چپتر 424: طبقه ۸۳، ذات خدای سقوط (۸)
0«... اون دیگه چیه؟!»
جادو جاری شد.
نه جادوی سیاه کس دیگر،گویی بلکه جادوی سیاه خودِ تهسانمیکردند بود که فضا را پر میکرد.
«اون کوفتی دیگه چه صیغهایه؟!»
رسول بامحقق چهرهای درهمرفتهنفت فریاد زد.
انگار انتظار نداشتشیاطین تهسان از جادوینیز سیاه خودش استفاده کند.
«فکرشو میکردم.»
او اکنونشیاطین درون قلمروآورده خدای سقوط بود.
خدای سقوط حتماً درون تهسانشروع را کاویده و قدرتی را کهکرک در اختیار داشت، تایید کرده بود.
اما حتیپیشبینی خدایان هممنشأ همهچیز را نمیدانند.
جادوی نفی، قدرتی بودنفت که از ترکیب «سیاه»یافت و «جادو» خلق شده بود.
حتی زرواند، خدایشیاطین جادو، وقوع این جادوهمینطور را پیشبینی نکرده بود.
منشأ آن،یعنی قلمرو خداینمونه جادو بود.
قلمرو شیاطین کهمرز تهسان به دستگویی آورده بود نیز همینطور.
قدرتی که میانترکیبی خدای شیطانی و بعلیکدیگر به دست آمده بود.
و خدای جادودست و خدای شیطانی، موجوداتیمیان متعالی مانند اسنس بودند.
هرچقدر هم که متعالی باشند، نمیتوانندادغام از تمام وقایعی که میان دیگراحاطه موجودات متعالی رخ میدهد، باخبر باشند.
اسنس قدرت تهساننکرده را به طوردست کامل درک نکرده بود.
تهسان انرژیمنشأ جادوییاش رادست آزاد کرد.
جادوی سیاه از انرژی جادومحقق برای ایجاد پدیدهها و احضارگسترش در قلمرو شیاطین بهره میبرد.
تهسان تمام انرژی جادوییترکیبی که داشت را بهیکدیگر درون قلمرو سرازیر کرد.
پدیدهای که اوترکیبی خلق کرد، هماهنگیاستقبال و تقویت بود.
و اکنون، اودست قلمرو شیاطین راهمینطور در اینجا رها کرد.
جرقجرق!
در قلمرو اسنس،شیاطین یعنی باغ نمونه،نیز قلمرو شیاطین محقق شد.
مانند ریختن نفتباغ بر آتش، قلمرو درنفت یک لحظه گسترش یافت.
جادوی نفی، قدرتی بودترکیبی که «سیاه» و جادوییکدیگر زرواند را در میآمیخت.
قلمرو شیاطین متعلقترکیبی به موجودی نزدیک بهیکدیگر یک خدای باستانی بود.
«مرز» ترکیبیشیاطین از «سیاه»آورده و تقدس بود.
گویی به استقبال یکدیگر میرفتند،شروع خویشاوندی را حس میکردند و بدونکرک هیچ مقاومتی شروع به ادغام کردند.
انرژی جادو مانند تارمنشأ عنکبوت در امتداد «مرز»نیز و جادوی نفی گسترش یافت.
کرک!
قدرت خدای سقوط کهترکیبی تهسان را احاطه کردهیکدیگر بود، شروع به فروپاشی کرد.
چشمان رسولمرز از حدقهتقدس بیرون زد.
«امکان نداره!بدون این قدرت لردشروع اسنسه! قوانین دنیا...!»
«اگه نمیفهمی، پس فقط بمیر.»
شما مهارت کپی را فعال کردید.
انرژی جادو کپی شد.
انرژی جادوییِ دونکرده برابر شده با «مرز»آورده و جادوی نفی درآمیخت.
ادغام شد و ادغام شد، تالحظه چیزی محقق گردید که نه مرز بود،باستانی نه جادوی نفی و نه جادوی سیاه.
درون آن، قدرتی نهفتهدست بود که قادر بود خودِشیطانی قوانین جهان را انکار کند.
تهسان شمشیرشیعنی را بانمونه خشونت فرود آورد.
شترک!
صدا، صدایبدون شکستن مادهمقاومتی یا فضا نبود.
صدای درپیشبینی هم شکستنِمنشأ خودِ مفهوم بود.
قدرت اسنس با چیزی کهآتش قوانین را انکار میکرد برخورد کردموجودی و آنها یکدیگر را خنثی کردند.
شما بر قدرت یک موجود متعالی غلبه کردید.
شما مهارت فعالسازی ویژه: انکار قوانین را به دست آوردید.
تخصص جادوی سیاه ۴ درصد افزایش یافت.
تخصص مرز #$!! افزایش یافت.
تخصص خلق جادوی سیاه ۵ درصد افزایش یافت.
«آه، آه...»
رسول مات وترکیبی مبهوت ایستاده بود ویکدیگر دهانش باز مانده بود.
تهسان نفسی تازه کرد.
وضعیتش تعریفی نداشت.
مانا و انرژی جادو تخلیهشیاطین شده بودند و استقامت اومیان به سرعت در حال کاهش بود.
قصد داشتمحقق همین حالا کارآتش را تمام کند.
تهسان پایشمنشأ را بردست زمین کوبید.
رسول دیر به خود آمد.
«لـ... لرد خدا! به من قدرت بده!یکدیگر تا تمام کسانی که جرأت مخالفت باشروع تو رو دارن به اعماق پرتگاه بفرستم...»
دعایش ناتمام ماند.
تهسان پیشترپیشبینی درست به مقابلشیاطین رسول رسیده بود.
رسول با عجله دعانفت را قطع کرد ویافت تمام نیرویش را جمع کرد.
او همهچیزمنشأ را در یکآورده مشت خلاصه کرد.
اما آن قدرتباغ با «مرز» برخوردریختن کرد و متلاشی شد.
«مرز» رسول را بلعید.
تمام بدنش فروترکیبی ریخت و ساختارشاستقبال شروع به تجزیه کرد.
«اوه، اوووه!»
رسول نومیدانه فریاد کشید.
بدنش که در یکدست لحظه فرو ریخته بود،میان فرم اصلیاش را بازیافت.
اما دوبارهیعنی خیلی زودنمونه خرد شد.
مانند ظرفی شکسته، تنها باتقدس کنار هم قرار دادن تکههاخویشاوندی میتوانست شکل اصلیاش را تقلید کند.
این نهایت کار بود.
حتی کوچکترینشیاطین ضربهای دوباره آننیز را متلاشی میکرد.
ظرفی که بدن رسولمقاومتی بود، پیشتر کاملاً شکستهتار و پراکنده شده بود.
«امکان نداره!»
رسول با انکار فریاد زد.
او رسول خدای سقوط بود.
دروازهبان باغ نمونه، کسی که برایاستقبال ماجراجویان بیشماری ناامیدی به ارمغان آوردههیچ و از آن لذت برده بود.
او شکی نداشت کهآورده تا ابد بدینگونه باشیطانی خوشحالی زندگی خواهد کرد.
اما اکنون،بدون پایان فرامقاومتی رسیده بود.
رسول مقاومت کرد،نکرده اما «مرز» اودست را یکجا بلعید.
درست زمانی که تهساننفت میخواست ضربه نهایی را واردمیآمیخت کند، حضوری عظیم مداخله کرد.
سرشار از گیجی و خشم،آورده سعی کرد مستقیماً از طریقبعل رسول بر تهسان اثر بگذارد.
نه. اسنس.
مداخله کردن اینطوری اصلا حال نمیده.
حضور دیگریمحقق با خندهنفت قدرتش را گستراند.
صدایی بسیارمنشأ آشنا بود، صدایآورده یک دختر جوان.
قدرتی که قرار بودنمونه به تهسان برخورد کند،آتش در دم رانده شد.
تهسان شمشیرش رامرز که لبریز ازگویی «مرز» بود، فرود آورد.
رسول در «مرز» دفن شد.
وجودِ رسولشیاطین به کلیآورده محو گردید.
عروج رتبه روح شما فعال شده است.
حداکثر سلامتی شما به طور دائم ۴۵۴۵، قدرت ۸۷۵ و چابکی ۵۸۷ واحد افزایش یافت.
عروج رتبه روح شما فعال شده است.
شما مهارت همیشه فعال ویژه: نامیرا را به دست آوردید.
تهسان شمشیرش را غلاف کرد.
خاکستری ناپدیدمنشأ شد و هیچچیزآورده آنجا باقی نماند.
رسول خدای سقوط، که مدتهامحقق به عنوان دروازهبان باغ نمونهگسترش خدمت کرده بود، کاملاً نابود شد.
«آه...»
«اوه...»
نالهای ازمحقق صندلیهای تماشاگراننفت طنینانداز شد.
آنها جریان نبرد رادست از اواسط کار بهمیان درستی درک نکرده بودند.
قدرتهایی فراتر از درکنمونه فانی، یکی پس ازآتش دیگری ظاهر شده بودند.
تمام چیزیباستانی که میفهمیدند،ترکیبی نتیجه بود.
نتیجه، شکست رسول بود.
و اگر دردست کولوسئوم پیروز میشدند، همگیمیان میتوانستند به بیرون بروند.
«اوه، اوووه!»
فریادهای شادی منفجر شد.
تمام شادییعنی جهان درنمونه فریادهایشان نهفته بود.
درون آن، پرستشمرز و ایمانی شدید معطوفاستقبال به تهسان موج میزد.
برای لحظهای، تقدسِ جمعشدهتقدس چنان قوی بود کهمیرفتند حتی تهسان احساس ناآرامی کرد.
تخصص قدرت الهی ۱ درصد افزایش یافت.
«این براییعنی بالا بردننمونه تخصص کافیه؟»
تعدادشان زیاد نبود.
در مقایسه با تعدادآورده مؤمنان روی زمین، فقطشیطانی قطرهای در دریا بود.
اما تخصص قدرت الهیمقاومتی که روی ۹۰ درصدتار گیر کرده بود، افزایش یافت.
هر کدام از آنهامنشأ موجودی در لبه مرگ بود،همینطور بنابراین ایمانشان بسیار سنگین بود.
«تـ... تهسان-نیم!»
شاهزادهخانم با چهرهای کهترکیبی هم شاد بود ویکدیگر هم بهتزده، نزدیک شد.
«واقعاً بردی.شیاطین باور داشتم کهنیز ممکنه، ولی این...»
تهسان دستش را بهمنشأ سمت او که بهنیز لکنت افتاده بود، بالا آورد.
«هنوز تموم نشده.»
«بـ... بله؟»
تهسان نگاهششیاطین را بهآورده فضای خالی دوخت.
«بیا بیرون.»
......
کرک.
فضا در هم شکست.
نگاهی لبریزمنشأ از خشم برآورده تهسان متمرکز شد.
تمام کسانی که غرقترکیبی شادی بودند، نفس در سینهمیرفتند حبس کردند و ساکت شدند.
رنگ از رخسارشان پرید.
خشمی چنان آشکار بودمنشأ که حتی آنها همنیز بیهیچ تردیدی حسش میکردند.
همان احساس بهتنهاییشیاطین شروع به دریدننیز «باغ نمونه» کرد.
و تهسان بامرز خونسردی گذاشت آنگویی خشم از کنارش بگذرد.
تو.
صدایی جاری شد.
قصد کشتنباستانی آشکاری نسبت بهتقدس تهسان هویدا بود.
اسنس دیوانهوارشیاطین میخواست تهسانآورده را بکشد.
اما نمیتوانست.
حتی همین حالا،شیاطین خدای شیطانی ازنیز دور نظارهگرشان بود.
در نهایت،باستانی اسنس چارهای جزتقدس سرکوب خشمش نداشت.
خدای شیطانی لعنتی.
همچین حقههایی سوار میکنی؟
اسنس زیر لبمرز غرید، انگار کهگویی چیزی را میجوید.
به نظر نمیرسید خشمشآورده فقط به خاطر سد کردنبعل راهش توسط خدای شیطانی باشد.
پس ازپیشبینی سامان دادن بهشیاطین احساساتش، اعلام کرد:
شما در کولوسئوم پیروز شدید.
آزادید.
اسباببازیهای من آزادند.
اسنس حقیقتاًمنشأ نمیخواست، امادست چارهای نداشت.
اگر در کولوسئوممرز پیروز میشدند، میتوانستندگویی به بیرون بروند.
این اعلامیهای بوددست که به نامهمینطور او صادر شده بود.
نمیتوانست زیر حرفش بزند.
و لعنت بهش.
پاداشی بهت میدم.
قدرت اسنسپیشبینی به درونمنشأ تهسان سرازیر شد.
این بخشیمنشأ از اقتداردست اسنس بود.
شما مهارت فعالسازی ویژه: «سقوط همه چیز» را کسب کردید.
شما «کفشهای آزادگان» را به دست آوردید.
«گم شو. دفعه بعدترکیبی که همدیگه رو ببینیم،یکدیگر همه چیزمو میذارم تا بکشمت.»
با اینشیاطین کلمات خشمگین، حضورنیز اسنس ناپدید شد.
تازه آنگاه مردمی کهمنشأ نفسشان را حبس کردهنیز بودند، بازدمشان را بیرون دادند.
«... ها، هاها.»
کسی خندید.
خنده به همه سرایت کرد.
تاییدیه اسنس صادر شده بود.
میتوانستند بیرون بروند.
همه فریاد کشیدنددست و شادی خودهمینطور را ابراز کردند.
صدها، شاید هزاراننکرده سال یا بیشتردست در اینجا گرفتار بودند.
در میان ناامیدیشیاطین وحشتناک، به سختی باهمینطور امید زنده مانده بودند.
و حالا، آنمرز امید را درگویی دستانشان گرفته بودند.
محال بود خوشحال نباشند.
رینالد هم بانکرده چهرهای هیجانزده دستدست تهسان را فشرد.
«ممنون! واقعاً ممنون! زبونم قاصره! میخوامنیز یه چیزی بهت بدم، ولی محدودیتهایموجوداتی لعنتی هنوز برداشته نشدن، پس اونم غیرممکنه!»
«محدودیتها؟»
«محدودیتهای خدای سقوط. نمیتونیم چیزینیز به هم بدیم. با اینکهآمده آزادیم، اون محدودیتها هنوز برداشته نشدن.»
رینالد از ته دل خندید.
«وقتی برگردم به هزارتویدست خودم، فوراً هرچی دارممیان بهت میدم. دست رد نزن.»
«قصد رد کردن ندارم.»
چون پاداششیاطین میداد، تهسان بانیز کمال میل میپذیرفت.
تهسان از او پرسید:
«از اینمنشأ به بعددست میخوای چیکار کنی؟»
«... نمیدونم.»
رینالد چانهاش را مالید.
«ما نتونستیم هزارتو رو پاکسازی کنیم. نمیدونم الان اصلا میشهمیان رفت پایین تو هزارتو یا نه. مهمتر از همه، بیشترباشند ما، از جمله خودم، دیگه هیچ دلبستگیای به هزارتو نداریم.»
رینالد لبخند تلخی زد.
«خیلی وقته اینجامرز موندیم. فهمیدیم آزادیگویی خیلی باارزشتر از قدرته.»
«منم... نمیدونم.»
شاهزادهخانم باپیشبینی چهرهای مرددمنشأ زمزمه کرد.
بعد از بازگشت چه میکردند؟
نمیتوانستند تصمیم بگیرند، چراترکیبی که آزادی خیلی ناگهانییکدیگر از راه رسیده بود.
«فعلاً میخوام بِلدینگکیادست رو ببینم. بعدشهمینطور میخوام فکر کنم.»
دیانا با چهرهای هیجانزده گفت.
«راستی، چرا هیچ اتفاقی نمیافته؟»
چندین ساعت از اعلام آزادیتقدس توسط اسنس گذشته بود، اماخویشاوندی هنوز در «باغ نمونه» بودند.
نگرانی کوچکیشیاطین در چهرهآورده رینالد پدیدار شد.
«نکنه دروغ گفته باشه؟»
«بعیده. شاید داره با مدیرآورده هزارتو حرف میزنه؟ تعدادمون خیلیبعل زیاده، نمیتونیم همینجوری وارد هزارتو بشیم.»
ماجراجویانی که بهمرز طبقه ۸۳ رسیده بودند،استقبال بیش از هزار نفر.
عجیب نبود کهدست هزارتو کیپ تاهمینطور کیپ پر شود.
با همین افکارنکرده منتظر ماندند ودست سرانجام، تغییری رخ داد.
کوگوگوگونگ!
انگار که نقش جهان بهتقدس پایان رسیده باشد، «باغ نمونه»خویشاوندی شروع به در هم پیچیدن کرد.
«بالاخره.»
رینالد با هیجان زمزمه کرد.
دیانا آرام چشمانش را بست.
کوگوگوگونگ!
جهان برایشیاطین آخرین بارآورده در هم پیچید.
و تهسانپیشبینی به مکانیمنشأ آشنا بازگشت.
آزمون پاکسازی شد.
سطح شما افزایش یافت.
سطح شما افزایش یافت.
سطح شما افزایش یافت.
شما «حلقهی سقوط در پرتگاه بیپایان» را به دست آوردید.
شما ؟؟؟ را به دست آوردید.
تهسان به محرابشیاطین خدای سقوط درنیز طبقه ۸۳ رسید.
و تنها نبود.
«... هان؟ بقیه کجا رفتن؟»
دیانا باپیشبینی چهرهای دستپاچه بهشیاطین اطراف نگاه کرد.
تمام کسانی کهشیاطین توسط خدای سقوط گرفتارهمینطور شده بودند، ناپدید شدند.
تنها دیاناباستانی در کنارترکیبی تهسان باقی ماند.
بازگشتید.
و بالبا بامبا نیزدست منتظر بود، انگار که درشیطانی هزارتو جا خوش کرده باشد.
«وای خدای من.»
دیانا دستشپیشبینی را جلویمنشأ دهانش گرفت.
«خیلی وقته ندیدمت، بالبا بامبا.»
همینطوره.
شاهزادهخانم.
یکدیگر را شناختند.
جای تعجب نداشت، چرا کهتقدس به طبقه ۸۳ رسیده بودند ومیکردند حتماً قبلاً همدیگر را دیده بودند.
این بار هم کار بزرگی کردی.
به لطف تو، باید طبقه ۸۳ رو دوباره بسازیم.
«بابت اون متاسفم.»
نه. این بار اشکالی نداره.
در واقع کار خوبی کردی.
بالبا بامباباستانی برخلاف قبل،ترکیبی آزردگی نشان نداد.
با وجود کاردست بیشتر، به نظرهمینطور میرسید حالش خوب است.
این برای من هم بد نیست.
بالبا بامبا توضیح داد.
ما با خدایان همکاری میکنیم.
اصولاً نمیتونیم اعمالشون رو محدود کنیم.
اما راستش رو بخوای، من از خدای سقوط زیاد خوشم نمیاد.
«نیازی به پرسیدن دلیلش نیست؟»
هدف هزارتو، نظارهگرنکرده بودن بر تقلادست و مبارزه فانیها بود.
اما خدای سقوط، فانیهای بااستعدادآورده را به عنوان اسباببازیهایش برمیداشتبعل و در «باغ نمونه» حبس میکرد.
این عملیباستانی مغایر باترکیبی هدف هزارتو بود.
مدیر، بالبا بامبا،دست محال بود ازهمینطور این کار خوشش بیاید.
ما نمیتونیم برای روحهایی که از قبل گرفتار شدن کاری بکنیم، اما از این به بعد هیچ روحی توسط خدای سقوط استفاده نخواهد شد.
«چه بلاییباستانی سر خدایترکیبی سقوط اومد؟»
صحبت کردیم.
در نتیجه، رابطهمون شکراب شد.
بالبا بامبا با خونسردی گفت.
حداقل دیگه از طریق هزارتو جلوی روت سبز نمیشه.