چپتر 285: لایه بنیادین پیشین. پیکر شاه غولها (۲)
0[مهارت غیرفعال ویژه: تعادل]
[تسلط: ۱٪]
[از برهم خوردن تعادل بدن در هر شرایطی جلوگیری میکند.]
اثرش ساده و صریح بود.
همانگونه که توصیف شدهشدند بود، مانع از برهمآنها خوردن تعادل جسم میشد.
قوانین فیزیک را نادیده نمیگرفت، اما دردنیای هر شرایطی، حسی از ثبات و استواریمتوسط میبخشید تا هیچ مانعی در نبرد ایجاد نشود.
در حال حاضر، تمام کاراییاش همینسرخرنگشان بود، اما با افزایش «تسلط»، اثرآوردند آن به سطح کاملاً جدیدی میرسید.
این مهارت نقشی حیاتیسرخرنگشان در بقای تهسان تا بهیورش این لحظه ایفا کرده بود.
«با ایندهها حال، تقویت موجآروارههایشان روح فعال نمیشه.»
قرار بود پاداشها پس از پاکسازی آزموندنیای تسویه شوند، اما «تقویت موج روح» قدرتیمتوسط بود که تهسان از پیش در اختیار داشت.
باید فارغ ازبودند آزمون، هرگاه دشمنی راهوا شکست میداد فعال میشد.
عجیب نبودحالی که هنوزسرخرنگشان فعال نشده است.
قدرت هردهها مورچه به تنهاییآروارههایشان آنچنان زیاد نبود.
همین که تهسان گامی بهآوردند پیش برداشت تا مسیر راداد ادامه دهد، صدایی به گوشش رسید.
صدا لحظهبهلحظه نزدیکتر میشد.
تهسان با ناخشنودی نچنچی کرد.
دهها مورچه پدیدارپدیدار شدند؛ آروارههایشان با صداییمیخورد خشک بر هم میخورد.
آنها تهسان را یافته بودند وابتدا در حالی که پاهای سرخرنگشان را درمانای هوا تکان میدادند، به سویش یورش آوردند.
ابتدا، تهسانیافته با «دنیایحالی یخزده» پاسخ داد.
مقدار قابلتوجهی از مانای سطح متوسط مصرف شد، اما باآوردند توجه به «هوش» و ذخیره مانای بالایش، میتوانست دهها بارمصرف بدون مشکل از آن استفاده کند و مسیر را هموار سازد.
او همچنین مینروا و بارکازاآروارههایشان را فراخواند تا دوشادوش همبودند در میان رگهای خونی پیشروی کنند.
اما با دیدن سیل خروشان مورچهها کهدنیای هجوم میآوردند، تهسان دریافت که شکافتن صفوفمتوسط دشمن با تکیه بر زور بازو محال است.
اگر تنها چند صدحالی تن بودند، مشکلی نبود،تکان اما این وضعیت تفاوت داشت.
شمارشان عملاً غیرقابلشمارش بود.
فراتر از هزاران تن بودند.
هر چهمیدادند میکشت، سیل بیپایانآوردند دیگری جایگزین میشد.
جنگیدن بایافته تمام آنها تنهاپاهای اتلاف وقت بود.
علاوه بر این، چون «تقویتهوا موج روح» فعال نمیشد، نیازی بهابتدا وسواس و اصرار بر کشتار نبود.
تهسان تصمیم به عبور گرفت؛آروارههایشان مینروا و بارکازا را بازگرداندبودند و شروع به دویدن کرد.
[شما دوئل اجباری را فعال کردید.]
تهسان مورچهای را که درهوا پیشاپیش صف بود به «دوئل اجباری»ابتدا فراخواند و ضربهای سهمگین فرود آورد.
مورچه بادهها فریادی گوشخراش بهآروارههایشان زمین کوبیده شد.
«کییییک!»
نمرده بود، امابودند تهسان از همان ابتداهوا قصد کشتنش را نداشت.
او ازحالی میان انبوهسرخرنگشان مورچهها گذشت.
آنها با آروارهها و پاهایشانآروارههایشان وحشیانه یورش میآوردند، اما تمامبودند حملات توسط «دوئل اجباری» خنثی میشد.
«کییییک!» «کییییک!»میدادند مورچهها نعرهکشانیورش حمله میکردند.
سرعتشان بسیار زیاد بود.
حتی با وجود سرعتسرخرنگشان بالای تهسان، فریادهایشان بهسویش این سادگی محو نمیشد.
«کییییک!» مورچههادهها به طرزشدند وحشیانهای زوزه میکشیدند.
فریادها درمیدادند سرتاسر فضایورش طنینانداز شد.
تهسان در حالیبودند که به جلوسرخرنگشان میدوید، نچ کرد.
«حالا چی...»
«کییییک!» «کییییک!»
مورچههای بیشماری پاهایشان را تکان میدادند، ازدنیای دیوارها بالا میرفتند و در حالی که بهمصرف هم برخورد میکردند، به سمت تهسان هجوم میآوردند.
[شما دوئل اجباری را فعال کردید.]
کراک.
تهسان به سرعت ضربهای زد، مورچههاابتدا را سرنگون کرد و از میانقابلتوجهی موج موجودات به جلو خیز برداشت.
«کییییک!» مورچهها توسطبودند «دوئل اجباری» بهسرخرنگشان عقب رانده شدند.
تهسان بدونحالی هیچ مانعی بههوا دویدن ادامه داد.
اما موج مورچهها پایانی نداشت.
هر چقدر پیشسویش میرفت، دیدگانش تنها بادنیای تصویر مورچهها پر میشد.
«چندتا هستن؟»
او دید کهپاهای مسیر به چندینتکان شاخه تقسیم میشود.
تهسان ازدهها یک مهارتشدند استفاده کرد.
[شما شناسایی را فعال کردید.]
[رگ خونی منتهی به دهلیز.]
[رگ خونی منتهی به هسته قلب.]
مقصد موردمانای نظر در شرایطتوجه مأموریت نزدیکتر میشد.
تهسان به سمت «هسته قلب»پاداشها دوید و در حین پیشروی،قدرتی پیوسته «دوئل اجباری» را فعال میکرد.
پس از حدود دهپاهای دقیقه دویدن، سرانجام فضاهایی پرسویش از لجن سرخرنگ را دید.
تهسان به سرعتسرخرنگشان از میان موجمیدادند مورچهها بیرون دوید.
مورچهها جیغکشان تعقیبش میکردند.
تهسان بافعال صدایی خسته زیرپاداشها لب غرولند کرد.
«چرا اینقدر زیادن؟»
به راحتی بیشسرخرنگشان از هزار، شاید حتیسویش دهها هزار تا بودند.
فرار کردنمانای به خودی خودتوجه عذابی الیم بود.
سعی کرد گهگاهنمیشه از اختفا استفادهپاکسازی کند، اما بیفایده بود.
رگهای خونی چنان انباشته بودندسرخرنگشان که با برخورد فیزیکی به آنها،آوردند مجبور به آشکار کردن خود میشد.
تهسان به این موضوع اندیشید.
اگر یک ماجراجوی معمولی «لایه بنیادین» قصدذخیره عبور از اینجا را داشت، آیا میتوانستکند مانند تهسان عمل کند؟ پاسخ منفی بود.
بدون «دوئل اجباری»،نمیشه مبارزه با این حجمآزمون از مورچهها غیرممکن بود.
حتی با اینکه تهسان بسیار نیرومندتر ازتکان یک ماجراجوی لایه بنیادین بود، تنها راهیخزده چاره برای یک ماجراجوی عادی فرار بود.
علاوه برپاهای این، آنهاهوا «شناسایی» هم نداشتند.
تهسان میتوانست با استفاده ازتوجه «شناسایی» به سرعت مسیر هستهبار قلب را بیابد، اما آنها نمیتوانستند.
ممکن بود در اینقرار مکان هزارتو-مانند گم شوندتسویه و از پا درآیند.
تازه الان تهسان متوجه شد.
راه پاکسازی این مکان،هوا شکافتن مسیر با زوریورش بازو مثل او نبود.
چه با تغییر چهره و چه با هوشبالایش و ذکاوت، آنها باید راهی پیدا میکردند تاسازد از نگاه یا حملات مورچهها در امان بمانند.
سپس، آرام و با احتیاط بهپاکسازی سمت هسته قلب پیشروی کنند واختیار انگل درون قلب را شکست دهند.
این استراتژی لایه بنیادین بود.
«پس لایه عمیق اینجوریه.»
«کییییک!» صدایمانای فریاد مورچههامصرف دوباره بلند شد.
صدها مورچه بارنمیشه دیگر به سمتپاکسازی تهسان یورش آوردند.
تهسان «دوئل اجباری» راپاهای فعال کرد و دوبارهمیدادند شروع به دویدن نمود.
با نادیدهپاهای گرفتن تمام حملات،تکان به پیش میتاخت.
روح زمزمه کرد.
«این مهارت واقعاً مسخرهست.»
قبلاً هم حس کردهپاهای بود، اما دیدن استراتژی لایهسویش عمیق، قضیه را روشنتر کرد.
«دوئل اجباری» مهارتی بودهوا که پارادایم و الگوییورش پاکسازی مراحل را دگرگون میکرد.
در لایههای عمیق، نبردهای بسیاری وجود داشت که بایدمیتوانست با یک هیولا میجنگیدی، اما نبردهای زیادی هم بودمینروا که باید با شمار بیشماری از دشمنان روبرو میشدی.
«دوئل اجباری» اجازه میدادقرار تمام آن لایهها راتسویه بدون هیچ مشکلی پاکسازی کنی.
به زبان ساده، حتیپاهای تهسان هم بدون «دوئل اجباری»سویش خواب چنین پیشرویای را نمیدید.
نه، اصلاً چنینسرخرنگشان آزمونی از همانمیدادند ابتدا داده نمیشد.
روح به یاد آورد: «شرطشتوجه این بود که فقط بابار یه هیولا جلوی کلی دشمن بجنگی؟»
تهسان با آوردن تیرهای فلجکننده، فلج کردنآزمون تمام هیولاها به جز یکی و ادامهباید مبارزه، آن شرط را برآورده کرده بود.
«نسبت به قدرتش، خیلیپاهای راحت به دست اومد.»میدادند در واقع مفت بود.
روح همچنین فهمیدسرخرنگشان چرا تهسان آن زمانسویش «دوئل اجباری» را گرفت.
«بعداً بهمانای دست آوردنشمصرف خیلی سخت میشه.»
از یک طبقه خاصقرار به بعد، اکثر هیولاها درشوند برابر تیرهای فلجکننده مقاومت میکردند.
بسیاری از طبقات چندین هیولا نداشتندهوا و حتی اگر داشتند، برآورده کردنابتدا شرط «دوئل اجباری» بسیار دشوار بود.
باید همان اوایل بههوا دستش میآوردی، و تهسان دقیقاًآوردند همین کار را کرده بود.
«ولی میفهمم قضیهمتوسط چیه.» مسئله، شرطهوش کسب مهارت بود.
با هیولاهای زیادی بجنگ، اما دخالتپاکسازی همه را به جز یکی کاملاًاختیار مسدود کن و در مبارزه پیروز شو.
چنین آزمایشی چیزی بودپاهای که حتی بازیکنان لایهمیدادند عمیق هم انجام نمیدادند.
تهسان از همان لایههایهوا پایین این کار رایورش کرد و پاداشش را گرفت.
هزارتو فقطمانای به قدرتمصرف خام نگاه نمیکرد.
ایدهها، استراتژیها ونمیشه بسیاری عوامل دیگرپاکسازی را در نظر میگرفت.
مهارتها نمونهای از آن بودند.
«کییییک!» مورچهها زوزه کشیدند.
تهسان گامهایش را محکمتر کرد.
از مدتی پیش قدرت عظیمیپاداشها را حس میکرد و هرچهقدرتی بیشتر میدوید، آن قدرت نزدیکتر میشد.
معبر عریض شدحالی و فضایی عظیمهوا را آشکار ساخت.
تهسان باپاهای دیدن منظره، خندهایتکان تلخ سر داد.
«حالا این دیگه چیه؟»
فضا بهفعال وسعت یک استادیومپاداشها بیسبال عظیم بود.
و دربودند جایجای آن،پاهای مورچهها میلولیدند.
صدها نبودند.
فراتر از هزاران بودند.
تعدادشان سرسامآورفعال بود، اماقرار روح خونسرد بود.
«اونقدرا هم که فکرپاهای میکردم زیاد نیستن. شایدمیدادند هنوز از تخم درنیومدن؟»
تهسان ازپاهای حرفهای روحهوا متوجه شد.
در مرکزمانای مورچهها، یک مورچهتوجه بالدار قرار داشت.
دو برابر بزرگترنمیشه از بقیه بودپاکسازی و رنگی سفید داشت.
مورچههای بسیاری بدنحالی خود را بههوا مورچه بالدار میمالیدند.
[ملکه مورچهای که احشا را میبلعد ظاهر شده است.]
تهسان بلافاصله فهمید.
هیولایی که بایدحالی شکار میشد، آنهوا ملکه مورچه سفید بود.
تهسان به ملکه مورچههوا نگاه کرد و ملکهیورش نیز او را شناخت.
ملکه مورچهمانای فریادی وحشیانهمصرف سر داد.
«کییییک!»
سپس مورچههابودند دیوانهوار بهپاهای خروش آمدند.
مانند یک موج، هزاران مورچه بهمیدادند سمت تهسان یورش آوردند، گویی میخواستندیخزده از ملکهشان در برابر متجاوز محافظت کنند.
تهسان با خونسردی شمشیرشمصرف را بالا برد و بهمیتوانست سمت ملکه مورچه نشانه رفت.
شما دوئل اجباری را فعال کردید.
مورچههایی که بهسرخرنگشان سمت تهسان هجوممیدادند میآوردند، از هم پاشیدند.
تهسان پاهایشمانای را برمصرف زمین فشرد.
شما شتاب را فعال کردید.
با سرعتی بالاسرخرنگشان به سوی ملکهمیدادند مورچهها خیز برداشت.
ملکه جیغیمانای گوشخراش کشید وتوجه بالهایش را گشود.
شمشیر تهسان هوای خالیقرار را شکافت؛ درست جایی کهشوند ملکه لحظهای پیش آنجا بود.
سر بلند کرد. ملکهپاهای را دید که بالمیدادند میزد و اوج میگرفت.
فضایی به وسعتسرخرنگشان یک استادیوم بیسبال،میدادند با سقفی بسیار بلند.
ملکه همچنان بالا میرفت. برای تهسانهوش قابل رویت بود، اما برای یک انساناستفاده عادی، تنها نقطهای محو به نظر میرسید.
ملکه از دسترس خارج شد.
«کییییک!» «کییییک!»
هزاران مورچه آروارههایشانسرخرنگشان را بالا گرفتند، اماسویش دستشان به تهسان نمیرسید.
به خاطر دوئل اجباری،مصرف هیچکس جز ملکه قادربالایش به حمله به او نبود.
تهسان درفعال سکوت بهقرار آسمان خیره شد.
«کیرک. کیرک.»
صدای ملکه از بالا شنیده شد؛میدادند صدایی تمسخرآمیز، آکنده از ناباوری کهیخزده او تا اینجا پیش آمده است.
تهسان پاهایشمانای را محکمترمصرف بر زمین فشرد.
شما بالهای بینقص پری را فعال کردید.
شما جهش را فعال کردید.
پیکرش بافعال بالها به دلپاداشها آسمان صعود کرد.
ملکه کهبودند ریز دیده میشد،سرخرنگشان ناگهان عظیم شد.
ملکه که از تعقیبهوا تهسان تا نزدیکی آروارههایش غافلگیرآوردند شده بود، دیوانهوار بال زد.
تهسان با استفاده از بالهایتوجه پری، ملکه را تعقیب کردبار و مشتش را گره زد.
شما صاعقه سیاه مفیستو را فعال کردید.
صاعقهای قیرگونپاهای پیکر ملکههوا را شکافت.
ملکه بر خودمتوسط لرزید و تهسانهوش فاصله را کم کرد.
ملکه به زحمتنمیشه از گیجی درآمد وآزمون بدنش را پیچوتاب داد.
تهسان شمشیر را بالا برد.
کراک.
«کیک!»
پای ملکه قطع شد.
جیغ کشید و گریخت.
درست زمانی که تهسان میخواستتکان دوباره صاعقه سیاه مفیستو راابتدا فعال کند، ملکه فریاد زد.
«کییییییک!»
ارادهای قدرتمندفعال فضا راقرار پر کرد.
تهسان دریافت.
ملکه داشت چیزی را فرامیخواند.
مورچههای کارگرمانای روی زمین، وحشتزدهتوجه از حرکت ایستادند.
«کیییک!»
مورچهها زوزه کشیدندحالی و شروع بههوا بالا آمدن کردند.
از دیوارها بالا رفتند،هوا به هم تنه زدندیورش و برجهایی زنده ساختند.
تهسان نگاهی به اطراف انداخت.
مورچههای کارگر بیرون نیزقرار مثل قارچهای پس ازتسویه باران به داخل هجوم میآوردند.
«کیییک!» «کییییییک!»
مورچهها فضا را پرهوا کردند. بدون حتی یکیورش روزنه، متراکم و کامل.
دیگر اثری از ملکه نبود.
شما دوئل اجباری را فعال کردید.
تهسان یک مورچه کارگر نزدیکتکان را به دوئل اجباری فراخواندابتدا تا زمانی برای تفکر بخرد.
«زرنگه.»
ملکه که فهمیده بود فقطپاداشها خودش میتواند تهسان را هدفقدرتی بگیرد، تاکتیکش را عوض کرد.
فضا را با مورچههای کارگرسرخرنگشان پر کرد تا راهش رایورش سد کند و جاخالی دهد.
ساده ولی موثر.
دوئل اجباری تنها زمانیمصرف قابل استفاده بود کهبالایش حریف خود را نشان دهد.
اگر مسیر اینگونه مسدودقرار و پنهان میشد، تهسان چارهایشوند جز جستجوی تکتک آنها نداشت.
اما آیابودند چنین کاریپاهای اصلا ممکن بود؟
تهسان حواسش را گسترش داد.
مورچهها مداممانای سعی میکردند ازتوجه بیرون وارد شوند.
دهها هزار مورچه.
با این تعداد، استفادهپاهای موثر از جادو یامیدادند جادوی سیاه دشوار بود.
حتی اگر همه راهوا یکجا پاکسازی میکرد، مورچههای کارگرآوردند جدید فضا را پر میکردند.
اگر آن را با تغییرتوجه شکل رسول ترکیب میکرد، شاید ممکنبدون میشد، اما زمان بسیار زیادی میبرد.
و نمیتوانست تغییر شکلقرار رسول را پیش ازتسویه ملاقات با انگل هدر دهد.
«چیکار باید بکنم؟»
تهسان حین فکرسرخرنگشان کردن به استراتژی، چیزیسویش را به خاطر آورد.
ملکه چطور مورچههایمتوسط کارگر را کنترلهوش میکرد؟ پاسخ بلافاصله آمد.
او ارادهاشفعال را از طریقپاداشها فریادهایش پخش میکرد.
اراده ملکه آنقدر قویپاهای بود که حتی تهسان همسویش میتوانست آن را حس کند.
و تهسانپاهای مهارتی برایهوا خواندن اراده داشت.
مورچههای کارگرمانای ارادهای ازمصرف خود نداشتند.
آنها تابع دستورات ملکه بودند.
میان تمام این موجوداتپاهای زنده، تنها ملکه ومیدادند تهسان صاحب اراده بودند.
تهسان چشمانش را بست.
تمرکز کردمانای و حواسشمصرف را بسط داد.
اراده پنهانفعال در میان بیشمارپاداشها زندگی را خواند.
بهزودی، ارادهای راحالی یافت که درهوا لبه فضا حرکت میکرد.
درست لحظهای که تهسانهوا میخواست به سمت موقعیتیورش ملکه هجوم ببرد، درنگ کرد.
«اراده...»
ملکه، مورچههایفعال کارگر را باپاداشها اراده کنترل میکرد.
تهسان پیشتر نحوه تجلیپاهای آن و ساختار امواجمیدادند اراده را مشاهده کرده بود.
تهسان نیز میتوانست برایهوا تاثیر بر محیط اطرافش،یورش اراده را دستکاری کند.
پس...
«کیی، کیی؟»
مورچههای کارگری که آروارههایشانپاهای را به سمت تهسانمیدادند گرفته بودند، مردد شدند.
تهسان ذهنش راسرخرنگشان متمرکز کرد و ارادهاشسویش را به بیرون گستراند.
«کیییک!»
مورچههای کارگرفعال از دردقرار به خود پیچیدند.
دو ارادهبودند متضاد ذهنشانپاهای را میدرید.
ملکه دوباره سعیسرخرنگشان کرد با ارادهاش برسویش مورچههای کارگر مسلط شود.
تهسان پاسخ داد.
با انطباق بر تجلی ارادهپاداشها ملکه، از آن تقلید کردقدرتی و اراده خودش را رها ساخت.
دو اراده باحالی هم برخورد کردندهوا و در هم شکستند.
«کییییی!»
مورچههای کارگری که سعی درتوجه حمله به تهسان داشتند، دچاربار سردرگمی شدند و تلوتلو خوردند.
شما میخ قیرگون آمون را فعال کردید.
میخی سیاهپاهای در دستهوا تهسان ظاهر شد.
با پایان یافتن مدت زمانتوجه دوئل اجباری، تهسان میخ رابار به سمت مورچه مقابلش تاب داد.
کوووونگ!
انفجاری مهیب رخ داد.
مورچههای اطرافپاهای به هرهوا سو پرتاب شدند.
در حالت عادی، مورچههای کارگر به سرعتذخیره فضای خالی را پر میکردند، اما آنهاکند که دستوری نداشتند، وحشتزده و مردد ماندند.
تهسان بلافاصلهفعال پایش راقرار بر زمین کوبید.
با حرکت دادنحالی بالهایش، ملکه حاملهوا اراده را تعقیب کرد.
ملکه که از تعقیب دقیق تهسانمیدادند جا خورده بود، با عجله میانیخزده مورچههای کارگر حرکت کرد، اما بیفایده بود.
شما دوئل اجباری را فعال کردید.
تهسان شمشیرش را فرو برد.
«کییییی!»
شمشیر شکم ملکه را شکافت.
تهسان در حالی که رویپاداشها ملکه در حال جیغ و دادپیش بالا میرفت، زیر لب زمزمه کرد.
«بخواب زمین.»
شما فرود را فعال کردید.
بدنش فرود آمدنمیشه و ملکه راپاکسازی زیر خود میخکوب کرد.
ملکه بال زد و پاهایشسرخرنگشان را وحشیانه تکان داد، امایورش تهسان همه را سرکوب کرد.
«کیییک!»
کوووونگ!
ملکه که درنمیشه آسمان پرواز میکرد،پاکسازی به زمین سقوط کرد.
تهسان شمشیرش را حرکت داد.
تازه آن زمان مورچهها حواسشانتکان را بازیافتند و ناامیدانه سعیابتدا کردند از ملکهشان محافظت کنند.
آروارههایشان را بالامتوسط گرفتند و پاهایشانهوش را تاب دادند.
اما لحظهای کهنمیشه با تهسان تماس پیداآزمون کردند، همگی دفع شدند.
این اثر دوئل اجباری بود.
«کیییک! کیییک!»
قدرت مبارزهمانای ملکه آنچنانمصرف زیاد نبود.
در نهایت، قدرتی معادلقرار یک مورچه معمولی داشت، پسشوند تهسان به راحتی شکستش داد.
شما ملکه مورچه احشاخوار را شکست دادید.
پاداشها پس از اتمام آزمون محاسبه خواهند شد.
تقویت خروش روح شما فعال شد.
سلامتی ۱۰۳۰، قدرت ۲۰۴ و چابکی ۲۵۵ واحد به طور دائم افزایش یافت.
تقویت خروش روح شما فعال شد. تسلط ؟؟؟ ۱٪ افزایش یافت.
افزایش کمتردهها از حدشدند انتظار بود.
قدرت فردیمیدادند ملکه زیاد نبود،آوردند پس طبیعی بود.
همراه بایافته افزایش تسلط ؟؟؟،پاهای حسی تغییر کرد.
دقیقاً مشخصحالی نبود چه چیزیهوا تغییر کرده است.
قدرت بدنیدهها و سطحششدند ثابت مانده بود.
اما حالا میتوانستسویش کارهایی بیش ازابتدا قبل انجام دهد.
تهسان شمشیرشیافته را از بدنپاهای ملکه بیرون کشید.
مورچههای کارگرحالی با مرگ ملکههوا گیج شده بودند.
بدون اراده،دهها بیفرمانده درشدند هرجومرج فرو رفتند.
تهسان در سکوت بهیورش مورچههای کارگر نگریست ویخزده ارادهاش را رها کرد.
مورچههای سردرگم کمکم آرام گرفتند.
«کییییی...»
مورچههای کارگر علاقهشان راشدند به تهسان از دست دادندیافته و شروع به رفتن کردند.
روح با تعجب پرسید.
«[کنترلشون کردی؟]»
«دقیقاً کنترل نه. تقلید کردم.»
تهسان نحوه تجلی اراده ملکهآروارههایشان را به خاطر سپرده وبودند از آن تقلید کرده بود.
تهسان پیشانیاش را فشرد.
سرش تیر میکشید.
با تحملحالی درد، پنجره مهارتهوا را باز کرد.
مهارت مفهومی: اراده ؟؟؟ تسلط: ۶۰٪
قدرت اراده ؟؟؟ نازل میشود.
شما میتوانید اراده همه چیز را ببینید و حس کنید و اراده خود را تنظیم نمایید.
شما میتوانید اراده خود را بر جهان فرافکنی کنید. ؟؟؟ کسب شد.
«همونطور که انتظار میرفت.»
تسلط مهارتیافته مفهومی بهحالی ۶۰٪ رسیده بود.
و عبارتی جدید ظاهر شدههوا بود: «شما میتوانید اراده خودآوردند را بر جهان فرافکنی کنید.»
«[ها... پس قضیه اینه.شدند فقط یه قلمرو شمشیرآنها ساده نبود.]» روح تحسین کرد.
تهسان پس ازسویش لحظهای خواندن پنجرهابتدا مهارت، به پیش رفت.
آنسوی فضاییافته عظیم، گذرگاهیحالی باریک قرار داشت.
با عبورحالی از آن،سرخرنگشان قلب را دید.
قلبی کوچک درون آن غول.
البته، «کوچک» نسبی بود.
قلب از اکثربودند ساختمانها بزرگتر بود، اماهوا جای گازگرفتگیهای زیادی داشت.
نزدیک به نیمی ازسرخرنگشان آن خورده شده وسویش از تپش ایستاده بود.
رگهای خونیدهها از میانشدند شکافها نشت میکردند.
و درون آن، هزارپایی میلولید.
هزارپایی که قلب را میبلعد ظاهر شد.