چپتر 578: موجود آنسو (۳)
0هیولای مرزشکسته کاملاً رهابرای شده بود.
از گذرگاه باریک و تنگحریفی با فشار بیرون خزید وحال تمامتِ هیبتش را آشکار ساخت.
کوگوگوگوگونگ!
هیولای مرز،آرزو خودِ ساختارقدرت مرز را لرزاند.
موجود آنسو سعیفقط در درهمکوبیدن ومیتوانست خرد کردن مرز داشت.
مرز به حرکت درآمدداشته تا آن را زیرشکستش پا بگذارد و لگدمال کند.
اما غیرممکن بود.
هیولای مرز با طمعقدرت زوزه کشید و قلمروبرای خود را به رخ کشید.
کوووووونگ!
قلمروها با همحدی برخورد کردند و درسادگی برابر یکدیگر صفآرایی نمودند.
هیچیک به آسانی تسلیم نمیشدند.
تهسان زیر لبمیکنم زمزمه کرد: «واقعاًشکسته بزرگتر و قویتری.»
«ولی مرز منم ضعیف نیست.»
مرز چیزی استحدی که میان جهان وسادگی موجود آنسو وجود دارد.
حتی اگر حریف، خودِ قلمرو خدای برترآورد باشد، این واقعیت که یک رابطه برتریکنی بر اساس سازگاری وجود دارد، تغییر نمیکند.
کوادادادادوک!
هیولای مرزشکسته به آرامی پیکرشبار را حجیمتر کرد.
گویی از آزادی حقیقیداشته لذت میبرد و قلمروشکستش خود را گسترش میداد.
اما خیلیبرای زود بهمیتوانست حد خود رسید.
در نقطهای خاص،میکنم هیولای مرز دیگر نمیتوانستفقط جثهاش را بزرگتر کند.
'خب، منطقیه.'
باید حدی وجود داشته باشد.
حتی اگر مرز حقیقی رهاآنچه شده باشد، حریفی نیست کههیچوقت بتوان به این سادگی شکستش داد.
با این حال، مهم نبود.
پیروزی آن چیزی نبودبرای که او از ابتدادست واقعاً آرزویش را داشت.
«آرزو میکنم.»
قدرت آرزوی شکسته.
فقط برای یک بار،قدرت او میتوانست آنچه را کهبار آرزو دارد به دست آورد.
هر چه که باشد.
تهسان آرزویشباید را برداشته زبان آورد.
«که دیگه هیچوقت نتونی توآنچه کار جهان دخالت کنی و تانتونی ابد نتونی از اینجا بیرون بخزی.»
نه خودِ اصلی وقدرت نه مداخلات جزئی، هیچکدام نبایدبار بتوانند بر جهان تأثیر بگذارند.
آرزو بیان شد.
قدرت برایباید برآورده کردنشداشته فعال گشت.
کوگوگوگوگونگ...
هیولای مرز به حرکت درآمد.
موجودی که دارای خودآگاهیبرای بود، طبق آرزوی تهساندست بدنش را متورم کرد.
موج برداشت.
نازک و گسترده، مانندمیتوانست غشایی که قلمرو خدایزبان برتر را میپوشاند، پخش شد.
و شروع به جداسازی کرد.
جداسازی قلمروشکسته خدای برتربرای و جهان.
کوگوگوگونگ!
لحظهای که موجودبار آنسو متوجه این موضوعآورد شد، از خشم خروشید.
خودِ قلمرو حرکتمیکنم کرد تا بهشکسته هیولای مرز ضربه بزند.
مقاومتی شبیه بهفقط کودکی که اسباببازیاش راآنچه از او گرفته باشند.
«از این خوشت نمیاد، ها؟»
تهسان لبخند زد.
«ولی مهمآرزو نیست. این چیزیهآرزوی که من میخوام.»
اینکه موجود آنسوفقط بخواهد یا نه، برایآنچه تهسان هیچ ارزشی نداشت.
درست همانطور کهحدی موجود آنسو تا کنونسادگی با جهان بازی میکرد.
کوادادادادوک.
مرز وسیعتر و وسیعتر شد.
موجود آنسو سعیفقط کرد متوقفش کندمیتوانست اما ناتوان بود.
هیولای مرزباید در اصلداشته جایگاهی برابر داشت.
علاوه بر آن،بار آرزوی شکسته نیزدست فعال شده بود.
آنچه اوآرزو آرزو کند، قطعاًآرزوی به حقیقت میپیوندد.
کدودوک.
کدودوک.
هیولایی که گستردهتر میشد،میتوانست چیزها را بیش اززبان پیش از هم جدا میکرد.
و سرانجام.
هیولای مرز، جهان وبرای قلمرو خدای برتر رادست کاملاً از هم جدا کرد.
«تموم شد.»
کوگوگوگونگ!
موجود آنسو چنانمیکنم خشمگین بود که فراترفقط از آن ممکن نبود.
قلمرو او شروع به تغییربار شکل داد و به فرمیزبان عجیب و غریب در آمد.
تهسان باباید بیتفاوتی بهداشته آن نگاه کرد.
«از دیدنت خوشحال شدم.»
تهسان مؤدبانه،آرزو مانند یکقدرت جنتلمن تعظیم کرد.
«و خداحافظ.شکسته احتمالاً دیگهبرای همو نمیبینیم.»
تهسان ازباید مرز گسترشیافتهداشته عبور کرد.
موجود آنسوبرای تمام قدرتشمیتوانست را تاب داد.
قلمرو او حرکتمیکنم کرد تا بهشکسته تهسان ضربه بزند.
اما تهسان پیشفقط از آن ازمیتوانست مرز گذشته بود.
قدرت مرز گسترشیافتهحدی و موجود آنسوبتوان با هم برخورد کردند.
کووووونگ!
مرز موج برداشت.
اما این تمام ماجرا بود.
مرز محکم برحدی جای خود ایستادبتوان و محافظت کرد.
تاپ.
و تهسان به جهان رسید.
آنجا، بیشمارشکسته موجودات متعالیبرای منتظرش بودند.
با چشمانیباید لبریز ازداشته شوک و حیرت.
تهسان با خونسردی گفت:
«کار تمومه.»
تهسان جرعهای از نوشیدنیاش نوشید.
در مقابلشبرای آریلنان، جادوگر وآنچه راکیراتاس نشسته بودند.
«خب... چطور انجامش دادی؟»
«با استفاده از هیولای مرز،بار جهان و قلمرو خدای برترزبان رو از هم جدا کردم.»
«اینو میفهمم،باید ولی دقیقاًداشته چطور انجامش دادی؟»
«چیز خاصی نبود.بار فقط کل مفهوم عبورآورد کردن رو مسدود کردم.»
قلمرو بینهایت وسیع است.
پوشاندن کلشکسته آن حتی برایبار تهسان غیرممکن بود.
اما دلیلی که خدای برتر میتوانست مداخلاتسادگی کوچک انجام دهد، عبور از فضا نبود،ابتدا بلکه استفاده از آن نوع مفهوم بود.
اگر چنین بود،بار مسدود کردن آندست مفهوم کافی بود.
«مثل یه لایه نازک دورش روشکسته پیچیدم. مثل آب و روغن که باآورد هم قاطی نمیشن، همچین لایهای درست کردم.»
«اصلاً همچین چیزی ممکنه؟»
«اگه مرز باشه، آره.»
اگر مرزی باشد که درآنچه میانه کشیده شده، قطعاً میتواندهیچوقت آن نقش را ایفا کند.
مهمتر از همه،میکنم مرز از طریق چرخشفقط به حیات دست یافت.
حتی اگر ترکهایی دربرای مرز ایجاد شود، هیولای مرزآورد خود را ترمیم خواهد کرد.
«گرچه خیلیباید تلاش میکنهداشته بشکندش، ولی بیمعنیه.»
موجود آنسو خودِ قلمرو است.
حالا دیگر نهمیکنم میتواند قویتر شودشکسته و نه ضعیفتر.
آن نقطه پایان بود.
بنابراین، هیولای مرز دستنیافتنی بود.
او به موجود آنسو حملهآنچه نکرد و آن را نبلعید؛هیچوقت صرفاً در آنجا وجود داشت.
موجود آنسو قدرتیمیکنم برای لگدمال کردنشکسته حتی چنین مرزی نداشت.
«حداقل تا وقتی من ناپدیدبار نشم، اونا دیگه هیچوقت نمیتوننزبان تو کار جهان دخالت کنن.»
«پس یعنی...»
«تموم شد. همهچیز.»
تهسان با آرامش گفت.
تهسان به زمین بازگشت.
مردم زمین تنهاحدی غرق در شادمانیبتوان و سرور بودند.
احتمالاً نمیدانستندبرای تهسان چهمیتوانست کرده است.
بیخبر ازآرزو همهچیز، طعم شیرینآرزوی پیروزی را میچشیدند.
تنها لیشکسته تهیئون حقیقتبرای را میدانست.
«تموم شد؟»
تهسان سر تکان داد.
همهچیز پایان یافته بود.
به کاملترین شکل ممکن.
لی تهیئون لبخندی زد.
«خسته نباشی تهسان.»
پس از نگاهیفقط گذرا به زمین،میتوانست تهسان به هزارتو بازگشت.
فضایی خالیباید از غیر،داشته تنها برای خودش.
نه. کاملاً تنها نبود.
باردری و آکاشا حضور داشتند.
اما آن دو چنانبرای با تهسان عجین شدهدست بودند که گویی حقیقتاً تنهاست.
تهسان درباید سکوت بهداشته سقف خیره شد.
همهچیز تمام است.
نوعی خلأآرزو را درقدرت وجودش حس میکرد.
بسان اسب مسابقهای کهبرای سرانجام به خط پایان میرسدآورد و همانجا از پا میافتد.
تهسان چشمانش را بست.
اگر اکنون میخوابید، اولین بار دردست این زندگی بود که میتوانست بیدغدغهکار و فارغ از هر نگرانی بیاساید.
اما چشمانش را گشود.
«یه کارشکسته دیگه مونده کهبار باید انجام بدم.»
برخاست و درحدی حالی که بهبتوان پوچی مینگریست، لب گشود.
«میتونی بیای بیرون.»
هوووم.
فضا شکافتهشکسته شد وبرای زنی پدیدار گشت.
جادوگر سبز.
پیش آمد وبار مؤدبانه در برابردست تهسان تعظیم کرد.
«تبریک میگمآرزو که همهچیز روآرزوی به پایان رسوندین.»
«تو هم میدونستی؟»
«من کسیام کهحدی تو هزارتو زندگی میکنه.سادگی جادوگر شخصاً بهم گفت.»
جادوگر سبزبرای همانطور خمیدهمیتوانست و بیحرکت ماند.
تهسان باآرزو دیدن این حالت،آرزوی چیزی را دریافت.
«تصمیمتو گرفتی؟»
«...بله.»
آرزوی جادوگر سبز،بار تبدیل شدن بهدست یک متعالی بود.
میخواست بهآرزو تنهایی بر خودِآرزوی مفهوم حکمرانی کند.
اما او یک نامیرا بود.
به آن جایگاه رسیدهداشته و مدام تلاش کردهشکستش بود، اما نمیتوانست متعالی شود.
دلیلش ساده بود.
آنچه ساخته بود، چنان طراحیآرزوی شده بود که هرگز نتواندمیتوانست به وجودی متعالی بدل شود.
مگر آنکه آنفقط مشکل را حلمیتوانست میکرد، هرگز متعالی نمیشد.
مشکل این بود کهداشته رها کردن آنچه خودشکستش ساخته بود، ناممکن مینمود.
تهسان یک استثنا بود.
اگر کسی خود را رها میکرد، یأسی وحشتناکبرای و ویرانگر در همان لحظه بر او چیرههیچوقت میشد—آنقدر که او را به کام مرگ بکشاند.
هیچکس بهشکسته تنهایی قادربرای به انجامش نبود.
اما تهسان میتوانست.
با قدرتی که داشت،میتوانست میتوانست آنچه جادوگر سبززبان ساخته بود را تصاحب کند.
«مطمئنی مشکلی نیست؟»
اما درشکسته نهایت، باید همهچیزبار را دور میریخت.
تمامِ وجودش را.
جادوگر سبز سر تکان داد.
«آره. تصمیمموآرزو گرفتم. خودموقدرت رها میکنم.»
«اگه تصمیمت اینه...»
تهسان دستشباید را بر سرحریفی جادوگر سبز نهاد.
بدنش لرزید.
ترس، اضطراب، وحشت ازقدرت دست دادن هر آنچهبرای با خون دل ساخته بود.
اما عقب ننشست.
جسمش راباید به دستانداشته تهسان سپرد.
قدرت فعال شد.
[شما مهارت «تصاحب روح» را فعال کردید.]
هر آنچه جادوگرحدی سبز ساخته بود،بتوان توسط تهسان بلعیده شد.
جادوگر سبز بیاختیار نالید.
«آه...»
کراااک.
هر آنچه با استیصالداشته بنا کرده بود، درشکستش هم شکست و تصاحب شد.
بدنش به لرزه افتاد.
گوووروم...
و دیری نپاییدفقط که همهچیز بهمیتوانست تملک تهسان در آمد.
[شما مهارت روح «مداخله در جهان» را کسب کردید.]
«آه.»
پیکر جادوگر سبز فرو ریخت.
تهسان بدنباید در حالداشته سقوطش را گرفت.
«ممنونم...»
«چه حسی داری؟»
«...حس خوبی نیست.»
جادوگر سبز تلوتلوخوران برخاست.
پس از لحظهای نگریستنمیتوانست به دستان لرزانش، لبخندیزبان تلخ بر لبانش نشست.
«خیلی وقته...آرزو که همچینقدرت حسی نداشتم.»
او اکنون انسانی معمولی بود.
آن قدرت عظیمی که کوهها را درسادگی هم میکوبید، دریاها را میشکافت و آسمانهاابتدا را میدرید، بیهیچ ردی ناپدید شده بود.
اکنون زنی شکننده بودمیتوانست که حتی نای شکستنزبان شاخهای خشک را نداشت.
همهچیز را باخته بود.
«اما...»
جادوگر سبزباید مشتش راداشته گره کرد.
«از صمیم قلب ممنونم، عالیجناب.»
«نیازی به تشکر نیست.»
در حقیقت، اوفقط بدترین کار ممکن راآنچه در حقش کرده بود.
«حالا میخوای چیکار کنی؟»
«فعلاً... بایدبرای راه درستمیتوانست رو پیدا کنم.»
راهی برایآرزو تبدیل شدنقدرت به یک متعالی.
«برای اینشکسته کار، شایدبرای باید ماجراجو بشم.»
جادوگر سبزباید به روشنیداشته لبخند زد.
«دوباره سفرم رو شروع میکنم.آنچه یه روزی... امیدوارم روزی برسههیچوقت که با قدرت خودم دوباره ببینمتون.»
«منتظرم.»
جادوگر سبز رفت.
تهسان لحظهای باحدی نگاه بدرقهاش کرد وسادگی زیر لب زمزمه نمود:
«اینم چیزیبرای بود کهمیتوانست تو آرزشو داشتی؟»
«نه از طرف من.»
صدایی طنینانداز شد.
جادوگر پدیدارباید گشت وداشته فضا را شکافت.
«هر چی باشه، اون یهآنچه قراردادبند بود. باخت اون باختهیچوقت منه. اما... دیگه مسئله مهمی نیست.»
جادوگر زیر لب گفت.
سپس بهشکسته تهسان نگریستبرای و سخن گفت:
«تهسان. میدونیباید اینجا کجاست،داشته مگه نه؟»
«طبقه صدم.»
پایان هزارتو.
مرحله نهایی.
جادوگر سر تکان داد.
«هزارتو روبرای به شکوهمیتوانست تمام پاکسازی کردی.»
[طبقه ۱۰۰ پاکسازی شد.]
«و... حالا وقت پاداشته.»
هنگام ورود بهبار هزارتو، این پیامدست ظاهر شده بود:
[این هزارتویی است که دیری پیش توسط جادوگری بزرگ خلق شده است.
شایعه شده هر کس آن را فتح کند، یک آرزویش برآورده خواهد شد.]
«یه آرزویداد فاتح رومهم برآورده میکنه.»
لی تهیئون نتوانست به آرزویشسادگی برسد، زیرا هزارتو را ازنبود راه میانبر پاکسازی کرده بود.
او آننبود را فتحابتدا نکرده بود.
فتح کردن صرفاًبار به معنای پاکسازیدست طبقه صدم نیست.
به معنایداد فتح کامل ونبود بینقص تمام هزارتوست.
آیا هرگز کسیحریفی این شرط راشکستش برآورده کرده بود؟
هیچکس نمیدانست.
اما اکنونبرای تهسان هزارتو راآنچه فتح کرده بود.
بینقص و بیتردید.
«پس، ای فاتح هزارتو.»
جادوگر، اربابنبود هزارتو، ازابتدا تهسان پرسید.
«چهچیزی طلب میکنی؟»
جادوگرِ هزارتوداد از فاتح،مهم آرزویش را میپرسد.