---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

افزایش سطح از طریق مهارت

چپتر 440: طبقه ۸۶، جهان سلاح‌ها (۴) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 440: طبقه ۸۶، جهان سلاح‌ها (۴)

0

[...

از هر طرف که‌میرم​ نگاه کنی، تبدیل شدن‌گرفتی​ به شمشیر ایده جذابی نیست.]

«معلومه که حواس و این‌جور چیزات عوض میشه. هرچی نباشه،‌بهش​ قراره نه به عنوان یه آدم، بلکه به شکل یه شمشیر‌ماندند​ دوباره متولد بشی. ولی «خود» تو، اراده آزادت، از بین نمیره.»

[از کجا مطمئن‌بذار​ باشم که وسط‌نگذاشت​ کار کلکی سوار نمی‌کنی؟]

«من کوسرون کوتوله‌ام. تمام آرزوها و‌تصمیمتو​ هر چی رو که ساختم سر این‌چیکار​ کار گرو می‌ذارم... هیچ محدودیتی روت نمی‌ذارم.»

کوسرون بلافاصله اعلام کرد.

«اگه زیر این اعلامیه بزنم، بدون‌بذار​ اینکه به حتی یه دونه از‌میرم​ خواسته‌هام برسم، دچار عذاب ابدی بشم.»

این اعلامیه‌ای بود‌بذار​ که به نام‌نگذاشت​ خودش ثبت کرد.

با این کار،‌میرم​ احتمال تقلب کوسرون‌تصمیمتو​ از بین رفت.

[...

خب پس.]

دیگر حرفی‌وقت​ برای گفتن‌تحت​ نمانده بود.

حالا که تمام مشکلات ناپدید‌دیگه​ شده بودند، تنها چیزی که‌غار​ باقی مانده بود، انتخاب روح بود.

[سرم داره می‌ترکه.]

روح سردرگم بود.

نمی‌توانست به آسانی تصمیم بگیرد.

«یه لحظه بهم فرصت بده.»

«هر چقدر می‌خوای وقت بذار.»

کوسرون او‌بده​ را تحت‌می‌خوای​ فشار نگذاشت.

«پس سر فرصت بهش فکر کن.‌نگذاشت​ من میرم سراغ یه کار دیگه.‌تصمیمتو​ هر وقت تصمیمتو گرفتی، بهم بگو.»

داخل غار،‌فکر​ تنها ته‌سان و‌دیگه​ روح باقی ماندند.

[چیکار باید بکنم؟]

فکر می‌کرد همه‌چیز تمام‌می‌خوای​ شده، اما ناگهان گزینه‌ای جدید‌نگذاشت​ پیش رویش قرار گرفته بود.

روح بر آشفتگی‌اش مسلط‌تحت​ شد و با دقت‌فکر​ شرایط را بررسی کرد.

[شمشیر بشم؟]

نه بدنی زنده‌فکر​ و دارای نفس،‌دیگه​ بلکه یک شمشیر.

داستانی بود که بسیار زننده‌وقت​ به نظر می‌رسید، اما با شنیدن‌فکر​ توضیحات کوسرون، آن‌چنان هم وحشتناک نبود.

می‌توانست به‌وقت​ عنوان یک شمشیر‌فشار​ آزادانه عمل کند.

به عبارت دیگر، تنها‌سراغ​ ظرفی که روح را‌بگو​ نگه می‌داشت تغییر می‌کرد.

البته معایب‌بهش​ آشکاری هم‌میرم​ وجود داشت.

دیگر گرمای‌بده​ زندگی را‌می‌خوای​ حس نمی‌کرد.

نمی‌توانست کسی را در‌تحت​ آغوش بگیرد یا پیوندهای‌فکر​ عاطفی عمیقی برقرار کند.

و حتی‌فکر​ قطعی نبود که‌دیگه​ کوسرون موفق شود.

به نظر می‌رسید این اولین بار است‌تصمیمتو​ که سعی می‌کند روحی را به سلاح تبدیل‌باید​ کند، پس عجیب نبود اگر مشکلاتی پیش می‌آمد.

اما می‌توانست دوباره زندگی کند.

می‌توانست با دیگران حرف‌تحت​ بزند، چیزهای جدیدی تجربه‌فکر​ کند و قوی‌تر شود.

شاید به عنوان‌میرم​ یک شمشیر، می‌توانست‌تصمیمتو​ به آرزوهایش برسد.

از آنجا که مزایا و‌سراغ​ معایب کاملاً روشن بود، روح‌داخل​ نمی‌توانست به راحتی تصمیم بگیرد.

[چیکار کنم؟]

در نهایت،‌وقت​ روح از‌تحت​ ته‌سان پرسید.

«نباید حق تصمیم‌گیری رو‌سراغ​ به من بدی. این چیزیه‌داخل​ که خودت باید انتخاب کنی.»

هیچ‌کس نباید در انتخابی‌میرم​ که آینده روح را‌گرفتی​ تغییر می‌داد، دخالت می‌کرد.

روح موافقت کرد.

[درسته.

آخرش خودم باید تصمیم بگیرم.]

«اما...» ته‌سان ساکت شد.

روح منتظر حرف‌هایش ماند.

بعد از لحظه‌ای، ته‌سان گفت:‌فشار​ «فکر کنم بهتره زنده بمونی، حتی‌دیگه​ اگه به شکل یه شمشیر باشه.»

[...

که این‌طور.]

روح لبخند ملایمی زد.

لبخندی آسوده‌خاطر، انگار‌بذار​ که باری را‌نگذاشت​ زمین گذاشته باشد.

[تصمیممو گرفتم.

شاید یه روزی‌فکر​ پشیمون بشم... ولی این‌تصمیمتو​ انتخابیه که خودم کردم.

باید پاش وایسم.]

ته‌سان کوسرون را صدا زد.

کوسرون مشتاقانه‌فکر​ منتظر پاسخ‌سراغ​ روح بود.

[قبوله، کوتوله.]

«خوبه! نمی‌ذارم پشیمون بشی!»

[خب، حالا باید چیکار کنیم؟]

باید روحی‌بهش​ زنده را به‌سراغ​ شمشیر تبدیل می‌کردند.

کاری که‌بده​ تا آن زمان‌وقت​ شنیده نشده بود.

حدس زدن‌وقت​ دشواری‌اش کار‌تحت​ سختی نبود.

حتی کوسرون که‌میرم​ خوشحال بود، حالا‌تصمیمتو​ نامطمئن به نظر می‌رسید.

«یه ایده کلی دارم، ولی این اولین باره‌گرفتی​ که می‌خوام روحی رو وارد شمشیر کنم، پس‌بکنم​ باید یه سری آزمایش انجام بدم. چقدر وقت داریم؟»

[حدود... یه هفته.

بعدش باید برم.]

«یه هفته؟ خیلی کمه.»

کوسرون اخم‌هایش را‌فکر​ در هم کشید و‌تصمیمتو​ به سرعت فکر کرد.

«اول اینکه جای ساختن یه شمشیر جدید، به سلاحی نیاز داریم که‌میرم​ باهات پیوند داشته باشه. چون شمشیر قراره ظرف روحت بشه، سازگاری پایه باید‌می‌کرد​ خوب باشه. می‌تونی شمشیری رو که تو زمان حیاتت استفاده می‌کردی جور کنی؟»

[کار سختی نیست، ته‌سان.]

ته‌سان «یادگار‌فکر​ کاربرت» را‌سراغ​ بیرون آورد.

این شمشیری بود که قبل از ورود به هزارتو‌بگو​ استفاده می‌کرد، همان که تا لحظه مرگش در آنجا‌همه‌چیز​ همراهش بود، شمشیری که تمام عمر با او بود.

چشمان کوسرون‌بده​ با گرفتن‌می‌خوای​ یادگار برق زد.

«می‌تونم پیوند قوی‌ای رو باهات‌فشار​ حس کنم. این بیشتر از‌سراغ​ کافیه. فعلاً پیش خودم نگهش می‌دارم.»

پس از ایمن‌میرم​ کردن یادگار کاربرت،‌تصمیمتو​ کوسرون دوباره صحبت کرد.

«و به یه ظرف عظیم از اراده نیاز داریم. باید توی‌غار​ شمشیر فضایی برای نگه داشتن روح ایجاد کنیم. سلاح‌های اینجا اراده‌جدید​ کافی ندارن... اول میرم همه سلاح‌ها رو جمع و جور می‌کنم.»

«فکر نکنم لازم باشه.»

ته‌سان تکه‌ای از‌بذار​ اراده را از‌نگذاشت​ کوله‌اش بیرون کشید.

مردمک چشمان کوسرون گشاد شد.

«این...»

«اراده دنیا.‌بده​ این تیکه.‌می‌خوای​ کافی نیست؟»

«بیشتر از کافیه.»

کوسرون خنده‌ای خشک کرد.

«این ظرف خیلی هم‌میرم​ زیاده. همچین موادی رو‌گرفتی​ از کجا گیر آوردی...؟»

«اینم باید خوب باشه.»

ته‌سان «یادگار‌وقت​ باردری» را به‌فشار​ کوسرون نشان داد.

کوسرون نفسش را حبس کرد.

«پیوند قوی‌ای با روح حس می‌کنم. از نظر‌گرفتی​ تئوری، یه شمشیر کافی بود، ولی هرچی از‌بکنم​ اینا بیشتر باشه، شانس موفقیت هم بالاتر میره.»

کوسرون با رضایت لبخند زد.

«عالیه. با‌وقت​ اینا، تقریباً نباید‌فشار​ مشکلی پیش بیاد.»

انگار که از قبل‌سراغ​ آماده شده باشند، شرایط یکی‌داخل​ پس از دیگری مهیا می‌شد.

«مواد اولیه آماده‌ست. حالا باید قلق کار‌تصمیمتو​ دستم بیاد. ماجراجو، هرچقدر می‌تونی از بیرون‌چیکار​ غار سلاح بیار. باید اراده‌شون رو بشکنیم.»

«چند تا؟»

«هرچقدر که میشه.‌بذار​ تا جایی که‌نگذاشت​ توانت اجازه میده.»

کوسرون نیشخندی زد.

«فکر کنم خیلی لازممون بشه.»

ته‌سان سر تکان‌چقدر​ داد و قدم‌بذار​ به بیرون گذاشت.

تصمیم داشت درخواست‌بذار​ کوسرون را تا‌نگذاشت​ حد امکان برآورده کند.

بر پهنه‌ای پوشیده از‌سراغ​ سلاح‌های بی‌شمار ایستاد و‌بگو​ دستش را بالا آورد.

«گرد آیید.»

شما اعلامیه انسجام را فعال کردید.

چاک‌چاک‌چاک!

صدای برخورد فلز فضا را پر کرد.‌تصمیمتو​ سلاح‌ها یکباره از دل خاک بیرون کشیده‌چیکار​ شدند و به سوی ته‌سان هجوم آوردند.

اگرچه سلاح‌ها، گویی از این وضعیت ناخواسته گیج شده‌نگذاشت​ باشند، مقاومت می‌کردند، اما اعلامیه بیان‌شده تمام ایستادگی‌شان را در‌غار​ هم شکست و آن‌ها را در دستان ته‌سان جمع کرد.

ته‌سان دوباره فرمان داد.

«تسلیم!»

شما اعلامیه تسلیم را فعال کردید.

نیازی به‌وقت​ نمایش زور یا‌فشار​ فشار آوردن نبود.

یک جمله کافی بود.

اعلامیه‌ای لبریز‌بهش​ از اراده، بر‌سراغ​ هستی حک شد.

سلاح‌ها از مقاومت‌چقدر​ دست کشیدند و سر‌تحت​ به فرمان ته‌سان نهادند.

ته‌سان به حرکت ادامه داد.

در کمتر از‌میرم​ یک ساعت، بیش از‌گرفتی​ صد سلاح گرد آورد.

«همین‌قدر کافیه؟»

«...فعلاً، آره.»

کوسرون با قیافه‌ای مات‌ومبهوت گفت:

«انتظار نداشتم این‌همه بیاری...»

«خودت گفتی‌بهش​ تا جایی که‌سراغ​ میشه بیارم، نه؟»

«آره. ولی بازم عجیبه.‌می‌خوای​ خب، خوبه. به لطف این،‌نگذاشت​ کار خیلی سریع‌تر پیش می‌ره.»

کوسرون صدها سلاح‌بذار​ را گرفت و‌نگذاشت​ وارد غار شد.

کوسرون به آزمایش ادامه داد.

او سلاح‌ها را در هم‌وقت​ می‌آمیخت و تصفیه می‌کرد تا اراده‌فکر​ نهفته در آن‌ها را استخراج کند.

ته‌سان، به عنوان یک ناظر‌فشار​ خارجی، دقیقاً متوجه جزئیات نمی‌شد، اما‌دیگه​ حدس می‌زد فرآیند بسیار دشواری باشد.

هر بار که کوسرون سلاحی‌دیگه​ را تصفیه می‌کرد، چشمانش گود‌غار​ می‌رفت و گونه‌هایش تکیده می‌شد.

اما کوسرون‌بهش​ بسیار خوشحال‌میرم​ به نظر می‌رسید.

حتی وقتی بدنش‌چقدر​ به مرز فروپاشی می‌رسید،‌تحت​ از کار دست نمی‌کشید.

در کمتر از دو‌تحت​ روز، تمام سلاح‌هایی را که‌میرم​ ته‌سان آورده بود، مصرف کرد.

«فکر می‌کنی جواب بده؟»

«داره قلقش دستم میاد. ولی‌سراغ​ هنوز خیلی قطعات کمه. بیشتر‌داخل​ لازم دارم. همین‌قدر، یا شایدم بیشتر.»

ته‌سان بی هیچ تردیدی پذیرفت.

مثل قبل،‌وقت​ به سرعت‌تحت​ سلاح‌های بیشتری آورد.

کوسرون دوباره همه را‌سراغ​ مصرف کرد و باز‌بگو​ هم از ته‌سان سلاح خواست.

سلاح‌های بی‌شماری که‌فکر​ در زمین فرو رفته‌تصمیمتو​ بودند، کم‌کم ناپدید می‌شدند.

حالا برای به دست‌می‌خوای​ آوردن سلاح، باید مسافت‌فشار​ زیادی را طی می‌کرد.

در این مدت،‌بذار​ تنها وظیفه ته‌سان‌نگذاشت​ آوردن سلاح بود.

در حالی که کوسرون‌سراغ​ روی سلاح‌ها آزمایش می‌کرد،‌بگو​ طبیعتاً وقت خالی پیدا می‌شد.

پس ته‌سان آن‌فکر​ زمان را به‌دیگه​ صحبت با روح می‌گذراند.

حرف‌های عجیب و غریبی نمی‌زدند.

روح از اولین باری که لِوانسیا را دیده بود،‌میرم​ زمانی که یادگار کاربرت را به دست آورده بود، و‌چیکار​ چیزهای کوچکی که در دوران رشد تجربه کرده بود، می‌گفت.

ته‌سان هم از زندگی‌اش روی زمین‌تصمیمتو​ قبل از ورود به هزارتو تعریف‌ماندند​ می‌کرد؛ بیشتر داستان‌های روزمره و ساده.

پس از گذشت ده روز،

«مقدمات کلی تموم شد.»

کوسرون با چشمانی گودرفته گفت:

«ولی هنوز یه چیز کمه.‌دیگه​ آخرین ماده باقی‌مونده. پاداش کوئست‌غار​ این طبقه. روح ایگو. اونو بیار.»

ته‌سان قبول کرد.

با سرعت به مکانی شتافت‌وقت​ که شمشیر پادشاه در آن قرار‌فکر​ داشت و قبلاً شناسایی‌اش کرده بود.

آنجا، شمشیری باشکوه، همچون‌تحت​ گنجینه‌ای تزئینی، تنها در‌فکر​ صخره‌ای فرو رفته بود.

جرینگ!

شمشیر پادشاه بیرون کشیده شد.

برخلاف دیگر سلاح‌ها، هیچ‌می‌خوای​ اراده‌ای برای کشتن یا‌فشار​ طرد کردن نشان نمی‌داد.

تنها اراده‌ای‌وقت​ قوی برای‌تحت​ آزمودن ته‌سان داشت.

شمشیر پادشاه حرکت کرد.

تمام قدرتش را‌فکر​ در تیغه جمع‌دیگه​ کرد و فرود آمد.

نیرو به شکل‌چقدر​ انرژی شمشیر به‌بذار​ سمت ته‌سان پرواز کرد.

ته‌سان شمشیرش را‌بذار​ بالا برد تا‌نگذاشت​ با آن مقابله کند.

بوممم!

نبرد آغاز شد.

شمشیر پادشاه بدون ارباب و‌وقت​ به تنهایی حرکت می‌کرد و‌بهش​ ته‌سان را تحت فشار می‌گذاشت.

قدرت درونش به اوج‌تحت​ فانی بودن رسیده و‌فکر​ مرز جاودانگی را لمس می‌کرد.

برای ته‌سان مشکلی نبود.

او پیش‌بهش​ از این به‌سراغ​ جاودانگی رسیده بود.

اما برای‌بده​ لی ته‌یئون،‌می‌خوای​ قضیه فرق می‌کرد.

رام کردن شمشیر‌بذار​ پادشاه پیشکش، اولویتش‌نگذاشت​ زنده ماندن بود.

«پس اون‌فکر​ از پس‌سراغ​ این براومد.»

شرط کوئست‌بهش​ طبقه، رام کردن‌سراغ​ شمشیر پادشاه بود.

با توجه به‌چقدر​ این نیروی غالب، بعید‌تحت​ بود میانبری مجاز باشد.

این یعنی او طبقه‌تحت​ صدم را صرفاً با‌فکر​ قدرت خودش پاکسازی کرده بود.

او قطعاً آدم شگفت‌انگیزی بود.

«وقتی برگشتم‌بهش​ زمین باید ازش‌سراغ​ بپرسم چیکار کرد.»

ته‌سان افکارش را‌چقدر​ کنار زد و‌بذار​ روی نبرد متمرکز شد.

دنگ!

نیرو را در‌میرم​ شمشیرش ریخت و‌تصمیمتو​ محکم ضربه زد.

شمشیر پادشاه نتوانست‌فکر​ دوام بیاورد و‌دیگه​ عقب رانده شد.

از آنجا که تفاوت بنیادین در مهارت‌تحت​ وجود داشت، کسب تسلط یا مهارت دشوار‌دیگه​ بود، پس نیازی به آسان گرفتن نبود.

ته‌سان به‌وقت​ سرعت شمشیر پادشاه‌فشار​ را مغلوب کرد.

قبضه را گرفت‌میرم​ و آن را‌تصمیمتو​ در زمین کوبید.

سپس انرژی‌اش‌بهش​ را درون‌میرم​ آن سرازیر کرد.

شمشیر پادشاه گویی در‌می‌خوای​ حال تقلا بود، لرزید،‌فشار​ اما این لرزش دیری نپایید.

قدرتی که‌وقت​ به آرامی آزاد‌فشار​ می‌کرد، فروکش کرد.

شمشیر پادشاه‌فکر​ آرام در دست‌دیگه​ ته‌سان قرار گرفت.

شما بر شمشیر پادشاه چیره شدید.

طبقه ۸۶ پاکسازی شد.

سطح شما افزایش یافت.

سطح شما افزایش یافت.

شما روح ایگو را به دست آوردید.

شما ؟؟؟ را به دست آوردید.

؟؟؟ استفاده شد.

قبه پادشاه به دست آمد.

[قبه پادشاه]

قدرت: +۲۰۰

چابکی: +۲۰۰

قدرت حمله: +۲۰۰

دفاع: +۲۰۰

قبه شمشیری که پادشاه جهان آن را در دست می‌گرفت.

قابل اتصال به هر شمشیری.

تعادل شمشیر را به کمال می‌رساند.

طبقه ۸۶ پاکسازی شد.

ته‌سان با‌بهش​ روح ایگو‌میرم​ نزد کوسرون بازگشت.

کوسرون با‌بده​ لبخند به‌می‌خوای​ استقبالش آمد.

«یه لحظه صبر‌بذار​ کن، فقط یه کم‌بهش​ دیگه. زود ردیفش می‌کنم.»

کوسرون روح ایگو‌میرم​ را گرفت و وارد‌گرفتی​ فضای مخصوص خود شد.

دو روز بعد.

«تموم شد.»

کوسرون بازگشت.

تمام مقدمات برای‌میرم​ تبدیل روح به‌تصمیمتو​ شمشیر کامل شده بود.

«پس بذار‌بهش​ همین الان‌میرم​ شروع کنیم. آماده‌ای؟»

[بله.]

روح با آرامش پاسخ داد.

ناولها | novelha.net