چپتر 577: آنچه در فراسوست
0خدایان باستانی.
موجوداتی عظیم و پرهیبت کهحقیقتی کیهان را در هم شکستند ویارای حتی پنجه در پنجهی متعالیها انداختند.
اما تهسانتفاوتی چیزی جزوجودی بیتفاوتی نثارشان نکرد.
در برابر این رفتار،گذاشتن خدایان باستانی بذر تحقیر عمیقیقدم را در وجودشان حس کردند.
خشم بهکلمات سوی تهسانیارای هجوم آورد.
احساسات انبوه خدایان باستانی به تنهاییآرام کافی بود تا لرزه بر اندام کیهانبردن اندازد و قوانین هستی را مختل کند.
«پاکشون کن.»
تهسان بهبدون نرمی دستشگذاشتن را تکان داد.
تنها با همین حرکت،یارای احساسات آنها در همنیز دریده شد و فرو پاشید.
آنها بدون بربرام جای گذاشتن هیچآرام ردی ناپدید شدند.
قدم بهتفاوتی قدم، تهسانوجودی پیش میرفت.
و بهبدون همان اندازه، خدایانهیچ باستانی عقب مینشستند.
تهسان پوزخندی به آنها زد.
«اگه قصد جنگیدنبرام ندارین، گم شین.آرام دیگه به کارم نمیاین.»
حالا تهسانتفاوتی موجودی دروجودی سطحی دیگر بود.
هرچند خدایان باستانی بسیاری را بلعیدهردی و قدرتهای بیشماری به دست آورده بود،اندازه اما چیزی عمیقتر او را متمایز میکرد.
تهسان حقیقتاً بهتوهینی رتبهای رفیعتر از خدایاننداشتند باستانی عروج کرده بود.
مسئله تنها قویتر بودن یا برجستهترآرام بودن نبود؛ تفاوتی در قلمرو وجودییورش بود که عبور از آن محال مینمود.
او صرفاً ازقلمرو نظر جایگاه، بالاترمحال از آنها نشسته بود.
«شما دیگهبدون برام هیچگذاشتن ارزشی ندارین.»
حقیقتی آرام اما بیرحم.
با شنیدن اینبرام کلمات، خدایان باستانی توهینیبیرحم عظیم را حس کردند.
اما یارایتفاوتی یورش بردن بهعبور تهسان را نداشتند.
آنها نیز حسش میکردند—اینگذاشتن حقیقت که تهسان بهشدند جایگاهی بالاتر صعود کرده است.
دیگر مهم نبود کهیارای مفاهیم بیشماری را بلعیدهنیز یا نیروی فیزیکی سهمگینی دارد.
او صرفاًشما بسیار فراتر ازحقیقتی آنها ایستاده بود.
یکی پستفاوتی از دیگری، خدایانعبور باستانی عقب نشستند.
همانهایی که حتی در جنگهایشان علیه متعالیهاناپدید یک گام پس نکشیده بودند، اکنون پشتعقب کردند و همچون بزدلان از تهسان دور شدند.
تهسان به آنها خندید.
«احمقها.»
هرچند او به رتبهای بالاترعبور از خدایان باستانی رسیده بود،جایگاه اما آنها هنوز قدرتمند بودند.
اگر همگی متحد میشدندگذاشتن و به تهسان یورششدند میبردند، جانش به خطر میافتاد.
اما خدایانکلمات باستانی ناتوان ازیورش این کار بودند.
چرا که بزدل بودند.
آنها به پشتوانهی جاودانگی و ذات تغییرناپذیرشان، بیدرنگصرفاً در کیهان مداخله میکردند، اما در برابر تهسان—کسیحقیقتی که میتوانست آنها را بکشد—جرأت آغاز نبرد را نداشتند.
«چه موجودات کسلکنندهای.»
تهسان زیر لب زمزمه کرد.
میتوانست خدایان باستانیِ در حال فرارآرام را تعقیب کند و تمامشان رایورش ببلعد، اما فعلاً چنین قصدی نداشت.
باید برتفاوتی چیزی عظیمتروجودی تمرکز میکرد.
تهسان نگاهش را بالا برد.
از لحظهای که پایارای به قلمرو خدایان باستانی گذاشتهحسش بود... و حتی همین حالا...
نگاهی را حسبرام میکرد که برآرام او دوخته شده است.
اما دشوار بودقلمرو که آن رامحال تنها یک نگاه نامید.
بیش از حدجای وسیع بود، بیشردی از حد عظیم.
در پی درکش برآمد.
«گسترش پیدا کن.»
فرمان داد.
«و باز شو.»
حواسش را خطاب قرار داد.
هیولای مرزشما از دستورارزشی اطاعت کرد.
هیولای مرز، فرمقلمرو حیاتِ خودِ مرزمحال بود—ذات این قلمرو.
درون تهسانبدون گسترش یافتگذاشتن و تقویت شد.
حواسش تیزتر شدتوهینی و به بالاترینبردن حد رتبهاش رسید.
در کرانهی آن،برام تهسان توانست حقیقتاً صاحببیرحم آن نگاه را ببیند.
«...لعنتی، چقدر بزرگه.»
ناباوری در چهرهاشجای موج میزد و تهسانناپدید در سکوت لب گشود.
[ها؟ چی؟]
«نمیتونی حسش کنی؟»
[چی رو؟]
«هیچی حسبدون نمیکنی؟ پس همونهیچ بهتر که ندونی.»
باردری اکنون شمشیر تهسان بود.
تا حدی بابرام قدرت و رتبهیآرام او هماهنگ شده بود.
اما حتی باردریقلمرو نیز نمیتوانست آنچه رامینمود تهسان میدید، درک کند.
آکاشا نیز احتمالا تفاوتی نداشت.
موجودی چنان عظیم و خردکننده بودبردن که در حالت عادی کسی حتی متوجهصعود وجودش نمیشد، چه رسد به حس کردنش.
تنها تهسانشما قادر بهارزشی درکش بود.
«بزرگ.»
این اولین برداشتش بود.
حقیقتاً بزرگ—در خالصترین معنا.
جهانشکن به اندازه کافی عظیمحقیقتی بود، اما این موجود ازتوهینی آن سطح هم فراتر میرفت.
دشوار بود که صرفاً آن را «بزرگ» نامید. مگرنظر انسانها کیهان را بزرگ توصیف میکنند؟ وقتی چیزی فراتر ازشنیدن درک باشد، آدمی تنها احساس درماندگی و خرد شدن میکند.
تهسان دقیقاً چنین حسی داشت.
مسئله فقط ابعاد نبود.
رتبهاش درشما مسیری کاملاًارزشی متفاوت قرار داشت.
معمولاً وقتی موجودی با رتبه پایینترمحال با رتبههای بالا، همچون خدایان باستانینشسته یا متعالیها روبرو میشود، تحتالشعاع قرار میگیرد.
تنها با نگاه کردن، ترسِهیچ مرگ را حس میکنند؛ چنان مرعوبمیرفت میشوند که توان هیچ کاری ندارند.
اما این متفاوت بود.
حتی اگر انسانی معمولیارزشی از وجودش آگاه میشد،شنیدن هیچ حسی پیدا نمیکرد.
درست مثل خیرهقلمرو شدن به سنگریزهایمحال در کنار جاده.
رتبهای که تا آنگذاشتن حد بالاتر باشد، بهشدند مفهومی کاملاً متفاوت بدل میشود.
گویی موجودیکلمات سهبعدی بهیارای دنیایی دوبعدی مینگریست.
دستکم باشما واژگان این دنیاحقیقتی قابل بیان نبود.
«چه خشن.»
اما تهسانبدون از آنگذاشتن وجود اطمینان داشت.
سطحش، رتبهاشکلمات و تواناییهایش رایورش کاملاً درک میکرد.
«پس واقعاً وجود داره.»
قلمرو خدایانتفاوتی باستانی بسیاروجودی بیگانه بود.
هر آنچه اینجاجای وجود داشت، توسط خدایانناپدید باستانی خلق شده بود.
تنها از ارادهی خدایان باستانی زاده شده،نداشتند با فرمان آنها حرکت میکردند و هراست لحظه با میل آنها قابل حذف بودند.
دنیایی که توسط خدایان باستانی ادارهآرام میشد و اگر آنها از هستییورش ساقط میشدند، آن دنیا نیز میمرد.
آنگاه سوالی پیش آمد.
موجودات کیهان بهجای طور طبیعی درردی چرخهها متولد میشوند.
والدین وجود دارند،توهینی اما هیچکس کاملاً وابستهنداشتند یا مطیعِ محض نیست.
زاده میشوند، رشدبرام میکنند و تعدادآرام اندکی به اوج میرسند.
زندگی متولد میشود و بهعبور طور طبیعی جریان مییابد، بیآنکهجایگاه کسی آن را به حرکت درآورد.
اما در اینجا،جای بدون حضور خدایانردی باستانی، هیچچیز عملکردی نداشت.
زیردستان ازکلمات وجود خدایان باستانییورش پدید آمده بودند.
پس خودِ خدایان باستانی ازحقیقتی چه زاده شده بودند؟ بیتردید آنانیارای نیز از دل چیزی برخاسته بودند.
آیا آغازیتفاوتی برای همهوجودی چیز وجود داشت؟
این پرسشی بود که تهسان ازردی نخستین لحظهای که آن نگاه سنگینهمان را حس کرد، در سینه داشت.
و اکنون،کلمات پاسخش رایارای یافته بود.
«خودِ قلمرو.»
تهسان زیر لب زمزمه کرد.
ارادهای از جهانهاجای که در میانردی سیارات بیشمار جریان داشت.
ماری کهکلمات بر چرخه هستییورش حکم میراند: اوروبوروس.
ارباب مفهومشما مرگ: خدایارزشی مرگ، درشا.
از سپیدهدم آفرینش،قلمرو مفاهیم و ارادههایمحال سیارهای وجود داشتند.
آن موجود عظیمیجای که اکنون حسردی میکرد، چنین حضوری بود.
تفاوت در این بودیارای که این یکی، حقیقتاًنیز مجموع تمام چیزها بود.
فضایی که خدایانبرام باستانی در آنآرام ساکن بودند: قلمرو فراتر.
این، خودِ آن قلمرو بود.
اگر کیهانبدون "خودی" داشت، درهیچ چنین سطحی بود.
تا زمانی که آنیارای شکست نمیخورد، کشتن خدایاننیز باستانی هیچ معنایی نداشت.
این موجود هر زمانارزشی که اراده میکرد، میتوانستشنیدن خدایان باستانی را دوباره بیافریند.
«چی میخوای؟»
چرا خدایانبدون باستانی راگذاشتن خلق کرده بود؟
در این جهانتوهینی به چه میاندیشید ونداشتند چه را نظاره میکرد؟
تهسان نمیتوانست بداند.
نگاهی که به اووجودی دوخته شده بود، تنهاصرفاً حامل کنجکاوی و سرگرمی بود.
«خب... هرچی.»
اینکه آن موجود چهیارای امیدی داشت یا چه فکرحسش میکرد، برای تهسان اهمیتی نداشت.
شمشیرش را فشرد.
در آن جنبش، صدای خندهایعبور به گوش میرسید؛ گویی ازجایگاه اقدامات خصمانه تهسان لذت میبرد.
«نمیدونم چی هستی...جای ولی من فقط یهناپدید کار دارم که بکنم.»
تهسان آرام زمزمهتوهینی کرد و تمامبردن وجودش را رها ساخت.
مفاهیم خدایان باستانیبرام و متعالیهایی کهآرام بلعیده بود، گسترش یافتند.
صدای خرد شدن برخاست!
مفاهیم بیشمار، قلمرو خدایان باستانیهیچ را در خود غرق کردندپیش و رنگ خود را گستراندند.
آنها شروع بهتوهینی تبدیل شدن بهبردن دارایی تهسان کردند.
آن چیزی که درارزشی فراتر بود خندید، گویی تمامکلمات اینها شوخی بیهودهای بیش نبود.
همزمان، ارادهتفاوتی قلمرو بهوجودی حرکت در آمد.
مفاهیمی که تهسانجای گسترده بود، همچون شاخههایناپدید خشک در هم شکستند.
در یک آن،توهینی همچون آهنقراضه مچاله ونداشتند در هم پیچیده شدند.
تهسان رتبهشما خود راارزشی بالاتر برد.
قدرتها در هم آمیختند وعبور یکی شدند، در تلاشی برایجایگاه بلعیدن و خرد کردن اراده قلمرو.
ابعاد قلمرو اندکاندک متورم شد.
صدای پوزخندی آمد.
خندهای طنینانداز شد، گوییارزشی بازی به پایان رسیدهشنیدن بود؛ قلمرو، تهسان را بلعید.
در چشمبرهمزدنی،تفاوتی تمام مفاهیمشوجودی خرد شدند.
هر آنچه تهسان متجلیگذاشتن کرده بود، لگدمال وشدند در هم شکسته شد.
او عریان وتوهینی بیدفاع در میانبردن قلمرو رها شد.
فشاری سهمگین احساس شد.
گویی غولی عظیمقلمرو او را محکممحال در چنگ گرفته بود.
«لعنتی... چقدر قویه.»
نه... واژهکلمات "قوی" براییارای توصیفش کافی نبود.
موجودی بودشما که از چنینحقیقتی مفاهیمی فراتر میرفت.
تمام مفاهیم راقلمرو چنان در هم میکوبیدمینمود که گویی چیزهایی ناچیزند.
صدای خنده شنیده شد.
گویی میپرسید: «همهش همین بود؟»
شادمانه، همچونشما کودکی که باحقیقتی اسباببازیاش بازی میکند.
گویی دیگر چیزی برایوجودی دیدن نمانده بود، سعیصرفاً کرد تهسان را له کند.
هستیاش دربدون شرف دفن شدنهیچ در قلمرو بود.
آنگاه...
«بیا بیرون.»
هیولای مرز کهقلمرو تا کنون ساکتمحال بود، بیرون جهید.
کوووونگ!
مرز باکلمات قلمرو خدایانیارای باستانی برخورد کرد.
با موجی سهمگین، قلمرو خدایانحقیقتی باستانی که قصد بلعیدن تهسانتوهینی را داشت، به عقب رانده شد.
صدای تِرک خوردن فضا برخاست!
هیولای مرز قلمرو خودگذاشتن را در برابر قلمروشدند خدایان باستانی تثبیت کرد.
صدای نبردکلمات به شدتیارای طنینانداز شد!
تکان نمیخورد.
قلمرو خدایانتفاوتی باستانی دیگر دستشعبور به تهسان نمیرسید.
آن چیزِبدون فراتر، بهگذاشتن لرزه افتاد.
امواج احساساتکلمات در سراسریارای قلمرو پخش شد.
قطعاً آشفته شده بود.
«فکر کردی قادر مطلقی؟»
تهسان بابدون پوزخند بهگذاشتن قلمرو نگریست.
«کامل نیستم، ولیتوهینی منم به قلمروییبردن مثل تو رسیدم.»
حریفش، خودِشما قلمرو خدایانارزشی باستانی بود.
موجودی بسانِ کیهان.
ارباب حقیقی قلمرو کامل.
چیزی ایستاده در جایگاهییارای رفیع که میتوانست مفاهیمنیز بیشمار را ناچیز جلوه دهد.
اما تهسان نیز همانگونه بود.
او هیولای مرز را داشت.
قلمرویی بود که فضایگذاشتن میان کیهان و قلمروشدند خدایان باستانی را پل میزد.
او نیز درست مانندیارای آن چیزِ فراتر، برنیز یک قلمرو حکم میراند.
جایگاهشان را میشد برابر خواند.
«خب... ولیتفاوتی معنیش این نیستعبور که راحت میبرم.»
تهسان زمزمه کرد.
گرچه برابر بودند،توهینی اما انکارناپذیر بودبردن که حریف قویتر است.
حتی بر خدایانبرام باستانی نفوذ داشت، پسبیرحم پیروزی تقریباً ناممکن بود.
حتی اگرتفاوتی ممکن میشد، زمانیعبور بس طولانی میطلبید.
تنها با بلعیدنجای تمام قلمرو بود کهناپدید آن چیز نابود میشد.
شاید به اندازهتوهینی زمان تولد و نابودینداشتند کیهان به طول میانجامید.
اگر چنین میشد،برام تهسان حقیقتاً بهآرام قادر مطلق بدل میگشت.
اما تهسان چنین قصدی نداشت.
تبدیل شدن به وجودگذاشتن مطلق و تنها ماندنشدند در پایان همه چیز...
او چنینکلمات آرزویی دریارای سر نداشت.
او قدرت نمیخواست.
«تمومش کنیم؟»
قدرتش فعالبدون شد و برهیچ قلمرو اثر گذاشت.
هیولای مرز در حالییارای که بیرون میآمد، با صدایحسش بلند شروع به جویدن کرد.
همیشه گرسنه بود.
ناتوان از آشکار کردن خودِعبور واقعیاش، پیش از این تنهاجایگاه تکههایی از آن ظاهر شده بود.
با توجه به ماهیتش، میتوانست حتیردی بر خدایان باستانی چیره شود، اماهمان هرگز آن را نشان نداده بود.
دلیلش ساده بود.
قلمرو مرز برای فردی چون تهسان،آرام بیش از حد عظیم و قدرتمندیورش بود که بتواند بر آن حکم براند.
محدودیتی حلنشدی بود.
او هرگز ازجای مرز با تمامردی قدرتش استفاده نکرده بود.
اکنون.
آن قدرت رها شد.
هیولای کامل مرزقلمرو خود را برمحال جهان آشکار ساخت.
«آرزو میکنم.»
تهسان باکلمات آرامش خواسته خودیورش را بیان کرد.
«پایان رو.»