---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

افزایش سطح از طریق مهارت

چپتر 223: پادشاه روح باد، مینروا (۲) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 223: پادشاه روح باد، مینروا (۲)

0

حاساک با گام‌هایی استوار و‌کیه​ سرشار از غرور، پیشاپیش جمعیت‌میان​ به سمت گوی گام برداشت.

در پی‌داده​ او، روحی‌بسته​ عالی‌رتبه روان بود.

مردم از هجوم قدرتی که‌حداقلش​ از آن روح ساطع می‌شد،‌قرارداد​ نفس در سینه حبس کردند.

انرژی رقیقی فضا را پر‌سیاه​ کرد؛ نیرویی که صرفاً با‌کیه​ وجودش، همگان را به کرنش وامی‌داشت.

وجودی مطلق. موجودی که حتی‌داده​ اگر همگی یکجا بر سرش می‌ریختند،‌زمزمه‌های​ شکست‌ناپذیر می‌نمود. این پندار آنان بود.

هرچه به گوی نزدیک‌تر‌کنم​ می‌شدند، چهره حاساک از‌عالی‌رتبه‌ای​ فرط طمع در هم می‌پیچید.

«اوووه... حتی از‌فرط​ این فاصله هم می‌تونم‌فاصله​ قدرت عظیمشو حس کنم.

حداقلش اینه که اون روح‌کیه​ عالی‌رتبه‌ای که باهاش قرارداد بستم،‌میان​ در برابر این هیچی نیست. شوخیه.

اگه فقط بتونم اونو ببلعم...!»

او قدرتی‌قدرت​ بی‌اندازه به‌کنم​ دست می‌آورد.

حاساک هیجانش را‌سیاه​ سرکوب کرد و‌چشمانش​ پرسید: «قلمرو آماده‌ست؟»

«نه. یه‌چشمانش​ کم دیگه‌کیه​ زمان می‌بره.»

«چرا انقدر طول می‌کشه؟»

«عذر می‌خوام.‌چهره​ نیاز به‌طمع​ تنظیم دقیق داره...»

صدای نچ‌نچ‌داده​ حاساک از سر‌کیه​ کلافگی بلند شد.

«بی‌خاصیت‌ها... همشون.

وقتی قدرت رو‌عظیمشو​ به دست بیارم،‌اینه​ همتونو له می‌کنم.»

تقریباً به‌موهای​ گوی رسیده‌تکیه​ بودند که...

گام‌های حاساک خشک شد.

«اون دیگه چه کوفتیه؟»

چهره‌اش از‌چهره​ تنفر در‌طمع​ هم رفت.

انسانی با موهای سیاه‌بسته​ به گوی تکیه داده‌زمزمه‌های​ و چشمانش را بسته بود.

«چی؟»

«اون کیه؟ چرا کنار گویه؟»

زمزمه‌های گیج‌کننده‌موهای​ در میان‌تکیه​ جمعیت پیچید.

در آن‌چشمانش​ میان، آکین‌کیه​ نفس کوتاهی کشید.

«آه...»

کسی که‌چهره​ کنار گوی‌طمع​ بود، ته‌سان بود.

ماریان متوجه‌داده​ واکنش او شد‌کیه​ و پرسید: «می‌شناسیش؟»

«... نه.»

آکین سر تکان داد،‌کنم​ اما چشمانش با حالتی پیچیده‌باهاش​ بر ته‌سان قفل شده بود.

«این دیگه چه مسخره‌بازیه؟»

حاساک با‌چشمانش​ صورتی درهم‌رفته به‌کنار​ ته‌سان خیره شد.

«... نمی‌شناسمش. مگه قرار‌کنم​ نبود یه سد باشه‌عالی‌رتبه‌ای​ که نذاره غریبه‌ها نزدیک بشن؟»

«بود! هنوزم باید فعال باشه!»

مردی که‌داده​ مسئول حفاظ‌بسته​ بود، وحشت‌زده شد.

حفاظ هنوز بی‌نقص‌چشمانش​ کار می‌کرد—هیچ فرد غیرمجازی‌گویه​ نباید می‌توانست وارد شود.

با این حال، درست‌کنم​ مقابل چشمانشان، مردی ناشناس‌عالی‌رتبه‌ای​ کنار گوی ایستاده بود.

«اون کیه؟»

صدها صدا در حالی‌کیه​ که به ته‌سان خیره‌گیج‌کننده​ شده بودند، پچ‌پچ می‌کردند.

سپس...

ته‌سان چشمانش را گشود.

وقتی آرام‌داده​ از جا برخاست،‌کیه​ زمزمه‌ها خاموش شد.

«هوی! تو‌قدرت​ دیگه چه‌کنم​ خری هستی؟!»

حاساک جلو آمد،‌انسانی​ چهره‌اش از خشم کج‌داده​ و کوله شده بود.

«اون جای‌موهای​ منه! گم‌تکیه​ شو! وگرنه می‌کشمت!»

نگاه ته‌سان‌چشمانش​ به سمت‌کیه​ او چرخید.

حاساک لرزید.

آن چشمان... تهی.‌فرط​ عاری از هرگونه‌اوووه​ احساس یا ارزش.

گویی ته‌سان او‌چشمانش​ را چیزی جز‌کنار​ یک شیء نمی‌دید.

حاساک هرگز پیش‌چشمانش​ از این چنین نگاهی‌گویه​ را تجربه نکرده بود.

«ارباب... اون مرد...

خطرناکه.

باید عقب‌نشینی کنیم.»

«خفه شو!»

حاساک غرید‌چهره​ و دستش را‌می‌پیچید​ بی‌اعتنا تکان داد.

«انسان کثیف! بزن به چاک!»

«شرمنده. نمی‌شه.»

صدای ته‌سان، هرچند آرام،‌موهای​ چنان در گوش‌هایشان طنین‌انداز شد‌بسته​ که گویی تقویت شده بود.

«اینجا جای تو نیست. برگرد.»

«هه!»

حاساک پوزخند زد.

«فکر کردی اولین حشره‌ای‌بسته​ هستی که خودشو بالا‌زمزمه‌های​ می‌گیره و ادعا داره؟»

این اتفاق زیاد می‌افتاد—کسانی که ادعا‌کنار​ می‌کردند گوی مقدس است و هیچ انسانی‌کوتاهی​ نباید جرات لمس آن را داشته باشد.

همه آن‌ها در برابر‌کنم​ حاساک مقاومت می‌کردند و‌عالی‌رتبه‌ای​ به قدرت خود ایمان داشتند.

هیچ‌کدامشان دیگر‌رفت​ در این‌موهای​ دنیا وجود نداشتند.

«نمی‌دونم چطوری از سد رد‌کنار​ شدی، ولی وقت ندارم واسه‌پیچید​ آشغالی مثل تو تلف کنم.»

حاساک با‌قدرت​ چانه به روح‌حداقلش​ عالی‌رتبه اشاره کرد.

روح تردید کرد.

«ارباب...»

«انجامش بده!»

«تچ.»

روح زیر لب ناسزایی‌موهای​ گفت و سپس با چهره‌ای‌بسته​ جدی به ته‌سان خیره شد.

قدرت از روح عالی‌رتبه‌کیه​ فوران کرد و صدای‌گیج‌کننده​ نفس‌های حیرت‌زده جمعیت بلند شد.

«اوووه...!»

«این یه روح عالی‌رتبه‌ست...!»

نیرویی غیرقابل تصور‌چشمانش​ گرد آمد—و سپس به‌گویه​ سوی ته‌سان شلیک شد.

همه انتظار‌داده​ داشتند او‌بسته​ له شود.

برخی حتی رو برگرداندند.

ته‌سان تنها یک کلمه گفت.

«بارکازا.»

بوم!

گالمی در برابرش ظاهر شد.

روح عالی‌رتبه‌داده​ از شوک‌بسته​ خشکش زد.

«جناب بارکازا؟!»

گرومب!

حمله با گالم برخورد‌کیه​ کرد و موج ضربه‌ای‌گیج‌کننده​ عظیمی به راه انداخت.

حتی یک‌قدرت​ خراش هم بر‌حداقلش​ بدن بارکازا نیفتاد.

«قدرتتو خوب پرورش دادی.

بد نیست.»

بارکازا خندید.

روح عالی‌رتبه‌رفت​ آب دهانش‌موهای​ را قورت داد.

«شما... چرا اینجایید...؟»

«چرا؟ چون‌چشمانش​ به قراردادم‌کیه​ عمل کردم.»

«بارکازا؟»

«همون بارکازا؟»

«امکان نداره...»

جمعیت با‌قدرت​ شنیدن گفتگوی ارواح‌حداقلش​ به همهمه افتاد.

رنگ از رخسار حاساک پرید.

«چه خبره؟!»

حمله‌اش دفع شده‌بسته​ بود—چیزی که هرگز‌گویه​ تصورش را هم نمی‌کرد.

بارکازا پوزخندی به او زد.

«پس تو همون انسانی هستی که تازگیا‌گویه​ با یه روح عالی‌رتبه قرارداد بسته؟ واسه‌کشید​ کسی مثل تو، زیادی بی‌ادب و خشنی.

شرط می‌بندم عمر زیادی نمی‌کنی.»

«تو دیگه کدوم خری هستی؟!»

حاساک در انکار فریاد‌تکیه​ کشید، هرچند در اعماق‌کیه​ وجودش، حقیقت را می‌دانست.

فقط نمی‌خواست باورش کند.

بارکازا آن‌قدرت​ انکار را‌کنم​ در هم شکست.

«من بارکازا‌چهره​ هستم، والاترین‌طمع​ روح هزار رنگ.»

با این سخن، بارکازا‌بسته​ قدرتی را که مهار‌زمزمه‌های​ کرده بود، رها ساخت.

جمعیت نفس‌قدرت​ در سینه‌کنم​ حبس کرد.

نیرویی غیرقابل‌رفت​ سنجش بر‌موهای​ آنان فشار آورد.

تنها حضور محض انرژی او،‌داده​ روح عالی‌رتبه را در مقایسه‌گویه​ با او رقت‌انگیز جلوه می‌داد.

بارکازا مقابل گوی ایستاد.

«عذر می‌خوام،‌چهره​ ولی ایشون‌طمع​ تحت حفاظت منه.

نمی‌تونم بذارم‌داده​ از این‌بسته​ جلوتر بیای.»

مردم مبهوت مانده بودند.

قرن‌ها پیش، مردی وجود داشت.

او کاری را انجام‌تکیه​ داد که جهان غیرممکن‌کیه​ می‌پنداشت—بستن قرارداد با والاترین روح.

با قدرتی مقاومت‌ناپذیر، به‌کیه​ پیش تاخت و تمام جهان‌میان​ را به تنهایی مطیع ساخت.

نام آن‌قدرت​ والاترین روح،‌کنم​ بارکازا بود.

موجودی افسانه‌ای که تنها‌طمع​ در کتاب‌های تاریخ خوانده می‌شد،‌قدرت​ اکنون در برابرشان ایستاده بود.

«پ-پس...»

ارواح تنها از طریق‌کنم​ قرارداد می‌توانستند در دنیای‌عالی‌رتبه‌ای​ انسان‌ها وجود داشته باشند.

این بدان معنا‌انسانی​ بود که—کسی با والاترین‌داده​ روح قرارداد بسته است.

طبیعتاً، تمام‌موهای​ نگاه‌ها به‌تکیه​ سمت ته‌سان چرخید.

«... منو نخندون!»

حاساک نعره زد.

«انسانی که با‌چشمانش​ والاترین روح قرارداد بسته؟!‌گویه​ این فقط یه افسانه‌ست!»

«ا-اما...»

قدرتی که‌قدرت​ حس می‌کردند، گویای‌حداقلش​ همه چیز بود.

این روحی معمولی‌انسانی​ نبود—این موجودی ورای‌تکیه​ هرگونه مقایسه بود.

«باور نمی‌کنم! حمله کنید!»

«ارباب!»

«خفه شو و حمله کن!»

«هعی.»

روح عالی‌رتبه‌داده​ با اکراه قدرتش‌کیه​ را جمع کرد.

حاساک سرش‌قدرت​ را به‌کنم​ اطراف چرخاند.

«شماها هم همین‌طور! عجله کنین!»

«ا-اما...»

جمعیت تردید کرد.

چهره حاساک در هم رفت.

«هرکی مکث کنه، می‌میره!»

تهدیدش توخالی نبود؛‌انسانی​ انرژی روحانی پیرامون‌تکیه​ بدنش به خروش درآمد.

بقیه که چاره‌ای نداشتند،‌کیه​ ارواحشان را احضار کردند و‌میان​ شروع به انباشت قدرت نمودند.

بارکازا خندید.

«ارباب.

برنامه چیه؟»

«اگه زبون آدمیزاد حالیشون نمیشه، با‌چشمانش​ مشت و لگد حالی‌شون می‌کنیم. وقتش هم‌میان​ عالیه؛ به هر حال باید قدرتتو می‌سنجیدم.»

چندین روح.

یک روح رده‌بالا.

شرایطی ایده‌آل‌قدرت​ برای آزمودن‌کنم​ قدرت یک روح.

«هر کاری دلت می‌خواد بکن.»

«این همون‌قدرت​ چیزیه که‌کنم​ می‌خواستم بشنوم.»

بارکازا با‌داده​ شعف دستانش را‌کیه​ به هم کوبید.

«پس بیایین جلو، هم‌نوعان من.

سعی کنین با‌انسانی​ قدرتِ روی هم‌تکیه​ ریخته‌تون شکستم بدین.»

«...بمیر!»

حاساک فریاد کشید.

سیلابی از‌داده​ انرژی روحانی به‌کیه​ جلو یورش برد.

«باشکوهه.»

صدها نور آسمان‌بسته​ را پر کردند؛‌گویه​ منظره‌ای خیره‌کننده و نفس‌گیر.

بارکازا دستانش‌چهره​ را به‌طمع​ هم کوبید.

بوم!

حفاظی عظیم پیرامون‌انسانی​ گوی شکل گرفت؛ یکی‌داده​ از توانایی‌های دفاعی بارکازا.

گرومب!

حملات ارواح‌چهره​ به حفاظ‌طمع​ برخورد کرد.

حتی یک ترک هم برنداشت.

«پادشاه من بهتون‌انسانی​ رحم کرده، پس‌تکیه​ بهتون صدمه نمی‌زنم.»

بارکازا دوباره دست زد.

پرتوهای نور فرو ریختند؛‌طمع​ درست مثل زمانی که‌می‌تونم​ به ته‌سان حمله کرده بود.

«آه... آاااه!»

«فرار کنین!»

فریادها به آسمان برخاست؛‌کیه​ پرتوهای نور یکی پس‌گیج‌کننده​ از دیگری ارواح را می‌دريدند.

ارواح که تاب تحمل ضربه‌می‌پیچید​ را نداشتند، در فرآیند احضار‌عظیمشو​ معکوس شروع به ناپدید شدن کردند.

ته‌سان با خود اندیشید:‌بسته​ «یعنی می‌تونه هر پرتو‌زمزمه‌های​ رو جداگانه کنترل کنه؟»

اگر می‌توانست صدها پرتو را همزمان‌تکیه​ هدایت کند، یعنی هیچ هیولای ضعیفی‌گویه​ هرگز نمی‌توانست به او نزدیک شود.

مزیتی قابل‌توجه، به‌ویژه‌بسته​ با در نظر‌گویه​ گرفتن نبردها در زمین.

«جناب بارکازا!»

روح رده‌بالا غرید‌چشمانش​ و با قدرت‌کنار​ انباشته‌اش سپری ساخت.

اما لحظه‌ای که‌انسانی​ تنها یک پرتو‌تکیه​ به آن برخورد کرد...

کراک!

«غـ...!»

«ا... این...»

حاساک مات‌رفت​ و مبهوت‌موهای​ ایستاده بود.

صدها پرتو،‌چشمانش​ ارواح را به‌کنار​ سادگی محو کردند.

حتی با ترکیب صدها‌طمع​ روح رده‌پایین، آن‌ها نتوانستند‌می‌تونم​ مبارزه‌ای درخور ارائه دهند.

«...غیرممکنه!»

«...بارکازا!»

روح رده‌بالا نعره زد.

«اون مرد دشمن‌فرط​ ماست! همونیه که‌اوووه​ هم‌نوعامون رو کشت!»

«خب که چی؟»

بارکازا با بی‌تفاوتی پاسخ داد.

«می‌خوای چیکار‌چشمانش​ کنم؟ به‌کیه​ اربابم خیانت کنم؟»

«چرا با همچین‌فرط​ کسی قرارداد بستی؟! اون‌فاصله​ اینجا چه غلطی می‌کنه؟!»

روح دندان‌هایش‌داده​ را به‌بسته​ هم سایید.

«...نکنه! دنبال‌رفت​ اون کسی‌موهای​ هستی که پشتشه!»

«نزدیک بود، ولی نه کاملاً.»

قرارداد میان خدای روح و‌می‌پیچید​ ته‌سان چیزی بود که حتی‌عظیمشو​ بارکازا از آن خبر نداشت.

طبیعتاً روح رده‌بالا دچار سوءتفاهم‌کیه​ شده بود و فکر می‌کرد ته‌سان‌پیچید​ پادشاه آن‌ها را هدف گرفته است.

«چطور تونستی؟!»

«رو مخی.»

بارکازا با‌چهره​ بی‌حوصلگی دستش‌طمع​ را تکان داد.

«من به اربابم باختم.

واسه همین به رسمیت شناختمش.

اگه مشکلی‌رفت​ داری، با‌موهای​ قدرتت شکستم بده.»

«...جناب بارکازا!»

قدرت روح رده‌بالا فوران کرد.

حاساک دندان‌قروچه کرد.

«قلمرو! قلمرو چی شد؟!»

«آ... آماده‌ست! اما...!»

«فقط انجامش بده!»

«چـ... چشم!»

ووووم!

قلمرو با‌چشمانش​ محوریت روح‌کیه​ رده‌بالا فعال شد.

انرژی ارواح رده‌پایینِ در‌طمع​ حال فرار، به اجبار‌می‌تونم​ به سمت آن مکیده شد.

«ا... ارباب!»

«درد داره!»

ارواح رده‌پایین به‌بسته​ خود می‌پیچیدند اما نمی‌توانستند‌زمزمه‌های​ از کشش قلمرو بگریزند.

یکی پس از دیگری به اجبار‌اوووه​ دچار احضار معکوس شدند و انرژی‌شان‌حداقلش​ به درون روح رده‌بالا سرازیر شد.

«اوووه...!»

قدرتش به وضوح تشدید شد.

«حالا دیگه‌چشمانش​ به این‌کیه​ آسونی نیست.

به خاطر پادشاهمون، شکستت می‌دم.»

«خوش می‌گذره.

امتحان کن.»

بوم!

انرژی‌های روحانی‌چشمانش​ با هم‌کیه​ برخورد کردند.

روح رده‌بالا سر‌فرط​ حرفش ماند و‌اوووه​ تزلزلی نشان نداد.

ته‌سان زیر لب گفت:‌بسته​ «پس قدرت ارواح رو‌زمزمه‌های​ جمع و تقویت می‌کنه؟ جالبه.»

اما ماجرا‌رفت​ همین بود‌موهای​ و بس.

بارکازا دست زد.

صدها پرتو‌چهره​ بر سر‌طمع​ روح رده‌بالا بارید.

روح قدرتش را جمع‌بسته​ و منفجر کرد و پرتوها‌گیج‌کننده​ را به هر سو پراکند.

اما پرتوهای پراکنده شده‌موهای​ صرفاً دوباره شکل گرفتند‌چشمانش​ و مجدداً حمله کردند.

گرومب!

«آخ...!»

«اختلاف سطح کاملاً مشخصه.»

حتی با تقویت، یک‌موهای​ روح رده‌بالا همچنان همان بود‌بسته​ که بود؛ یک روح رده‌بالا.

شکاف میان‌چشمانش​ او و‌کیه​ رده‌عالی، پرنشدنی بود.

در حالی که‌فرط​ روح تلوتلو می‌خورد، بارکازا‌فاصله​ لب به سخن گشود.

«نگران نباش.

اون‌طوری که فکر می‌کنی نیست.

اتفاقاً برعکسشه.»

«این امکان نداره!»

حاساک دیوانه‌وار فریاد کشید.

«من... من قوی‌ترین انسان دنیام!»

حقیقت مطلقی که‌انسانی​ به آن باور داشت،‌داده​ در حال فروپاشی بود.

«من مردی‌ام که‌بسته​ هزارتو رو فتح می‌کنه!‌زمزمه‌های​ کسی که خدا میشه!»

«تو؟»

ته‌سان پوزخند زد.

حاساک قوی‌رفت​ بود؛ این‌موهای​ غیرقابل انکار بود.

او می‌توانست به‌بسته​ راحتی به طبقه‌گویه​ ۲۰ هزارتو برسد.

اما نهایتش همین بود.

هزارتو جایی بود که حتی‌کیه​ کسانی با استعداد یا تجربه‌میان​ بیشتر، در هم می‌شکستند و می‌مردند.

«چه خواب و خیالایی.»

پس واقعیت را نشانش می‌داد.

«بکش کنار.»

«ارباب؟»

ته‌سان به بارکازا‌انسانی​ دستور داد و او‌داده​ با اکراه کنار رفت.

«انسان...!»

روح رده‌بالا تلوتلوخوران برخاست.

«بیا جلو.»

«...هه!»

حاساک خندید.

یک انسان‌چهره​ که روحی را‌می‌پیچید​ به مبارزه بطلبد؟

غیرممکن بود.

گمان می‌کرد ته‌سان‌انسانی​ از فشار قدرت‌تکیه​ روح دیوانه شده است.

«بکشش!»

«...دشمن ما!»

روح رده‌بالا یورش برد.

با قدرت صدها روح رده‌پایین‌سیاه​ که او را تقویت کرده بودند،‌کنار​ قدرتش به نزدیکی رده‌عالی رسیده بود.

انرژی‌اش به‌چشمانش​ سمت ته‌سان‌کیه​ کوبیده شد.

ته‌سان مشتی بالا آورد.

پیش از‌داده​ آنکه کسی‌بسته​ متوجه حرکتش شود...

پیکر روح‌رفت​ رده‌بالا منفجر‌موهای​ شده بود.

«...ها؟»

«ا... این بشر!»

روح دوباره‌داده​ شکل گرفت‌بسته​ و یورش برد.

ته‌سان مچش را تکان داد.

انرژی روح ناپایدار شد.

«غـ...!»

یک حرکت معمولی.

یک مشت سبک.

هر کدام تهدیدی‌بسته​ برای نابودی کامل‌گویه​ روح رده‌بالا بود.

حاساک چشمانش را باور نمی‌کرد.

«چـ... چطور؟!‌داده​ یه انسان‌بسته​ جلوی یه روح...؟!»

انسان‌ها نمی‌توانستند‌رفت​ با انرژی‌موهای​ روحانی دربیفتند.

حتی ارواح رده‌پایین فراتر از حدشان بودند،‌زمزمه‌های​ چه برسد به رده‌بالاها؛ موجوداتی که قادر‌کسی​ به مهار سیلاب و توقف رانش زمین بودند.

با این حال، اینجا انسانی کاملاً‌اوووه​ معمولی بود که به سادگی بر‌حداقلش​ یکی از آن‌ها چیره شده بود.

«اون قدرت مطلقی که‌بسته​ باورش داری... زور اون روح‌گیج‌کننده​ رده‌بالا؟ تو هزارتو هیچی نیست.»

«...نگو که...!»

مردمک چشمان حاساک‌بسته​ با شنیدن کلمات‌گویه​ ته‌سان گشاد شد.

ته‌سان مشتش را گره کرد.

روح رده‌بالا که خطر را‌کیه​ حس کرده بود، با تمام‌میان​ وجود دفاعش را تقویت کرد.

مشت حرکت کرد.

بوم!

دفاع در هم شکست.

روح رده‌بالا‌داده​ دچار احضار‌بسته​ معکوس شد.

ناولها | novelha.net