چپتر 483: اوروبوروس (۶)
0ابتدا، بهالان اعماق دروناجباری آن قدم گذاشت.
مکانی بسیاربیشتری ژرفتر از اینجا،پیمایش ورطه تاریک اوروبوروس.
حداکثر برد تلهپورت از سطح تا جو بود،میخورد اما ادغام آن با مرز، به نحوی اجازهدهها میداد تا مسافتهای بسیار دورتری را طی کند.
تهسان فرسنگها دورتر ازپدیدار سیارهای که بر آنجان ایستاده بود، فرود آمد.
اما اوروبوروسالان خودِ کیهاناجباری را بلعیده بود.
مهم نبود چند بارمدتی تلهپورت را فعال میکرد، رسیدنالان به مقصد کار آسانی نبود.
تلهپورت [آشوب] را فعال کردید.
پس در میانبازگشت فضا پرش میکرد وتأثیر به اعماق تاریکی میخزید.
هرچه جلوتربیشتری میرفت، سیاراتمدتی بیشماری پدیدار میشدند.
و در درونمیشدند آنها، میلیونها جانجان به چشم میخورد.
سیاراتی که توسطبیشماری اوروبوروس بلعیده شدهآنها بودند، تنها یکی نبودند.
دهها ستارهی حیاتبخش در کام اومعین فرو رفته و با گوشت وداستان خون اوروبوروس در هم آمیخته بودند.
تهسان از کنار سیارات گذشت.
میتوانست با قدرت مرز آنها را آزادچشم کند، اما از آنجا که یکی دویکی تا نبودند، بهای این کار بسیار سنگین بود.
وقتی طراح اصلی ازپدیدار بین میرفت، آنها نیزجان به طور طبیعی رها میشدند.
تهسان ماناالان را دراجباری خود جمع کرد.
انباشت جادو را فعال کردید.
تلهپورت [آشوب] را فعال کردید.
با انباشتبیشتری تلهپورتهای پرآشوب، آنهاپیمایش را رها کرد.
پیکرش در فضامیشدند جهید و بهجان ژرفای بیشتری نفوذ کرد.
پس از مدتیبیشماری پیمایش، تهسان متوجهآنها تغییر چیزی شد.
تا الان، به جز بازگشتفواصل اجباری در فواصل معین، تأثیربعد چندانی از اوروبوروس حس نکرده بود.
اما از اینجانفوذ به بعد، دیگرمتوجه داستان فرق میکرد.
صرفِ حضور در اینآنها فضا، جریان زمان رامیخورد در بدنش تحریف میکرد.
تهسان تمامسیارات پیکرش را درمیشدند هالهای سیاه پوشاند.
قدرت اوروبوروس که سعی داشتفواصل به آرامی در او رخنهبعد کند، توسط آن سیاهی مسدود شد.
تو فکربیشتری فرو رفت:مدتی «دارم نزدیکتر میشم.»
او از لبهیمیشدند بیرونی به سویجان مرکز پیش میرفت.
به همین دلیلبیشماری بود که قدرتآنها اوروبوروس مدام بیشتر میشد.
با اطمینان از اینکه مسیر رامعین درست میرود، تهسان دوباره تلهپورت راداستان فعال کرد و به اعماق فرو رفت.
هرچه بیشتر پیش میرفت،مدتی قدرت اوروبوروس از هر سوالان غلیظتر و خفهکنندهتر احساس میشد.
اگر آن پوششمیشدند سیاه نبود، تهسان فشارچشم خردکنندهای را حس میکرد.
«هیچ موجود زندهای اینجا نیست.»
گهگاه چیزهایی بهبازگشت چشمش میخورد که روزگاریتأثیر شبیه به حیات بودند.
در میان آنها، برخیمدتی به نظر میرسید بهچیزی مقام جاودانه رسیده باشند.
احتمالاً همانهایی بودند که پس ازجان شنیدن داستان اولین جاودانهای که ملاقاتبودند کرده بود، به جستجوی اوروبوروس رفته بودند.
اما تمامشان مدتها پیش توسط این قدرتمیلیونها بلعیده شده و به اشکالی مسخ شده بودندتنها که دیگر نشانی از زندگی در خود نداشتند.
تهسان باالان سماجت بهاجباری پیشروی ادامه داد.
با وجود اینکه درمدتی فضا پرش میکرد، فاصلهچیزی به طرز وحشتناکی زیاد بود.
روزها بدونپدیدار لحظهای درنگآنها حرکت کرد.
و سرانجام،سیارات به عمیقترینپدیدار نقطه رسید.
«آه.»
تهسان به آرامی نالید.
پوشش سیاه رنگمیشدند دور بدنش به خودچشم پیچید و جیغ کشید.
از اینجا بهبیشماری بعد، حتی آن سیاهیمیلیونها هم توان مقاومت نداشت.
تهسان خود را کاملاًاجباری در مرز پوشاند وچندانی به اطراف خیره شد.
روح با ناباوری زمزمه کرد:
«...این دیگه چه جهنمیه؟»
فضا و زمان بههرچه شکلی جنونآمیز در همبیشماری تنیده و تحریف شده بودند.
منظرهای شبیهمتوجه به یکچیزی توهم محض بود.
«به نظرکرد نمیاد جای خوبیتلهپورتهای برای موندن باشه.»
«کارم که تموم بشه، میرم.»
اما اول ازمیخزید همه، باید مکان آنسیارات مار را پیدا میکرد.
تهسان در حالیتغییر که از خود محافظتاجباری میکرد، به راه افتاد.
اما مار بهانباشت این راحتیها خودشپرآشوب را نشان نمیداد.
فضا و زمانِکرد تحریفشده، دید وتلهپورتهای حواسش را مختل میکرد.
تصمیم گرفت برای درکهرچه اوضاع، اول باید اینبیشماری مشکل را حل کند.
با رسیدن بهتغییر این نتیجه، تهسان قدرتاجباری خود را متمرکز کرد.
فروپاشی عظیم [آشوب] را فعال کردید.
قدرتهای در هممیخزید آمیخته، در اعماقمیرفت اوروبوروس منفجر شدند.
درست مانند مهای که پس زده میشود،اجباری فضا و زمان به زور کنار رفتنددیگر و میدان دید تهسان را گسترش دادند.
او به سرعتانباشت محیط اطراف راپرآشوب از نظر گذراند.
هیچ اثری از مار نبود.
در عوض،تاریکی چیز دیگریهرچه پدیدار شد.
تهسان اخممتوجه کرد: «اونچیزی دیگه چیه؟»
یک قدرت ناملموس بود.
چیزی شبیه به انگل،انباشت به تار و پود فضاجهید و زمانِ تحریفشده چسبیده بود.
فضا و زمان را تابجلوتر میداد و معانی و ارزشهایمیشدند نهفته در آن را پاک میکرد.
و از اینتغییر قدرت ناملموس، هاله یکاجباری خدای برتر احساس میشد.
«دلیل در همانباشت شکستن اوروبوروس، کارپرآشوب همون خدای برتر بود؟»
غافلگیر نشد، چرا کهانباشت از قبل به اینپیکرش موضوع شک کرده بود.
جادوگر همتاریکی احتمالاً همین حدسجلوتر را زده بود.
اگر کسی میتوانست اوروبوروسچیزی را کنترل کند، آن شخصمعین تنها یک خدای برتر بود.
درست زمانی که تهسانجادو قصد داشت برای اطمینانجهید به جلو حرکت کند...
«چطور جرئت میکنی!!!»
صدایی آسمانها رامیخزید لرزاند و بر پردهیسیارات گوش تهسان کوبیده شد.
با شنیده شدن صدایچیزی شکافته شدن فضا، تهسانفواصل بیاختیار شمشیرش را بیرون کشید.
«شما حشراتکرد حقیر! بهجادو سوی من بخزید!»
نیرویی عظیم،جمع تهسان را درجادو خود فرو برد.
در درونتاریکی آن، مفهومیهرچه متراکم نهفته بود.
اگر مستقیماً بهتغییر او برخورد میکرد،بازگشت مرگ قطعی بود.
مهارتها یاکرد هیچ چیزجادو دیگری اهمیتی نداشت.
آن حمله،جمع تا اینانباشت حد ویرانگر بود.
تهسان قدرت مرز را تا آخرینمیرفت حد بالا برد و با وحشیگری،میلیونها ضربهای به سمت نیروی مهاجم روانه کرد.
بومممم! قدرت منفجر شد.
فضا به لرزه درآمد.
ابروهای تهسانجمع در همانباشت گره خورد.
مرز نتوانست نیرویی راهرچه که او را احاطهبیشماری کرده بود، پس بزند.
تنها یکمتوجه دلیل برای اینالان اتفاق وجود داشت.
خودِ آن قدرت،انباشت به شکلی خالصپرآشوب و مطلق، سنگین بود.
نه فقط وزن فیزیکی، بلکهجادو تمامیت و هستی یک موجودژرفای را در خود جای داده بود.
چگالیاش آنقدر بالا بودهرچه که حتی مرز همبیشماری از دفع آن عاجز ماند.
تهسان لبهیمتوجه مرز را تیزترالان از قبل کرد.
آن را در نوکجادو تیغهاش متمرکز ساخت وجهید با تمام توان ضربه زد.
حملهای که او راانباشت در بر گرفته بود،پیکرش از وسط شکافته شد.
کو-گو-گو-گو-گونگ!
تهسان نوچیمتوجه کرد: «اینچیزی دیگه چه کوفتیه.»
تنها دفع یک ضربه،جادو بخش عظیمی از قدرتجهید مرز را بلعیده بود.
صدای خشمگینجمع بار دیگرانباشت طنینانداز شد.
«چطور جرئت میکنی! موجود پست!»
نیت قتلی جنونآمیز تجسمچیزی یافت و با سنگینی خودمعین بر پیکر تهسان فشار آورد.
اگر او فردی عادی بود،تلهپورتهای حتی یک جاودانه هم نمیتوانست زیرنفوذ چنین فشاری مدت زیادی دوام بیاورد.
«بمیر.»
صدای بم و عمیقیهرچه به گوش رسید وبیشماری همزمان، جسمی غولپیکر سقوط کرد.
قوانین متراکمشده شکل گرفتندچیزی و برای در هم شکستنمعین و کشتن تهسان هجوم آوردند.
این قدرتی بود کهجادو تنها فرمانروایان و کنترلکنندگان قوانینژرفای یارای به کارگیریاش را داشتند.
ضربهای که بیشک از سویجادو موجودی برتر، بسیار فراتر ازژرفای حد کنونی تهسان فرود میآمد.
احضار آشوب را فعال کردید.
هالهای خاکستریرنگ تمامانباشت پیکر تهسان راپرآشوب در آغوش کشید.
آن را در شمشیرش متمرکزجادو کرد و تیغهاش را درژرفای دل قدرتِ مهاجم فرو برد.
«موجود حقیر.
فکر کردیسیارات کثافتت میتونه روممیشدند اثری داشته باشه؟»
صدایی تمسخرآمیز طنینانداز شد،اجباری اما تهسان بیهیچ واکنشیچندانی تمرکزش را حفظ کرد.
کا گا گا گامدتی گاک! خودِ قوانین شروعچیزی به فروپاشی و دگرگونی کردند.
نیت قتلی که از قوانین متراکم سرچشمهچشم میگرفت و تهسان را هدف قرار دادهیکی بود، دود شد و به هوا رفت.
«چی؟» صداییسیارات گیج و مبهوتمیشدند به گوش رسید.
تهسان میدانالان نیرو رااجباری منفجر کرد.
قوانینی که اونفوذ را احاطه کردهمتوجه بودند، محو شدند.
«ممکنه بمیرم.» تهسان با زورمیلیونها پسزنیِ قدرت را سرکوب کردتوسط و شمشیرش را محکمتر فشرد.
مهاجم درنگ کردبیشماری و از ادامهآنها یورش دست کشید.
تهسان با خونسردی گفت: «منفواصل دشمنت نیستم، متعالیِ بزرگ.» سکوتبعد در فضای درهمتنیده خیمه زد.
نگاهی خیرهبیشتری که تهسان راپیمایش میکاوید، احساس میشد.
کیییینگ! باپدیدار صدایی تیز،آنها قدرت متمرکز شد.
در برابر تهسان،بیشماری پیرمردی بدعنق باآنها چهرهای درهمپيچيده پدیدار گشت.
«تو... تو دیگه چی هستی؟فواصل قشنگ قدرت اونا رو حسبعد میکنم، ولی به بردهها نمیخوری.»
تهسان با آرامشنفوذ جواب داد: «من طرفتغییر اونا نیستم. اتفاقاً دشمنشونم.»
«به درخواست جادوگریمیشدند که هزارتو روجان ساخته اومدم اینجا.»
«هزارتو دیگهسیارات چیه؟» تهسانپدیدار زبانش بند آمد.
پیرمرد آشکارا هیچبازگشت از مکانی بهمعین نام هزارتو نمیدانست.
پیرمرد با چهرهای گیج به تهسان نگاهتغییر کرد. «... دقیقتر که نگاه میکنم، انرژیتأثیر چند تا از بچههای آشنا رو حس میکنم.»
تهسان منظورش را فهمید.
پیرمرد متوجه موهبت قدرت متعالیها در او شدهجان بود. برخی از آنها از دورانهای بسیار دور وجودنبودند داشتند، بنابراین به نظر میرسید پیرمرد آنها را میشناسد.
«عجیبه، ولی خب. به دشمنا نمیخوری. نمیدونمتأثیر این جادوگر کیه، اما تو یه متعالیصرفِ هستی، مگه نه؟ اومدی اینجا رو شناسایی کنی؟»
«آره.»
«همم. اونقدر قوی به نظر نمیرسی که بتونیمیخورد اینجا زنده بمونی... اونجوری تو قوانینم دخالت کردی،دهها اون چیز خاکستریرنگ عجیب. خیلی بیگانهست. بیرون چه خبره؟»
پیرمرد غرولند کرد.
دیگر اثری از خصومتاجباری نبود، از این روچندانی تهسان گاردش را پایین آورد.
تهسان بهبیشتری آرامی پرسید: «میتونمپیمایش اسمتون رو بپرسم؟»
پیرمرد قوی بود، درآنها مقایسه با تهسان قدرتیمیخورد در هم کوبنده داشت.
تهسان تنها چندبیشماری نفر را باآنها چنین قدرتی دیده بود.
پیرمرد یک متعالیِبازگشت ردهبالا بود؛ همتراز باتأثیر راکیراتاس، ماریا و جادوگر.
پیرمرد جواببیشتری داد: «منمدتی خدای ذاتم. اِسنس.»
متعالیِ حاکم بر مفهوم ذات.
تهسان دریافت که این پیرمرد،میشدند همان شخص بزرگی است کهمیخورد جاودانه از او سخن گفته بود.
اِسنس باالان چشمانی ریزشده بهفواصل تهسان خیره شد.
«... به مرحلهنفوذ تعالی رسیدی، امامتوجه درهمتنیدهای. نمیتونم درست بخونمت.»
اِسنس با چشمانیمیشدند پر از تردیدجان لب به سخن گشود.
«اومدی اینجا تابیشماری با اوروبوروس سرآنها و کله بزنی، درسته؟»
تهسان سر تکان داد.
اِسنس چانهاش را مالید.
«نمیدونم، اما... اونا موهبتشونآنها رو به یه آدم غیرقابلاعتمادسیاراتی نمیدن. شایدم اصلاً مهم نباشه.»
اِسنس از تهبیشماری دل خندید وآنها به پشت تهسان زد.
«ببخشید یهو بهت حمله کردم! فکر کردم از اوننکرده آشغالای پسموندهی اون حرومزادههایی. دوست دارم بهت پاداش بدم،بدنش ولی تو این خرابشده هیچچیز به درد بخوری پیدا نمیشه.»
«مشکلی نیست...بیشتری منظورتون از آشغال،پیمایش خادمان خدای برتره؟»
اِسنس با لحنی بیحوصله گفت: «بعضی وقتا میانمیخورد اینجا و دردسر درست میکنن. گردن همهشون رودهها شکستم، اما خیلی رو مخن و بیخیال نمیشن.»
ورود به این اعماق از درون اوروبوروس،میلیونها بدین معنا بود که آن خادمان دستکمبودند در رتبه جاودانه یا بالاتر قرار داشتند.
اما لحن اِسنس چناناجباری بود که گویی مگسهاییچندانی مزاحم را توصیف میکرد.
و البته اِسنسنفوذ قدرت کافی برایمتوجه چنین ادعایی را داشت.
«اگه اومدی اینجا تا این قضیهجان رو حل کنی، پس با هم همکاریتنها میکنیم. دو نفر بهتر از یه نفره.»
اِسنس نیشخندی زد.
«رخ دادن یهبازگشت تغییر تو اینمعین جریانِ لعنتی، چیز خوبیه.»
«میتونم چندبیشتری تا سؤالمدتی ازتون بپرسم؟»
«هر چیپدیدار میخوای بپرس.آنها جواب میدم.»
«چند وقته اینجایین، اِسنس؟»
«همم.» اِسنس چانهاش رااجباری مالید و پس ازچندانی بررسی کوتاهی در زمان، گفت:
«دقیق نمیدونم. فقط میدونم خیلی وقتمتوجه گذشته، تقریباً از همون موقعی کهفواصل خدایان برتر رو از جهان بیرون کردن.»
این دقیقاً همانمیشدند چیزی بود کهجان جادوگر گفته بود.
اِسنس اخم کرد.
«ما قطعاً شکستشون دادیم. اما اون حرومزادهها ازچندانی قبل بقایاشون رو تو دنیا پخش کرده بودن.جریان این بخشی از دلیلیه که اوروبوروس اینطوری درهمپیچیده شد.»
«همونطور کهبیشتری انتظار میرفت،مدتی کار خدای برتره.»
«مار چرخه هنوز راه درازی برای حرکت داره. اماسیاراتی خدای برتر مستقیماً دخالت کرد تا اوروبوروس رو بشکنه. بهکام خاطر همینه که منم اینجا گیر افتادم. موجودات خیلی دردسرسازین.»
«میدونین اون خدای برتر کیه؟»
اِسنس گفت: «معلومه که میدونم.»
«احمقِ بیارزش. اون حرومزاده.»
احمق بیارزش.
تهسان پیشتر اینبیشماری نام را در پاسگاهمیلیونها خدای برتر شنیده بود.
به آرامی زیربازگشت لب زمزمه کرد:معین «نکنه غاصب باشه؟»
«غاصب؟ تو اون یارومدتی رو میشناسی؟ خدایان دیگه بایدالان خیلی بهت لطف داشته باشن.»
اِسنس با تعجب زمزمه کرد.
تهسان ازسیارات این واکنش حتیمیشدند بیشتر شگفتزده شد.
«شما در مورد غاصب میدونین؟»
«چرا نباید بدونم؟»نفوذ اِسنس نگاهی بهمتوجه حلقه تهسان انداخت.
«حالا که فکرشو میکنم،آنها اون به همون یارومیخورد ربط داره. عجب حرومزادهایه.»
«ها؟»
صدای آکاشاالان گیج و مبهوتفواصل به نظر میرسید.
اِسنس بدنش را چرخاند.
«فعلاً دنبالمپدیدار بیا. بیا سرمیلیونها فرصت حرف بزنیم.»
«فکر خوبیه.»
چشمان تهسان در سکوت درخشیدند.
جادوگر وبیشتری خدای شیطانی چیزیپیمایش از غاصب نمیدانستند.
نه اینکه فراموش کرده باشند،میلیونها بلکه قدرت غاصب به زورتوسط از خاطراتشان پاک شده بود.
از این رو تهسان گمانمیشدند میکرد که هرگز نمیتواند اطلاعاتیمیخورد درباره غاصب به دست آورد.
اما متعالیِ پیشبازگشت رویش، غاصب رامعین به یاد میآورد.
«به خاطربیشتری اینه که درونپیمایش اوروبوروس گیر افتاده؟»
تهسان دلیل دقیقشمیشدند را نمیدانست، اماجان این یک فرصت بود.
برخلاف انتظار،سیارات او میتوانست اطلاعاتیمیشدند به دست آورد.
ارتقا سطح با قدرت مهارت.