای معمول،اووواااه قدرتش بسیار بالا محسوب میشد.
به نظر میرسید اکثراضطراب موجودات مرتبط با ایننظر مکان، قدرتی عظیم دارند.
خدمتکار آهیاجسامی عمیق کشید،توتیا انگار دلش میسوخت.
«غمانگیزه که کثافتهایی مثلدهانش شما وارد قلمرو لردمیرسید شدن، اما کاریش نمیشه کرد.»
«شنیدم شیاطین اینجا مردن.»
یکی از پنجکسی پیمانبسته، زنی بودقورت که پوزخند زد.
با توجه به لباستوتیا باز و دو شاخزمینهای کوچکش، یک ساکوبوس بود.
«پس اگه ما شیطان بشیم مشکلیداد نیست، نه؟ تازه، مگه به نفعامن تو نیست یه ارباب جدید داشته باشی؟»
«بهتر از اینهکیییینگ که کثافتهای نالایق قلمروعظیمی لرد رو تصاحب کنن.»
«مشکلی نیست.میشد ما حقشواضطراب به دست آوردیم.»
زن با اعتمادبهنفس گفت.
شیطانی که با او قراردادقورت بسته بود، اجازه تصاحب قلمروایستادهاند بلیال را به او داده بود.
خدمتکار با خونسردی گفت:
«هر جور میخوای فکر کن. تهش، این ارادهی بزرگانه.میرسید من به عنوان یه خدمتکار، فقط کسایی رو تماشانگریستند میکنم که حق ارباب شدن رو به دست آوردن.»
هیچ احساسی در چشمانش نبود.
واضح بود باور ندارددهانش کسانی که به اینجا آمدهاند،جایی بتوانند به مقام شیطان برسند.
«هه.»
شیطان دیگریمیشد با نارضایتیاضطراب پوزخند زد.
مردی عضلانیاجسامی که نیزهای بلندآسمان در دست داشت.
«اگه شیطان بشم،اضطراب اول از همهداد اون یارو رو میکشم.»
لبخند تیرهای زد.
او حتی درکسی دنیای وسیع شیاطین همداد چهرهای بسیار آیندهدار بود.
زادهی خاندانی نجیب، بهتوتیا نام حالید، با استعدادیزمینهای استثنایی و حمایت کامل قبیلهاش.
اما قلمروکسی شیاطین برای حالیدقورت زیادی کوچک بود.
معدود قدرتمندان، مثل رسولان خدایدست شیطانی، همه قلمرو را ترک کردهاوغ بودند تا در دنیا سرگردان شوند.
حالید که دید دیگر در قلمرو شیاطینداد قویتر نمیشود، آنجا را ترک کرد واست برای ساختن قدرتش در دنیا سفر کرد.
او از هزارتو خبرتوتیا داشت اما شایعاتی شنیدهزمینهای بود که جای جذابی نیست.
حالید دنبال روشی کارآمدتر بود.
برای قدرتش از هیچ وسیلهای دریغتاریکی نکرد و در این راه، چندینقدرتی جهان بدون خدای سیارهای نابود شدند.
خیلیها که خانهشان را ازدهانش دست دادند حالید را نفرینجایی کردند، اما او فقط پوزخند زد.
دنیا برای اوشبیه چیزی جز سکوی پرشیکرده برای بزرگ شدن نبود.
اگر خیلیها بهاضطراب عنوان کود در ایننظر فرایند میمردند، اهمیتی نمیداد.
حالید که قویکیییینگ شده بود، توسطتاریکی یک شیطان انتخاب شد.
شیطان مارکوسیاس، حالید را بهدهانش عنوان زیردست پذیرفت و لمگتونجایی را به او اعطا کرد.
حالید شدیداً هیجانزده بود.
یک شیطان.
یک موجود عظیم.
او میتوانست با ارباباضطراب جادوی تاریکی که درنظر اختیار داشت برابر شود.
قصد نداشتاجسامی این فرصت راآسمان از دست بدهد.
حالید لبهایش را کج کرد.
«بیاید یهخودتونه اتحاد موقتحرکت تشکیل بدیم.»
رو کردمیشد به بقیه پیمانبستگاندهانش و حرف زد.
موجودات زشت و پستیتوتیا که طمع قدرتی فراترزمینهای از لیاقتشان را داشتند.
آنها صاحبان باقیماندهیاضطراب لمگتونی بودند کهداد حالید آرزویش را داشت.
با اینخودتونه حال، قدرتشانحرکت کافی بود.
گرچه از اعتراف بهاضطراب آن متنفر بود، امانظر قدرتی مشابه خودش داشتند.
میتوانستند ابزارهایاجسامی عالی برایتوتیا شیطان شدنش باشند.
نیت واقعیاشکسی را پنهان کردقورت و ادامه داد:
«میخوام همه همکاری کنن.»
«...»
«همکاری؟»
مرد عبوس زیر لب گفت.
حالید طوریخودتونه حرف زدحرکت انگار بدیهی است.
«فکر نمیکنین کهکسی تنهایی بتونین ازقورت پس اینجا بربیاین، هان؟»
مرد عبوس دهانش را بست.
همه میتوانستند حسش کنند.
گرچه قلمرو پس از فقدان اربابشتاریکی رو به زوال بود، اما هنوزقدرتی قدرت یک شیطان را در خود داشت.
اگر بیاحتیاط قدم برمیداشتند،اضطراب جانشان را به دستنظر بقایای شیطان از دست میدادند.
مکان تخت پادشاهی توسطتوتیا قدرتی خردکننده پنهان شده بودخلاء و پیدا کردنش غیرممکن مینمود.
«فقط یه نفر میتونه شیطان بشه، ولینظر از طرف دیگه، هدف همهمون یکیه. پسهمچنان تا وقتی به مقصد برسیم، بیایین همکاری کنیم.»
«هوم.»
«خوشم نمیاد...میشد ولی چارهاضطراب دیگهای نیست.»
یکییکی گرد هم آمدند.
همه، جز تهسان.
«جایگاهتو خوبخودتونه میشناسی. توحرکت بیمصرفی. گم شو.»
حالید دندانهایش راکسی به نشانه تهدید برایداد تهسان به نمایش گذاشت.
تهسان گفتهاجسامی بود هیچتوتیا شیطانی پشتیبانش نیست.
به عبارتکسی دیگر، اودهانش انتخاب نشده بود.
حتی بدون نگاه کردن بهدست قدرت کسی که هیچ شیطانیاووواااه برنگزیده بود، این موضوع آشکار بود.
حالید گمان میکرد تهسان مذبوحانهدهانش سعی دارد با پنهان کردنجایی قدرتش، ضعف خود را بپوشاند.
حالید که موجی ازتوتیا خصومت را به سوی تهسانخلاء روانه کرده بود، جا خورد.
تهسان حقیقتاًکسی هیچ توجهیدهانش به او نداشت.
گویی حتیخودتونه حضور حالیدحرکت را حس نمیکرد.
تهسان تنها درکسی سکوت به قلمروقورت بلیال خیره مانده بود.
«پس اینجاست.»
کوتاه زمزمهکسی کرد و سپسقورت به پیش رفت.
پیش از آنکهکیییینگ کسی بتواند متوقفش کند،عظیمی وارد قلمرو بلیال شد.
«ها؟»
خیلی زود، پیکرشبیه تهسان پشت زمینِ درکرده حال فروپاشی ناپدید گشت.
حالید که برای لحظهایدهانش غافلگیر شده بود، بهمیرسید سرعت بر خود مسلط شد.
«حداقل جایگاهشوخودتونه میدونه وحرکت داره میره. خوبه.»
به نظر میرسید تهسان تصمیم گرفته بود بهنظر جای طرد شدن، خود صحنه را ترک کند؛ اماساطع محال بود بتواند به تنهایی در اینجا زنده بماند.
حالید دیگراجسامی اهمیتی بهتوتیا تهسان نداد.
«خب، ازکسی الان حرف بزنیم.قورت قراره چیکار کنیم؟»
«همهتون پلههای ترقی من هستین.»
حالید لبخند ملایمیکسی زد و نیاتقورت واقعیاش را پنهان کرد.
«هوم.»
تهسان درخودتونه میان قلمروحرکت بلیال قدم میزد.
او ازمیشد پیش میدانست تختدهانش پادشاهی بلیال کجاست.
با چنین قدرت عظیمیتوتیا که ساطع میشد، عجیبزمینهای بود اگر متوجه آن نمیشد.
اما تهسانکسی به سویدهانش تخت هجوم نبرد.
ابتدا حرکت کرد تاحرکت درک بهتری از محیطآنها پیرامونش به دست آورد.
«تحسینت میکنم، کثافت.»
صدایی بم طنینانداز شد.
این صدای خدمتکار بلیال بود.
تهسان نادیدهاش گرفت و گفت:
«چرا جای من،کسی حواستو به اوناییقورت که اونورن نمیدی؟»
«من خدمتکار بلیالشبیه هستم. ساختن یهکیپ کپی کار سختی نیست.»
خدمتکار با لحنی عادی گفت.
«تو هم قدرت ارباب رو میخوای،تاریکی پس از تو هم خوشم نمیاد،قدرتی ولی همکاری نکردن انتخاب درستی بود.»
چهره خدمتکارمیشد از شدت انزجاردهانش در هم رفت.
«اینکه جرأت کنن چشم طمع به جایگاه ارباب داشتهخلاء باشن و سعی کنن با همکاری بقیه بهش برسن...اضطراب با اینکه آرزوییه که هیچوقت برآورده نمیشه، ولی واقعاً تهوعآوره.»
در کلام خدمتکار یقینیدهانش موج میزد که آنها هرگزجایی به تخت بلیال نخواهند رسید.
«از این بابت، تو باز داری سعی میکنیآنها تنهایی یه کاری بکنی. فقط به خاطر همینخود تحسینت میکنم. پس راضی باش و همینجا بمیر.»
هنوز سخنش به پایان نرسیدهدهانش بود که توتیاهای دریایی شناور درایستادهاند آسمان با قدرتی انفجاری فعال شدند.
بقایای شیطان مردهشبیه به حرکت درآمدند تاکرده مزاحمان را حذف کنند.
چاکچاکچاک!
خارها در خطوطیکیییینگ مستقیم همچون باران برعظیمی سر تهسان فرود آمدند.
حملهای بود که فضا رادهانش به کمال اشغال کرده وجایی هیچ راه گریزی باقی نگذاشته بود.
قدرت یکاجسامی شیطان درتوتیا آن نهفته بود.
موجودات فانیکسی توان سددهانش کردنش را نداشتند.
خدمتکار از مرگکیییینگ تهسان اطمینان داشتتاریکی و قصد رفتن کرد.
«بایست.»
[شما اعلامیه سکون را فعال کردید.]
ناگهان، خارها درستکیییینگ در چند قدمیتاریکی تهسان متوقف شدند.
«... چی؟»
چشمان خدمتکار باشبیه دیدن صحنه پیشکیپ رو گشاد شد.
خارها گویی بااضطراب همان تک اعلامیهداد تهسان منجمد شده بودند.
«چـ... چطور...»
«هر چقدر همکسی قوی باشه، هنوزقورت قدرتی بدون اربابه.»
تهسان با یکشبیه کلمه قدرت، همه چیزکرده را حل کرده بود.
دستش را به خارها زد.
«شبیه دنیای هافران.»
ارباب دنیا رفته بوداضطراب و آن جهان نیزنظر در حال مرگ بود.
وضعیت مشابهی بود.
تفاوت در این بود که دنیای هافران درست پس ازایستادهاند فروپاشی ارادهاش به سرعت قدرتش را از دست داد، اماحضوری اینجا، بقایای شیطان هنوز تا حد زیادی باقی مانده بود.
«شاید بتونمخودتونه اینجا چیزیحرکت به دست بیارم.»
تهسان مشتش را گره کرد.
خارهای منجمد شده همچونتوتیا کاه در هم شکستندزمینهای و مسیری را گشودند.
خدمتکار زبانش بند آمده بود.
دیگر مالکان لِمهگتون نیزاضطراب نیروهایشان را یکی کردند تامیرسید در قلمرو بلیال پیشروی کنند.
توتیاهای دریاییاجسامی لرزیدند وتوتیا بر سرشان باریدند.
«غرغ!»
حالید نالهایخودتونه کرد و دستشدست را تکان داد.
شعلههای جعلی مارکوسیاس سعی کردند سدقورت راه خارها شوند، اما در آنیمنطقه در هم شکسته و سوراخ شدند.
پیرمردی که با دکارابیا قراردادآسمان بسته بود، با چهرهای عبوسشناور دستش را بر زمین کوبید.
زمین برخاستکسی و ریشههایدهانش درهمپیچیده احضار شدند.
کواگاگانگ!
پنج جادوگر تاریککسی قدرت شیطان راقورت به کار گرفتند.
آنها تمام توان خود را گذاشتندکیپ و با صرف تمام نیروی خود،میچرخیدند به زحمت حمله خارها را دفع کردند.
«هوف، هوف!»
عرق سردی بر تنشانحرکت نشسته بود و بهآنها سختی نفس تازه میکردند.
«یه هیولای واقعی... حتی بقایایدهانش یه شیطان مرده هم جونمون روایستادهاند تهدید کرد. بدون همکاری، زنده نمیموندیم.»
اما این حقیقتشبیه تنها باعث شدکیپ چشمانشان درخشش بیشتری بگیرد.
اگر زنده میماندند ودهانش به تخت میرسیدند، میتوانستند اینجایی قدرت را به دست آورند.
طمع وخودتونه تمنا درحرکت فضا موج میزد.
طولی نکشید کهکسی وجود تهسان ازقورت ذهنشان پاک شد.
گمان میکردند او دیگر مردهآسمان است، چرا که حتی آنها باسرگردان قدرت ترکیبیشان بارها متوقف شده بودند.
خدمتکار که در حالت عادیقورت به آنها میخندید، اکنون چنان شوکهمنطقه بود که توان سخن گفتن نداشت.
عزمشان راخودتونه جزم کردندحرکت و پیش رفتند.
جانشان را به خطر انداختند،دهانش از دیگران بهره کشیدند و باایستادهاند تمام قوا به جلو فشار آوردند.
و تهسان باشبیه آرامش و فراغت درکرده قلمرو بلیال قدم میزد.
«کنجکاوم ببینم مهارتی هستدهانش که بتونم اینجا بهمیرسید دست بیارم یا نه.»
او از هماکنونکیییینگ برای کسب یکتاریکی مهارت جدید برنامه میریخت.
ارتقا سطح با قدرت مهارت.