چپتر 533: چپتر 190 / جلد 22، چپتر 11 / تالار مانجین (2)
0کییییینگ! نوریخشونت طلایی تمام میدانگردبادی دید را بلعید.
تنها با چنینوحشت حرارتی، دریاها تبخیر میشدندخود و زمین ذوب میگشت.
اما تهسان هیچچیز حس نکرد.
حرارت نمیتوانست بهحکمرانی او برسد؛ توسط مرزیراه تغییرناپذیر پس زده میشد.
دیدش بهخشونت هیچوجه مسدودکوبید نشده بود.
«اگه قراره بجنگیم، جلوتونفسنفس نمیگیرم، ولی آخر وبالا عاقبت خوبی برات نداره.»
«تو.» صداییجهان خشن وشده سرد طنینانداز شد.
«بمیر.»
کییییینگ! صدها، نه،دستش هزاران شمشیر طلاییمشتش به یکباره یورش بردند.
اراده راستین یکوحشت متعالی که برقدرت مفاهیم حکمرانی میکرد.
اما تهسانجهان ذرهای هراس بهعظیم دل راه نداد.
در برابر آن طلایی خیرهکننده، رنگی به رنگنداد خاکستر از وجود تهسان برخاست؛ خاکستریِ عمیق وخاکستریِ غلیظی که هم نور و هم تاریکی را میبلعید.
کووووونگ! شمشیرهایخشونت طلایی با سیلابگردبادی خاکستری برخورد کردند.
تهسان بازویش را تاب داد.
خاکستری تمام اشیا راشده به لرزه درآورد وآورد به جلو یورش برد.
کراک! شمشیرهایمفاهیم طلایی درمیکرد هم شکستند.
خاکستری، همچون هیولایی برخاستهکوبید از خواب، نور طلاییمتراکم را لکهدار کرد و بلعید.
«چی!» مانترا با وحشتنفسنفس نفسنفس زد و شتابانبالا قدرت خود را بالا برد.
شمشیر عظیمی درخشانتر پدیدارشده شد، گویی تمام جواهرات جهانخشونت در آن مخراجکاری شده بود.
کووووونگ! شمشیرمفاهیم عظیم به سویذرهای تهسان هجوم آورد.
تهسان با خشونتدستش هر دو دستشمشتش را به هم کوبید.
خاکستری گردبادی بهوحشت پا کرد وقدرت شمشیر عظیم را بلعید.
مشتش را گرهمخراجکاری کرد و خاکستریسوی را متراکم ساخت.
شمشیر عظیم مقاومت کرد و کوشیدهراس تا نور طلاییاش را به بیرون منفجرخاکستر کند، اما تراکم هر لحظه شدیدتر میشد.
کراک! صدای شکستن طنینانداز شد.
تهسان مشتش را فرود آورد.
شمشیر عظیم متلاشی شد، درعظیم دل خاکستری فشرده گشت ودستش بیهیچ رد و نشانی محو شد.
مردمکهای مانترا لرزید.
«قدرت... قدرت من...»
«همم.» تهسانمانترا به دستنفسنفس خودش خیره شد.
حس بیرون کشیدنمخراجکاری مرز هنوز درسوی پیکرش جریان داشت.
تهسان زیرمفاهیم لب زمزمه کرد:ذرهای «انگار کافی نیست.»
مانترا معنای حرفهایش را نفهمید.
مانترا فریادمانترا کشید: «تو.نفسنفس چیکار کردی!»
او نه میتوانست این خاکستری راسوی درک کند و نه بپذیرد؛ گویی چیزیمشتش فراتر از درک او از مفاهیم بود.
«کاش میتونستم برات توضیحشمیکرد بدم.» اما متأسفانه، حتینداد خود تهسان هم نمیتوانست.
تهسان دوباره زمزمهدستش کرد: «تو هنوزممشتش در اون حد نیستی.»
با شنیدن اینوحشت حرف، مانترا تحقیریقدرت غیرقابلتحمل را احساس کرد.
«توووو!» خشمشجهان به نفرتیشده عمیق بدل گشت.
صدها شمشیر باحکمرانی درخششی خیرهکننده بههراس سوی تهسان تاختند.
این بارخشونت تهسان مرزکوبید را بالا نیاورد.
در عوض،مانترا پایش را محکمشتابان بر زمین کوبید.
غیییییژ! نیرویجهان فیزیکی درشده هم شکست.
صدها شمشیری که به جلو پروازهراس میکردند، در یک آن نیروی فیزیکی خودخاکستر را از دست داده و سقوط کردند.
«چی؟»
«هو.» تهسانمانترا با رضایت انگشتانششتابان را تکان داد.
او میتوانست تمام نیروهای فیزیکی که اوهجوم را هدف گرفته بودند، کنترل و مهارگره کند؛ گویی از اساس وجود خارجی نداشتند.
او قدرتی که شمشیرهایمیکرد پرنده را به حرکتنداد درمیآورد، خنثی کرده بود.
تهسان انگشتانش را به هم زد،مشتش درست مثل تلنگر زدن به یکطلاییاش تکه کاغذ، و دوباره تلنگری نواخت.
نیروی فیزیکی همچونوحشت بمبی منفجر شد وخود بر پیکر مانترا کوبید.
«آخخخ!» مانترا به عقب رانده شد. او به زحمتخشونت قدرتش را برای دفع آن بالا آورد، اما حتیکوشید همین واکنش نیز آسیب قابلتوجهی به او وارد کرد.
تهسان بار دیگر احساسمیکرد رضایت کرد: «حتی یه تلنگربرابر ساده هم اینقدر اثر داره.»
«چـ... چی...» چهرهدستش مانترا غرق درمشتش بهت و حیرت شد.
او متوجه شد که حمله تهسانقدرت تنها حاوی نیرو نبود، بلکه یکگویی مفهوم را در خود جای داده بود.
به عبارت دیگر، تا زمانی که خود تهسانآورد از قدرت نیروی فیزیکی استفاده نمیکرد، هیچکس متوجهساخت نمیشد که او چنین قدرتی در اختیار دارد.
صدای مانترامفاهیم اوج گرفت:میکرد «تو، تو! تو!»
موجودات بالاترینخشونت قلمروها، اکنون اسیرگردبادی احساسات شده بودند.
کییییینگ! شمشیری به مراتب باشکوهتر در جهانخود پدیدار شد؛ برگ برنده مانترا، که با تماممخراجکاری وجود برای کشتن تهسان به کار گرفته بود.
کاروک.
هیولای درون مانترا بامیکرد صدای بلندی زوزه کشید، گوییبرابر میگفت: «بالاخره نوبت من شد.»
درست در لحظهای کهکوبید چشمان تهسان میرفت تامتراکم جدی شود، تاریکی برخاست.
سیاهیِ غلیظ و عمیق همچون موجیقدرت خروشان به حرکت درآمد، شمشیرهای مانترا راجواهرات بلعید و در یک چشمبرهمزدن متلاشیشان کرد.
کاااانگ!
«هان؟»
صدایی آرامخشونت طنینانداز شد:کوبید «داری چیکار میکنی؟»
خدای مرگ باوحشت چشمانی بیروح بهقدرت مانترا خیره شد.
«آه.» رنگجهان از رخسارشده مانترا پرید.
او که درحکمرانی گرداب احساسات غرق شدهراه بود، فراموش کرد کجاست.
اینجا تالار مانجین بود،کوبید جایی که تمام خدایانمتراکم در آن گرد هم میآمدند.
«با مهمونیمانترا که ما دعوتششتابان کردیم چیکار داری؟»
«اینطور نیست.»
خدای مرگ باحکمرانی بیحوصلگی انگشتش را بالاراه برد: «بهونه آوردن بسه.»
و مانترا، بیآنکه قدرت مقاومتی داشتهمشتش باشد، به دوردستها پرتاب شد وطلاییاش به سرعت در افق محو گشت.
«واقعاً خردکنندهست.»مانترا مانترا یکنفسنفس متعالی بود.
با این حال، تنها با یک اشارههجوم کوچک از سوی خدای مرگ، برگ برندهاشگره نابود شد و خودش به بیرون پرتاب گشت.
خدای مرگ برخلاف چهره عبوسی که در برابر مانترا داشت،خیرهکننده لبخند درخشانی زد و گفت: «هر چی باشه، اون متعالیایهتاریکی که مفاهیم کوچیک رو کنترل میکنه. نمیتونه به سطح ما برسه.»
«خیلی وقته ندیدمت، تهسان.»
«اونقدرها هم نگذشتهوحشت که بشه گفتقدرت ‘خیلی وقت’، ولی...»
«شاید اینطور باشه،مخراجکاری ولی احوالپرسی بیشترسوی به احساسات برمیگرده.»
«اگه اینطوره... خیلی وقته ندیدمت.»
خدای مرگخشونت با رضایتکوبید سر تکان داد.
پس از بررسیوحشت کوتاهی روی تهسان، نفسخود در سینهاش حبس شد.
«درست همونطور که داستانهاشده میگفتن. از اِسنس شنیدهآورد بودم، و واقعاً شگفتانگیزه.»
«اِسنس هم اینجاست؟»
«آره. چیزهای زیادی ازش یاد گرفتم.»مشتش وقتی خدای مرگ به تهسان نگاهطلاییاش کرد، شگفتی و تحسین در چهرهاش درخشید.
«تو... واقعاً شگفتانگیزی. راستش، حتی اگه مجبور بودم مثل تودرخشانتر خودمو خالی و پر کنم، بازم نمیتونستم.» حتی برای قدرتمندان،آورد یا بهتر است بگوییم به خاطر قدرتشان، این راهحل غیرممکن بود.
تنها تهسانجهان از پسشده آن برمیآمد.
به همین دلیل،حکمرانی تهسان به قلمرویی کاملاًراه متفاوت دست یافته بود.
خدای مرگ سعی کردکوبید تهسان را ارزیابی کند:متراکم «واقعاً، اصلاً نمیتونم بخونمت.»
تهسان هیچمانترا تلاشی برای متوقفشتابان کردن او نکرد.
با این حال، خدایشده مرگ نتوانست درک کند تهسانخشونت به چه قلمرویی رسیده است.
حتی در آخرین دیدارشان،میکرد داشتن یک ایده کلینداد از قدرت او امکانپذیر بود.
بنابراین، اینخشونت وضعیت بسیارکوبید عجیب مینمود.
«شاید این دفعه بفهمم.»
«گفتنش سخته.»
«حالا کهمفاهیم الهه اومده، فکرذرهای کنم وقت حرکته.»
الهه باخشونت آرامش گفت:کوبید «دقیقاً. دنبالم بیا.»
«خدایان منتظرتن.»
چشمان تهسان تاریک شد.
الهه پیشقدم شدحکمرانی و او بههراس دنبالش راه افتاد.
خصومت، نیت قتل وکوبید کنجکاوی، فضای سنگین اطرافمتراکم را پر کرده بود.
اما تهسانمانترا به هیچکدامنفسنفس اهمیتی نداد.
پس از طی مسافتی،شده معبدی عظیم در فراسویآورد این جهان سیاه پدیدار شد.
هالههایی قدرتمندمفاهیم از درونمیکرد آن ساطع میشد.
بیدلیل نبود که مانترا، که پیشتر باگره تهسان روبهرو شده بود، در مقایسه با اینکند موجودات تا این حد حقیر به نظر میرسید.
اینها موجوداتی بودندوحشت که میتوانستند خود جهانخود را در مشت بگیرند.
و حالاجهان گرد همشده آمده بودند.
«همینجاست.»
تهسان بهخشونت دنبال الههکوبید وارد شد.
با حرکت دستوحشت جادوگر، دروازه عظیمقدرت به آرامی گشوده شد.
و تهسان آن را بهعظیم چشم دید: بیش از ده خداکوبید که به او خیره شده بودند.
او خدای انتخاب است.
شما ماریا را ملاقات کردید.
او خدای تعارض و مرگ است.
شما راکیراتاس را ملاقات کردید.
شما جادوگری که هزارتو را خلق کرد، ملاقات کردید.
او خدای جادو است.
شما زرواند را ملاقات کردید.
او خدای ذات است.
شما اِسنس را ملاقات کردید.
او شیطان بزرگ است.
شما بعل را ملاقات کردید.
او خدای مرگ است.
شما درشا را ملاقات کردید.
«کم هم نیستن.»
هر یک از آنهاشده بهتنهایی میتوانست کل کیهانآورد را به لرزه درآورد.
نزدیک به بیستحکمرانی نفر از آنها درراه اینجا منتظر تهسان بودند.
زنی با موهای طلایی کهگردبادی تا کمرش میرسید، با لبخندیمقاومت ملایم به تهسان خوشآمد گفت.
«خیلی وقته ندیدمت، فرزندم.»
تهسان گفت: «خیلیمخراجکاری وقته.» او ماریا،سوی خدای انتخاب بود.
ماریا با خوشحالی ادامه داد:
«نه. اشتباه گفتم. الانکوبید دیگه اونقدر بزرگ شدیمتراکم که نمیتونم بهت بگم بچه.»
خدای انتخاب در سکوت بهشتابان تهسان نگاه کرد و با تحسینپدیدار سعی کرد ذات او را بخواند.
«واقعاً نمیتونمجهان بخونمت. تاشده کجا پیش رفتی؟»
تهسان نگاهشمفاهیم را چرخاند: «تاذرهای همینجا که میبینی.»
در انتهایخشونت سالن، بعلکوبید نشسته بود.
«تو هم اینجایی؟»
«خب، خیانت به اون طرف باید یه پاداشی داشته باشه،دستش مگه نه؟ به لطف همون کار، مجوز ویژهای گرفتم تابیرون وارد تالار مانجین بشم و تو جاهایی مثل اینجا شرکت کنم.»
کسی بامفاهیم عصبانیت غرید:میکرد «ساکت شو.»
زنی با موهای مشکیِ تاگردبادی چانه و چهرهای تیز که مملوکوشید از خشم و نیت قتل بود.
«اینجا جای خالهبازیوحشت و رفاقت نیست.قدرت خفه شو، بعل.»
او بیشترین خصومت راشده نسبت به تهسان درآورد این جمع نشان میداد.
تهسان فوراً هالهاش را شناخت.
بعل خندید.
«درشا، خیلی حساس شدی؟ این اولین باره که با فرمدرخشانتر اصلیت روبهرو میشیم. چرا مثل یه موجود متعالی که از زمانخشونت خلقت وجود داشته رفتار نمیکنی و یه کم وقار نشون نمیدی؟»
خدای مرگ، درشا، کسیشده بود که زمانی شخصاً تلاشخشونت کرده بود تهسان را بکشد.
او با نارضایتی نوچی کرد.
«من...»
زرواند، خدای جادو،وحشت با لبخندی شادقدرت گفت: «آروم باش، درشا.»
«ما برایجهان بحث وشده گفتگو اینجاییم.»
«...» درشا اخمحکمرانی کرد و درهراس صندلیاش فرو رفت.
تهسان به خدایان نگاه کرد.
آنها گرد هم، گویی دورشتابان یک میز گرد نشسته بودند وپدیدار از بالا به او نگاه میکردند.
در مجموع هجده نفر بودند.
«همهتون همینقدرین؟»
«بسیاری از موجودات متعالی اعلام بیطرفی کردن و دخالتساخت نمیکنن. کسایی که اینجان، همونایی هستن که نسبت بهشدیدتر تو احساساتی دارن و صلاحیت دارن تا نظرشون رو بگن.»
تهسان سرش را بالا آورد.
صدای سنگین راکیراتاسمخراجکاری طنینانداز شد: «پس بیایینهجوم بحث رو شروع کنیم.»
«موضوع بحث کانگحکمرانی تهسانه. همهچیز بههراس تو ربط داره.»
«میخوام داستانهای دقیق رو بشنوم.»
اِسنس، خدای ذات، بانفسنفس نگاهی شرمنده گفت: «منبالا از قبل دربارهت بهشون گفتم.»
«برای حرف زدن دربارهیشده منشأ تو تردید داشتم، اماخشونت نمیتونستم ساکت بمونم. بابتش متأسفم.»
تهسان که از همان ابتداذرهای این موضوع برایش رازی نبود،خیرهکننده بدون هیچ احساسی گفت: «مهم نیست.»
«چیزی که اتفاق افتاده دیگه خیلی مهم نیست. مهمساخت اینه که قراره چه اتفاقی بیفته. بعضی از موجوداتشدیدتر متعالی دارن فکر میکنن که باید با تو چیکار کنن.»
صدای تنبلمانترا و کشدار راکیراتاسشتابان در فضا پیچید.
چشمانش لحظهایجهان از تهسانشده برداشته نمیشد.
«تو موجودی هستی که به ماهراس کمک میکنه، یا... به اونا؟ بزدلهایرنگ زیادی هستن که نگران این موضوعن.»
درشا با عصبانیت در حالیگردبادی که چشمانش پر از نیتمقاومت قتل بود، گفت: «خفه شو، راکیراتاس.»
«من هیچ قصدی برای انجام بازیهای بیمعنیخود ندارم.» او بازویش را بالا برد وجهان انگشتان باریکش را به سمت تهسان نشانه رفت.
«این یکی باید بمیره.»
خدای مرگ،مفاهیم حکم اعداممیکرد را صادر کرد.
این کلماتخشونت بهتنهایی یککوبید قدرت مطلق بودند.
نیرویی نامرئیمانترا تهسان رانفسنفس احاطه کرد.
خود مفهوم مرگ، با پیرویعظیم از ارادهی او، سعی کرددستش تهسان را به کام مرگ بکشاند.
تهسان مرزمفاهیم خود رامیکرد بالا آورد.
مرز با تغییرناپذیری اوکوبید طنینانداز شد و قدرتمتراکم درشا را در هم شکست.
چهرهی درشامانترا در همنفسنفس تنیده شد.
«چطور جرئت میکنی...»
«تو که برایحکمرانی کشتن نیومدی، درسته؟هراس آروم باش، درشا.»
«ما نیازی به حرف زدنگردبادی نداریم. این موجودیه که تعادلمقاومت کیهان رو به هم میریزه.»
درشا حرفهای زرواندوحشت را پس زدقدرت و ناگهان ایستاد.
دلیل اینکه پیش از این سعی کردههجوم بود تهسان را بکشد، این بود که وجودمتراکم او تعادل و مفاهیم را در هم میشکست.
موضع اومفاهیم تغییر چندانیمیکرد نکرده بود.
او باخشونت چهرهای مچالهکوبید از خشم گفت:
«به هممانترا خوردن تعادل فعلیشتابان به خاطر اونه.»
ماریا باجهان لبخند گفت: «اینعظیم حقیقت نداره، درشا.»
«ورود خدای باستانی مشکل اصلی نیست.هراس مشکل اینه که یه خائن وجود داشته.خاکستر اگه بخوایم دقیق بگیم، این مشکل اوناست.»
«مهمتر از اون،دستش ما به خاطر اینگره اتفاق چیزی یاد گرفتیم.»
خدای مرگمانترا به نرمینفسنفس زمزمه کرد: «غاصب.»
خدای ذات خندید.
«انتظار نداشتم همهتونحکمرانی اون موجود روهراس فراموش کرده باشین.»
«حالا همهخشونت دارن بهکوبید یادش میارن، نه؟»
«چون خودشو رو جهاننفسنفس مهر کرده، هیچکس حتی اگهعظیمی بخواد هم نمیتونه فراموشش کنه.»
«همین که خدای باستانیِ فراموششده رو بههجوم یاد آوردیم، خودش یه سوده. از اونجایی کهمتراکم کار اشتباهی نکرده، واقعاً مشکلی به حساب نمیاد.»
«...»
«چیزی کهخشونت اهمیت داره،کوبید اینجور مشکلات نیست.»
خدای تعارض ووحشت مرگ، راکیراتاس، بهقدرت نرمی زمزمه کرد.
نگاهش لحظهایجهان از تهسانشده جدا نمیشد.
درون چشمانش،مفاهیم میل و اشتیاقیذرهای عجیب سوسو میزد.
«اون اصلاً مهم نیست.»
افزایش قدرتمانترا مهارت ازنفسنفس طریق ترفندها.