---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

افزایش سطح از طریق مهارت

چپتر 500: طبقه ۹۳، شیاطین (۲) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 500: طبقه ۹۳، شیاطین (۲)

0

شیاطین.

ته‌سان پیش از این تنها سنگینی نگاه‌تجلی​ خیره‌شان را بر خود حس کرده بود؛‌طوماری​ هرگز در تقابلی مستقیم با آنان نایستاده بود.

اما او خوب می‌دانست‌بذار​ که آن‌ها چیستند و‌باید​ از چه جنسی هستند.

آن‌ها موجوداتی بودند‌ناعادلانه​ صاحبِ «قلمرو»های خویش، درست‌برخاست​ شبیه به خدایان باستانی.

«اگه قراره گردهمایی باشه...»

بعل با‌انرژی​ لحنی آسوده‌غلیظ​ پاسخ داد:

«چیز دندون‌گیری نیست.

می‌تونی یه‌شروع​ مهمونی چای ساده‌فضا​ در نظرش بگیری.

از اونجایی که من‌بی‌قیدی​ میزبانم، تمام شیاطینی که‌انرژی​ صاحب قلمرو هستن میان.

تو هم که حالا دیگه‌کنیم​ جزو شیاطینی، با خودم گفتم‌دستش​ بد نیست یه بار قاطی‌شون بشی.»

«همین؟»

وقتی ته‌سان پرسید که آیا شرکت‌بسازم​ در گردهمایی شیاطین همان مأموریت طبقه‌شیطانیِ​ ۹۳ است، بعل با خنده پاسخ داد.

این صرفاً‌فضا​ یک ملاقات‌بی‌قیدی​ ساده نبود.

بعل پس از‌الان​ آن ماجرا، خواسته‌باید​ دیگری در سر داشت.

ته‌سان سری تکان داد.

«متوجه شدم.»

او نمی‌دانست بعل چه‌بی‌قیدی​ می‌خواهد، اما دلیلی هم‌انرژی​ برای رد کردنش نداشت.

از آنجایی که خودِ «خدای شیطانی»‌باید​ مستقیماً دخالت کرده بود، بعید بود‌تاب​ که کار به روشی ناعادلانه پیش برود.

بعل با‌کنیم​ چهره‌ای راضی‌فضا​ از جا برخاست.

«پس بذار‌شروع​ همین الان‌باید​ شروع کنیم.

باید یه‌فضا​ فضا برای‌بی‌قیدی​ گردهمایی بسازم.»

بعل با بی‌قیدی‌الان​ دستش را در‌باید​ هوا تاب داد.

انرژی شیطانیِ غلیظ‌باید​ و تیره‌ای در‌بی‌قیدی​ جهان تجلی یافت.

تاریکی، فضا را پس‌باید​ زد و آن را‌دستش​ با وجودی نو انباشت.

خش‌خش‌خش...

همچون طوماری کاغذی که‌شروع​ گشوده شود، سیاهی با‌بسازم​ سرعتی سرسام‌آور گسترش یافت.

بسان اسفنجی که آب‌فضا​ را می‌بلعد، در آنی متورم‌تاب​ شد و فضا را بلعید.

تاریکی دهان باز کرد‌باید​ و جهانی عظیم در‌دستش​ دل آن فضا شکل گرفت.

دشتی بایر و بی‌آب‌وعلف بود.

نه کوهی، نه صخره‌ای، هیچ‌چیز.

این زمین مسطح‌باید​ تا فرسنگ‌ها آن‌سوتر از‌دستش​ افق کشیده شده بود.

بعل زیر‌شروع​ لب و با‌فضا​ حواس‌پرتی زمزمه کرد:

«شاید یه نمه‌ناعادلانه​ زیادی بزرگ شد،‌راضی​ ولی همین‌قدر کفایت می‌کنه.»

اما ته‌سان می‌دانست کاری‌هستن​ که بعل همین حالا‌جزو​ انجام داد، مسئله ساده‌ای نیست.

بعل یک قلمرو جدید آفریده بود؛ جهانی چنان وسیع‌تاریکی​ که انتهایش در افق ناپدید می‌شد، و همه این‌ها‌سیاهی​ را بدون هیچ تلاشی و در چشم‌برهم‌زدنی خلق کرده بود.

با در نظر گرفتن اینکه حتی‌شروع​ «قلمرو آشوب» هم نمی‌توانست برای مدتی طولانی‌هوا​ پایدار بماند، این شکاف قدرت آشکار بود.

اگر بعل صرفاً یک خدای ایمانِ‌راضی​ ساده بود، ته‌سان هرگز متوجه عمق‌باید​ کاری که او انجام داده نمی‌شد.

اما ته‌سان فراتر‌صاحب​ از آن رفته‌حالا​ و قوی‌تر شده بود.

به همین دلیل‌شیطانیِ​ می‌توانست سطحِ عمل‌جهان​ بعل را درک کند.

بعل آشکارا موجودی قابل‌بذار​ قیاس با خدایان باستانی‌باید​ یا خدایان مفهومی بود.

بعل بشکنی زد و گفت:

«نیازی نیست شاخ دربیاری.

یه روزی‌بذار​ تو هم‌شروع​ به اینجا می‌رسی.

شاید اون‌کنیم​ روز خیلی‌فضا​ هم دور نباشه.»

قلمرو مطابق با‌کنیم​ اراده اربابش به‌بسازم​ حرکت در آمد.

زمین شکافته شد و‌بی‌قیدی​ بالا آمد و در یک‌شیطانیِ​ آن، ساختمانی باشکوه پدیدار گشت.

بعل دستانش‌بذار​ را تکاند‌شروع​ و گفت:

«اونجا ساختمونِ گردهماییه.

اول برو‌راضی​ تو و‌بذار​ استراحت کن.

به‌زودی بقیه شیاطین هم می‌رسن.

اون تو،‌شیاطینی​ ابزارهای من راهنماییت‌میان​ می‌کنن سمت اتاقت.

حدوداً... یه روزی طول می‌کشه.»

ته‌سان به‌راضی​ سمت ساختمان‌بذار​ قدم برداشت.

عمارتی بود‌روشی​ عظیم، به‌برود​ بزرگی یک کوه.

همین که به‌صاحب​ دروازه نزدیک شد،‌حالا​ درها خودبه‌خود گشوده شدند.

نقابی معلق در‌شیطانیِ​ هوا، در آنسوی‌جهان​ در انتظارش را می‌کشید.

با صدایی‌راضی​ عاری از‌بذار​ احساس گفت:

«از این طرف لطفاً.»

ماسک، ته‌سان‌فضا​ را به سمت‌دستش​ اتاقش هدایت کرد.

«وقتی زمانش برسه‌الان​ و همه تدارکات کامل‌فضا​ بشه، برمی‌گردم تا ببینمتون.»

اتاق بسیار بزرگ‌باید​ و در عین‌بی‌قیدی​ حال مجلل بود.

ته‌سان تختی را لمس‌باید​ کرد که می‌توانست ده نفر‌هوا​ را در خود جای دهد.

نرم و ارتجاعی بود‌بی‌قیدی​ و حس راحتی‌اش به خوبی‌شیطانیِ​ از طریق دست منتقل می‌شد.

باردریِ ساکت،‌بذار​ زیر لب‌شروع​ زمزمه کرد:

«یه شیطان، ها...»

«گردهمایی شیاطین؟ فکر‌برخاست​ نمی‌کردم بتونی وارد‌شروع​ همچین جایی بشی.»

«مگه الان‌روشی​ دیگه دلیلی برای‌چهره‌ای​ تعجب کردن مونده؟»

«آره، گمونم؟‌شیاطینی​ ولی این حس‌وحال‌میان​ داره عجیب‌غریب‌تر میشه.»

شیاطین قطعاً موجودات باعظمتی بودند.

آن‌ها قدرتی به نام‌بذار​ «جادوی سیاه» را به‌باید​ قبیله شیاطین ارزانی داشته بودند.

اما ته‌سان با موجوداتی قدرتمند،‌چهره‌ای​ از جمله خدایان مفهومی و‌شروع​ خدایان باستانی ملاقات کرده بود.

باردری شاهد تمام این ماجراها در‌حالا​ کنار او بود، بنابراین عظمت شیاطین‌قاطی‌شون​ در نظرش نسبتاً کمتر جلوه می‌کرد.

همان‌طور که زمان به بطالت‌تیره‌ای​ می‌گذشت، ته‌سان نزدیک شدن چندین‌وجودی​ حضور را به ساختمان حس کرد.

«شیاطین.»

آن‌ها قدرت‌هایی تحریف‌شده‌ناعادلانه​ داشتند و موجوداتی متعلق‌برخاست​ به این جهان نبودند.

یکی پس از‌صاحب​ دیگری، شیاطین پا‌حالا​ به درون ساختمان گذاشتند.

پس از مدتی،‌شیطانیِ​ بیش از ده‌جهان​ شیطان وارد شده بودند.

آن‌ها وارد اتاق‌هایی شدند‌بذار​ که به نظر می‌رسید‌باید​ متعلق به خودشان است.

ته‌سان تمامی‌روشی​ حرکات و قدرت‌هایشان‌چهره‌ای​ را حس می‌کرد.

شیاطین نیز‌شیاطینی​ حسی مشابه نسبت‌میان​ به او داشتند.

آن‌ها هم‌انرژی​ از حضور‌غلیظ​ ته‌سان آگاه بودند.

او سنگینی نگاه‌های بسیاری‌بذار​ را که به سویش‌باید​ دوخته شده بود، حس کرد.

آن‌ها با نوعی‌ناعادلانه​ احساس خاص او‌راضی​ را رصد می‌کردند.

ته‌سان لب گشود:

«گم شین.»

قِرچ‌قوروچ!

نگاه‌هایی که به سویش‌باید​ روانه شده بود، در‌دستش​ هم شکست و لگدمال شد.

با جادوی کلامش، تمام‌بی‌قیدی​ چشم‌هایی که او را‌انرژی​ نشانه رفته بودند، محو گشتند.

«عجب کانون توجهی شدیا.»

«به نظر نمیاد دوستانه باشه.»

تمام شیاطینی که‌کنیم​ وارد شده بودند،‌بسازم​ به ته‌سان نگاه می‌کردند.

انرژی نهفته‌فضا​ در آن نگاه‌ها‌دستش​ چندان دوستانه نبود.

«قلمرو بلیال رو خوردی،‌شروع​ نه؟ واسه همینه خصمانه‌ن؟ فکر‌بی‌قیدی​ می‌کنن قدرت رفیقشون رو دزدیدی؟»

«قضیه به این سادگی‌ها نیست.»

ته‌سان نگاه‌هایی را‌کنیم​ که به سویش‌بسازم​ پرتاب می‌شد، بازخوانی کرد.

آن نگاه‌ها‌فضا​ پر از خصومت‌دستش​ یا خشم نبود.

فراتر از‌بذار​ آن، بوی‌شروع​ تکبر می‌داد.

جوری از بالا به پایین ته‌سان‌بی‌قیدی​ را نگاه می‌کردند انگار اشراف‌زاده‌هایی هستند‌غلیظ​ که دارند به یک رعیت نگاه می‌کنند.

و این‌شروع​ موضوع ته‌سان‌باید​ را گیج می‌کرد.

«اونا نباید‌فضا​ بتونن اون‌جوری‌بی‌قیدی​ بهم نگاه کنن.»

کنجکاو بود، اما‌الان​ به هر حال به‌زودی‌فضا​ با آن‌ها ملاقات می‌کرد.

ته‌سان روی تخت دراز کشید.

بعل گفته‌شروع​ بود بد نیست‌فضا​ کمی استراحت کند.

اگر این‌طور بود،‌بسازم​ جبران خواب‌های از‌هوا​ دست رفته ضرری نداشت.

او تمام تنش بدنش‌شروع​ را رها کرد و‌بسازم​ عضلاتش را شل نمود.

دیوِ خواب‌کنیم​ به سراغ‌فضا​ ته‌سان آمد.

ته‌سان ماه‌ها بود‌بسازم​ که رنگ خواب‌هوا​ را ندیده بود.

از زمانی که الوهیتش را به‌باید​ دست آورده بود، هم جسم و هم‌انرژی​ ذهنش از محدودیت‌های انسانی فراتر رفته بودند.

در حالی که در طبقه قبلی‌بی‌قیدی​ به بیش از ده سیاره سفر می‌کرد،‌تیره‌ای​ حتی یک لحظه هم استراحت نکرده بود.

به همین دلیل بود‌باید​ که برای اولین بار پس‌هوا​ از مدتی طولانی رویا دید.

در رویا،‌فضا​ ته‌سان در فضایی‌دستش​ خاص شناور بود.

قلمرویی درهم‌شکسته که اشکالش‌شروع​ قابل تشخیص نبود و‌بسازم​ ذاتش در چنگال درک نمی‌گنجید.

آنجا، قدرت‌ها‌کنیم​ و مفاهیم‌فضا​ بی‌شماری موج می‌زد.

در میانشان، مفاهیمی بود فراتر از‌بسازم​ آنچه ته‌سانِ کنونی می‌توانست به آن دست‌غلیظ​ یابد؛ مفاهیمی که سرتاسر کائنات را می‌شکافت.

گویی گنجینه‌ای بود‌بسازم​ انباشته از اصیل‌ترین‌هوا​ و والاترین عناصر هستی.

اما همه آن چیزها مثل‌کنیم​ زباله‌هایی که در سراسر قلمرو پراکنده‌هوا​ شده باشند، آنجا رها شده بودند.

در میان‌کنیم​ آن، چیزی در‌بسازم​ حال استراحت بود.

پیکرش انسانی‌شروع​ نبود، اما‌باید​ هیولا هم نبود.

نمی‌شد گفت از‌بسازم​ این دنیاست یا‌هوا​ از ورای آن.

چیزی بود که‌الان​ در این میان‌باید​ گرفتار شده بود.

ته‌سان به آن خیره شد.

و آن‌شروع​ نیز متقابلاً به‌فضا​ او نگاه کرد.

ناگهان، تصویرش در هم پیچید.

ته‌سان تغییر‌بذار​ چهره‌اش را‌شروع​ حس کرد.

شادی، طمع، میل...‌باید​ او تمام این‌بی‌قیدی​ احساسات را حس می‌کرد.

آن شکل غیرقابل‌تشخیص متلاشی شد.

به توده‌ای مه‌مانند‌بسازم​ تبدیل شد و به‌تاب​ سمت ته‌سان خیز برداشت.

او را بلعید،‌الان​ آلوده کرد و‌باید​ بر وجودش چیره شد.

در همان‌کنیم​ لحظه، چشمان‌فضا​ ته‌سان باز شد.

«بیدار شدی؟»

«بیدار شدید، ارباب.»

صدایی شنیده شد.

ته‌سان به آرامی برخاست.

لمس ابریشم‌شروع​ را زیر‌باید​ انگشتانش حس کرد.

«...چقدر گذشته؟»

«خیلی وقته.

حدود هجده ساعت.»

«اوه؟»

روح که متوجه‌بسازم​ چیزی متفاوت از‌هوا​ معمول شده بود، پرسید:

«اتفاقی افتاده؟»

«خب...»

او خواب دیده بود.

نه، خواب نبود.

برای کسی که به الوهیت‌کنیم​ دست یافته بود، رویا دیگر‌دستش​ به عنوان یک مفهوم وجود نداشت.

چیز دیگری‌کنیم​ بود، اما نمی‌توانست‌بسازم​ به خاطر بیاورد.

مبهم بود، انگار‌کنیم​ چیزی راهش را‌بسازم​ سد کرده باشد.

«چی به چی بود...»

ته‌سان سرش را تکان داد.

ذهنش شفاف‌کنیم​ شد و‌فضا​ حواسش بازگشت.

وقتی حواسش را گسترش داد،‌فضا​ شیاطین را دید که یکی‌یکی‌تاب​ به سمت مرکز ساختمان حرکت می‌کردند.

حضور کسی را‌بسازم​ حس کرد که‌هوا​ به او نزدیک می‌شد.

تق.

تق.

صدای کوبیدن به در آمد.

وقتی در را باز‌بی‌قیدی​ کرد، همان نقابی که‌انرژی​ راهنمایی‌اش کرده بود ظاهر شد.

«وقتشه.

لطفاً دنبالم بیاین.»

ته‌سان به دنبال نقاب رفت.

کمی که در داخل آن‌کنیم​ ساختمان عظیم پیش رفتند، درِ‌دستش​ بزرگی را در مرکز دید.

در داخل، می‌توانست‌باید​ حضور ده‌ها شیطان‌بی‌قیدی​ را حس کند.

«همه منتظرن.

لطفاً وارد شین.»

نقاب عقب رفت.

ته‌سان به‌کنیم​ آرامی در‌فضا​ را باز کرد.

قژژژ...

در باز شد‌بسازم​ و ده‌ها جفت چشم‌تاب​ روی ته‌سان قفل شد.

شیاطین زیادی آنجا بودند.

ظاهرشان بسیار متنوع بود.

برخی شبیه مردانی‌کنیم​ عضلانی بودند و‌بسازم​ برخی شبیه زنانی فریبنده.

برخی اشکال غیرانسانی داشتند؛‌بی‌قیدی​ موجوداتی کج‌وکوله و نامشخص، پرندگان‌شیطانیِ​ سیاه عظیم‌الجثه و چیزهای دیگر.

به‌راستی که متنوع بودند.

اگرچه نامش یک گردهمایی ساده‌بسازم​ بود، اما میزهای زیادی مثل یک‌شیطانیِ​ سالن مهمانی آنجا چیده شده بود.

چیزهای عجیبی که‌کنیم​ شبیه غذا بودند‌بسازم​ روی آن‌ها قرار داشت.

«شخصیت اصلی رسید.»

و بعل بر‌الان​ روی صندلی‌ای در‌باید​ بالاترین مکان نشسته بود.

او جامی پر‌باید​ از مایع سرخ را‌دستش​ با خنده بالا برد.

«حالا، بیاید‌شروع​ گردهمایی رو‌باید​ شروع کنیم.

بخندین، بنوشین،‌فضا​ حرف بزنین‌بی‌قیدی​ و لذت ببرین.

این تنها‌بذار​ کار مثبتیه که‌کنیم​ از دستتون برمیاد.»

در صدای بعل،‌باید​ تمسخر و تحقیری نسبت‌دستش​ به شیاطین موج می‌زد.

گردهمایی آغاز شد.

شیاطین می‌خندیدند،‌فضا​ حرف می‌زدند‌بی‌قیدی​ و خوش می‌گذراندند.

ته‌سان ساکت نظاره‌گرشان بود.

شیاطینِ صاحب قلمرو.

اربابانِ آن جادوی‌کنیم​ نفرین‌شده‌ای که ته‌سان‌بسازم​ در اختیار داشت.

این اولین باری‌بسازم​ بود که آن‌ها‌هوا​ را مستقیم می‌دید.

در میانشان، حتی‌الان​ انرژی‌های آشنایی را اینجا‌فضا​ و آنجا حس می‌کرد.

همان‌طور که او‌باید​ تماشایشان می‌کرد، آن‌ها نیز‌دستش​ دزدکی او را می‌پاییدند.

در نگاه‌هایشان‌شروع​ علاقه، تمسخر و‌فضا​ تحقیر موج می‌زد.

اما حرکتی نمی‌کردند.

عمداً نادیده‌اش می‌گرفتند،‌الان​ انگار که او‌باید​ برایشان هیچ بود.

این رفتار آن‌قدر‌باید​ تابلو بود که تقریباً‌دستش​ خنده‌دار به نظر می‌رسید.

شرکت در‌شروع​ گردهمایی، مأموریت‌باید​ طبقه ۹۳ بود.

فقط باید ساکت وقت می‌کشت.

وقتی ته‌سان هیچ نشانه‌ای از حرکت بروز‌فضا​ نداد، یکی از شیاطین که انگار خونش‌شیطانیِ​ به جوش آمده بود، به حرف آمد.

«خیلی بی‌ادبه.»

ته‌سان چشمانش را چرخاند.

آن شیطان‌فضا​ ده برابر یک‌دستش​ انسان معمولی بود.

تمام بدنش با لایه‌هایی‌شروع​ از چربی پوشیده شده بود‌بی‌قیدی​ که ظاهرش به‌تنهایی حال‌به‌هم‌زن بود.

ته‌سان به آرامی زمزمه کرد.

«آمون.»

شیطان آمون.

ته‌سان بخشی از‌الان​ جادوی سیاه او را‌فضا​ نیز در اختیار داشت.

آمون لب‌هایش‌کنیم​ را با‌فضا​ نارضایتی کج کرد.

«تو باید‌شروع​ اول می‌اومدی‌باید​ و تشکر می‌کردی.

اما همین‌طوری اونجا وایسادی.

خیلی بی‌ادبی.»

«تشکر از تو؟»

ته‌سان نمی‌توانست‌شروع​ دلیل این حرف‌فضا​ ناگهانی را بفهمد.

آمون نوچ‌ای‌فضا​ کرد، انگار که‌دستش​ شگفت‌زده شده باشد.

«تو داری از‌الان​ قدرت ما مثل‌باید​ مال خودت استفاده می‌کنی.

همه‌ش لطف ماست.

به لطف‌شروع​ ماست که تونستی‌فضا​ به اونجا برسی.

طبیعتاً باید شکرگزار باشی.»

«من جادوی سیاه رو با‌کنیم​ قرارداد با خدای شیطانی به دست‌هوا​ آوردم، نه چون تو بهم دادیش.»

این فقط‌کنیم​ یک قرارداد‌فضا​ معمولی بود.

شیاطین آن‌شروع​ را مستقیم به‌فضا​ او نداده بودند.

اما آمون طوری با‌بی‌قیدی​ نارضایتی نگاه کرد که انگار‌شیطانیِ​ این حرف اوج تکبر بود.

«با این حال،‌الان​ تو به لطف‌باید​ ما تونستی قوی بشی.

پس حقشه که سپاسگزار باشی.»

ته‌سان در‌شروع​ سکوت به‌باید​ آمون نگاه کرد.

آن نگاه آرام‌بسازم​ باعث شد آمون‌هوا​ لحظه‌ای جا بخورد.

«...خب، فرض‌بذار​ کنیم این‌شروع​ درست باشه.

اما بی‌ادبی مجاز نیست.

ما شیطانیم.»

در صدای‌فضا​ آمون غروری‌بی‌قیدی​ انکارناپذیر بود.

«ما موجوداتی ابدی هستیم.

هیچ‌کس نمی‌تونه‌کنیم​ به حریم‌فضا​ ما تجاوز کنه.

موجودات فانی و‌کنیم​ ضعیف این دنیا‌بسازم​ دستشون به ما نمی‌رسه.»

انگشت کلفتش که به‌بی‌قیدی​ ضخامت ساعد ته‌سان بود،‌انرژی​ به سمت او نشانه رفت.

«تو هم همین‌طوری.

موجودی از این دنیا.

قبول دارم که قوی‌باید​ هستی، اما در نهایت،‌دستش​ یه روزی ناپدید می‌شی.

ولی ما فرق داریم.

ما فارغ از‌الان​ این جهان، تا‌باید​ ابد وجود داریم.»

«خب؟»

صدای ته‌سان پایین آمد.

«خب می‌خوای چیکار کنم؟»

«احترام بذار.»

آمون طوری جواب‌باید​ داد که انگار‌بی‌قیدی​ بدیهی‌ترین چیز دنیاست.

«ما موجودات ابدی هستیم.

ما قبل از‌بسازم​ اینکه تو به‌هوا​ دنیا بیای وجود داشتیم.

به ما احترام بذار.

این چیزیه‌کنیم​ که به‌فضا​ ما بدهکاری.»

شیاطین دیگر با‌کنیم​ خنده‌هایی آرام آمون‌بسازم​ را تماشا می‌کردند.

همه شیاطین همین‌طور بودند.

بدون استثنا،‌بذار​ رفتاری مشابه‌شروع​ آمون نشان می‌دادند.

چشمان ته‌سان سرد شد.

«اون چیزی‌شروع​ نیست که‌باید​ انتظارشو داشتم.»

او درباره شیاطین کنجکاو بود.

اینکه چطور او را‌شروع​ می‌بینند، رابطه‌شان با خدایان باستانی‌بی‌قیدی​ و دیدگاهشان نسبت به آن‌ها.

نقطه نظر موجوداتی که‌فضا​ این‌قدر طولانی زنده مانده‌هوا​ بودند و اطلاعاتی که می‌دانستند.

به همین خاطر‌کنیم​ بود که مشتاق این‌بی‌قیدی​ گردهمایی با شیاطین بود.

اما شیاطین خیلی‌بسازم​ پایین‌تر از حد‌هوا​ انتظاراتش ظاهر شدند.

هیچ خبری از خرد یا‌کنیم​ آرامشی که ویژگی بازماندگانِ دوران‌های‌دستش​ طولانی است، در آن‌ها نبود.

آن‌ها فقط احساساتی و‌فضا​ پر از تکبر و‌هوا​ غرور نسبت به خودشان بودند.

جلسه داشتن‌شروع​ با چنین‌باید​ موجوداتی بی‌معنی بود.

حتی بدون‌فضا​ ته‌سان هم این‌دستش​ موضوع آشکار بود.

ته‌سان نگاهش را برگرداند.

بعل با‌کنیم​ لبخندی مرموز‌فضا​ ساکت تماشایشان می‌کرد.

ارتقا سطح‌شروع​ به لطف‌باید​ قدرت مهارت.

ناولها | novelha.net