---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

افزایش سطح از طریق مهارت

چپتر 373: طبقه ۷۷، جهانی در آستانه فروپاشی (۶) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 373: طبقه ۷۷، جهانی در آستانه فروپاشی (۶)

0

«ارباب؟ این چیه؟»

مینروا آشکارا‌ظاهر​ دستپاچه به‌مهارت​ نظر می‌رسید.

او دریافت چرا ناگهان‌فضا​ فاصله‌ای میان او و‌چهره‌ای​ ته‌سان ایجاد شده است.

ساده بود.

ته‌سان با اختلاف‌ناپدید​ زیادی از قلمرو‌ذهنش​ او فراتر رفته بود.

«ارباب. نکنه... تعالی باشه؟»

«نه.»

ته‌سان انکار کرد.

«هنوز به اون حد نرسیده.»

حتی خود ته‌سان‌گذاشته​ هم نمی‌توانست وضعیتش‌جایی​ را کاملاً درک کند.

حضوری قدرتمند از وجودش به‌مبهوت​ هر سو ساطع می‌شد و‌خودمم​ همچون رشته‌هایی بی‌شمار گسترش می‌یافت.

«آ-آه...»

پاهای کسانی‌ستایش​ که او‌اما​ را می‌نگریستند، لرزید.

سر تعظیم فرود‌ناپدید​ آوردند و نام‌ذهنش​ ته‌سان را ستایش کردند.

اما این نه از سر اراده، بلکه واکنشی‌مطابق​ طبیعی به مغلوب شدن در برابر حضوری بود‌پرسید​ که فرسنگ‌ها فراتر از سطح آنان قرار داشت.

اگر این روند ادامه می‌یافت، همگی‌جایی​ به متعصبانی بدل می‌شدند که تنها‌لحظه‌ای​ اندیشه‌ی پرستش او را در سر داشتند.

ته‌سان حضورش را سرکوب کرد.

تازه آن زمان بود که‌نبود​ مردم نفسی را که در‌درنوردید​ سینه حبس کرده بودند، بیرون دادند.

تنها با عدم کنترل‌فضا​ آن، حضورش تأثیری عظیم‌چهره‌ای​ بر اذهانشان گذاشته بود.

ته‌سان تصمیم گرفت‌ناپدید​ به جایی برود‌ذهنش​ که کسی نباشد.

در یک‌آنجا​ آن، بدنش‌اوه​ ناپدید شد.

لحظه‌ای که مکانی را‌تصمیم​ در ذهنش مجسم کرد،‌کسی​ جسمش در آنجا ظاهر شد.

«اوه.»

این یک مهارت نبود.

بدنش دقیقاً‌ستایش​ مطابق اراده‌اش‌اما​ فضا را درنوردید.

مینروا که با‌ناپدید​ تأخیر رسیده بود،‌ذهنش​ با چهره‌ای مبهوت پرسید:

«الان به چه قلمرویی رسیدی؟»

«خودمم نمی‌دونم.»

ته‌سان چشمانش را باریک کرد.

حسی از قدرت‌کردند​ مطلق بر تمام‌بلکه​ وجودش حکم‌فرما بود.

انگار می‌توانست به هر‌لحظه‌ای​ چه اراده کند دست یابد؛‌آنجا​ گویی محدودیت‌هایش محو شده بودند.

«الان به چه قلمرویی رسیدم؟»

او خود را کاوید.

قدرت خویش را‌اوه​ رصد کرد و‌دقیقاً​ قلمرویش را خواند.

ته‌سان چشمانش را‌اراده‌اش​ بست و در‌تأخیر​ دنیای درونش غرق شد.

روح و‌ستایش​ مینروا در سکوت‌اراده​ نظاره‌گر او بودند.

تأمل ته‌سان‌بدنش​ به سرعت‌لحظه‌ای​ پایان نیافت.

تنها پس از‌ظاهر​ گذشت یک شبانه‌روز کامل،‌دقیقاً​ ته‌سان چشمانش را گشود.

«فهمیدم.»

ته‌سان خنده‌ای تلخ سر داد.

«یک تعالی محدود‌کردند​ که از ایمانِ‌بلکه​ جمعیِ مردم شکل گرفته.»

این وضعیت فعلی او بود.

«آه.»

نفس در‌ظاهر​ سینه مینروا‌مهارت​ حبس شد.

«مینروا، قبلاً گفتی، مگه نه؟»

رسیدن به تعالی از طریق‌مهارت​ قدرت الهی که فقط با‌فضا​ پرستش به دست می‌آید، غیرممکن نیست.

ولی نیاز به‌گذاشته​ پرستش خودِ دنیا دارد،‌برود​ که عملاً غیرممکن است.

مینروا این‌گذاشته​ را مدت‌ها‌گرفت​ پیش گفته بود.

ته‌سان گمان می‌کرد این موضوع ربطی به‌مطابق​ او ندارد و آن را فراموش کرده بود،‌پرسید​ اما اکنون به این شکل محقق شده بود.

مینروا نالید.

«تمام بازمانده‌های این دنیا فقط از‌نبود​ پنج تا شهرن. اگه همه اون بازمانده‌ها‌رسیده​ ارباب رو بپرستن... پس شاید غیرممکن نباشه.»

در حالت‌تأخیر​ عادی، این‌چهره‌ای​ امری محال بود.

انسان‌ها متفاوت‌اند و‌تصمیم​ هر یک اندیشه‌برود​ خود را دارند.

اینکه همگی بدون ذره‌ای‌مهارت​ تردید یک موجود را‌اراده‌اش​ بپرستند، دور از ذهن بود.

اما در اینجا،‌اراده‌اش​ تنها شمار اندکی‌تأخیر​ زنده مانده بودند.

و همگی به انتهای‌اما​ خط رسیده، فرسوده و‌طبیعی​ در هم شکسته بودند.

در چنین وضعیتی، ته‌سان با‌مکانی​ قدرتی مقاومت‌ناپذیر و بدون هیچ چشم‌داشتی‌اوه​ نجاتشان داد، پس او را پرستیدند.

«و اینجا هیچ‌گذاشته​ خدایی نیست. اراده‌جایی​ سیاره هم وجود نداره.»

این مکان فعلاً متروکه بود.

خدای سیاره توسط خدایان برتر کشته شده‌مطابق​ بود و خدایانی که خدایان برتر را‌مبهوت​ شکست داده بودند نیز همگی ناپدید شده بودند.

چندین شرط دست به‌فضا​ دست هم دادند تا‌چهره‌ای​ پرستشِ خودِ جهان محقق شود.

به همین دلیل بود که‌اراده​ به نظر می‌رسید ته‌سان موقتاً‌شدن​ از فناپذیری فراتر رفته است.

«چی؟ پس‌آنجا​ واقعاً به‌اوه​ جایگاه تعالی رسیدی؟»

روح با تعجب پرسید.

ته‌سان سرش را تکان داد.

«نه در اون حد.»

ته‌سان به دستش نگریست.

اگرچه قدرت مطلق تمام‌اوه​ وجودش را پر کرده بود،‌اراده‌اش​ اما محدودیت‌های مشخصی وجود داشت.

«تعداد بازمانده‌ها خیلی کمه.»

حداکثر فقط پنج شهر.

و این‌ها شهرهای مدرن پر‌درنوردید​ از جمعیت نبودند، بلکه شهرهایی‌پرسید​ در حد قرون وسطا بودند.

ته‌سان تخمین زد که‌اما​ جمعیت کل از صد‌طبیعی​ هزار نفر تجاوز نمی‌کند.

حتی اگر همه فقط ته‌سان‌مکانی​ را می‌پرستیدند، برای رسیدن به‌ظاهر​ تعالی حقیقی بسیار ناچیز بود.

شاید به همین‌ظاهر​ دلیل بود که‌نبود​ بسیار ناپایدار می‌نمود.

اگر ایمان مردم سست‌تصمیم​ می‌شد، این قدرت محدود ممکن‌نباشد​ بود هر لحظه ناپدید شود.

«اگه بخوام رتبه‌بندیش‌تصمیم​ کنم، به جاودانگی‌برود​ نزدیک‌تره تا تعالی.»

با این حال، حقیقت داشت‌درنوردید​ که او به قلمرویی غیرقابل‌پرسید​ مقایسه با گذشته دست یافته بود.

پس از رصد قدرت‌اما​ در سرتاسر وجودش، ته‌سان‌طبیعی​ حقیقت دیگری را دریافت.

«این قدرت‌آنجا​ محدود به‌اوه​ این دنیاست.»

مثل خدایان‌تأخیر​ بومی بک‌وستا،‌چهره‌ای​ مثل هامون.

بک‌وستا قلمرو هامون بود.

گرچه تنها توهمِ روح بود، اما‌دقیقاً​ در قلمرو خودش، چنان قدرتی داشت‌رسیده​ که حتی خدایان شیطانی جرأت گستاخی نداشتند.

ته‌سان لحظه‌ای که این‌فضا​ دنیا را ترک می‌کرد، این‌مبهوت​ قلمرو را از دست می‌داد.

«با این حال، ایمان خودِ دنیا‌ذهنش​ باقی می‌مونه... پس شاید تا حدی‌مهارت​ ممکن باشه. نمی‌تونم کامل درکش کنم.»

مینروا نالید.

هر چه بود، ته‌سان اکنون‌مبهوت​ در قلمرویی قرار داشت که در‌نمی‌دونم​ حالت عادی نمی‌توانست به آن برسد.

پس کاری‌گذاشته​ که باید‌گرفت​ می‌کرد، روشن بود.

ته‌سان خون‌ظاهر​ الهی متبلور را‌نبود​ در دست گرفت.

[خون الهی متبلور]

[خون الهی که متبلور و تثبیت شده است.]

[اگر فردی فاقد صلاحیت سعی در کنترل آن کند، دیوانه‌وار طغیان خواهد کرد.]

ماریا گفته بود که رسیدن‌نبود​ به قلمرویی برای کنترل این‌درنوردید​ شیء، یکی از لذت‌های اوست.

ته‌سان قدرتش‌مطابق​ را روی‌فضا​ کریستال متمرکز کرد.

صدای ترق و تروق.

کریستال تحت‌بدنش​ اراده ته‌سان شروع‌مکانی​ به لرزیدن کرد.

قدرت نهفته در آن‌اوه​ به بیرون تراوید و‌مطابق​ به سوی جهان گسترش یافت.

اما قابل کنترل بود.

درست همان‌طور که چشمان‌چهره‌ای​ ته‌سان درخشید و سعی‌قلمرویی​ کرد قدرت بیشتری گرد آورد،

تِرِک!

شکافی در کریستال پدیدار شد.

قدرت درون‌بدنش​ آن شروع‌لحظه‌ای​ به طغیان کرد.

ترق ترق ترق!

فضا تحریف شد‌تصمیم​ و محیط اطراف‌برود​ آغاز به فروپاشی کرد.

ته‌سان با شتاب رتبه‌مهارت​ و اراده‌اش را گرد‌اراده‌اش​ آورد و اعلام کرد:

«مهر و موم شو.»

اعلامیه مهر و موم را فعال کردید.

تِرِک!

کریستال خشمگین‌ستایش​ توسط نیرویی‌اما​ عظیم سرکوب شد.

بخش‌های شکسته‌بدنش​ مهر و‌لحظه‌ای​ موم شدند.

خون الهی‌آنجا​ متبلور به سختی‌مهارت​ ثباتش را بازیافت.

ته‌سان با ناخشنودی نچ‌نچ کرد.

«تو این سطح، غیرممکنه.»

مشکل کمبود‌مطابق​ قدرت نبود،‌فضا​ مسئله ثبات بود.

ته‌سان در وضعیت ویژه‌ای قرار‌مکانی​ داشت؛ او به‌طور موقت و محدود‌اوه​ از مرزهای فناپذیری فراتر رفته بود.

به همین دلیل،‌گذاشته​ قدرت ناپایدار بود‌جایی​ و مهارش دشوار.

در این‌گذاشته​ حالت، تنظیم «خون‌جایی​ الهی» غیرممکن می‌نمود.

این وضعیت‌مطابق​ غیرمنتظره بود، اما‌درنوردید​ او ناامید نشد.

به عبارت دیگر، این یعنی‌مکانی​ قدرتی که در خون الهی نهفته‌اوه​ بود، تا این حد عظیم است.

نیازی به عجله‌گذاشته​ نبود؛ روزی آن قدرت‌برود​ را به چنگ می‌آورد.

«اگه این‌طور باشه،‌تصمیم​ حتی به حلقه‌ها‌برود​ هم نمی‌تونم دست بزنم.»

قصد داشت با استفاده از مهارت‌هایی‌تأخیر​ که در نبرد با راهنمایان کسب‌قلمرویی​ کرده بود، حلقه‌های دوقلو را یکی کند.

اما دست نگه داشت.

در چنین وضعیت متزلزلی،‌تصمیم​ یک اشتباه کوچک می‌توانست‌کسی​ به حلقه آسیب بزند.

ته‌سان «زیور گل»ی را‌گرفت​ که ماریا به او‌نباشد​ داده بود، بیرون کشید.

فکر کرد‌مطابق​ حداقل می‌تواند‌فضا​ آن را بخواند.

نگاه متفکرانه‌بدنش​ ته‌سان بر‌لحظه‌ای​ زیور نشست.

پس از خواندن‌گذاشته​ قدرت نهفته در آن،‌برود​ ابروانش در هم رفت.

گمان می‌کرد این‌تصمیم​ زیور گل، آیتمی‌برود​ برای ساخت تجهیزات است.

فکر می‌کرد وقتی به‌فضا​ اندازه کافی قوی شد،‌چهره‌ای​ می‌تواند از آن استفاده کند.

اما توانایی‌ای‌بدنش​ که اکنون می‌خواند،‌مکانی​ کاملاً متفاوت بود.

این زیور گل‌گذاشته​ نه برای خودش، بلکه‌برود​ برای کس دیگری بود.

این آیتم تنها زمانی‌گرفت​ اثرش فعال می‌شد که‌نباشد​ به کسی اهدا شود.

اما نمی‌دانست هدف کیست.

حتی وقتی ته‌سان دوباره‌لحظه‌ای​ سعی در تحلیلش کرد،‌جسمش​ اطلاعات بیشتری به دست نیاورد.

«این دیگه چیه؟»

ته‌سان زیور‌گذاشته​ گل را‌گرفت​ کنار گذاشت.

ذهنش را متمرکز کرد.

وقت انجام‌بدنش​ کاری بود که‌مکانی​ اکنون ممکن می‌نمود.

او حالا‌اذهانشان​ بسانِ خدای‌تصمیم​ این سیاره بود.

پس استفاده‌گذاشته​ از چنین قدرتی‌جایی​ باید ممکن می‌شد.

ته‌سان اراده‌اش‌مطابق​ را گرد آورد‌درنوردید​ و اعلام کرد:

«جمع شو.»

شما «اعلامیه گردهمایی» را فعال کردید.

جهان از‌مطابق​ فرمان ته‌سان‌فضا​ اطاعت کرد.

قدرت‌های پراکنده در‌ناپدید​ سراسر گیتی شروع به‌مجسم​ چرخش و گردهمایی کردند.

مینروا با‌اذهانشان​ چهره‌ای رنگ‌پرده‌تصمیم​ عقب رفت.

«واو. حتی اگه‌تصمیم​ محدود باشه، تقریباً‌برود​ شبیه یه متعالی واقعیه.»

این قدرتی بود که تنها کسی که‌رسیده​ به «تعالی» رسیده باشد در اختیار دارد؛‌خودمم​ چیزی که اکنون برای او غیرممکن بود.

کینگ!

با پژواک فضا، نیرو‌تصمیم​ از سراسر جهان به‌کسی​ یک نقطه واحد رسید.

در برابر‌گذاشته​ ته‌سان، کره‌ای‌گرفت​ بی‌رنگ پدیدار شد.

شما «ذات جهان» را به دست آوردید.

ته‌سان کره‌اذهانشان​ را در‌تصمیم​ مشت گرفت.

به عنوان ارباب‌تصمیم​ این دنیا، این‌برود​ خودِ ذات جهان بود.

هنوز تصمیم نگرفته بود‌فضا​ چگونه از آن استفاده‌چهره‌ای​ کند، اما ارزشش قابل‌توجه بود.

«بسیار خب.»

هر کاری که‌گذاشته​ فوراً از دستش برمی‌آمد‌برود​ را به پایان رساند.

اکنون نوبت آخرین کار بود.

ته‌سان حضورش را تا‌فضا​ حد ممکن سرکوب کرد‌چهره‌ای​ و مردم را فراخواند.

به کسانی که‌ناپدید​ سر تعظیم فرود‌ذهنش​ آورده بودند، گفت:

«من به‌زودی میرم.»

برای لحظه‌ای،‌گذاشته​ ناامیدی بر‌گرفت​ چهره‌هایشان سایه افکند.

«نه!»

«خواهش می‌کنیم‌بدنش​ ما رو‌لحظه‌ای​ ول نکن!»

«نرو!»

با تمام توان فریاد می‌زدند.

موج انکار و‌اراده‌اش​ احساسات به سوی‌تأخیر​ ته‌سان هجوم آورد.

آخ...

ناله‌ای کوتاه‌اذهانشان​ از گلوی‌تصمیم​ ته‌سان خارج شد.

رتبه‌اش برای لحظه‌ای لرزید.

«پس قضیه اینه.»

قلمرویی که تنها‌ناپدید​ با ایمان مردم‌ذهنش​ شکل گرفته بود.

به همین دلیل اگر‌تصمیم​ ایمان متزلزل می‌شد، رتبه‌کسی​ ته‌سان نیز به لرزه می‌افتاد.

ته‌سان قدرت‌گذاشته​ جوشان را آرام‌جایی​ کرد و گفت:

«کاریش نمی‌شه کرد.‌اراده‌اش​ کارهایی هست که‌تأخیر​ باید انجام بدم.»

مردم گریستند، اما‌ناپدید​ دیگر تلاشی برای‌ذهنش​ متوقف کردنش نکردند.

ته‌سان ادامه داد:

«اما نگران نباشین.‌تصمیم​ حتی اگه کنارتون نباشم،‌کسی​ همیشه ازتون محافظت می‌کنم.»

قدرتش را فراخواند.

حضور سرکوب‌سده‌اش‌بدنش​ در سراسر‌لحظه‌ای​ جهان گسترش یافت.

ته‌سان قدرت‌اذهانشان​ الهی را‌تصمیم​ گرد آورد.

ستونی طلایی آسمان را شکافت.

مردم با چشمان‌اراده‌اش​ خیره و مبهوت‌تأخیر​ به ستون نگریستند.

قدرتی قادر مطلق که می‌توانست جهان‌ذهنش​ را به اراده او به حرکت‌مهارت​ درآورد، ته‌سان را در بر گرفت.

او قدرت را‌گذاشته​ مهار کرد و مهارتی‌برود​ را به کار بست.

شما «دنیای درونی» را فعال کردید.

مهارتی که قدرت و‌لحظه‌ای​ رتبه فرد را به یک‌آنجا​ قلمرو گسترش می‌دهد: دنیای درونی.

طبق توضیحات، بسیار کارآمد بود،‌گرفت​ اما ته‌سان از زمان کسب‌بدنش​ آن هرگز استفاده‌اش نکرده بود.

قلمرویی که ایجاد می‌کرد، در‌جایی​ مقایسه با قدرت و رتبه‌ای‌ناپدید​ که می‌بلعید، بسیار کوچک بود.

اما اکنون فرق می‌کرد.

قلمروی گسترش‌یافته دنیای درونی‌لحظه‌ای​ برای پوشش دادن پنج شهر‌آنجا​ بیش از حد کافی بود.

ته‌سان قدرت‌اذهانشان​ الهی را‌تصمیم​ منفجر کرد.

می‌دانست چگونه باید انجامش دهد.

مکان مقدس خدای‌اراده‌اش​ پشیمانی که در‌تأخیر​ دنیای «روح» دیده بود.

اکنون ته‌سان‌بدنش​ قادر به‌لحظه‌ای​ انجامش بود.

ستون نورِ در‌گذاشته​ حال گسترش، در‌جایی​ جهان پخش شد.

مردم زیر امواج‌تصمیم​ شدید نور فریاد‌برود​ می‌زدند و دعا می‌کردند.

ته‌سان ایمانشان را‌اراده‌اش​ به درون ستون‌تأخیر​ نور هدایت کرد.

کینگ!

قلمروی دنیای درونی لبریز از‌گرفت​ قدرت الهی شد و پناهگاه‌بدنش​ ته‌سان در این جهان تحقق یافت.

شما پناهگاه خود را خلق کردید.

شما مهارت الهی ویژه [خلق پناهگاه] را کسب کردید.

«هووف.»

ته‌سان نفسی تازه کرد.

هرچند زمان بسیار‌اوه​ کوتاهی بود، اما انرژی‌مطابق​ روحانی مصرف‌شده قابل‌توجه بود.

ته‌سان نگاهش را چرخاند.

کره نورانی‌آنجا​ مردم را‌اوه​ احاطه کرده بود.

ایمانشان به درون نور‌چهره‌ای​ جاری می‌شد و آن‌قلمرویی​ را استوار نگه می‌داشت.

«تموم شد.»

«اوووه.»

«این...»

مردم با‌تأخیر​ حیرت به‌چهره‌ای​ اطراف نگریستند.

ستون نور به‌اوه​ آرامی آن‌ها را‌دقیقاً​ در آغوش کشید.

سرزمین پژمرده‌ستایش​ شروع به‌اما​ بازیابی حیات کرد.

دنیای بی‌رنگ، رنگ‌هایش را بازیافت.

ریشه‌هایی که در‌رسیده​ اعماق زمین مرده‌پرسید​ بودند، احیا شدند.

جوانه‌ها خاک را‌اوه​ شکافتند و جهان را‌مطابق​ به رنگ سبز درآوردند.

نور الهی‌ستایش​ بسانِ خورشید‌اما​ به گرمی تابید.

این حقیقتاً معجزه خدایان بود.

مردم که از احساسات‌چهره‌ای​ لبریز شده بودند، به‌قلمرویی​ سوی ته‌سان فریاد برآوردند.

ناگهان، حجم انفجاری‌اوه​ از ایمان به‌دقیقاً​ سوی ته‌سان سرازیر شد.

«تا زمانی که منو‌اما​ فراموش نکنین، نوری که ازتون‌مغلوب​ محافظت می‌کنه هرگز ناپدید نمیشه.»

با این‌آنجا​ کلمات، پیکر‌اوه​ ته‌سان ناپدید شد.

اما مردمِ باقی‌مانده‌رسیده​ همچنان به درگاه‌پرسید​ ته‌سان دعا می‌کردند.

«هووف.»

ته‌سان به هزارتو بازگشت.

هم‌زمان، پنجره سیستم پدیدار شد.

شما مهارت تعالی [ایمان ابدی تزلزل‌ناپذیر] را کسب کردید.

طبقه ۷۷ پاکسازی شد.

شما [چکش خونین ظالم] را به دست آوردید.

پاداش‌های مخفی بر اساس دستاوردهای شما تغییر می‌کنند.

در حال بررسی...

تکمیل شد.

مدیر هزارتو، بالبا بامبا، ظاهر می‌شود.

کوگوگوگونگ!

کف هزارتو فرو ریخت‌اما​ و بالبا بامبا شروع‌طبیعی​ به ظاهر شدن کرد.

ارتقا سطح با قدرت مهارت.

ناولها | novelha.net