چپتر 500: طبقه ۹۳، شیاطین (۲)
0شیاطین.
تهسان پیش از این تنها سنگینی نگاهتجلی خیرهشان را بر خود حس کرده بود؛طوماری هرگز در تقابلی مستقیم با آنان نایستاده بود.
اما او خوب میدانستبذار که آنها چیستند وباید از چه جنسی هستند.
آنها موجوداتی بودندناعادلانه صاحبِ «قلمرو»های خویش، درستبرخاست شبیه به خدایان باستانی.
«اگه قراره گردهمایی باشه...»
بعل باانرژی لحنی آسودهغلیظ پاسخ داد:
«چیز دندونگیری نیست.
میتونی یهشروع مهمونی چای سادهفضا در نظرش بگیری.
از اونجایی که منبیقیدی میزبانم، تمام شیاطینی کهانرژی صاحب قلمرو هستن میان.
تو هم که حالا دیگهکنیم جزو شیاطینی، با خودم گفتمدستش بد نیست یه بار قاطیشون بشی.»
«همین؟»
وقتی تهسان پرسید که آیا شرکتبسازم در گردهمایی شیاطین همان مأموریت طبقهشیطانیِ ۹۳ است، بعل با خنده پاسخ داد.
این صرفاًفضا یک ملاقاتبیقیدی ساده نبود.
بعل پس ازالان آن ماجرا، خواستهباید دیگری در سر داشت.
تهسان سری تکان داد.
«متوجه شدم.»
او نمیدانست بعل چهبیقیدی میخواهد، اما دلیلی همانرژی برای رد کردنش نداشت.
از آنجایی که خودِ «خدای شیطانی»باید مستقیماً دخالت کرده بود، بعید بودتاب که کار به روشی ناعادلانه پیش برود.
بعل باکنیم چهرهای راضیفضا از جا برخاست.
«پس بذارشروع همین الانباید شروع کنیم.
باید یهفضا فضا برایبیقیدی گردهمایی بسازم.»
بعل با بیقیدیالان دستش را درباید هوا تاب داد.
انرژی شیطانیِ غلیظباید و تیرهای دربیقیدی جهان تجلی یافت.
تاریکی، فضا را پسباید زد و آن رادستش با وجودی نو انباشت.
خشخشخش...
همچون طوماری کاغذی کهشروع گشوده شود، سیاهی بابسازم سرعتی سرسامآور گسترش یافت.
بسان اسفنجی که آبفضا را میبلعد، در آنی متورمتاب شد و فضا را بلعید.
تاریکی دهان باز کردباید و جهانی عظیم دردستش دل آن فضا شکل گرفت.
دشتی بایر و بیآبوعلف بود.
نه کوهی، نه صخرهای، هیچچیز.
این زمین مسطحباید تا فرسنگها آنسوتر ازدستش افق کشیده شده بود.
بعل زیرشروع لب و بافضا حواسپرتی زمزمه کرد:
«شاید یه نمهناعادلانه زیادی بزرگ شد،راضی ولی همینقدر کفایت میکنه.»
اما تهسان میدانست کاریهستن که بعل همین حالاجزو انجام داد، مسئله سادهای نیست.
بعل یک قلمرو جدید آفریده بود؛ جهانی چنان وسیعتاریکی که انتهایش در افق ناپدید میشد، و همه اینهاسیاهی را بدون هیچ تلاشی و در چشمبرهمزدنی خلق کرده بود.
با در نظر گرفتن اینکه حتیشروع «قلمرو آشوب» هم نمیتوانست برای مدتی طولانیهوا پایدار بماند، این شکاف قدرت آشکار بود.
اگر بعل صرفاً یک خدای ایمانِراضی ساده بود، تهسان هرگز متوجه عمقباید کاری که او انجام داده نمیشد.
اما تهسان فراترصاحب از آن رفتهحالا و قویتر شده بود.
به همین دلیلشیطانیِ میتوانست سطحِ عملجهان بعل را درک کند.
بعل آشکارا موجودی قابلبذار قیاس با خدایان باستانیباید یا خدایان مفهومی بود.
بعل بشکنی زد و گفت:
«نیازی نیست شاخ دربیاری.
یه روزیبذار تو همشروع به اینجا میرسی.
شاید اونکنیم روز خیلیفضا هم دور نباشه.»
قلمرو مطابق باکنیم اراده اربابش بهبسازم حرکت در آمد.
زمین شکافته شد وبیقیدی بالا آمد و در یکشیطانیِ آن، ساختمانی باشکوه پدیدار گشت.
بعل دستانشبذار را تکاندشروع و گفت:
«اونجا ساختمونِ گردهماییه.
اول بروراضی تو وبذار استراحت کن.
بهزودی بقیه شیاطین هم میرسن.
اون تو،شیاطینی ابزارهای من راهنماییتمیان میکنن سمت اتاقت.
حدوداً... یه روزی طول میکشه.»
تهسان بهراضی سمت ساختمانبذار قدم برداشت.
عمارتی بودروشی عظیم، بهبرود بزرگی یک کوه.
همین که بهصاحب دروازه نزدیک شد،حالا درها خودبهخود گشوده شدند.
نقابی معلق درشیطانیِ هوا، در آنسویجهان در انتظارش را میکشید.
با صداییراضی عاری ازبذار احساس گفت:
«از این طرف لطفاً.»
ماسک، تهسانفضا را به سمتدستش اتاقش هدایت کرد.
«وقتی زمانش برسهالان و همه تدارکات کاملفضا بشه، برمیگردم تا ببینمتون.»
اتاق بسیار بزرگباید و در عینبیقیدی حال مجلل بود.
تهسان تختی را لمسباید کرد که میتوانست ده نفرهوا را در خود جای دهد.
نرم و ارتجاعی بودبیقیدی و حس راحتیاش به خوبیشیطانیِ از طریق دست منتقل میشد.
باردریِ ساکت،بذار زیر لبشروع زمزمه کرد:
«یه شیطان، ها...»
«گردهمایی شیاطین؟ فکربرخاست نمیکردم بتونی واردشروع همچین جایی بشی.»
«مگه الانروشی دیگه دلیلی برایچهرهای تعجب کردن مونده؟»
«آره، گمونم؟شیاطینی ولی این حسوحالمیان داره عجیبغریبتر میشه.»
شیاطین قطعاً موجودات باعظمتی بودند.
آنها قدرتی به نامبذار «جادوی سیاه» را بهباید قبیله شیاطین ارزانی داشته بودند.
اما تهسان با موجوداتی قدرتمند،چهرهای از جمله خدایان مفهومی وشروع خدایان باستانی ملاقات کرده بود.
باردری شاهد تمام این ماجراها درحالا کنار او بود، بنابراین عظمت شیاطینقاطیشون در نظرش نسبتاً کمتر جلوه میکرد.
همانطور که زمان به بطالتتیرهای میگذشت، تهسان نزدیک شدن چندینوجودی حضور را به ساختمان حس کرد.
«شیاطین.»
آنها قدرتهایی تحریفشدهناعادلانه داشتند و موجوداتی متعلقبرخاست به این جهان نبودند.
یکی پس ازصاحب دیگری، شیاطین پاحالا به درون ساختمان گذاشتند.
پس از مدتی،شیطانیِ بیش از دهجهان شیطان وارد شده بودند.
آنها وارد اتاقهایی شدندبذار که به نظر میرسیدباید متعلق به خودشان است.
تهسان تمامیروشی حرکات و قدرتهایشانچهرهای را حس میکرد.
شیاطین نیزشیاطینی حسی مشابه نسبتمیان به او داشتند.
آنها همانرژی از حضورغلیظ تهسان آگاه بودند.
او سنگینی نگاههای بسیاریبذار را که به سویشباید دوخته شده بود، حس کرد.
آنها با نوعیناعادلانه احساس خاص اوراضی را رصد میکردند.
تهسان لب گشود:
«گم شین.»
قِرچقوروچ!
نگاههایی که به سویشباید روانه شده بود، دردستش هم شکست و لگدمال شد.
با جادوی کلامش، تمامبیقیدی چشمهایی که او راانرژی نشانه رفته بودند، محو گشتند.
«عجب کانون توجهی شدیا.»
«به نظر نمیاد دوستانه باشه.»
تمام شیاطینی کهکنیم وارد شده بودند،بسازم به تهسان نگاه میکردند.
انرژی نهفتهفضا در آن نگاههادستش چندان دوستانه نبود.
«قلمرو بلیال رو خوردی،شروع نه؟ واسه همینه خصمانهن؟ فکربیقیدی میکنن قدرت رفیقشون رو دزدیدی؟»
«قضیه به این سادگیها نیست.»
تهسان نگاههایی راکنیم که به سویشبسازم پرتاب میشد، بازخوانی کرد.
آن نگاههافضا پر از خصومتدستش یا خشم نبود.
فراتر ازبذار آن، بویشروع تکبر میداد.
جوری از بالا به پایین تهسانبیقیدی را نگاه میکردند انگار اشرافزادههایی هستندغلیظ که دارند به یک رعیت نگاه میکنند.
و اینشروع موضوع تهسانباید را گیج میکرد.
«اونا نبایدفضا بتونن اونجوریبیقیدی بهم نگاه کنن.»
کنجکاو بود، اماالان به هر حال بهزودیفضا با آنها ملاقات میکرد.
تهسان روی تخت دراز کشید.
بعل گفتهشروع بود بد نیستفضا کمی استراحت کند.
اگر اینطور بود،بسازم جبران خوابهای ازهوا دست رفته ضرری نداشت.
او تمام تنش بدنششروع را رها کرد وبسازم عضلاتش را شل نمود.
دیوِ خوابکنیم به سراغفضا تهسان آمد.
تهسان ماهها بودبسازم که رنگ خوابهوا را ندیده بود.
از زمانی که الوهیتش را بهباید دست آورده بود، هم جسم و همانرژی ذهنش از محدودیتهای انسانی فراتر رفته بودند.
در حالی که در طبقه قبلیبیقیدی به بیش از ده سیاره سفر میکرد،تیرهای حتی یک لحظه هم استراحت نکرده بود.
به همین دلیل بودباید که برای اولین بار پسهوا از مدتی طولانی رویا دید.
در رویا،فضا تهسان در فضاییدستش خاص شناور بود.
قلمرویی درهمشکسته که اشکالششروع قابل تشخیص نبود وبسازم ذاتش در چنگال درک نمیگنجید.
آنجا، قدرتهاکنیم و مفاهیمفضا بیشماری موج میزد.
در میانشان، مفاهیمی بود فراتر ازبسازم آنچه تهسانِ کنونی میتوانست به آن دستغلیظ یابد؛ مفاهیمی که سرتاسر کائنات را میشکافت.
گویی گنجینهای بودبسازم انباشته از اصیلترینهوا و والاترین عناصر هستی.
اما همه آن چیزها مثلکنیم زبالههایی که در سراسر قلمرو پراکندههوا شده باشند، آنجا رها شده بودند.
در میانکنیم آن، چیزی دربسازم حال استراحت بود.
پیکرش انسانیشروع نبود، اماباید هیولا هم نبود.
نمیشد گفت ازبسازم این دنیاست یاهوا از ورای آن.
چیزی بود کهالان در این میانباید گرفتار شده بود.
تهسان به آن خیره شد.
و آنشروع نیز متقابلاً بهفضا او نگاه کرد.
ناگهان، تصویرش در هم پیچید.
تهسان تغییربذار چهرهاش راشروع حس کرد.
شادی، طمع، میل...باید او تمام اینبیقیدی احساسات را حس میکرد.
آن شکل غیرقابلتشخیص متلاشی شد.
به تودهای مهمانندبسازم تبدیل شد و بهتاب سمت تهسان خیز برداشت.
او را بلعید،الان آلوده کرد وباید بر وجودش چیره شد.
در همانکنیم لحظه، چشمانفضا تهسان باز شد.
«بیدار شدی؟»
«بیدار شدید، ارباب.»
صدایی شنیده شد.
تهسان به آرامی برخاست.
لمس ابریشمشروع را زیرباید انگشتانش حس کرد.
«...چقدر گذشته؟»
«خیلی وقته.
حدود هجده ساعت.»
«اوه؟»
روح که متوجهبسازم چیزی متفاوت ازهوا معمول شده بود، پرسید:
«اتفاقی افتاده؟»
«خب...»
او خواب دیده بود.
نه، خواب نبود.
برای کسی که به الوهیتکنیم دست یافته بود، رویا دیگردستش به عنوان یک مفهوم وجود نداشت.
چیز دیگریکنیم بود، اما نمیتوانستبسازم به خاطر بیاورد.
مبهم بود، انگارکنیم چیزی راهش رابسازم سد کرده باشد.
«چی به چی بود...»
تهسان سرش را تکان داد.
ذهنش شفافکنیم شد وفضا حواسش بازگشت.
وقتی حواسش را گسترش داد،فضا شیاطین را دید که یکییکیتاب به سمت مرکز ساختمان حرکت میکردند.
حضور کسی رابسازم حس کرد کههوا به او نزدیک میشد.
تق.
تق.
صدای کوبیدن به در آمد.
وقتی در را بازبیقیدی کرد، همان نقابی کهانرژی راهنماییاش کرده بود ظاهر شد.
«وقتشه.
لطفاً دنبالم بیاین.»
تهسان به دنبال نقاب رفت.
کمی که در داخل آنکنیم ساختمان عظیم پیش رفتند، درِدستش بزرگی را در مرکز دید.
در داخل، میتوانستباید حضور دهها شیطانبیقیدی را حس کند.
«همه منتظرن.
لطفاً وارد شین.»
نقاب عقب رفت.
تهسان بهکنیم آرامی درفضا را باز کرد.
قژژژ...
در باز شدبسازم و دهها جفت چشمتاب روی تهسان قفل شد.
شیاطین زیادی آنجا بودند.
ظاهرشان بسیار متنوع بود.
برخی شبیه مردانیکنیم عضلانی بودند وبسازم برخی شبیه زنانی فریبنده.
برخی اشکال غیرانسانی داشتند؛بیقیدی موجوداتی کجوکوله و نامشخص، پرندگانشیطانیِ سیاه عظیمالجثه و چیزهای دیگر.
بهراستی که متنوع بودند.
اگرچه نامش یک گردهمایی سادهبسازم بود، اما میزهای زیادی مثل یکشیطانیِ سالن مهمانی آنجا چیده شده بود.
چیزهای عجیبی کهکنیم شبیه غذا بودندبسازم روی آنها قرار داشت.
«شخصیت اصلی رسید.»
و بعل برالان روی صندلیای درباید بالاترین مکان نشسته بود.
او جامی پرباید از مایع سرخ رادستش با خنده بالا برد.
«حالا، بیایدشروع گردهمایی روباید شروع کنیم.
بخندین، بنوشین،فضا حرف بزنینبیقیدی و لذت ببرین.
این تنهابذار کار مثبتیه کهکنیم از دستتون برمیاد.»
در صدای بعل،باید تمسخر و تحقیری نسبتدستش به شیاطین موج میزد.
گردهمایی آغاز شد.
شیاطین میخندیدند،فضا حرف میزدندبیقیدی و خوش میگذراندند.
تهسان ساکت نظارهگرشان بود.
شیاطینِ صاحب قلمرو.
اربابانِ آن جادویکنیم نفرینشدهای که تهسانبسازم در اختیار داشت.
این اولین باریبسازم بود که آنهاهوا را مستقیم میدید.
در میانشان، حتیالان انرژیهای آشنایی را اینجافضا و آنجا حس میکرد.
همانطور که اوباید تماشایشان میکرد، آنها نیزدستش دزدکی او را میپاییدند.
در نگاههایشانشروع علاقه، تمسخر وفضا تحقیر موج میزد.
اما حرکتی نمیکردند.
عمداً نادیدهاش میگرفتند،الان انگار که اوباید برایشان هیچ بود.
این رفتار آنقدرباید تابلو بود که تقریباًدستش خندهدار به نظر میرسید.
شرکت درشروع گردهمایی، مأموریتباید طبقه ۹۳ بود.
فقط باید ساکت وقت میکشت.
وقتی تهسان هیچ نشانهای از حرکت بروزفضا نداد، یکی از شیاطین که انگار خونششیطانیِ به جوش آمده بود، به حرف آمد.
«خیلی بیادبه.»
تهسان چشمانش را چرخاند.
آن شیطانفضا ده برابر یکدستش انسان معمولی بود.
تمام بدنش با لایههاییشروع از چربی پوشیده شده بودبیقیدی که ظاهرش بهتنهایی حالبههمزن بود.
تهسان به آرامی زمزمه کرد.
«آمون.»
شیطان آمون.
تهسان بخشی ازالان جادوی سیاه او رافضا نیز در اختیار داشت.
آمون لبهایشکنیم را بافضا نارضایتی کج کرد.
«تو بایدشروع اول میاومدیباید و تشکر میکردی.
اما همینطوری اونجا وایسادی.
خیلی بیادبی.»
«تشکر از تو؟»
تهسان نمیتوانستشروع دلیل این حرففضا ناگهانی را بفهمد.
آمون نوچایفضا کرد، انگار کهدستش شگفتزده شده باشد.
«تو داری ازالان قدرت ما مثلباید مال خودت استفاده میکنی.
همهش لطف ماست.
به لطفشروع ماست که تونستیفضا به اونجا برسی.
طبیعتاً باید شکرگزار باشی.»
«من جادوی سیاه رو باکنیم قرارداد با خدای شیطانی به دستهوا آوردم، نه چون تو بهم دادیش.»
این فقطکنیم یک قراردادفضا معمولی بود.
شیاطین آنشروع را مستقیم بهفضا او نداده بودند.
اما آمون طوری بابیقیدی نارضایتی نگاه کرد که انگارشیطانیِ این حرف اوج تکبر بود.
«با این حال،الان تو به لطفباید ما تونستی قوی بشی.
پس حقشه که سپاسگزار باشی.»
تهسان درشروع سکوت بهباید آمون نگاه کرد.
آن نگاه آرامبسازم باعث شد آمونهوا لحظهای جا بخورد.
«...خب، فرضبذار کنیم اینشروع درست باشه.
اما بیادبی مجاز نیست.
ما شیطانیم.»
در صدایفضا آمون غروریبیقیدی انکارناپذیر بود.
«ما موجوداتی ابدی هستیم.
هیچکس نمیتونهکنیم به حریمفضا ما تجاوز کنه.
موجودات فانی وکنیم ضعیف این دنیابسازم دستشون به ما نمیرسه.»
انگشت کلفتش که بهبیقیدی ضخامت ساعد تهسان بود،انرژی به سمت او نشانه رفت.
«تو هم همینطوری.
موجودی از این دنیا.
قبول دارم که قویباید هستی، اما در نهایت،دستش یه روزی ناپدید میشی.
ولی ما فرق داریم.
ما فارغ ازالان این جهان، تاباید ابد وجود داریم.»
«خب؟»
صدای تهسان پایین آمد.
«خب میخوای چیکار کنم؟»
«احترام بذار.»
آمون طوری جوابباید داد که انگاربیقیدی بدیهیترین چیز دنیاست.
«ما موجودات ابدی هستیم.
ما قبل ازبسازم اینکه تو بههوا دنیا بیای وجود داشتیم.
به ما احترام بذار.
این چیزیهکنیم که بهفضا ما بدهکاری.»
شیاطین دیگر باکنیم خندههایی آرام آمونبسازم را تماشا میکردند.
همه شیاطین همینطور بودند.
بدون استثنا،بذار رفتاری مشابهشروع آمون نشان میدادند.
چشمان تهسان سرد شد.
«اون چیزیشروع نیست کهباید انتظارشو داشتم.»
او درباره شیاطین کنجکاو بود.
اینکه چطور او راشروع میبینند، رابطهشان با خدایان باستانیبیقیدی و دیدگاهشان نسبت به آنها.
نقطه نظر موجوداتی کهفضا اینقدر طولانی زنده ماندههوا بودند و اطلاعاتی که میدانستند.
به همین خاطرکنیم بود که مشتاق اینبیقیدی گردهمایی با شیاطین بود.
اما شیاطین خیلیبسازم پایینتر از حدهوا انتظاراتش ظاهر شدند.
هیچ خبری از خرد یاکنیم آرامشی که ویژگی بازماندگانِ دورانهایدستش طولانی است، در آنها نبود.
آنها فقط احساساتی وفضا پر از تکبر وهوا غرور نسبت به خودشان بودند.
جلسه داشتنشروع با چنینباید موجوداتی بیمعنی بود.
حتی بدونفضا تهسان هم ایندستش موضوع آشکار بود.
تهسان نگاهش را برگرداند.
بعل باکنیم لبخندی مرموزفضا ساکت تماشایشان میکرد.
ارتقا سطحشروع به لطفباید قدرت مهارت.