چپتر 214: طبقه ۵۱، کیمیاگری (۲)
0گرملین.
یک انپیسی که درجنون انزوا میزیست و ازاینکه نژاد خویش بیزار بود.
هیچکس اوداشتند را بهخیال رسمیت نمیشناخت.
هیچکس اوجنون را آدمنشانهای حساب نمیکرد.
داشت ذرهذرههمین میپوسید ونشدم تحلیل میرفت.
موجودات جادویی ساکن اینجا، او رانشانهای موجودی پست و کریه میدیدند و حاضرواقعاً نبودند او را برابر با خود بدانند.
ماجراجویان رهگذر نیز اوخیال را چیزی جز ابزاریشود برای دادن مأموریت نمیدیدند.
گرملین که جانش به لب رسیده بود، عقلش را ازاست دست داد؛ شروع به دزدیدن چیزهایی کرد که پریها ومیکنن موجودات جادویی داشتند، با این خیال که میتواند شبیه آنها شود.
این جنون محض بود،نشدم نشانهای آشکار از اینکهتصورش چقدر سقوط کرده است.
«واقعاً باور کردی فقط چونمحض قیافهت شبیه اونا شده قبولتسقوط میکنن؟ واسه همینه که عقلت نمیرسه.»
[پس چراداشتند همچین مأموریتیخیال رو قبول کردی...؟]
روح کهجنون داشت صحبت میکرد،آشکار ناگهان ساکت شد.
[امکان نداره.]
«حتماً تصمیمشو گرفته. اینکه ترجیحمحض میده به عنوان یه پری بمیرهکرده تا اینکه یه گرملین زنده باشه.»
کارد چنان به استخوانخیال گرملین رسیده بود که حقیقتاًجنون آرزوی چنین چیزی را داشت.
[...پس قضیه این بود.
واسه همین متوجهش نشدم.]
«انتخابیه کهاین تو عمراًمیتواند بتونی تصورش کنی.»
روح جانش را برای نجات دنیایش بهنجات خطر انداخته و به دل هزارتو زدهتزلزلناپذیر بود. ارادهای تزلزلناپذیر او را به پیش میراند.
برای او، ایدهتزلزلناپذیر جستجوی تأیید دیگران،ایده امری غیرقابلدرک بود.
[تو چطور...؟]
آیا متوجه شده بود؟
روح کهانتخابیه میخواست بپرسد،بتونی ناگهان دریافت.
[نیازی به پرسیدن نیست.]
«کارایی هستتصورش که فقط ازدنیایش دست ترسوها برمیاد.»
لی تهیئون.
کسی که خودش هم یک ترسو بود،نجات دلِ گرملین را میفهمید؛ اینکه چه آرزویی داردپیش و در پایان چه چیزی در انتظارش است.
گفته بود گرملین شبیه اوست.
در ابتدا، تهسانکنی منظورش را نفهمیدهخطر بود، اما حالا میدانست.
لی تهیئون، کسی که حالت الرون را پاکسازی کرده بودنشانهای اما هنوز خود را ضعیف مینامید، کسی که به اینجافقط تعلق نداشت و در نفرت از خود غرق شده بود.
گرملین، با هوشی که باتصورش نژادش همخوانی نداشت و جنونی کههزارتو حاصل ناهماهنگی و تحقیر اطرافیانش بود.
از جهاتی،ارادهای آنها شبیهپیش هم بودند.
برای همینتصورش تهیئون میخواستنجات کمکش کند.
اما نتوانست.
گرملین دست رد به سینهاش زدهکنی بود و خود تهیئون هم اززده نظر روانی زیر فشار خرد شده بود.
او چنان درگیر کشمکشهای درونی خودشایده بود که تصمیم گرفت بعداً، وقتیچطور زمان کافی برای حرف زدن داشت، بازگردد.
اما زمانی کهکنی از طبقات عمیقترخطر بازگشت، گرملین مرده بود.
«فقط برای راضی کردن خودشه.»
گرملین، لی تهیئون نبود.
شبیه، اما متفاوت.
نجات دادن اوکنی هیچ چیزی راخطر برای تهیئون تغییر نمیداد.
با این حال، تهسانمیتواند میخواست گرملین را نجاتجنون دهد... به خاطر تهیئون.
تپ.
بالهایش را گشود.
حواسش را تیزکنی کرد و تمامخطر محیط اطراف را خواند.
در لبه ادراکش،خیال میتوانست حضور گرملینآنها را حس کند.
او در قلمرو پریها بود.
تهسان باارادهای سرعت بهپیش سمت آنجا دوید.
خیلی زودتصورش گرملین را دید...دنیایش و اخم کرد.
«پری؟»
یک پری زخمی آنجا بود،تصورش اما انرژیای که از او ساطعهزارتو میشد، بیشک متعلق به گرملین بود.
روح نفسش را حبس کرد.
[تغییر شکل جسمانی؟ کاری کهدنیایش حتی جادو هم توش میمونهارادهای رو با کیمیاگری انجام داد؟]
اینکه چطور این کار راشبیه کرده بود مشخص نبود، اما آنآشکار پری بدون شک همان گرملین بود.
گرملین فریاد زد: «نگاه کنین!تصورش درست همونطور که گفتین شبیهانداخته شما شدم! حالا دیگه قبولم کنین!»
اما پریهاارادهای فقط بهپیش او حمله کردند.
کینگ!
پرتوی نوریاین پای گرملینمیتواند را شکافت.
با نالهایانتخابیه دردناک بربتونی زمین افتاد.
[موجود زشت ■تزلزلناپذیر جرئت کرده ادایایده ما رو دربیاره.]
[فقط یه شوخی بود.]
[واقعاً باورش شد.]
[واقعاً یکی از ما شد.
حالبههمزنه.]
پریها در حالی که ریز میخندیدند،اینکه نورهایشان را تاب دادند و زخمهایباور تازهای بر بدن گرملین حک کردند.
گرملین رویهمین زمین نشستنشدم و تلخ خندید.
«معلومه. چرا باید قبولم کنین؟»
خندهاش بهتنهاییداشتند باعث شد تفریحمیتواند پریها رنگ ببازد.
[کسلکننده.]
[بکشش.]
نورها گرد آمدند.
درست زمانی که گرملین چشمانشمیتواند را بست و مرگ رامحض حس کرد، تهسان حرکت کرد.
شما شتاب را فعال کردید.
قرچ.
سینه نزدیکترین پری را شکافت.
پری در حالیمحض که خون بالا میآورد،چقدر به عقب پرتاب شد.
«تو—!»
[انسان ترسناک!]
مردمک چشمان گرملین گشاد شد.
تهسان شمشیرش را سمتنشانهای پرتو نورِ در حالسقوط نزدیک شدن فرود آورد.
کینگ!
نور با برخورد بهجنون تیغه در هم شکستاینکه و به هر سو پاشید.
پریها جیغ کشیدند.
[این همونیهجنون که قبلاًنشانهای ما رو کشت!]
[■ خطرناک!]
تهسان انگشتش را بالا آورد.
نیرویی روحانی ازاین او جدا شدشبیه و شکل گرفت.
شما خدمتکار گرگ را فعال کردید.
گرگی نیمهشفاف ظاهر شد.
تهسان دستور داد: «بدر.»
غرش!
گرگ زوزهایهمین کشید ونشدم حمله کرد.
پریها فریاد زدندشود و پرتوهای نور راآشکار به سمتش شلیک کردند.
زوزه!
گرگ موجی صوتی رها کردآشکار که نورها را منحرف کرد وواقعاً باعث شد بیخطر از کنارش بگذرند.
سپس به میان پریهاینشدم در حال فرار زد وکنی آنها را درید و بلعید.
[فرار کنین!]
[فرار کنین!]
پریها با وحشت پراکنده شدند.
تهسان پایش را برنشدم زمین کوبید و آنهاتصورش را تا جنگل تعقیب کرد.
گرملین با نگاهیشود ماتومبهوت به پشتنشانهای سر او خیره ماند.
کمی بعد، تهسان درخیال حالی که غرق درشود خون پریها بود، بازگشت.
«پریها اینجا خودبهخود زنده میشن؟»
[اینجا یه طبقه خاصه.
حتی اگه همشونخیال رو بکشی، خیلیآنها زود دوباره ظاهر میشن.
خیلی سریعتر از بقیه طبقهها.]
[غر.]
تهسان سر گرگی رانشانهای که خود را بهسقوط او میمالید، نوازش کرد.
پریها بدون هیچ مقاومتینشدم بلعیده شده بودند؛ عملکردتصورش گرگ فراتر از انتظار بود.
پس از مرخصشود کردن گرگ، تهساننشانهای به گرملین نگاه کرد.
گرملین گیج و منگخیال روی زمین نشسته بود وجنون به او خیره شده بود.
«تو... آخ!»
بدنش در هم پیچید.
بالها افتادندآنها و استخوانهاجنون بزرگ شدند.
در عرضداشتند چند ثانیه بهمیتواند شکل اصلیاش برگشت.
«مدتش تموم شد؟»
[تبدیل شدن بهمتوجهش یه موجود کاملاً متفاوت...بتونی نمیتونست زیاد دووم بیاره.
با این حال، باورنکردنیه.
رسیدن به تغییرشود شکل واقعی بانشانهای کیمیاگری، نه توهم...]
صدای روحداشتند آکنده ازخیال تحسینی آشکار بود.
گرملین خونآلود،جنون ماتومبهوت خیرهنشانهای مانده بود.
«چرا تو...؟» حرفشمتوجهش ناتمام ماند وعمراً از هوش رفت.
تهسان پیکرش را گرفت.
«داره میمیره.»
[اگه زودجنون درمانش نکنی،نشانهای واقعاً میمیره.]
تهسان «گرد پری» رانشدم از کولهاش بیرون کشیدتصورش و بر پیکر گرملین پاشید.
زخمهایش باآنها سرعتی چشمگیر شروعمحض به بهبود کردند.
تهسان گرملین را که درمیتواند حال احیا بود، بر دوشمحض کشید و به خانهاش بازگرداند.
حدود دوجنون ساعت بعد، گرملینآشکار چشمانش را گشود.
وحشتزده بود.
«زندهم؟»
«فکر کردی میذارم بمیری؟»
گرملین سرشجنون را بهنشانهای تندی چرخاند.
تهسان روی صندلیمتوجهش نشسته بود وعمراً مراقب اوضاع بود.
سرانجام، گرملین دریافت... تهسانجنون او را درست دراینکه لحظه مرگ نجات داده بود.
تهسان روداشتند به گرملینِخیال حیرتزده گفت:
«میدونستی میمیری، بامحض این حال اوناینکه مأموریت رو دادی؟»
گرملین در سکوتمتوجهش به دستانش خیره شد...بتونی پنجههایی کریه و زشت.
وقتی فهمید بهشود شکل اصلیاش بازگشته،نشانهای خندهای تهی سر داد.
«تموم شد.»
«چرا این کارو کردی؟»
پرسش تهسان باعث شد گرملینانتخابیه صادقانه پاسخ دهد، گویی دیگرنجات چیزی برای از دست دادن نداشت.
«...هیچکس منو قبول نکرد.»
گرملین باداشتند اندوه سرخیال تکان داد.
«همنوعای خودم ازم متنفر بودن و طردم کردن. آدما هم فرقی نداشتن... فقطکردی چون گرملین بودم، مثل یه موجود عجیبالخلقه تو سیرک باهام رفتار میکردن. فکر میکردممأموریتی اینجا، تو هزارتو که همهچی توش جمع میشه، اوضاع فرق کنه... ولی اشتباه میکردم.»
خندید؛ صدایی پوچمتوجهش که در دلعمراً جنگل پراکنده شد.
«خودت دیدی. پریا مسخرهم کردن. مار دریایی با تحقیر بهم نگاهکرده کرد. حتی ماجراجوهایی که رد میشدن هم منو آدم حساب نمیکردن... فقطواسه یه ابزار برای گرفتن مأموریت بودم. قهرمان پشت سرت هم همینطور بود.»
[اون... حرفی ندارم.]
روح ساکت شد.
گرملین پوزخندی تلخ زد.
«زندگیای که هیچکسشود به رسمیت نمیشناستش،نشانهای چه ارزشی داره؟»
[پس واسهداشتند همین خواستیخیال پری بشی.]
«گفتن اگهجنون شبیه اونانشانهای بشم، قبولم میکنن.»
[باور کردی؟]
«معلومه که نه. چراجنون باید حرفشونو باور میکردم؟اینکه پس چرا انجامش دادم؟ ...نمیدونم.»
گرملین لبخند تلخی زد.
«فقط... میخواستم امتحانمحض کنم. میخواستم بهاینکه هر ریسمونی چنگ بزنم.»
«انقدر ناامید بودی؟»
«هیچکس منوآنها نمیخواست. فقطجنون یه ابزار بودم.»
روح کهداشتند ساکت گوش میداد،میتواند به حرف آمد.
[اعتراف میکنم، منممحض تورو به چشماینکه یه موجود زنده نمیدیدم.
فقط بخشیهمین از یهنشدم مأموریت بودی.
و... من تنها نبودم.]
«آره. همهتون همینجوریاین بودین. هیچی توشبیه وجود من نمیدیدین.»
چهره گرملینجنون حتی غمگینترنشانهای و تیرهتر شد.
روح ادامه داد.
[ولی اینآنها پسره انگارجنون فرق داره.]
گرملین باداشتند شنیدن اینخیال حرف ساکت شد.
[اگه حرفت درستمحض باشه، تو فقطاینکه یه ابزار برای مأموریتی.
وقتی مأموریت تموممتوجهش شد، دیگه دلیلی برایبتونی اهمیت دادن وجود نداره.
ولی اون حتی بعدجنون از تموم شدن کار، برگشتچقدر تا نجاتت بده، مگه نه؟]
تهسان پیش از اینخیال پاداش مأموریت و مسیر طبقهجنون ۵۲ را دریافت کرده بود.
هیچ دلیلیجنون برای دیدننشانهای دوباره گرملین نداشت.
با این حال، آنجا بود.
گرملین بدنش را بررسیجنون کرد... صاف و صیقلی،اینکه بدون حتی یک زخم.
«گرد پری...»
دریافت که تهسانمحض پاداش مأموریت رااینکه خرج او کرده است.
تهسان گفت:
«حس خاصی بهت ندارم.»
تهسان تنها برای کسانی مثل لی تهیئون،آنها کانگ جونهیوک، گئوم جونگگون یا کیم هوییئون ارزشسقوط قائل بود... کسانی که در کنارشان زیسته بود.
او که مرگهای بسیارینشانهای را دیده بود، برای اکثرکرده انسانها ارزش چندانی قائل نبود.
«ولی تورو فقط یهنشدم ابزار هم نمیبینم. اگهتصورش اینطور بود، نمیاومدم نجاتت بدم.»
او گرملین راشود به چشم یکنشانهای موجود زنده میدید.
این کلمات گرملیناین را در بهتشبیه عمیقی فرو برد.
تهسان ادامه داد:
«باورش سخته؟»
حیوانات زخمی از انسانها میهراسند.
لی تهیئون هم حرفهای مشابهی زدهشبیه بود، اما گرملین به او اعتمادآشکار نکرد و فاصلهاش را نگه داشت.
اما تهسان متفاوت بود.
حتی پس از پایان مأموریت، گرملینِ در حالتصورش مرگ را نجات داده بود، گرد پری راارادهای حرامش کرده و او را به خانه بازگردانده بود.
به همینآنها خاطر گرملینجنون سردرگم بود.
تمام عمرش تشنهی تأیید بود... اینکهشبیه نه به عنوان یک ابزار، بلکهآشکار به عنوان یک موجود زنده دیده شود.
او تنهاجنون برای همیننشانهای زندگی کرده بود.
«من... من کهمتوجهش کاری نکردم. داریعمراً میگی منو قبول داری؟»
با این حال، ناگهان موجودیمحض در برابرش ادعا میکرد کهسقوط او را به رسمیت میشناسد.
گرملین تنها به تهسان مأموریتمیتواند داده بود... کاری نکرده بودمحض که سزاوار این رفتار باشد.
تهسان بیتفاوت پاسخ داد:
«معلومه، بعضیاهمین لیاقت احترام ندارن.انتخابیه حتی بین آدما.»
حالت آسان.
چوی جونگهیوک.
کسانی کهجنون وجودشان لکهینشانهای ننگ بود.
«ولی تو یکی از اونا نیستی. نژادت برام مهمکنی نیست. تواناییش رو هم داری. فکر میکنم تو، به عنوانمیراند یه شخص، لیاقت اینو داری که باهات خوب رفتار بشه.»
«آه...»
گرملین دیرهنگامداشتند دریافت... تهسان اومیتواند را پذیرفته بود.
خندهای تهی سر داد.
«...اون همه رنج، اوننشدم زندگی نکبتبار... همش واسهتصورش یه همچین چیز بیمعنیای بود.»
«پس احساس پوچی میکنی؟»
«نه.»
گرملین سر تکان داد.
خندید.
«مسخرهست. هیچی تغییرشود نکرده، ولی حسنشانهای میکنم دنیا عوض شده.»
کسی بودداشتند که او رامیتواند به رسمیت میشناخت.
کسی که اومحض را به عنواناینکه یک فرد پذیرفته بود.
همین واقعیت سادهمتوجهش برای گرملین حسیعمراً بهغایت تازه داشت.
لبخند زد.
«اسمت چیه؟»
«کانگ تهسان.»
گرملین پیشهمین از ایننشدم نپرسیده بود.
او هم تهسانشود را چیزی جز ابزاریآشکار برای اهدافش ندیده بود.
«منم فرقی نداشتم.»
خندید و گفت:
«اسم من گرملین نیست. باریزاست. اسمی که وقتیتصورش قبیلهم رو ول کردم و اومدم تو جنگل،ارادهای روی خودم گذاشتم. ولی هیچکس هیچوقت صدام نکرد.»
چشمان باریزا عصبی لرزید.
«میتونی اسممو صدا کنی؟»
«کار سختی نیست. باریزا.»
با شنیدنهمین حرف تهسان، باریزاانتخابیه لبخندی درخشان زد.
«پس آروم زندگیشود کن. نمیر. گاهینشانهای بهت سر میزنم.»
«آه. داری میری؟»
«منم اهداف خودمو دارم.»
باریزا خواهان تایید بود.
هدف تهسان فتح هزارتو بود.
نمیتوانست اینجا بماند.
باریزا که این رانشانهای درک میکرد، مانعش نشد،سقوط هرچند بیمیل به نظر میرسید.
پس ازهمین لحظهای تفکر،نشدم باریزا ناگهان گفت:
«تو جونمو نجات دادی. و تو هزارتو،آشکار بدهیها باید صاف بشن. کیمیاگری یاد گرفتی،باور ولی بلد نیستی درست ازش استفاده کنی، نه؟»
تهسان سر تکان داد.
باریزا طوری دستمحض زد که انگاراینکه خوشحال شده بود.
«خوبه. به عنوان تشکر برای نجاتم. کیمیاگری...بتونی قدرتی که میتونه حتی به جادوی خدایان بزرگزده برسه. یادت میدم چطور درست ازش استفاده کنی.»