---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

افزایش سطح از طریق مهارت

چپتر 41: بهای جادو • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 41: بهای جادو

0

برای آموختن‌ارباب​ جادو، باید‌دادن​ پیشکشی تقدیم کرد.

ته‌سان موجودی‌اش‌نیست​ را زیر‌باشه​ و رو کرد.

«اینا چطورن؟»

او آیتم‌هایی را که‌اینجا​ از شکار مارمولک‌مرد به‌می‌تونه​ دست آورده بود، بیرون کشید.

همگی نسبتاً مبهم و معمولی بودند‌ارائه​ و تفاوت چندانی با تجهیزاتی که‌بتونی​ در حال حاضر بر تن داشت، نداشتند.

لیلیث وسایل را بررسی‌باشه​ کرد و با انگشت‌چیز​ به چانه‌اش ضربه زد.

«شاید به کار بیان،‌ارائه​ اما... با اینا نمی‌تونی‌نظر​ هیچ جادویی یاد بگیری.»

«مگه اینا زیاد نیستن؟»

«بحث جادوئه. فقط کمیت مهم‌گابلین​ نیست. باید چیزی باشه که ارزش‌نمیاد​ بیشتری داشته باشه، یه چیز خاص.»

«نمی‌شه یه راه آسون‌تر بریم؟»

اگر یادگیری جادو به‌ارائه​ همین سادگی بود، هر‌نظر​ کسی می‌توانست انجامش دهد.

با این حال،‌بتونی​ حتی ته‌سان هم نتوانسته‌داره​ بود آن را بیاموزد.

نگاهش را‌ارباب​ به تجهیزاتی که‌گابلین​ پوشیده بود، دوخت.

«این چطور؟»

ته‌سان گوشواره‌های‌دادن​ والتا را به‌تعجب​ او نشان داد.

لیلیث هنوز‌نمیاد​ حالت چهره‌ای‌اینجا​ مبهم داشت.

«بد نیست، ولی... یه تیکه‌گابلین​ کافی نیست. دو تا تیکه‌نظر​ با همون درجه لازم داری.»

«پس این چی؟»

این بار، گردنبندی را که متعلق به‌موج​ ارباب بود و از شکست دادن ارباب‌داره​ گابلین به دست آورده بود، ارائه کرد.

تعجب در‌نمیاد​ چهره لیلیث‌اینجا​ موج زد.

«ها؟ به نظر‌شکست​ نمیاد تجهیزاتی باشه که‌تعجب​ بتونی اینجا پیدا کنی.»

«خب که چی؟»

«ارزش داره.‌دادن​ می‌تونه یه ورد‌تعجب​ پایه بهت بده.»

«یکمی ناامیدکننده‌ست.»

«واقعاً؟ فکر می‌کردم معامله خوبیه.»

اینکه آیتم ارباب یک ورد پایه‌بیشتری​ می‌داد، با توجه به اینکه در‌آسون‌تر​ ورودی هزارتو بودند، منطقی به نظر می‌رسید.

ته‌سان شمشیر‌دادن​ راکیراتاس را‌ارائه​ بیرون کشید.

«نظرت راجع به این چیه؟»

لیلیث کمی اخم کرد.

«احتمالا خیلی خوشحال می‌شن... حتی اگه کمی‌داشته​ براشون کسر شأن باشه، شاید هنوزم یه ورد‌یادگیری​ پایه بهت بدن، ولی می‌تونی از پسش بربیای؟»

«از راکیراتاس خوششون میاد.»

او توجه خاصی‌بتونی​ از جانب آن‌ها‌کنی​ دریافت کرده بود.

بعید به نظر می‌رسید که‌گابلین​ به خاطر فروش شمشیری که‌نظر​ خودشان داده بودند، خصومتی نشان دهند.

لیلیث با شنیدن‌چیزی​ حرف‌های ته‌سان، قیافه‌ای‌بیشتری​ چندش‌آور به خود گرفت.

«تو اولین کسی‌گابلین​ هستی که همچین حرفی‌موج​ به یه خدا می‌زنه.»

سلاح را سر جایش برگرداند.

هرچند جادو مهم بود،‌دادن​ اما ارزشش را نداشت که‌موج​ تجهیزات مورد استفاده‌اش را بفروشد.

او صرفاً گزینه‌ها‌چیزی​ را مقایسه می‌کرد‌بیشتری​ و قصد فروش نداشت.

همان‌طور که ته‌سان به جستجو‌تعجب​ در موجودی‌اش ادامه می‌داد، یک‌بتونی​ قطعه تجهیزات نظرش را جلب کرد.

«پس این چطور؟»

[عصای گره‌دار قدیمی]

[جادو +۳]

[حاوی نیروی جادویی ضعیف است.

یک فرد بااستعداد ممکن است بتواند از آن استفاده کند.]

این تجهیزاتی بود که‌نیست​ هنگام شکار رئیس گابلین‌بیشتری​ به دست آورده بود.

آماری مربوط به جادو‌بهت​ داشت که ته‌سان پیش‌واقعاً​ از این ندیده بود.

لیلیث پس‌باشه​ از تایید تجهیزات،‌داشته​ سر تکان داد.

«این می‌تونه جواب‌بهت​ بده. دقیقاً به اندازه‌واقعاً​ یه ورد پایه کافیه.»

«این با‌کمیت​ گردنبند ارباب‌نیست​ برابری می‌کنه؟»

«نه دقیقاً، ولی از دیدگاه پیشکش، قضیه فرق داره. خدایان آیتم‌های مربوط‌خوبیه​ به خودشون رو ترجیح می‌دن. مگه اینکه مثل شمشیر راکیراتاس بتونه طرف‌راجع​ مقابل رو فریب بده، وگرنه ارزش بیشتری برای آیتم‌های مربوط به جادو قائلن.»

خبر خوبی بود.

صادقانه بگویم، آیتم دردسرسازی بود.

جادو عجیب بود و او‌چیزی​ آن را رها کرده بود، چون‌خاص​ نتوانسته بود استفاده‌ای برایش پیدا کند.

«این جادو چیکار می‌کنه؟»

«به معنای واقعی کلمه، قدرت رو افزایش می‌ده.‌نمی‌شه​ وقتی با اون عصا جادو اجرا کنی، قدرت،‌کسی​ اندازه، مدت زمان و قضاوت رو بهبود می‌بخشه.»

این برای‌پایه​ ته‌سان هیچ‌بده​ فایده‌ای نداشت.

او جادو را یاد‌نیست​ می‌گرفت تا به راحتی در‌داشته​ نبرد از آن استفاده کند.

«همینو می‌دم.»

«عالیه! گرفتمش!»

لیلیث با‌پایه​ خوشحالی عصا‌بده​ را گرفت.

انگار می‌خواست‌کمیت​ چیزی بگوید،‌نیست​ لحظه‌ای مردد ماند.

«آه راستی. تقریباً یادم رفته بود. جادوی‌ناامیدکننده‌ست​ خاصی هست که بخوای؟ نامرئی شدن خیلی‌آیتم​ باارزشه، ولی فکر کنم وردهای دیگه امکان‌پذیر باشن.»

«حتی نمی‌دونم چه وردهایی موجوده.»

«بهت نشون می‌دم.»

دستش را تکان داد و‌چیزی​ وردها در یک ردیف ظاهر‌چیز​ شدند و دید او را پوشاندند.

[توپ آتشین]

[پیکان یخی]

[نامرئی شدن]

[ردیابی پایه]

[میدان اختفا]

[تولید غذا]

تمام وردها به جز توپ‌ارزش​ آتشین و پیکان یخی، مربوط به‌راه​ پنهان شدن یا دوام آوردن بودند.

از اینجا، ته‌سان به وضوح‌تعجب​ می‌توانست ببیند لیلیث چه نوع‌بتونی​ زندگی‌ای در اینجا داشته است.

«می‌خوای برات توضیح بدم؟»

ته‌سان سر تکان داد.

شنیدن و‌نیست​ تصمیم‌گیری واضح‌باشه​ بهتر بود.

لیلیث شروع به صحبت کرد.

«تو که توپ آتشین رو داری، پس از اون‌ورد​ می‌گذریم. پیکان یخی از نظر قدرت و مصرف مانا‌معامله​ مثل توپ آتشینه. فقط تفاوت توی ویژگی‌هاست. اینم بد نیست.»

اثر وضعیت یخ به طور قابل توجهی‌تعجب​ سرعت حرکت را کم می‌کند و آن را‌کنی​ به یک اثر وضعیت بسیار خوب تبدیل می‌کند.

به علاوه، چون پرتابه‌باشه​ است، می‌تواند به عنوان‌چیز​ جایگزینی برای تیر مفید باشد.

«از اونجایی که نمی‌تونی نامرئی شدن رو یاد بگیری،‌نمیاد​ از اونم می‌گذریم. ردیابی تعداد و مکان هیولاهای اتاق‌بهت​ بعدی رو بهت می‌گه. با این می‌فهمی کجا خطرناکه.»

هرچند با اطمینان حرف‌اینجا​ می‌زد، اما جادویی بود که‌ورد​ ته‌سان نیازی به آن نداشت.

او قصد‌ارباب​ داشت تمام اتاق‌ها‌گابلین​ را پاکسازی کند.

«و بعد میدان اختفا هست. حضورت رو‌داشته​ محو می‌کنه. اجازه می‌ده از کنار اونایی‌اگر​ که مهارت ردیابی دارن به سلامت رد بشی.»

این تا حدودی مفید بود.

به دست گرفتن‌بتونی​ ابتکار عمل مزیت‌کنی​ بزرگی محسوب می‌شد.

«آخریش، تولید غذاست، دقیقاً همونیه که اسمش میگه.‌چهره​ آب و فرنی بی‌مزه تولید می‌کنه. کاش می‌تونستم‌داره​ یکم نمک روش بپاشم، ولی اینجا همه چی غنیمته.»

به نظر می‌رسید‌چیزی​ حسابی کلافه شده‌بیشتری​ و آه عمیقی کشید.

ته‌سان در‌دادن​ سکوت مهارت‌ها‌ارائه​ را بررسی کرد.

سپس تصمیمش را گرفت.

«تولید غذا رو برمی‌دارم.»

«ها؟ اینو؟‌نیست​ فکر می‌کردم پیکان‌ارزش​ یخی رو برمی‌داری.»

«اونو بعداً هم می‌تونم بگیرم.»

پیکان یخی رایج‌ترین‌بتونی​ وردی بود که‌کنی​ از عصا ظاهر می‌شد.

ردیابی پایه هم همین‌طور بود.

بیشتر وردها‌نیست​ درون عصا‌باشه​ وجود داشتند.

نامرئی شدن‌دادن​ کمیاب بود اما‌تعجب​ گهگاهی ظاهر می‌شد.

با این حال،‌بتونی​ او هرگز چیزی درباره‌داره​ تولید غذا نشنیده بود.

بیشتر بازیکن‌ها برای سیر کردن‌گابلین​ شکم‌شان به زراعت ساده، گوشت هیولا،‌نمیاد​ یا خرید جیره‌های اضطراری متوسل می‌شدند.

با «تولید غذا»، او می‌توانست‌ارزش​ این دردسر و هزینه طلا را‌راه​ با کمترین مصرف مانا حل کند.

این مهارتی بود که تنها‌تعجب​ در جادو وجود داشت و‌بتونی​ جای دیگر قابل دستیابی نبود.

طبیعتاً عاقلانه بود‌بتونی​ که اول آن‌کنی​ را یاد بگیرد.

«بسیار خب.‌ارباب​ یه لحظه‌دادن​ صبر کن.»

لیلیث عصا را‌چیزی​ در دست گرفت‌بیشتری​ و چشمانش را بست.

شروع به زمزمه چیزی کرد.

زبانی نامفهوم‌نمیاد​ همچون آواز‌اینجا​ جاری شد.

این حقیقت که ته‌سان، لیلیث از دنیایی دیگر،‌چهره​ و روح می‌توانستند بدون مشکل ارتباط برقرار کنند، به‌می‌تونه​ این معنا بود که نوعی ترجمه در جریان است.

با این حال، ناتوانی‌باشه​ در فهمیدن می‌توانست یکی از‌خاص​ دو معنی را داشته باشد.

یا اصلاً زبان نبود،‌ارائه​ یا زبانی بود مختص‌نظر​ کسانی که قابل ترجمه نیستند.

نگاه سنگینی را روی خود احساس می‌کنید.

خدایی که به‌چیزی​ فراخوان پاسخ داده بود،‌داشته​ از آن‌سو ظاهر شد.

نیرویی متعادل‌دادن​ فضا را‌ارائه​ پر کرد.

نگاهش به سمت ته‌سان چرخید.

لبخند زد.

ته‌سان آن را حس کرد.

شما تولید غذا را کسب کردید.

با صدای‌ارباب​ خنده، آن‌دادن​ حضور ناپدید شد.

لیلیث با‌نیست​ شوک چشمانش‌باشه​ را باز کرد.

عصایی که در‌گابلین​ دست داشت، به‌طرز‌چهره​ عجیبی ناپدید شده بود.

«ها؟»

«چی شده؟ مشکلی پیش اومد؟»

«نه، موضوع این نیست.‌باشه​ خیلی راحت اعطا شد. فکر‌خاص​ می‌کردم کلی دردسر داشته باشه.»

«دردسر؟»

«خدایان در مورد کسایی که بهشون اجازه می‌دن‌می‌تونه​ خیلی سخت‌گیرن. در واقع، حتی قهرمان هم مجبور‌فکر​ شد برای یادگیری جادو از کلی سختی عبور کنه.»

«برعکس من؟ خدایان‌شکست​ کمی هستن که از‌تعجب​ این یکی بدشون بیاد.»

با یادآوری گذشته،‌چیزی​ عنوانی برای مورد لطف‌داشته​ خدایان بودن وجود داشت.

با توجه به واکنش‌های تا‌به‌حال و حرف‌های‌موج​ روح، به نظر می‌رسید نادر باشد که‌داره​ خدایی نسبت به او خصومت نشان دهد.

ته‌سان جادویی را‌بتونی​ که به دست‌کنی​ آورده بود بررسی کرد.

جادوی پایه: تولید غذا

هزینه مانا: ۵

مقدار کمی غذای مایع و جامد قابل مصرف احضار می‌کند.

به نظر می‌رسد طعم خوبی نخواهد داشت.

حالا دیگر مجبور نبود‌نیست​ زحمت خوردن گوشت هیولا‌بیشتری​ را به خود بدهد.

راستش را بخواهی، مقاومت‌بهت​ در برابر بیماری دیگر‌واقعاً​ نیازی به افزایش نداشت.

«می‌خوای جادوی بیشتری یاد بگیری؟»

«می‌خوام، ولی‌پایه​ دیگه پیشکشی‌بده​ نمونده. بعداً برمی‌گردم.»

قصد داشت‌کمیت​ هر چه‌نیست​ می‌تواند یاد بگیرد.

هرچه مهارت بیشتر، بهتر.

«پس یعنی‌باشه​ باید دوباره‌بیشتری​ تا اینجا برگردم؟»

«نه. وقتی طبقه رو فتح کنی، منم‌واقعاً​ میام پایین. یه جور منطقه امن توی‌می‌داد​ طبقه‌هایی که تازه پاکسازی شدن وجود داره.»

«همچین چیزی هست؟»

ته‌سان تعجب کرد.

این برایش تازگی داشت.

معمولاً وقتی طبقه‌ای پاکسازی می‌شد، دلیلی‌ناامیدکننده‌ست​ برای بالا رفتن وجود نداشت و حتی‌آیتم​ اگر می‌رفت، می‌توانست فقط در فروشگاه بماند.

«در اصل یه‌مهم​ مکان مخفیه. نیازی نیست‌ارزش​ این‌همه راه بیای پایین.»

«این عالیه.»

برگشتن به طبقه ششم‌بیشتری​ پس از پایین رفتن‌نمی‌شه​ به اعماق، دردسر بزرگی می‌شد.

لیلیث لبخند‌پایه​ زد و‌بده​ دست تکان داد.

«پس بعداً‌کمیت​ می‌بینمت! منتظرم‌نیست​ چیزای خوب بیاری!»

«قبلش، یه چیزی.»

چیزی بود که باید می‌پرسید.

«توی این مکان،‌بهت​ جادو به عنوان‌ناامیدکننده‌ست​ مهارت حساب میشه؟»

«با اینکه انواع‌شون متفاوته،‌نیست​ ولی اگه می‌پرسی حساب‌بیشتری​ میشه یا نه، آره.»

«پس مثل مهارت‌ها،‌پایه​ میشه بدون دریافت‌یکمی​ کردن، خلقش کرد؟»

«آمم...» لیلیث تردید کرد. با حالتی مبهم حرفش را کش داد.‌بریم​ «از نظر تئوری باید ممکن باشه. چون سیستم اونو مهارت تشخیص میده.‌بیاموزد​ ولی فکر نکنم تا حالا شنیده باشم کسی این کارو کرده باشه.»

«همین کافیه.»

مسئله غیرممکن بودن‌مهم​ نبود، بلکه او‌باشه​ نمی‌دانست. همین کفایت می‌کرد.

«چرا آخرش اونو پرسیدی؟»

«چون یه‌باشه​ آزمایشی هست که‌داشته​ باید انجام بدم.»

جادو چیزی بود که برای اولین بار به‌فکر​ دست می‌آورد. برخلاف مهارت‌ها، قلمرویی ناشناخته بود. ارزشش‌ورودی​ را داشت که چیزهای مختلف را امتحان کند.

اول، پاداش اتاق‌مهم​ مخفی را که او‌ارزش​ داده بود بررسی کرد.

چکمه‌های خاکستری

دفاع: ۴+

سرعت حرکت: ۵٪+

کفش‌هایی راحت برای حرکت. به نظر می‌رسد کاملاً خوب باشند.

با سرعت حرکت اضافه، کفش‌های خوبی‌ارائه​ بودند. با اینکه قدرت حمله ۱‌بتونی​ واحد کم می‌شد، ارزش تعویض را داشت.

از این به بعد، کار ساده بود. پایین رفتن از‌نمی‌شه​ طبقات در حالی که آیتم‌های ارزشمند حمل می‌کرد، فروختن آن‌ها در‌دهد​ فروشگاه، یا آوردن‌شان برای لیلیث جهت یادگیری جادو. نقشه همین بود.

اما اول،‌دادن​ قصد داشت آنچه‌تعجب​ می‌تواند را بیاموزد.

«کارک!»

ته‌سان در حالی‌شکست​ که فکر می‌کرد، حمله‌تعجب​ مارمولک‌مرد را دفع کرد.

«آسیب این چقدر بود؟»

خاطراتش را‌دادن​ زیر و‌ارائه​ رو کرد.

دفاعی که آن زمان داشت و‌کنی​ آسیبی که دریافت کرده بود را‌بده​ به یاد آورد. و پاسخ نمایان شد.

«قدرت حمله‌ارباب​ پایه توی‌دادن​ اتاق باس.»

اگر بدون هیچ زرهی‌باشه​ ضربه می‌خورد، آن مقدار‌چیز​ آسیبی بود که دریافت می‌کرد.

ته‌سان سپرش را چک کرد.

سپر: ۳۵/۳۵

ممکن بود.

ته‌سان شمشیر را محکم‌تر گرفت.‌تعجب​ مارمولک‌مرد به عقب پرتاب شد‌بتونی​ و به دیوار کوبیده شد.

«کوه، کارک.»

تماشا کرد که‌شکست​ چگونه تلوتلو می‌خورد‌ارائه​ و سعی می‌کند برخیزد.

روح با آگاهی خندید.

«بازم می‌خواد‌دادن​ یه کار‌ارائه​ عجیب بکنه؟»

«کارک.»

مارمولک‌مرد که به سختی ایستاده بود، با چشمانی‌چهره​ مصمم نیزه‌اش را بالا آورد. حتی با دانستن‌داره​ اینکه نمی‌تواند پیروز شود، حاضر به عقب‌نشینی نبود.

مارمولک‌مرد که آماده‌چیزی​ رویارویی با مرگ بود،‌داشته​ گیج به نظر می‌رسید.

«کارک؟»

ته‌سان تجهیزاتش را یکی‌یکی درمی‌آورد. گردنبند، زره،‌داره​ کفش‌ها، محافظ‌های مچ و غیره. او تمام‌ناامیدکننده‌ست​ تجهیزات دفاعی را در کوله‌اش قرار داد.

«... این چیه؟»

ته‌سان با لباس‌های زمین، درست مثل زمانی‌داشته​ که تازه به این دنیا آمده بود،‌اگر​ مقابل مارمولک‌مرد ایستاد و با او روبرو شد.

«کارک؟»

مارمولک‌مرد تردید کرد. با مغز کوچکش نمی‌توانست درک کند.‌ورد​ حریفی که زمانی شکست‌ناپذیر بود، ناگهان خودش را ضعیف‌معامله​ می‌کند. حتی اگر هوش بالایی هم داشت، همین‌طور بود.

«بیا.»

ته‌سان دستانش‌نیست​ را روی‌باشه​ سینه جمع کرد.

با تقویت حاصل‌گابلین​ از مهارت‌ها، زمان ارتقای‌موج​ سطح فرا رسیده بود.

ناولها | novelha.net