چپتر 434: طبقه ۸۵، بانوی خاکستری
0سوسیِت گاردنتیا (۴)
«این دیگه چه...»
باردری بامیدونی چهرهای درهمرفتهمُردی به اطراف نگریست.
«من که همینراهنماهای الان داشتم توباهات طبقه ۱۰ استراحت میکردم؟»
«ها، هاهاها. هاهاهاها...»
سوسیِت که برواقعیت زمین افتاده بود،باشه همچون دیوانهای میخندید.
با اینکه تمام وجودش توسط اِکْسیرِئا بلعیده شده وزندهت چیزی از او باقی نمانده بود، اما همچنان با جنونیمنو که پهلو به دیوانگی میزد، به هوشیاری چنگ زده بود.
«آه، شاهزادهی من...»
«...سوسیِت؟»
باردری با دستپاچگی آشکاراگه به سوسیِت که برراهنماهای زمین افتاده بود، نگاه کرد.
«چرا به این روز افتادی؟»
سوسیِت با چهرهای بیروح گفت:
«میدونی شاهزاده... تو مُردی.کمکم من قدرت اِکْسیرِئا رو قرضقضیه گرفتم تا دوباره زندهت کنم.»
«...این دیگه چه مزخرفیه؟»
چهرهی باردریمیدونی به شدتمُردی در هم رفت.
«تو طبقه ۱۰راهنماهای هیچ هیولایی نیستباهات که بتونه منو بکشه.»
«اونشو دیگه نمیدونم. ولی یهشروع چیز قطعیه؛ تو مُردی. شایدباشه یکی از کلهگندهها یواشکی کلکتو کنده.»
«اون حرومزادهها عمراًواقعیت بتونن بدون اینکهباشه بفهمم بهم نزدیک بشن.»
تهسان به باردری نگریست.
این باردری هنوز خاطرات لحظات پیشباهات از مرگش را داشت، زمانی کهسعی در طبقه ۱۰ مشغول استراحت بود.
از آنجا که جسدش توسط قدرت الهیواقعیت احیا شده بود، طبیعی بود که خاطراتشداشتی را تا لحظه مرگ حفظ کرده باشد.
در ابتدا، باردری انکار کرد،قضیه اما با پیش رفتن داستان سوسیِت،باهات کمکم شروع به پذیرش واقعیت کرد.
«...اگه قضیه این باشه، ممکنه.»
«تو راهنماهای زیادی داشتی که باهاتباهات حال نمیکردن. اونا رهبریش کردن. سعیسعی کردم جلوشون رو بگیرم... ولی گوش نمیدادن.»
«چطور حرفتو باور کنم؟»
باردری با تندی گفت.
مرد احیامیدونی شده به همهقدرت چیز شک داشت.
سوسیِت لبخند آرامی زد.
«اگه من کشتهداستان بودمت، چرا باید برتواقعیت میگردوندم؟ بهم نگاه کن.»
سوسیِت دستش را بالا آورد.
دستش ضعیفمیدونی و بیرمق بود،قدرت همچون زنی رنجور.
«من همهممکنه چیزمو دادم تاداشتی تورو زنده کنم.»
«...پس قدرتشو قرض گرفتی.»
[بله.
قهرمان هزارتو.]
اِکْسیرِئا با آرامش پاسخ داد.
[او خود را فدا کرد تا جسد تو را نجات دهد.
دروغی در کار نیست.]
«که اینطور.»
[پس من به تویی که احیا شدی، فرصتی خواهم داد.]
پنجرهای سیستمی درشاهزاده برابر باردریِ احیاقرض شده ظاهر گشت.
[ماجراجویی را که با روح شاهزادهی سقوطکردهی دنیای ویران قرارداد بسته، شکست بده.]
[شرط: مرگ کانگ تهسان.]
[پاداش: رستاخیز.]
باردری پنجره سیستمشاهزاده را خواند وقرض لب به سخن گشود.
«باورت میکنم. سوسیِت.»
[واقعاً میخوای بهش اعتماد کنی؟]
روح پوزخند زد.
نگاه باردریمیدونی به سمتمُردی روح چرخید.
باردری در حالیراهنماهای که به روح مینگریست،حال با لحنی خشک گفت:
«پس تویی.»
[منم.]
«واسه انتقام با جادوگر هزارتوقدرت قرارداد بستی؟ فکر نمیکردم روحکنم خودمو به این شکل ببینم. جالبه.»
[سوسیِت تو رو برگردوند.
ولی همزمان، منو کشت.]
«لطفشو جبران میکنم.واقعیت حرفای تورو همباشه نمیتونم باور کنم.»
باردری حتی بهلحظه نسخه روحِ خودشکرده هم شک داشت.
«حتماً تو اون وضعیت خیلیراهنماهای سختی کشیدی. تو منی، ولی واقعاًاونا من نیستی. نمیتونم بهت اعتماد کنم.»
[میدونم که اونگفت منِ گذشتهست، ولیمُردی تو واقعاً رو مخی.]
«حتی اگهپذیرش حرفت راست باشه،قضیه چیزی عوض نمیشه.»
باردری دستشخاطراتش را درمرگ هوا دراز کرد.
فضا شکافته شد.
این کولهای بودگفت که توسط ماجراجویمُردی هزارتو اعطا شده بود.
«مهم اینه که مناگه مرده بودم. و حالا یهزیادی فرصت دیگه بهم داده شده.»
باردری دستشخاطراتش را ازمرگ کوله بیرون کشید.
شمشیری بلندقضیه در دستانشممکنه ظاهر شد.
«نمیتونم این فرصتی رومیدونی که مثل معجزه بهقرض دستم رسیده، هدر بدم.»
در نگاه باردریواقعیت به تهسان، قصدباشه کشتن آشکاری موج میزد.
قهرمانی که اطلاعات بسیاری بهحفظ تهسان داده و کمکش کردهرفتن بود، حالا قصد جانش را داشت.
[پس، ای موجودات صاحب امیال، برای امیال خود حرکت کنید.]
اِکْسیرِئا اینپذیرش را گفتاگه و عقب کشید.
«من با یهلحظه ماجراجوی معمولی قرارداد نمیبندم،باشد پس حتماً خیلی ماهری.»
باردری شمشیرش را با چهرهایراهنماهای مطمئن و متکبر بالا برد، بااونا اعتمادبهنفسی بیشتر از هر کس دیگر.
«خودم امتحانت میکنم، ماجراجو.»
برش.
باردری حرکت کرد.
شمشیر ردپاییقضیه از خودممکنه بر جای گذاشت.
کمانهای بیشماری در هوامیدونی به پرواز درآمدند، گوییقرض چندین مهاجم همزمان حمله میکردند.
شمشیر اولِ زخم طوفان.
تهسان شمشیرش را بالا آورد.
چراگ!
ضربات شمشیر فرود آمدند.
روح در زمانواقعیت حیاتش در طبقهباشه ۸۰ مرده بود.
او قویتر از یک ماجراجوی معمولیکرده طبقه ۸۰ بود، اما نه بهکمکم طرزی که اختلاف فاحشی داشته باشد.
تهسان جاودانه بود.
حتی اگر دهها باردری هجومشاهزاده میآوردند، او میتوانست بدون اینکه گردزندهت و غباری رویش بنشیند پیروز شود.
اما حملاتپذیرش باردری تیزاگه و قدرتمند بود.
قدرتی که اِکْسیرِئا از سوسیِت گرفته وباشد اهدا کرده بود—قدرتی به خاطر یک عزیز—توانایی باردریواقعیت را تا سطح قابل توجهی بالا برده بود.
حالا باردری قدرتی را بهراهنماهای نمایش میگذاشت که حتی بانمیکردن شاهزاده دیانا از بِلدینگکیا رقابت میکرد.
چراگ چراگ چراگ!
پستصویرهای بیشماری ظاهرواقعیت شدند و هرباشه دو همزمان فاصله گرفتند.
چهرهی باردریخاطراتش در هممرگ پیچیده بود.
«...تو شمشیرزنی منو یاد گرفتی.»
شمشیر توانایی برگفت اساس سبک شمشیرمُردی زخم طوفان بود.
«حتی اگه قرارداد بستهاگه باشی، چطور جرئت کردیراهنماهای سبک شمشیرمو بهش یاد بدی؟»
باردری با ناخشنودی زبانشمرگ را به سقف دهان چسباندانکار و شمشیرش را بالا برد.
«اون سبک شمشیر فقط مال منه.زیادی به هیچکس دیگه اجازهشو نمیدم. شمشیررهبریش واقعی زخم طوفان رو بهت نشون میدم.»
تکبر و اعتمادبهنفسگفت او هیچکس جزمُردی خودش را قبول نداشت.
[این خودِ گذشتهی توئه؟]
[...آره.]
روح به آرامی تایید کرد.
باردری دوباره یورش برد.
این بار،پذیرش حرکات شمشیرشاگه متفاوت بود.
همچون رقصی نرم،لحظه نقاط حیاتی تهسانکرده را هدف گرفت.
شمشیر دوم.
رقصِ رقصنده.
[شما ضربه سنگین را فعال کردید.]
تهسان فاصله گرفت.
اما باردری مانند ماری برشاهزاده روی شمشیر تهسان خزید ودوباره پشت گردنش را نشانه رفت.
[شما دفع حمله را فعال کردید.]
چراگ!
شمشیرها برخوردبیروح کردند و بهشاهزاده عقب رانده شدند.
باردری بهپذیرش سرعت گارداگه خود را بازیافت.
«این با چیزی کهمرگ من میدونم فرق داره. میتونیانکار برخورد سلاح رو دفع کنی؟»
باردری آرام زمزمهباشه کرد و شمشیرزیادی دیگری بیرون کشید.
او مانند تهسان دومیدونی شمشیر در دست گرفتقرض و دوباره حمله کرد.
گاردش بسیار پایین بود.
با دو شمشیرلحظه در دست، چرخید وباشد همچون طوفانی ضربه زد.
چراگ چراگ چراگ!
تیغهها از کنار تهسان گذشتند.
آمیزهای از فریب و یورش،قضیه چنان درهمتنیده که تمیز دادنداشتی حقیقت از سراب دشوار مینمود.
در فنونخاطراتش شمشیرزنی، او برحفظ تهسان برتری داشت.
تهسان یورشقضیه را سدممکنه کرد و پرسید:
«حسابکتابای ذهنت تموم شد؟»
[...چی؟ منتظرم بودی؟]
«این ماموریت توئه.»
تهسان با خونسردی گفت:
«نمیتونم همینجوریبیروح سر خودمیدونی تمومش کنم.»
[هه.]
روح خندید.
[خیلی وقتهقضیه که باممکنه خودم کنار اومدم.
میتونی تمومش کنی.
همهچیز رو.]
روح این را گفت.
تهسان قبضه شمشیر راممکنه با هر دو دست فشردحال و آن را فرود آورد.
در پاسخ، باردری شمشیرهایمیدونی دوقلویش را چون فنری رهاگرفتم شده به پیش پرتاب کرد.
تیغهی باردری با حرکتی موزونقضیه و رقصمانند پیش رفت وداشتی قلب تهسان را نشانه رفت.
تهسان لحظهای درنگلحظه کرد و سپس نیروباشد را در تیغهاش دمید.
تِرق.
شمشیر باردری کهگفت چون ماری خزیدهمُردی بود، در هم شکست.
چشمان باردریپذیرش از حدقهاگه بیرون زد.
سراسیمه مهارتهای نهانش رامرگ فعال کرد تا تیغهیابتدا تهسان را پس بزند.
پاسخ تهسان ساده بود.
از جای خود نجنبید؛میدونی تنها با نیرویی سهمگینقرض بر شمشیر فشار آورد.
و تنها باواقعیت همان فشار، پیکر باردریممکنه بر زمین کوبیده شد.
«آخ!»
تهسان شمشیرش راباشه از الوهیت لبریززیادی کرد و پیش راند.
گرومب!
الوهیت بهپذیرش سوی باردریاگه منفجر شد.
تلالو طلایی، فضایلحظه هزارتو را درکرده خود غرق کرد.
حتی رسول خدای باستانیممکنه برف و روح نیز تابحال تحمل چنین الوهیتی را نداشت.
اما باردری نمرد.
حصاری مستحکم اوواقعیت را در پناهباشه خود گرفته بود.
شما قضاوت مطلق را فعال کردید.
تهسان بر حصارگفت کوبید، اما حتیمُردی خراشی بر آن نیفتاد.
قضاوت مطلق مهارتی ازاگه جنس هزارتو بود، چیزیراهنماهای نزدیک به یک قانون مطلق.
بیاثر بودنخاطراتش آن تنهامرگ یک معنا داشت.
آن حصارقضیه نیز ماهیتی نزدیکراهنماهای به قانون داشت.
«به خاطر معشوق».
گویا در میان اثرات آنقضیه قدرت، ویژگیای وجود داشت که آسیبهایباهات مرگبار را برای مدتی دفع میکرد.
باردری تلوتلوخورانخاطراتش برخاست، چهرهاشمرگ درهم رفته بود.
«الان دیگه حریفشباشه نمیشی. اون به بُعدیداشتی بالاتر از تو رسیده.»
سوسیِت که بر زمین افتاده بودمُردی و آخرین قطرات حیات از چهرهاشکنم رخت برمیبست، لب به سخن گشود.
قدرت اِکْسیرِئا که در وجودقضیه باردری مأوا گزیده بود عظیمداشتی مینمود، اما حدودش آشکار بود.
تهسانِ جاودانه آنقدر ضعیف نبود که درباشد برابر ماجراجویی از طبقه هشتادم که تنها برکتواقعیت یک خدا را با خود داشت، عقب بنشیند.
باردری انکار نکرد.
«با این وضع، عمراً ببرم.»
«نگران نباش باردری.واقعیت منم اینو میدونستم. کاریممکنه میکنم که برنده بشی.»
آخرین بارقهیخاطراتش حیات از کالبدحفظ سوسیِت پر کشید.
«پس... حتیقضیه وقتی مُردمممکنه هم فراموشم نکن.»
سوسیِت گاردنتیا جان باخت.
«سوسیِت؟»
چشمان باردری لرزید.
هرچند او با تکیه بر ارادهاش در وضعیتیقرض که باید پیشتر جان میسپرد دوام آورده بود،رفت اما این پایان بیش از حد ناگهانی بود.
گویی خودْپذیرش مرگ رااگه برگزیده بود.
در همانخاطراتش دم، حضوری عظیمحفظ دوباره فرود آمد.
اما این اِکْسیرِئا نبود.
موجودی دیگر بود.
قرارداد پس از مرگ درشا فعال شد.
حوزه مداخله درشا محدود گردید.
سوسیِت چشمانش را گشود.
«هوم...»
با آرامشیپذیرش غریب ازاگه جا برخاست.
اما برخلاف پیش،شاهزاده حالتی بسیار نامعمول داشت؛گرفتم گویی عروسکی خیمهشببازی بود.
«از دخالت اِکْسیرِئا خوشم نمیاد... اماباهات چون بالاخره بدنی رو که میخواستمسعی به دست آوردم، دیگه مهم نیست.»
موجودی که کالبد سوسیِتکمکم را تصاحب کرده بود،اگه زیر لب زمزمه کرد.
سپس نگاهشپذیرش را بهاگه تهسان دوخت.
«پس تویی کهشاهزاده تو هزارتو این همهگرفتم سروصدا به پا کردی.»
«...تو کی هستی؟»
تهسان اخم کرد.
حضوری که ازواقعیت سوسیِت ساطع میشد،باشه فراتر از اِکْسیرِئا بود.
سوسیِت لب گشود:
«من درشا هستم. خدای مرگ.»
«بانو درشا؟»
چشمان باردری گرد شد.
درشا موجودی متعالی بود که حقیقتاًقرض بر خودِ مرگ حکم میراند وچهرهی از آغاز آفرینش جهان وجود داشت.
راکیراتاس نیز بر قلمروهای مبارزه و مرگحال تسلط داشت، اما او تنها بر مرگهای ناشیبگیرم از نبرد حکم میراند، نه بر ذاتِ مرگ.
بیشتر موجودات متعالی را خداشروع میخواندند، اما درشا به معنای واقعیممکنه کلمه، به مفهوم «خدا» نزدیک بود.
و آنگونه که باردری میدانست،قضیه او یکی از خدایانی بود کهباهات در اعماق طبقات نودم سکونت داشت.
«چرا بانومیدونی درشا درمُردی کالبد اونه...»
«از وقتی سوسیِت پا به هزارتو گذاشت، درشا بهش علاقه پیداکردن کرد. بارها پیشنهاد قرارداد داد، اما سوسیِت مدام رد میکرد. تامرد اینکه به دلیلی نظرش عوض شد و همین اواخر قرارداد رو بست.»
[پس قضیه اینه.]
روح سکوت کرد.
حدسهایی میزد.
سوسیِت باممکنه قدرتی ویژهزیادی زاده شده بود.
توانایی فرمان راندن بر مردگان، موهبتیپذیرش چنان خاص بود که حتی موجودات برترزیادی نیز از درک کامل آن عاجز بودند.
پس جای شگفتی نبوداگه که خدای مرگ بهراهنماهای او نظر داشته باشد.
«پس واسه همین بودمُردی که تو طبقه هشتاددوباره و پنج پرسه میزد.»
به نظر میرسید بخشی ازداشتی آن قدرت را از طریق قراردادکردن با درشا به دست آورده بود.
«قراردادم باهاش این بود: تسخیرشروع کالبدش در ازای اینکه یکباشه بار به شخصی کمک کنم.»
درشا بهپذیرش تهسان چشماگه دوخته بود.
برق نگاهشمیدونی هیچ نشانیمُردی از لطف نداشت.
تهسان بیدرنگ دریافت.
یکی از خدایانی کهکمکم قصد جانش را داشتند،اگه خودِ خدای مرگ بود.
«معمولاً از همچین قراردادهایی خوشمقضیه نمیاد... اما اگه پای توداشتی وسط باشه، قضیه فرق میکنه.»
عروسک درشا فعال شد.
گرومب!
قدرت خدای مرگواقعیت از طریق کالبدباشه سوسیِت تجلی یافت.
«جادوگر میگه تو میتونی دنیای جدیدی خلق کنی. دنیایزندهت جدید دیگه چه صیغهایه؟ همین دنیا که کامله. چه لزومیمنو داره موجوداتی که باعث آشوب میشن رو زنده نگه داریم؟»
مرگ به آرامی گسترده شد.
درشا گوییرفتن حکم صادرکمکم میکرد، سخن میگفت.
«موجوداتی مثلپذیرش تو قابلاگه تحمل نیستن.»
باردری غرید:
«سوسیِت... جونش رو فدای من کرد.باهات اگه اونقدر مشتاق پیروزی من بود،سعی پس منم باید جواب فداکاریش رو بدم.»
[هه.]
روح خندهای پوچ سر داد.
برای او که ازمُردی حقیقت ماجرا خبر داشت،دوباره این حرفها سراسر مضحک بود.
«ایهیلی، قراردادممکنه با توزیادی رو میپذیرم.»
خدای شمشیر، ایهیلی نازل میشود.
ایهیلی.
تهسان پیشتر ازراهنماهای آزمونی نزد این خداحال سربلند بیرون آمده بود.
از قضای روزگار، ایهیلیکمکم در حین آزمون تهسان،اگه کالبدی به باردری بخشیده بود.
و اکنون، ایهیلی با باردری کهباشه جسم حقیقیاش را بازیافته بود، پیمان میبستنمیکردن تا او را به مقام رسول برگزیند.
روح گفته بود که در زمان حیاتش بارها پیشنهادزندهت قرارداد رسول شدن را دریافت کرده، اما همه را ردمنو کرده بود؛ چرا که این کار مانع رشد بیشتر میشد.
اما حالا باردری برایزیادی شکست دادن تهسان، تننمیکردن به این قرارداد میداد.
«آه... آاااه...»
نالهای از گلوی باردری برخاست.
رتبهی وجودیاش به «رسول»مُردی ارتقا یافت و قدرتشدوباره با سرعتی سرسامآور اوج گرفت.
«این دیگه زیادیه.»
تهسان نوچای کرد.
اِکْسیرِئا، درشا، ایهیلی.
سه قدرت متعالی،شاهزاده همزمان تهسان راقرض نشانه رفته بودند.