چپتر 65: اوگر حکیم
0«یعنی یهربط موجود متعالیطولانیه فرق داره؟»
ارواحی که اینجا ساکن شده بودند، آن موجوداتمصرف عظیم. وقتی از روح پرسید که آیا آنهاخاصی متفاوتاند، او سرش را به نشانه نفی تکان داد.
«متعالیها درسته که متعالین، ولی جنسشون فرق داره. فکرتبدیل میکنی چرا وقتی کار مهمی میکنن، از قدرتشون مایه میذارن؟ثابت دلیلش اینه که اونا از موجودات فانی به تعالی رسیدن.»
«از موجودات فانی؟»
«آره.»
روح باربط صدایی آرامطولانیه ادامه داد:
«مگه تو دنیای خودتایمان چندتا موجود نیستن کهبرسه هم انسانن و هم الهی؟»
«هستن.»
هرکول، یا بودا؛ کسانیطولانیه که در اساطیر وجودمصرف دارند، اما قطعاً واقعی بودهاند.
«کسایی که اینجا جمع شدن،ازش متعالیهای همین مکانن. راکیراتاس، بالتازار، اومَن،باشه لویننوف. همشون یه زمانی فانی بودن.»
«تمام متعالیهای اینجا؟»
«آره. تکتکشون. شاید چون با پشت سر گذاشتن آزمونها بالا اومدن، از جاهایی مثل اینجامتوقف خوششون میاد. اونا زمانی یا انسان بودن یا هیولا؛ موجوداتی که طول عمر داشتن. قلمروهاییدستی که روش نظارت دارن هم به زندگی گذشتهشون ربط داره، ولی داستانش طولانیه، پس ازش میگذرم.»
«پس بهربط همین خاطره کهازش قدرتشون مصرف میشه؟»
«چه نیروی روح باشه، چه نیروی فیزیکی یا ایمان، وقتی چیزی به سطح خاصی برسه، تبدیل به یه موجود متعالیرشد میشه. و لحظهای که متعالی شد، رشد قدرتش متوقف میشه. تبدیل به یه وجود عظیم و قدرتمند میشه، اما قدرتیلحنی که تا اون لحظه جمع کرده، ثابت میمونه. اگه ازش استفاده کنه، تبدیل به نیرویی میشه که از بین میره.»
تهسان دستی به چانهاش کشید.
روح بامیشه لحنی سبکباشه ادامه داد:
«به زبون ساده، این نقطه ضعف متعالیهای اکتسابیه. اونا قدرت عظیمیباشه دارن و از زنجیرهای فانی بودن رها شدن، اما نمیتونن بهمتوقف راحتی قدرتشون رو بازیابی کنن. حالا که اینو گفتم، میتونی حدس بزنی؟»
«حتماً متعالیهایربط ذاتی همطولانیه وجود دارن.»
کسانی که از بدوایمان تولد قدرتمند بودهاند؛ کسانیبرسه که ذاتاً اینگونه زاده شدهاند.
روح سر تکان داد.
«موجوداتی که طول عمر نداشتن. اونا کلاً از اول قوی بودن. برایفیزیکی همین وقتی تو دنیای فانیها دخالت میکنن، از قدرتشون استفاده میکنن، اما هیچاون تخلیه دائمیای در کار نیست. برخلاف اکتسابیها، قدرتشون همونیه که باهاش متولد شدن.»
کسانی که از فانیطولانیه بودن به تعالی رسیدند،مصرف دچار تخلیه قدرت میشوند.
کسانی کهوجود ذاتاً متعالیاما بودند، نه.
و تمام متعالیهایفیزیکی ساکن در هزارتو،سطح متعالیهای اکتسابی هستند.
به نظرمیشه میرسید لبباشه کلام همین باشد.
«پس اونایی کهداستانش به دنیای منمیگذرم حمله کردن، ذاتیان؟»
«... احتمالش زیاده. برای صرفازش کردن اون سطح از قدرت،نیروی اکتسابیها عمراً بتونن همچین کاری کنن.»
روح با رگهایفیزیکی از ناراحتی در صدایشخاصی زیر لب زمزمه کرد:
«ولی چرا همچیننیروی موجوداتی دارن دنیایایمان تورو لگدمال میکنن؟»
«گفتی اونا خدایانی بودن که اسمشون روخاطره گم کردن؟» روح قبلاً به آنها بهچیزی عنوان موجوداتی از گذشته اشاره کرده بود.
روح تأیید کرد.
«صادقانه بگم، خودم هیچوقت ندیدمشون. فقط از طریق افسانهها و اطلاعاترشد این مکان میشناسمشون؛ تا وقتی مستقیم ندیدمشون حتی نمیتونستم حدس بزنم.استفاده اونا موجوداتیان که خیلی وقت پیش ناپدید شدن. یه جور خدایان باستانی.»
«ناپدید شدن؟»
«دلیلش رو نمیدونم. بعضیا میگن جنگی بین متعالیها درگرفت،میشه بعضیا هم میگن طبق مشیت الهی صرفاً محو شدن. هرلحظهای چی که هست، اونا موجوداتیان که هزاران ساله دیده نشدن.»
با اینکه توضیحاتداستانش را شنید، بازمیگذرم هم نمیتوانست درک کند.
«چرا همچینباشه موجوداتی بهایمان زمین حمله میکنن؟»
«منم نمیدونم.»
روح شانهای بالا انداخت.
«چه دیوونههایی همچین کاری میکنن؟ با این حال، اونا نمیتونن موجوداتی روفیزیکی بفرستن که بیش از حد قوی باشن. نبودِ تخلیه قدرت به اینقدرتی معنیه که محدودیتی وجود داره، پس فقط میتونن موجوداتی در اون سطح بفرستن.»
روح خیلی ساده توضیح داد، اما تهسان نمیتوانست بهتبدیل راحتی بپذیرد. «اونا موجود خیلی قدرتمندی فرستاده بودن.» کسیکرده که حالت اِلرون را پاکسازی کرده بود، همان رسول سقوطکرده.
و هیولاهایی فراتر از آن که تا آخرینسطح لحظه از شکافها بیرون میآمدند. «حتی اگه محدودیتیقدرتمند باشه، یعنی میتونن تا اون حد نیرو بفرستن؟»
او هنوز قدرت واقعیطولانیه یک متعالی را نمیشناخت، پسمیشه نمیتوانست به راحتی نظر دهد.
قدرتی که اوتبدیل دیده بود، تنهاقدرتش قطرهای از دریا بود.
«فعلاً همینقدر کافیه.»
اطلاعات رافیزیکی در ذهنشچیزی بایگانی کرد.
او پاداشهای مختلفینیروی برای پاکسازی باس طبقهچیزی ۱۰ دریافت کرده بود.
عناوین وباشه دستاوردها، همراهایمان با پاداشهای پاکسازی.
تعدادشان کمربط نبود، اماطولانیه فعلاً بررسیشان نکرد.
تهسان بهربط سمت اتاقطولانیه دوم حرکت کرد.
آنسوی پلههایی که بهاما طبقه ۱۱ منتهی میشد،کسایی درِ کوچکی قرار داشت.
«بالاخره رسیدیم اینجا.»
با صدای آرام روح، تهسان واردسطح اتاق شد. «اینجا رو یادمه.» لی تهیئونمتوقف هم این مکان را کشف کرده بود.
برخلاف اتاق هاگه-ها، اینجاطولانیه آنقدر باز و آشکارمصرف بود که نمیشد نادیدهاش گرفت.
اما او وارد نشد.
او پاداشهای پاکسازیاش را گرفته بود وخاطره فکر میکرد چنین جایی حتماً خطرناک است، پسسطح از همان ابتدا از آن دوری کرده بود.
تهسان پارچهای رافیزیکی که جلوی درسطح آویزان بود، کنار زد.
داخل اتاقفیزیکی باریک، یکچیزی اوگر نشسته بود.
یک اوگر کوچکتر ازباشه بقیه، که تفاوت چندانیسطح با یک انسان درشتهیکل نداشت.
اما هوشباشه و ذکاوت ازچیزی دو چشمانش میبارید.
اوگر، در حالیتبدیل که به او نگاهمتوقف میکرد، دهان باز کرد.
«اومدی، قهرمان.»
[شما با اوگر حکیم روبرو شدید.]
یک اوگربرسه که معمولاً بایدرشد فاقد هوش باشد.
و حکیمیربط که به عنوانازش روشنضمیر شناخته میشد.
روح گفته بود کهاما به دست دومین باسکسایی طبقه ۱۰ کشته شده است.
آن موجود، درست روبرویش بود.
اوگر، با نامی کهباشه هیچ تناسبی با ظاهرش نداشت،خاصی با لحنی روان ادامه داد:
«میدونستم همچین روزی میاد، ولیازش به نظر زودتر از اوننیروی چیزی که فکر میکردم شد.»
اوگر به تهسانداستانش نگاه کرد و پرسید:خاطره «این عروسک خیمهشببازی توئه؟»
«نه.» روح با خونسردیایمان پاسخ داد، صدایش خالیبرسه از هرگونه احساس شدید بود.
«که اینطور.»
اوگر در حالی کهطولانیه روی صندلی نشسته بود،مصرف با آسودگی صحبت میکرد.
اوگرِ روبرویش قویتر از اوگرهایرشد دیگر به نظر نمیرسید، اما موجودیلحظه بود که حس ناخوشایندی منتقل میکرد.
«پس مایلیدوجود با هماما صحبت کنیم؟»
«صحبت؟» روحفیزیکی پوزخندی زد.چیزی «من و تو؟»
«به نظر میادفیزیکی ماجراجوی روبروم حریفی نیستخاصی که بتونم شکستش بدم.»
پیشبینی اوگر اشتباه نبود.
اگر تهسان قدرتی فراتر از طبقه ۲۰خاطره نداشت، اختلاف سطحی وجود داشت که هرچیزی بار مبارزه میکردند، به شکست منجر میشد.
اوگر با ملایمت ادامه داد:
«به هر حال، نتیجه ازفیزیکی قبل مشخصه. پس بهتر نیستبرسه کمی حس کنجکاویمون رو ارضا کنیم؟»
صدایش مهربان بود،داستانش انگار داشت بچهایمیگذرم را نوازش میکرد.
روح لحظهای رگهای ازلحظهای خشم نشان داد، اما بهقدرتی سرعت خودش را کنترل کرد.
«هر کاری میخوای بکن.»
«اوه؟»
اوگر حکیم بانیروی شنیدن پاسخ روح،ایمان علاقه نشان داد.
«این جوابی نیست کهطولانیه انتظارشو داشتم. فکر میکردممصرف خیلی ساده میگی بکشش.»
[تو چیربط میدونی کهطولانیه همچین حرفی میزنی؟]
«قهرمان متکبر،باشه خشن وایمان بیکله. این تویی.»
اوگر لبخند پهنی زد.
روح ساکت شد.
به نظر نمیرسیدداستانش گفتگویی میان یکمیگذرم قاتل و مقتول باشد.
تهسان به حکیم خیرهایمان شد و پرسید: «توبرسه روح رو کشتی، مگه نه؟»
«من کشتمش؟ آره.نیروی کار من بود.ایمان با همین دستای خودم.»
اوگر خنجر کوچکی بیرون کشید.
روح با دیدن خنجری کهازش نگین سرخی در آن نشستهنیروی بود، به شدت لرزید. [اون لعنتی...]
«تقصیر خودته، قهرمان.»
اوگر با نگاهی آرام گفت.
«وقتی اولین بار منو دیدی، نکشتیم. چون من تنها کسی بودم که میتونستی باهاش حرف بزنی.خاصی اونی که دنبال خدایان بود ردت کرد، و پادشاه گمشده تحقیرت کرد. تو، که از یه دنیاینیرویی سقوطکرده اومده بودی، بینهایت ضعیف بودی. واسه همین منو که پای حرفات مینشستم عزیز دونستی و نکشتیم.»
تهسان با شنیدن گذشتهطولانیه روح که برای اولینمصرف بار آشکار میشد، سوت کشید.
بدن روح خشک شد.
«من یه هیولام. تو یه ماجراجویی.ایمان من فقط کاری رو کردم که یهرشد هیولا باید میکرد. کینهای که نداری، داری؟»
[بسه.] روح باداستانش لحنی تند گفت.میگذرم [دیگه کافیه. فقط بکشش.]
«نه.»
[...چی؟] روحباشه از مخالفتایمان تهسان جا خورد.
اوگر چهرهایمیشه متعجب بهباشه خود گرفت.
«این با اونداستانش چیزی که فکرمیگذرم میکردم فرق داره.»
«چی فکر میکردی؟»
«فکر میکردم تو یه عروسکیچیزی که با اراده قهرمان تکونلحظهای میخوره و به اینجا رسیده.»
فکر معقولی بود.
روح کسی بودداستانش که تا اعماق اینخاطره مکان پایین رفته بود.
اگر کنار یک تازهکارطولانیه میماند، تازهکار طبیعتاً چارهای جزمیشه پیروی از حرفهای روح نداشت.
شاید روح همفیزیکی با همین هدفسطح به او چسبیده بود.
او صرفاً پس ازباشه مشاهده اقدامات تهسان نظرشسطح را تغییر داده بود.
«اون بایدربط سلاح آسیبطولانیه ثابت باشه.»
«خوب میدونی.»
«از کی گرفتیش؟»
[...آه.] روح تازه متوجه شد.
سلاح آسیبربط ثابت بینهایتطولانیه کمیاب بود.
از دفاع و مهارتها عبورازش میکرد، و تجهیزاتی بود کهنیروی در طبقه دهم قابل دسترسی نبود.
اوگر لبخند پهنی زد.
«تو قهرمان رو تغییر دادی.»
«فقط جواب بده.»
«خودت ایدهای نداری؟ قهرمان. خیلیا اینجا هستنخاطره که از تو، اون آدم متکبر وچیزی مغرور، خوششون نمیاد. نه فقط خدایان، حتی ماجراجوها.»
[امکان نداره.]باشه با پاسخ اوگر،چیزی صدای روح لرزید.
«راهنمای گناه. اونا سلاح آسیب ثابت روچیزی بهم دادن. گفتن اگه بهت صدمه نزنم،قدرتش منو میکشن، پس چارهای جز قبول کردن نداشتم.»
[اون حرومزادهها!]ربط صدای خشنیطولانیه طنینانداز شد.
راهنمای گناه.
گروهی که لیفیزیکی تهیئون هم نامشانسطح را شنیده بود.
کسانی که مشتاقتر از هرفیزیکی هیولایی، بیش از هر کسبرسه دیگری سعی در کشتن او داشتند.
اوگر باربط دیدن خشم روح،ازش لبخند تلخی زد.
«حتماً خیلی میترسیدن خودشون انجامش بدن چون تومصرف زیادی قوی بودی. واسه همین مجبور شدن دست بهبرسه دامن یه هیولای بیارزش مثل من بشن. نظرت چیه؟»
[...] روحباشه بدون پاسخ،ایمان نفسنفس میزد.
اوگر خطاب بهنیروی آن احساسات متلاطم،ایمان با ملایمت گفت.
«هر کاری میخوایداستانش بکن. من هر چیخاطره میخواستم بگم رو گفتم.»
اوگر نگاهشربط را ازطولانیه روح گرفت.
لحظهای، در حالی که تهسان را براندازخاصی میکرد، نتوانست تحسینش نکند. «...قطعاً اشتباه کردم. توقدرتی ماجراجویی نیستی که بشه اینور و اونور کشوندش.»
تهسان شمشیرش را کشید.
اگرچه به نظر میرسید گفتگویی میانمیگذرم اوگر حکیم و روح در جریانفیزیکی است، اما حداقل تهسان چندان علاقهای نداشت.
اوگر بدون تلاشداستانش برای دفاع یا حمله،خاطره با آرامش سخن گفت.
«من زمان زیادی اینجا زنده موندم. اونایی که از من ضعیفتر بودنقدرتش اصلاً پاشون به اینجا نرسید، و اونایی که قویتر بودن با کلماتنیرویی باهام دوست شدن. خیلی سخت نبود، چون همشون کسایی بودن که نمیخواستن بمیرن.»
تپ!
۵۰ آسیب به اوگر حکیم وارد شد.
سینه اوگرباشه که مقاومتیایمان نمیکرد، شکافته شد.
«اما هر چیزی پایانی داره.»
اوگر بدونربط تغییر حالتطولانیه چهره ادامه داد.
«فکر میکنیربط درس اینطولانیه داستان چی بود؟»
«به دیگران اعتماد نکن؟»
«اونم هست، ولینیروی اصل کاری یهایمان چیز دیگه است.»
اوگر گفت: «تو این مکان، قدرت جوابه. قدرتیمصرف داشته باش که هیچکس جرأت نکنه لمسش کنه، قدرتیبرسه که حتی فکر به چالش کشیدنش رو هم نده.»
اوگر باربط چشمانی تلخ بهازش روح نگاه کرد.
«قهرمان نتونست اون کارو بکنه. اون قوی بود، ولی فقط اونقدررشد قوی که باعث بشه بقیه فکرهای دیگهای به سرشون بزنه. واسهاستفاده همین نقاط ضعفش رو هدف گرفتن. این نصیحتیه که میتونم بهت بکنم.»
«شاید اینطور باشه.»
«پس خوشحالم. امیدوارم اینطولانیه مکان رو فتح کنیمصرف و ما رو نجات بدی.»
اوگر حکیمربط با لبخند سرشازش را خم کرد.
چیزی که شبیهفیزیکی به روح بود،سطح روی زمین جاری شد.
شما اوگر حکیم را شکست دادید.
سطح شما افزایش یافت.
افزایش نیروی روح شما فعال شد.
قدرت بهطور دائم ۲ واحد، چابکی ۳ واحد و هوش ۱۰ واحد افزایش یافت.
بهعنوان پاداش ارتقای سطح، سلامتی شما ۴۵ واحد افزایش یافت.
بهعنوان پاداش ارتقای سطح، قدرت بهطور دائم ۱ واحد، چابکی ۳ واحد و هوش ۱۰ واحد افزایش یافت.
شما عناصر پنهان طبقه دهم را درک کردید.
شما پاداش [چی؟؟] را به دست آوردید.
شما طبقه دهم را بهطور کامل پاکسازی کردید.
شما عنوان [تطبیقیافته] را به دست آوردید.
شما تمام طبقات تا طبقه دهم را کاملاً درک و پاکسازی کردید.
شما عنوان [کمالگرا] را به دست آوردید.
شما به اندازه کافی به درون هزارتو قدم گذاشتهاید.
شما عنوان [رهرو مسیر] را به دست آوردید.
شما قدرت خود را در این مکان به اندازه کافی اثبات کردید.
شما عنوان [اثباتگر] را به دست آوردید.
شما وارد قلمروی جدیدی میشوید.
شما عنوان [چالشگر سازگار] را به دست آوردید.
موجودات این مکان شروع به توجه به شما کردهاند.
آنها ممکن است نسبت به شما لطف یا دشمنی داشته باشند.
شما [لبه فاجعه] را به دست آوردید.
مأموریت فرعی موفقیتآمیز بود.
قهرمان در شرف اهدای پاداش به شماست.
مأموریت فرعی آغاز شد.
قهرمان، با پی بردن به حقیقت، خواهان انتقام بیشتری علیه شماست.
شرط: کسانی که در مرگ او دست داشتند را بکشید.
پاداش: بسته به حال و هوای قهرمان تعیین میشود.
ارتقای سطح از طریق مهارت.