چپتر 81: یورش چهاردهم، راهنمای گناه (۵)
0«از شما؟ چیز زیادی ازتونقصد نمیخوام. اگه مجبور باشم چیزی بگم...زنده شاید امتیاز تجربه و افزایش آمار؟»
تهسان شمشیرش را برکشید.
ماجراجویان با فریادهایی آکندهقابلتوجهی از وحشت، خود راچندانی به عقب پرتاب کردند.
با این حال، مرد جوانی که پیشفایده از همه نمایان شده بود، با نگاهیچندانی عاری از تشویش به تهسان چشم دوخت.
تهسان پوزخندی زد:گریزی «تو از همه راحتترخونین حرف میزنی، نه؟ نمایندهشونی؟»
مرد جوانزبان با آرامش پاسخقصد داد: «فعلاً، آره.»
تهسان میتوانست با ارادهایمتلاشی محض، همه آنها را درنداشت هم بشکند و متلاشی کند.
راه گریزی وجود نداشت.
پناهگاه خونین آنها که مانعبکشم نزول به طبقه ۲۰ بود،قابلتوجهی اکنون همچون قفسی آشکار مینمود.
آنها بهآهی زودی با پایانغلاف خود روبرو میشدند.
اما تهسان به جایمنطقی فرود آوردن شمشیر، کلماتش راسپس برگزید و آنها را فراخواند.
مرد جوان دریافتآورد که او بهداشت وضوح چیزی میخواهد.
و حدسشقصد درست ازبکسُشد آب درآمد.
تهسان چانهاش راطرز لمس کرد ورفته پرسید: «اسمت چیه؟»
«اسمم گاگوراتهست.»
او نامش را بلند بر زبان آورد؛ اگر تهسانسپس قصد داشت آنها را در دم بکسُشد، نیازی بهقابلتوجهی دانستن نامشان نداشت. پس زنده ماندنشان منطقی به نظر میرسید.
مرد جوانزبان در دلاگر آهی کشید.
سپس تهسان شمشیرش را درکند غلاف جای داد: «میخواستم همهتونوپناهگاه بکشم، ولی فایده زیادی نداشت.»
اکنون که سطح او به طرزولی قابلتوجهی بالا رفته بود، تفاوت چندانیرفته میان او و این ماجراجویان وجود نداشت.
حتی اگر تمام آنها راغلاف شکست میداد، سطح و آمارفایده او به سختی افزایش مییافت.
«شماها... دلتون نمیخواد بمیرین، نه؟»
همه سر تکان دادند.
هر یک خود را برای مرگ آمادهگریزی کرده بودند، اما جان دادنِ بیهوده به ایناکنون شیوه، چیزی نبود که آرزویش را داشته باشند.
تهسان ادامه داد: «در ازایبکشم یه دستور، جونتونو میبخشم. اطلاعاتقابلتوجهی منو به راهنمای گناه لو ندین.»
«یعنی...»
«دقیقاً. بذار اوناییآورد که اون پاییننداشت هیچی از من ندونن.»
ساکنان طبقات زیرینبشکند علاقه چندانی به حوادثگریزی رده دوم نشان نمیدادند.
اما اگر بیش ازقابلتوجهی بیست ماجراجو شروع به مردنمیان میکردند، قطعاً توجهشان جلب میشد.
علاوه بر این، وقتیهمهتونو حتی یک ماجراجوی ردهسطح سوم کشته میشد، خبرش میپیچید.
اطلاعات تهسان احتمالاً تاسپس همین حالا هم تابکشم حدودی منتقل شده بود.
آنها به سرعت میفهمیدندوجود که حتی سی ماجراجومانع در طبقه ۱۳ کشته شدهاند.
آنگاه، هرچقدر همماندنشان که متکبر باشند،میرسید دست روی دست نمیگذاشتند.
چه از روی کنجکاویاگر و چه از روینیازی دشمنی، وارد عمل میشدند.
شاید حتیقصد خودشان شخصاًبکسُشد بالا میآمدند.
و اینآنها دردسر بزرگیمتلاشی ایجاد میکرد.
تهسان، هرچقدر هم که قوی بود،ولی هنوز در سطحی نبود که بارفته آنهایی که در اعماق بودند دربیفتد.
در عوض، اوکشید میخواست با اطلاعات غلطهمهتونو آنها را گمراه کند.
گاگوراته که چشمانش آرامترمنطقی شده بود، افکارش را مرتبسپس کرد: «میخوای اطلاعات غلط بدم؟»
«دقیقاً. واسه اونا مهم نیست اطلاعاتیدانستن که میدی راسته یا دروغ. میتونی یهآهی پیام قاطی با دروغ بفرستی، مگه نه؟»
«خب... آره.»
هرچه بود، گاگوراته هرگز رهبران را شخصاًهمهتونو ندیده بود؛ او فقط از طریق واسطهها ارتباطرفته برقرار میکرد، بنابراین دروغ گفتن کاملاً ممکن بود.
«پس بهشون بگو: من بهنظر دست شما کشته شدم. بگو بامیخواستم ماجراجوهای طبقه ۳۰ تبانی کرده بودم.»
گاگوراته آبقصد دهانش رابکسُشد قورت داد.
کار غیرممکنیآنها نبود... کاملاًمتلاشی شدنی بود.
اما این به معنای کمک به نزولتفاوت تهسان بود، عملی که ذاتاً خلاف هدف راهنمایمییافت گناه محسوب میشد؛ خیانتی آشکار به هدف گروه.
تهسان انگار افکارش راسپس میخواند، پوزخندی زد: «بابکشم میل خودت عضو نشدی، شدی؟»
گاگوراته لبخند تلخی زد.
حرفهای تهسان اشتباه نبود.
آنها هیچ میلداشت وسواسگونهای برای محافظتدانستن از هزارتو نداشتند.
حتی اگر زمانی تردیدی همکند وجود داشت، لحظهای که طبقه ۲۰خونین سد راهشان شد، از بین رفت.
آنها تنها به این دلیلبالا پذیرفته بودند که رد کردنحتی پیشنهاد عضویت، به معنای مرگشان بود.
گاگوراته باآهی صراحت گفت:سپس «قبول میکنم.»
تهسان با لبخندیماندنشان پهن پاسخ داد:میرسید «خیلی هم خوب.»
قصد کشتاری که فضا رانیازی خفه کرده بود، اکنون بامنطقی آهی دستهجمعی از میانشان رخت بربست.
«فقط بدونی، اگه حتی یک نفرتونرفته اطلاعاتی به اون پایینیا بده، همهتونوشکست میکشم. حتی فکر حقهبازی هم نکنین.»
«از اون بابت نگران نباش.غلاف هرکی بخواد این کارو بکنه،فایده قبلش به دست خودم مرده.»
«خوبه.»
پس از اتمامداشت معامله، تهسان رو بهنامشان روح کرد: «حالت خوبه؟»
[مهم نیست.
اونی که منو کشتهمهتونو یه عوضیِ بیمقدار نبود،سطح کار اون پایینیها بود.]
روح با حالتی کهوجود نشانی از اشتیاق داشتمانع به تهسان نگاه کرد.
تهسان لحظهای مکثماندنشان کرد: «هر کاریمیرسید دلت میخواد بکن.»
[بسیار خب.
هوی، بیسیل.]
گاگوراته با لبخندی کجهمهتونو گفت: «...خیلی وقته اونسطح لقب رو نشنیده بودم.»
در روزهای زنده بودنش، جنگجونداشت را به این نام میخواندند...طبقه و شاید هنوز به یاد داشت.
[آره.
تو.
واقعاً خیلی وقت گذشته.]
«ازم کینه داری؟»
[چه چرت و پرتی؟وجود چرا باید کینه داشتهمانع باشم؟ اصلا برام مهم نیست.]
روح با بیتفاوتی دندانهایش را به همبکسُشد سایید: [شاید اون تولهسگ رو نشناسی، ولی حداقلمیرسید میدونی کی دستور قتل منو داد، مگه نه؟]
کسی که بزرگترینبشکند نقش را در کشتنگریزی جنگجو ایفا کرده بود.
[نگو که نمیدونی.
به عنوان یکیکشید از مدیرای سلسلهمراتب، مطمئناًهمهتونو اینقدر اطلاعات بهت رسیده.]
پس از لحظهای سکوت،منطقی گاگوراته گفت: «ما ازتکشید متنفر بودیم. مطمئناً خودتم میدونستی.»
روح پوزخندی زد:داشت [مگه میشد ندونم؟دانستن ضعیفا همیشه حسودی میکنن.]
او در مدتزمانی بسیار کوتاه به اعماق نفوذ کردهمیان بود و برای آنهایی که مدتها در یک طبقهنمیخواد گیر افتاده بودند، مایه تحسین، حسادت و حتی نفرت بود.
«با این حال، کمتر کسی قصد کشتن تو روولی داشت. تو قوی بودی و میتونستی برای اون شخص مفیدحتی باشی. تا اینکه یه روز، یکی از اونا پیشنهاد داد...»
گاگوراته به روح نگاه کرد: «کشتنمیرسید تو. اگرچه تردید کوتاهی وجود داشت،همهتونو اما مرگت خیلی زود قطعی شد.»
[اون حرومزاده کی بود؟]
«بهتره ندونی.»
[این چیزیهآهی که منسپس باید تصمیم بگیرم.]
گاگوراته با لحنی آزرده و رکمیرسید ادامه داد: «زنی که از خونِ اونبکشم پادشاهی نفرینشده بود. بانوی خاکستر. سوسیِت گاردنتیا.»
بدن روح بهداشت شدت لرزید: [...اوندانستن بود که منو کشت؟]
«حداقل اینسطح چیزیه کهقابلتوجهی از بارون شنیدم.»
[چرا؟]
صدای روحزنده تنها حامل گیجینظر و بهت بود.
گاگوراته سرش را تکان داد: «نمیدونم. واسهنامشان همین وقتی شنیدم شوکه شدم. آخه اون تنهاسپس کسی بود بین رهبرا که باهات خوب بود.»
[......]
روح درآهی شوک فرو رفتغلاف و ساکت شد.
«اگه دنبالشزنده بری، میبینیش. مطمئنمنظر کنجکاویت برطرف میشه.»
گاگوراته باقصد لحنی آرامبکسُشد رویش را برگرداند.
دیگران با چهرههایی آسوده شروعکند به رفتن کردند، اما تهسانپناهگاه آنها را نگه داشت: «کجا میرین؟»
«بله؟»
«هنوز یهراه چیزی هست کهنداشت باید تحویل بدین.»
گاگوراته آبزبان دهانش رااگر قورت داد.
وقتی تهسان لرزش دوباره آنها ازدانستن ترس را دید، دستش را تکانمیرسید داد: «باید اطلاعات طبقه ۲۰ رو بگین.»
«آه...» چهره گاگوراتهطرز به حالتی ازرفته درک تغییر کرد.
به آنها اجازه ورود تاغلاف طبقه ۲۰ داده شده بود، بنابراینسطح همه چیز را درباره آن میدانستند.
طبیعی بود که تهسان،وجود که در حال صعودمانع بود، چنین انتظاری داشته باشد.
آنها هر تکه اطلاعاتی که میدانستند را فاش کردند؛ اتاق مخفی، محراب خدا، و حتی NPCهای موجود.
تهسان در حالی که چشمانش برق میزد گفت:زنده «اگه برسی به طبقه ۱۶، یه اتاق خالیغلاف پیدا میکنی. تو اون اتاق یه آهنگر هست.»