چپتر 480: اوروبوروس (۳)
0جلد ۲۰، چپتر ۷
طبقه ۴۸۲. طبقه ۹۱.
اوروبوروس (۳)
اوروبوروس.
این نخستین باریتحریفشدهست نبود که اینمار نام به گوشش میخورد.
نامی بود که درچیکار اعماق ذهنش حک شدهاتفاقی بود؛ فراموشکردنش محال مینمود.
جادوگر نرم و آهسته خندید.
«خب، توحتی هم میشناسیش،پیشرفت مگه نه؟»
«محاله نشناسمش.»
تهسان کولهاش را باز کرد.
سنگی تاریکنتونستن و کدر درقلمرو دستش جای گرفت.
سنگ هسته بالاآورده اوروبوروس
سنگ هسته الهی حاکم بر چرخه همهچیز.
قابلیت بازگشت زمان تنها یک بار، برای یک نفر.
قبلاً استفاده شده.
آیتمی کهببینم میشد آن رااونجا سرآغاز همهچیز نامید.
به لطف همین آیتم بودنامید که توانست زمان را به عقببرگرداند برگرداند و انتخاب درستی داشته باشد.
جادوگر در حالی که بامکانی شگفتی به سنگ هسته خیرهمار شده بود، سرش را کج کرد.
«لی تهیئون... راستش، اصلاًقابلتوجهی نمیفهمم. آخه چطوری تونستاون اونو به دست بیاره؟»
خدایان زمانی رااتفاقی که به عقب بازگشتهپیچیده بود، به یاد میآوردند.
لی تهیئون ماجراجوییمیشد بود که هزارتولطف را پاکسازی کرده بود.
امکان نداشتاتفاقی جادوگر اواونجا را نشناسد.
به همین دلیل بود کهقلمرو حسی از هیبت و احترام نسبتنمیتونم به او در وجودش موج میزد.
«تا الان، هیچ ماجراجویی، حتیاونجا خدایان هم نتونستن پیشرفت قابلتوجهیتوسط تو قلمرو اوروبوروس داشته باشن.»
«تو همآیتمی نمیدونی اونسرآغاز چیکار کرد؟»
«منم نمیتونم ببینم اون تو چه اتفاقی افتاده. اونجاتوسط مکانی پیچیده و تحریفشدهست، جایی که توسط مار بلعیدهبگه شده. خودشم چیزی نگفت، شاید چون اصلاً نمیتونست بگه.»
هنگام سخن گفتن،پیشرفت تحسین در چشمانباشن جادوگر موج میزد.
«اون قطعاً آدم شگفتانگیزیه. دقیقاً اون استعدادی نیستتحریفشدهست که هزارتو براش ساخته شده باشه، اما خبشاید اینم یه جور استعداده. انتخاب ماریا کاملاً منطقی بود.»
تهسان همآیتمی این موضوعسرآغاز را انکار نکرد.
او سزاوار ستایش بود.
«پس، اونجانتونستن دقیقاً چهقابلتوجهی جور جاییه؟»
اوروبوروس چه بود؟اتفاقی بلعیده شدن یکمکانی جهان چه معنایی داشت؟
جادوگر لب به سخن گشود.
«اوروبوروس. ماری که بر چرخهمکانی همهچیز حکمرانی میکنه. موجودی کهمار روی کل کیهان تأثیر میذاره.»
«اون یه خدائه؟»
«میشه اینطورببینم گفت، اما...افتاده یکم مبهمه.»
صدای جادوگر تحلیل رفت.
«مثل بقیه موجودات متعالی نیست که از دوران فانی بودنشون قویبلعیده شده باشن و به قلمروی بالاتری رسیده باشن. اون از همونتحسین اول به عنوان موجودی متولد شد که بر چرخه حاکم باشه.»
«شبیه درشائه؟»
خدای مرگ، درشا.
او نیز خدایی بود کهنامید از آغاز آفرینش وجود داشتعقب و بر خود مرگ فرمان میراند.
این بااتفاقی توصیفات اوروبوروساونجا مطابقت داشت.
اما جادوگر سرشپیشرفت را به نشانهباشن نفی تکان داد.
«با اون مفهوم یکم فرق داره. درشا یهتحریفشدهست موجود متعالیه... اما به اوروبوروس نمیشه همچین لقبی داد.چون اگه بخوایم دقیق بگیم، اون بیشتر شبیه یه دستگاهه.»
«دستگاه؟»
«به معنای واقعی کلمه. بعد از یه زمانجایی فوقالعاده طولانی، چیزی نزدیک به ابدیت، وقتی همهچیزچون به پایان خودش میرسه، اوروبوروسِ خفته بیدار میشه.»
حتی برای یکپیشرفت جادوگر متعالی نیز، زماننمیدونی مورد نیاز غیرقابلتصور بود.
صدایش چنان طنین میانداختافتاده که گویی در حالتحریفشدهست روایت یک اسطوره است.
«و چیزهای متوقفشده رو میبلعه تا یه چرخهآیتم جدید رو شروع کنه. این همون نقشیه کهحالی در زمان آفرینش کیهان به اوروبوروس داده شده.»
«از روی توضیحاتت،افتاده به نظر میرسهپیچیده الان هیچ اتفاقی نمیافته.»
«قراره همینطور باشه. هرقابلتوجهی اتفاقی که تو کیهان بیفته،چیکار اون باید آروم بخوابه. اما...»
چهره جادوگرببینم حالتی مبهمافتاده به خود گرفت.
«یه چیزی اشتباه پیش رفت. اونلطف خیلی زودتر از زمانی که قرارانتخاب بود همهچیز متوقف بشه، بیدار شد.»
بسیار زودتر ازافتاده آنچه باید، بهپیچیده حرکت درآمده بود.
این یعنینتونستن دستگاه خرابقابلتوجهی شده بود.
«اوروبوروسِ بیدارشده، بخشی از جهان رو بلعید. نه تنهاجایی فانیها، بلکه نامیراها و حتی بعضی از موجودات متعالینمیتونست رو درسته قورت داد. و اونا دیگه هیچوقت برنگشتن.»
«حتی موجوداتآیتمی متعالی همسرآغاز نمیتونن فرار کنن؟»
«اوروبوروس یه موجود دستگاهماننده که از زمانتحریفشدهست آفرینش وجود داشته. هر چقدر هم کهنگفت متعالی باشی، سخته بتونی در برابرش کاری کنی.»
موجودات متعالینتونستن بر قوانینقابلتوجهی حاکم بودند.
قدرت آنها ازاتفاقی قوانین و مفاهیممکانی جهان سرچشمه میگرفت.
اوروبوروس خودِآیتمی آن مفاهیمسرآغاز و قوانین بود.
او موجودی نزدیکافتاده به سرچشمه قدرتپیچیده موجودات متعالی بود.
به همین دلیل، حتیقابلتوجهی موجودات متعالی نیز نمیتوانستنداون بیپروا در کارش مداخله کنند.
«ما هم نمیدونیم اون تواونجا چه خبره. برای همینه کهتوسط داریم این مأموریت رو بهت میدیم.»
جادوگر گفت:
«برو به جهانی که توسط اوروبوروسپیچیده بلعیده شده، بفهم چرا بیدار شدهخودشم و چه بلایی سر موجودات داخلش اومده.»
این مأموریت طبقه ۹۱ بود.
پس از لحظهای تأمل،افتاده تهسان آنچه را که ذهنشجایی را درگیر کرده بود، پرسید.
«شما یه مأموریتمیشد مشابه به لیلطف تهیئون هم دادین، درسته؟»
«درسته. مأموریتی که بهش داده شدپیچیده فقط یه شناسایی ساده بود. نمیدونمخودشم چطوری سنگ هسته رو به دست آورد.»
«اونو فرستادین جاییپیشرفت که حتی خودتونمباشن بهش دسترسی ندارین؟»
حتی موجودات متعالیاتفاقی نیز نمیتوانستند بهمکانی راحتی مداخله کنند.
این بدان معنامیشد بود که آنلطف مکان بهشدت خطرناک است.
درک اینکه چراافتاده لی تهیئون را بهتنهاییتحریفشدهست فرستاده بودند، دشوار مینمود.
«توضیح دقیقش یکم پیچیدهست، اما با چیزی که فکرچیکار میکنی فرق داره. ساده بگم، ما خیلی بزرگیم. و اونجایی خیلی کوچیک بود. به خاطر همین، تونست وارد اوروبوروس بشه.»
«... که اینطور؟»
میتوانست اینآیتمی مفهوم راسرآغاز درک کند.
موجودات متعالیاتفاقی قدرتمند واونجا عظیمالجثه بودند.
بنابراین اگر وارد اوروبوروسقابلتوجهی میشدند، بهسختی در چنگالاون قدرت دستگاهمانندش گرفتار میشدند.
اما لی تهیئون فانی بود.
از دیدگاه موجوداتمیشد متعالی، او بسیارلطف شکننده و کوچک بود.
به همین دلیل، کمتر تحتتأثیرمکانی نفوذ اوروبوروس قرار میگرفت ومار این کار را برایش ممکن میساخت.
«من مستقیماً بهش متصل بودم، تاباشن اگه اتفاقی افتاد بتونم بکشمش بیرون.ببینم تو نیازی به همچین ارتباطی نداری.»
تهسان محتاط بود.
قدرتی که قوانین جهان را انکار میکرد،همین در هم میپیچید و تباه میساخت، احتمالاًداشته میتوانست از نفوذ اوروبوروس در امان بماند.
«تازه، اوروبوروس خیلی وقته کهمکانی فعالیتشو تقریباً متوقف کرده. اما بازمبلعیده خطرناکه. نمیدونیم اون تو چه خبره.»
لی تهیئون نمیتوانست بهطورقابلتوجهی دقیق از آنچه دراون آنجا دیده بود، حرفی بزند.
نه اینکه عمداً چیزیافتاده را پنهان کند، بلکهتحریفشدهست واقعاً قادر به بیانش نبود.
جادوگر بیشآیتمی از حدسرآغاز نیاز دخالت نکرد.
«اگه بخوای، میتونی ردش کنی.مکانی شاید یکم طول بکشه، امامار میتونی یه چیز دیگه پیدا کنی.»
«نه.»
تهسان سرش را تکان داد.
قصد نداشتآیتمی آن راسرآغاز رد کند.
چرا باید چنین فرصتاونجا نابی را پس میزد؟جایی با سنگ هسته بازی کرد.
«قبول میکنم.»
مأموریت پذیرفته شد.
جادوگر لبخند زد.
«هر وقت آمادهپیشرفت بودی بهم بگو.باشن میفرستمت همون نزدیکی.»
تهسان سر تکاناتفاقی داد و چتمکانی انجمن را باز کرد.
پر ازآیتمی شور وسرآغاز هیاهو بود.
تمام مردم جهانافتاده در حال گفتگوپیچیده و تبادل اطلاعات بودند.
برخی از مسائل روزمره میگفتندقلمرو و در این میان، عدهایمنم کلمات عاشقانهای به هم زمزمه میکردند.
فضا روشن و پرامید بود.
چنان سرزنده بود کهسرآغاز در زندگی گذشتهاش هیچآیتم اثری از آن یافت نمیشد.
هر خطاتفاقی از نوشتهها، آکندهمکانی از امید بود.
او کسی بودپیشرفت که این بسترباشن را فراهم کرده بود.
پس از کمیاتفاقی مطالعه، تهسان پنجرهمکانی چت را باز کرد.
کانگ تهسان [حالت تنها]: اوضاع چطوره؟
لی تهیئون [حالت تنها]: اوه. چه خبر؟
آملیا آیرین [حالت تنها]: خودت سر صحبتو باز کردی. چی شده؟
کانگ جونهیوک [حالت تنها]: اوه. داداش؟ خیلی وقته پیدات نیست.
پیامها چنان سرازیرمیشد شدند گویی ازلطف قبل منتظرش بودند.
تهسان از این سرعت عملمکانی خندهاش گرفت؛ سرعتی که نشان میدادبلعیده آنها مدام چشم به انجمن دوختهاند.
کانگ تهسان [حالت تنها]: داشتین تو انجمن میچرخیدین؟
لی تهیئون [حالت تنها]: آره، یه همچین چیزی.
کانگ جونهیوک [حالت تنها]: خودت میدونی اینجا چقدر تنهاییم. بالاخره باید یه جوری استرسمونو خالی کنیم.
حرفش بیراه نبود.
حالت تنها مکانی بوداونجا که در آن، فرد بهتوسط معنای واقعی کلمه تنها بود.
یافتن متحدانینتونستن بینقص کارقابلتوجهی دشواری بود.
بنابراین، انجمنببینم مایه تسلای بزرگیاونجا به شمار میرفت.
تهسان این را میدانست،سرآغاز پس چیزی نگفت وآیتم یکراست رفت سر اصل مطلب.
کانگ تهسان [حالت تنها]: تا کجا پایین رفتین؟
هر کدام طبقهایاتفاقی را که به آنپیچیده رسیده بودند، اعلام کردند.
کانگ جونهیوکآیتمی در میانههایسرآغاز طبقات شصت بود.
آملیا طبقهاتفاقی ۷۲ رااونجا پاکسازی کرده بود.
آملیا آیرین [حالت تنها]: تو لایههای عمیق قطعاً کار سختتر میشه. اما شاید به خاطر قراردادی که باهات بستم، آسونتر از چیزیه که فکر میکردم.
آملیا با تهسان قراردادسرآغاز بسته بود و میتوانستآیتم از قدرت رسول استفاده کند.
مهمتر از آن،افتاده او به نقاط قوتتحریفشدهست خودش پی برده بود.
حالا پتانسیل اینپیشرفت را داشت که بانمیدونی لی تهیئون رقابت کند.
عجیب نبود اگراتفاقی بدون دردسر چندانی بهپیچیده لایههای عمیقتر نفوذ میکرد.
کانگ جونهیوک [حالت تنها]: خیلی خفنه... من که اینجا دارم واسه زنده موندن جون میکنم.
کانگ تهسان [حالت تنها]: طبیعیه که تو اواسط طبقات شصت به مشکل بخوری. همینم کافیه. عجله نکن، اشتباه هم نکن. بعداً که همو دیدیم، برای تو هم یه چیزی دارم.
اکنون تهسان میتوانستمیشد قرارداد رسول را بههمین دیگران نیز اعطا کند.
نامزد بعدی، کانگ جونهیوک بود.
کانگ جونهیوک [حالت تنها]: آخ جان. باید حسابی تلاش کنم. ممنون داداش.
کانگ تهسان [حالت تنها]: لی تهیئون، تو چی؟
لی تهیئون [حالت تنها]: من؟ طبقه ۷۸ هستم.
آملیا آیرین [حالت تنها]: این سرعت دیگه هیولاوارونهست.
آملیا غرولند کرد.
او تمام تلاشش راافتاده میکرد تا پایین برود، اماجایی لی تهیئون بسیار سریعتر بود.
«طبقه ۷۸، کتابخانه هزار پدیدهست.»
این برایاتفاقی لی تهیئوناونجا مشکلی نبود.
او از قبل میدانست کتابهاییقلمرو که خورخه، کتابدار آنجا، قادرمنم به خواندنشان نیست، کجا قرار دارند.
هرچند استعدادهایشان مشابه بود، اما لی تهیئونپیچیده سریعتر پیش میرفت، چرا که پیش ازچیزی این یک بار آن را پاکسازی کرده بود.
پس از تأییدمیشد موقعیتشان، تهسان بحثلطف اصلی را آغاز کرد.
او درباره کارهایی که باید آنجا انجامتحریفشدهست میدادند، خطراتی که در پیش بود، شرایط بهشاید دست آوردن مهارتها و موارد مشابه صحبت کرد.
آنها با دقتپیشرفت و جدیت بهباشن نصایح تهسان گوش سپردند.
گفتگو ادامه یافت و پساونجا از حدود دو ساعت، آنهاتوسط درک کلی از شرایط پیدا کردند.
کانگ تهسان [حالت تنها]: فعلاً همینقدر یادتون بمونه کافیه.
آملیا آیرین [حالت تنها]: گرفتم. ممنون.
کانگ جونهیوک [حالت تنها]: همیشه قدردانت هستم داداش.
آنها چت را ترکقابلتوجهی کردند تا دوباره بهاون اعماق هزارتو سرازیر شوند.
تهسان، لی تهیئوناتفاقی را که قصدمکانی رفتن داشت، متوقف کرد.
کانگ تهسان [حالت تنها]: باید باهات حرف بزنم. یه لحظه صبر کن.
لی تهیئون [حالت تنها]: آه، باشه. چی شده؟
کانگ تهسان [حالت تنها]: تازه رسیدم به طبقه ۹۱.
لی تهیئون [حالت تنها]: ... آه.
لی تهیئون طوریمیشد تایپ کرد که گوییهمین متوجه چیزی شده است.
لی تهیئون [حالت تنها]: اوروبوروس؟
کانگ تهسان [حالت تنها]: آره.
لی تهیئون [حالت تنها]: مگه مأموریت عوض نشد؟ نه، فکر کنم اونجا دیگه فرقی نمیکنه.
کانگ تهسان [حالت تنها]: اونجا چه خبره؟
لی تهیئون [حالت تنها]: نمیتونم بگم.
کلماتی قاطع و تزلزلناپذیر.
لی تهیئون [حالت تنها]: اصلاً ماهیتش اینطوریه. شاید برای تو فرق کنه. تو قدرت مستقلی رو کنترل میکنی. اما من نه.
منظورش این بودپیشرفت که نمیتواند دربارهباشن اتفاقات آنجا حرفی بزند.
پس ازببینم لحظهای تفکر، تهساناونجا سر تکان داد.
کانگ تهسان [حالت تنها]: فهمیدم. همین کافیه.
لی تهیئون [حالت تنها]: ببخشید که نمیتونم کمک کنم. اما اگه اینطوریه، منم باید دوباره مأموریت اوروبوروس رو بگیرم؟ اصلاً دلم نمیخواد...
کانگ تهسان [حالت تنها]: جادوگر خودش اون قضیه رو حل میکنه.
پس از کمیپیشرفت گفتگوی دیگر، تهسانباشن پنجره چت را بست.
جادوگر با لبخندیاتفاقی بر لب، اومکانی را تماشا میکرد.
«به نظر حالت خوبه.»
«همهچی رو دیدی؟»
«نه. اونقدرها هم بیادبقابلتوجهی نیستم. اما میتونم حدساون بزنم درباره چی حرف زدید.»
«خب، خوبه.»
تهسان چشمانش را بست.
ذهنش را متمرکزافتاده کرد و انرژیپیچیده ازدسترفتهاش را بازیابی نمود.
یک روزنتونستن به همینقابلتوجهی منوال گذشت.
زمانی که نور الهی و سیاهیمکانی که به پایینترین حد خود رسیده بودند،خودشم کاملاً پر شدند، تهسان چشمانش را گشود.
آواتار جادوگرآیتمی در سکوتسرآغاز منتظر ایستاده بود.
تهسان رو به او گفت:
«آمادهام. منونتونستن بفرست همونجاییقابلتوجهی که اوروبوروس هست.»