---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

افزایش سطح از طریق مهارت

چپتر 216: طبقه ۳۰، حلقه‌های سفید و سیاه (۱) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 216: طبقه ۳۰، حلقه‌های سفید و سیاه (۱)

0

یادداشت او‌پاکسازی​ را به آخرین‌استفاده​ میعادگاهشان فراخوانده بود.

آخرین باری که ته‌سان‌بادکنکی​ با هافران دیدار کرد،‌رفته​ در طبقه ۳۰ بود.

این مکان، بیست‌ودو‌ولی​ طبقه با طبقه‌سطح​ ۵۲ فاصله داشت.

در نهایت، ته‌سان‌می‌سوختند​ چاره‌ای جز پیمودن‌بدنم​ تک‌تک طبقات نداشت.

«یعنی چی ساخته؟»

هافران حجم عظیمی از مواد را به کار‌رفته​ برده بود؛ موادی که ارزش هر کدامشان به‌اما​ راحتی از کل دارایی‌های طبقه ۵۰ فراتر می‌رفت.

طبیعی بود که‌ولی​ احساس انتظار و‌سطح​ اشتیاق داشته باشد.

(با توجه به موادی که بهش دادم،‌درب‌وداغونه​ حلقه‌ای که از توش دربیاد باید چیزی باشه‌اونجاست​ که تا لحظه پاکسازی هزارتو ازش استفاده کنم.

ولی حتی هافران هم تا حالا‌بادکنکی​ با موادی در این سطح کار‌مانند​ نکرده... کی می‌دونه نتیجه‌ش چی میشه.)

حتی روح‌تشنه​ هم نمی‌توانست با‌اما​ قطعیت نظر دهد.

«با مهارت اون،‌زمینی​ باید شدنی باشه...‌چاک‌چاک​ ولی کی می‌دونه.»

«چی قراره باشه؟»

برای رویارویی با دشمنان قدرتمند پیش‌بادکنکی​ رو، موجوداتی با ابهت و عظمتی‌مانند​ خردکننده، تجهیزات جدید یک ضرورت مطلق بود.

اشتیاق و تشویش.

با قلبی آکنده از‌بایر​ هر دو احساس، ته‌سان‌اما​ به طبقه ۳۰ رسید.

«اومدی.»

هافران آنجا در انتظارش بود.

برخلاف تصویری که ته‌سان از‌اما​ او در ذهن داشت، هافران کاملاً‌کم‌وبیش​ تکیده و نزار به نظر می‌رسید.

عضلاتش چون بادکنکی تهی از باد،‌چاک‌چاک​ تحلیل رفته و پوستش مانند زمینی‌می‌سوختند​ بایر و تشنه، چاک‌چاک شده بود.

اما چشمانش...‌ذهنم​ درخشان‌تر از‌این‌قدر​ همیشه می‌سوختند.

«روبی‌راهی؟»

«کم‌وبیش. بدنم درب‌وداغونه،‌چاک‌چاک​ ولی ذهنم... هیچ‌وقت‌چشمانش​ این‌قدر شفاف نبوده.»

هافران نچی کرد.

«چیزی که می‌خواستی اونجاست.»

ته‌سان به‌نزار​ جایی که او‌چون​ اشاره کرد، نگریست.

سندانی آنجا بود.

بر روی‌مانند​ سندان، جفتی‌بایر​ حلقه آرمیده بود.

یکی سفیدِ‌ذهنم​ خالص، پاک‌این‌قدر​ و بی‌آلایش.

و دیگری سیاهیِ عمیقی‌عضلاتش​ بود که گویی همه چیز‌تحلیل​ را در کام خود می‌بلعید.

انرژی محوی‌تشنه​ از حلقه‌ها‌شده​ ساطع می‌شد.

تنها همان انرژی کافی‌بایر​ بود تا مشخص شود‌اما​ که این‌ها تجهیزاتی معمولی نیستند.

هنگامی که ته‌سان‌هیچ‌وقت​ به حلقه‌ها نزدیک‌نبوده​ شد، هافران هشدار داد:

«بهتره مراقب باشی.»

ته‌سان حلقه‌ها را برداشت.

در همان لحظه،‌زمینی​ موجی از قدرت از‌شده​ درون آن‌ها فوران کرد.

انرژی‌ای بود که گویی‌این‌قدر​ هر چیزی را که‌می‌خواستی​ نزدیک می‌شد، پس می‌زد.

ته‌سان به‌نزار​ صورت غریزی آن‌ها‌چون​ را رها کرد.

به حلقه‌ها خیره شد.

از آن جفت‌زمینی​ حلقه، انرژی گزنده‌ای چون‌شده​ تیغ‌های جوجه‌تیغی ضربان داشت.

«این دیگه چه کوفتیه؟»

«اون حلقه‌های لعنتی صاحبشون رو انتخاب می‌کنن. انگار کسی رو‌رفته​ که خوششون نیاد قبول نمی‌کنن. به خاطر همین، من حتی نتونستم‌همیشه​ به سندان نزدیک بشم، چه برسه به اینکه باهاشون حرف بزنم.»

هافران غرولند کرد.

روح با‌مانند​ تحسین نفسش‌بایر​ را حبس کرد.

«حلقه‌های اِگو‌ذهنم​ (خودآگاه)؟ اون‌این‌قدر​ همچین چیزی ساخته؟»

«نه دقیقاً در اون حد. ولی به نظر میاد یه‌رفته​ حسِ خودآگاهی ضعیف داشته باشن. با توجه به اون مواد،‌درخشان‌تر​ انتظار یه چیزی رو داشتم، ولی فکر نمی‌کردم این‌قدر بدقلق باشن.»

هافران در حالی که‌شده​ صحبت می‌کرد، تکه‌ای گوشت‌همیشه​ خشک‌شده را در دهانش چپاند.

«سرکوب کردن حلقه‌ها با زور سخته،‌چاک‌چاک​ پس یه کم صبر کن. برات‌می‌سوختند​ یه ابزار می‌سازم که کمکت کنه.»

«لازم نیست.»

ته‌سان به‌نزار​ سمت حلقه‌ها‌عضلاتش​ قدم برداشت.

هافران سعی‌تشنه​ کرد جلوی‌شده​ او را بگیرد.

«صبر کن...»

«نیازی نیست جلوشو بگیری.»

روح با‌نزار​ لحنی تنبل و‌چون​ بی‌خیال صحبت کرد.

لحظه‌ای که ته‌سان‌چاک‌چاک​ حلقه‌ها را گرفت،‌چشمانش​ نیرویی خشن فوران کرد.

قدرتی که‌مانند​ هر نزدیکی‌کننده‌ای‌بایر​ را دفع می‌کرد.

این تنها نیروی‌هیچ‌وقت​ خام نبود... نوعی‌نبوده​ ابهت و مقام بود.

(پس این‌طور.)

سرکوب کردنش ساده بود.

ته‌سان ابهتِ‌مانند​ روحِ خود‌بایر​ را فراخواند.

کوووونگ!

ابهتِ خردکننده حلقه‌ها‌می‌رسید​ در برابر ابهت ته‌سان‌تهی​ شروع به درهم‌شکستن کرد.

او با دستش فشار آورد.

«آروم بگیرین.»

حتی بدون استفاده از «تغییر شکل‌نبوده​ رسول»، ابهتِ ذاتیِ خودش برای سرکوب‌نگریست​ این سطح از مقاومت کافی بود.

«من ارباب جدیدتونم. اگه‌عضلاتش​ ابزارین، مثل ابزار رفتار‌باد​ کنین و مطیع باشین.»

کرک.

ته‌سان حلقه‌ها‌مانند​ را محکم‌بایر​ در مشت فشرد.

نیروی خروشان‌ذهنم​ با صدایی‌این‌قدر​ خفه ناپدید شد.

او دستش را بالا آورد.

جفتِ حلقه‌ها آرام‌چاک‌چاک​ در کف دستش‌چشمانش​ جای گرفته بودند.

شوک در‌مانند​ چهره هافران‌بایر​ موج می‌زد.

«به همین راحتی رامشون کردی...»

«خیلی رفتم پایین.‌می‌رسید​ به همون اندازه‌بادکنکی​ هم قوی‌تر شدم.»

اگر ته‌سانِ طبقه‌چاک‌چاک​ ۳۰ بود، شاید‌چشمانش​ به مشکل می‌خورد.

اما اکنون، این‌زمینی​ کار برایش مثل‌چاک‌چاک​ آب خوردن بود.

«واقعاً که خیلی قوی‌تر شدی...»

هافران با رضایت لبخند زد.

«پس یه نگاهی بنداز.‌شده​ این حلقه‌ها اوجِ تمام‌همیشه​ چیزیه که پاشون گذاشتم.»

ته‌سانِ فعلی می‌توانست‌زمینی​ به راحتی مقاومت‌چاک‌چاک​ حلقه‌ها را سرکوب کند.

اما ته‌سانِ طبقه ۳۰‌این‌قدر​ مجبور می‌شد تقلا کند یا‌اونجاست​ به کمک خارجی متوسل شود.

اینکه تجهیزاتی صرفاً با قدرتِ‌چون​ خود بتوانند ماجراجویان طبقه ۳۰ یا‌پوستش​ ۴۰ را پس بزنند، خارق‌العاده بود.

ته‌سان جفت‌تشنه​ حلقه‌ها را‌شده​ بررسی کرد.

یکی حلقه‌ی سیاه بود.

انرژی‌ای که از‌هیچ‌وقت​ آن تراوش می‌کرد،‌نبوده​ زبر و خشن بود.

این انرژی ته‌سان را به رسمیت می‌شناخت،‌تهی​ اما هنوز کاملاً او را نپذیرفته بود‌بایر​ و حسی محو از سرکشی ساطع می‌کرد.

[رنگ سیاهی آغشته به شکوه.]

[مرتبه کاربر برای استخراج کامل اثرات آن بسیار پایین است.]

[قدرت حمله +۵۰۰]

[حلقه‌ای که از پنجه اژدها و اخگر پادشاه روح شکل گرفته است.

به سادگی قدرتمند است.

تصادم دو انرژی عظیم، حسی از خویشتن را متولد کرده است؛ حسی ناقص و خشن که همه چیز را جز جفتِ خود پس می‌زند.

کسی که آن را کاملاً رام کند، قدرتی دیگر به چنگ خواهد آورد.]

«ها.»

«ها؟»

ته‌سان و‌عضلاتش​ روح هم‌زمان‌بادکنکی​ به زبان آمدند.

هافران از‌کنم​ واکنش آن‌ها خشنود‌حالا​ به نظر می‌رسید.

«راضی هستی؟»

«نه... این...»

ته‌سان نتوانست‌عضلاتش​ جمله‌اش را‌بادکنکی​ تمام کند.

حتی او که به ندرت‌حالا​ شگفت‌زده می‌شد، از توضیحات حلقه‌میشه​ مات و مبهوت مانده بود.

روح افکار‌همیشه​ او را‌روبی‌راهی​ به زبان آورد.

«این دیگه‌پاکسازی​ چه کوفتیه؟‌ازش​ این واقعاً حلقه‌ست؟»

«هست. توضیحات‌عضلاتش​ باید روشن‌بادکنکی​ کرده باشه.»

«آره، ولی...»

روح هم‌همیشه​ آن را‌روبی‌راهی​ خوانده بود.

اما حتی او هم‌ازش​ نمی‌توانست آماری که به آن‌حالا​ متصل بود را درک کند.

«...قدرت حمله ۵۰۰+؟ اونم روی یه‌باد​ حلقه؟ من همچین سطحی رو حتی‌بایر​ تو طبقات عمیق هم ندیده بودم!»

«بخاطر اینه که هیچ‌وقت درست‌وحسابی پایین نرفتی.‌نکرده​ اگه به اندازه کافی عمیق رفته بودی، تجهیزاتی‌دهد​ مثل این، با اینکه کمیابه، ولی غیرممکن نبود.»

«آره، ولی...»

روح احمقانه‌پاکسازی​ حرفش را‌ازش​ تکرار کرد.

درست بود، او قبل از‌تهی​ اینکه بتواند کاملاً اعماق را کاوش‌زمینی​ کند، توسط راهنمایان کشته شده بود.

اما با این‌ولی​ حال، باور کردن‌سطح​ این آمار دشوار بود.

ته‌سان خنده‌ای توخالی سر داد.

«یه حلقه تقریباً‌هزارتو​ نصف قدرت حملم‌کنم​ رو بهم می‌ده.»

«طبیعیه. موادی که بهم دادی‌تهی​ در اون حد و اندازه‌مانند​ بودن، پس نتیجه‌ش هم میشه این.»

«این درسته، ولی...»

روح نالید.

«...واقعاً اشکالی نداره؟»

«مشکل چیه؟‌عضلاتش​ فقط پاداش عادلانه‌ای‌تهی​ برای تلاش‌هاش گرفته.»

هافران چنان سخن می‌گفت‌حتی​ که گویی هیچ امر‌می‌دونه​ غیرعادی‌ای در میان نیست.

«تازه، با این قدرتی که‌کم‌وبیش​ الان داره، به دست آوردن‌این‌قدر​ همچین چیزی اصلاً مسئله‌ای نیست.»

روح که‌پاکسازی​ یارای بحث نداشت،‌استفاده​ سکوت اختیار کرد.

دشمنانی که اکنون ته‌سان با آن‌ها روبرو بود، رسولان خدایان، هیولاهای‌زمینی​ زاده‌شده از خدایان باستانی و تکه‌هایی از بلایای پایان‌دهنده جهان بودند؛‌کم‌وبیش​ هیچ‌یک حریفانی نبودند که یک ماجراجوی طبقه پنجاهم از پسشان برآید.

بنابراین، حتی اگر ته‌سان اکنون‌حالا​ تجهیزاتی بسیار فراتر از سطح طبقه‌روح​ پنجاهم در اختیار داشت، عجیب نبود.

تنها مسئله این بود که هیچ‌چیزی‌بدنم​ که پیش از این دیده بود،‌نبوده​ با این حلقه‌ها قابل قیاس نبود.

«اگه این‌پاکسازی​ یکیشه، اون‌ازش​ یکی چیه؟»

حلقه سفید، در تضادی آشکار‌تهی​ با حلقه سیاه، انرژی‌ای ساطع می‌کرد‌زمینی​ که درست نقطه مقابل آن بود.

در حالی که حلقه سیاه‌حالا​ خشن و سرکش بود، حلقه‌میشه​ سفید هاله‌ای نجیب و باوقار داشت.

در برابر لمس‌می‌سوختند​ ته‌سان مقاومتی نکرد، گویی‌درب‌وداغونه​ او را پذیرفته بود.

[رنگ سفید خالصی آمیخته با ظرافت و رمز و راز.]

[مقام کاربر برای استخراج اثرات کامل آن بسیار پایین است.]

[از مقام روحانی خود برای همگام‌سازی و یاری رساندن به کاربر استفاده می‌کند. می‌تواند مقادیر عظیمی انرژی را برای استفاده در زمان نیاز ذخیره کند.]

[حلقه‌ای ساخته‌شده از نور مبدأ و جوهره یک رسول.]

[برخورد مقام‌های قدرتمند منجر به تولد حس کاملی از خویشتن شده است؛ حسی باوقار که همه را می‌پذیرد، نه فقط جفت خود را.]

[کسی که آن را کاملاً رام کند، قدرت دیگری به دست خواهد آورد.]

برخلاف حلقه‌تشنه​ سیاه، اثراتش‌شده​ بلافاصله آشکار نبود.

اما همان توضیحات کافی‌بایر​ بود تا نفس در‌اما​ سینه ته‌سان حبس شود.

«یه تیکه‌ذهنم​ تجهیزات که مقام‌شفاف​ روحانی خودشو داره...»

او می‌توانست مقام انکارناپذیری را‌چون​ از خود حلقه حس کند؛‌رفته​ مقامی که او را یاری می‌داد.

ته‌سان آزمایشی‌تشنه​ از مقام روحانی‌اما​ خود بهره برد.

سپس با استفاده از هماهنگی مقام‌چاک‌چاک​ پیچیده، آن را به سه گواه‌می‌سوختند​ پیچاند و به بیرون رها کرد.

کراک!

نیرویی ملموس‌نزار​ محیط اطراف را‌چون​ در هم کوبید.

در حالت عادی، هماهنگ کردن مقام روحانی‌اش‌درخشان‌تر​ بدین شکل او را از پای در‌ذهنم​ می‌آورد، اما ته‌سان تقریباً هیچ فشاری حس نکرد.

خستگی اندکی‌مانند​ بر وجودش نشست،‌تشنه​ اما ناچیز بود.

اگر اوضاع بدین منوال بود، حتی پس‌نچی​ از استفاده از تغییر شکل رسول، فشار‌روی​ هماهنگی مقام روحانی‌اش به شدت کاهش می‌یافت.

او مزیتی آشکار در‌عضلاتش​ به کارگیری مقام روحانی‌باد​ خود به دست آورده بود.

گرچه به اندازه حلقه سیاه‌اما​ پرزرق‌وبرق نبود، اما اثرش به‌روبی‌راهی​ همان اندازه قابل توجه بود.

و اما اثر دیگر، ذخیره انرژی،‌چاک‌چاک​ او دقیقاً نمی‌دانست چگونه کار می‌کند،‌می‌سوختند​ اما واضح بود که قابلیتی ساده نیست.

«این خیلی خوبه.»

ته‌سان شگفت‌زده بود.

و حتی‌تشنه​ این اثرات، تمام‌اما​ پتانسیل آن‌ها نبودند.

توضیحات بیان می‌کرد که قدرت‌تشنه​ فعلی ته‌سان هنوز برای به‌درخشان‌تر​ کارگیری کامل آن‌ها کافی نیست.

هرچه عمیق‌تر پیش می‌رفت،‌این‌قدر​ قوی‌تر می‌شد؛ و قدرت حلقه‌ها‌اونجاست​ نیز دوشادوش او رشد می‌کرد.

آن‌ها حتی‌نزار​ از انتظاراتش‌عضلاتش​ فراتر رفته بودند.

هافران نیز راضی‌چاک‌چاک​ به نظر می‌رسید‌چشمانش​ و مدام لبخند می‌زد.

«همیشه دلم می‌خواست چیزی بسازم که‌چاک‌چاک​ لایق کلمه "عظیم" باشه. این شانسم‌می‌سوختند​ بود، پس همه جونمو پاش گذاشتم.»

ته‌سان هر‌ذهنم​ دو حلقه‌این‌قدر​ را تجهیز کرد.

مجبور شد دو حلقه مناسب‌چون​ را برای باز کردن جا‌رفته​ درآورد، اما عملکردشان قابل مقایسه نبود.

لحظه‌ای که آن‌ها را به‌اما​ دست کرد، انرژی درون حلقه‌ها‌روبی‌راهی​ شروع به چرخش در اطرافش کرد.

[شما حلقه‌های رنگ‌شده (جفت) را تجهیز کردید.]

[اثر ست فعال شد: قدرت، چابکی و هوش ۵٪ افزایش یافت.]

علاوه بر آن،‌هزارتو​ اثر ست تمام آمار‌ولی​ را ۵٪ افزایش داد.

نتوانست جلوی خنده‌اش را بگیرد.

«پنجره وضعیت.»

[کانگ ته‌سان]

[سطح: ۱۱۳]

[سپر: ۳۴۶۹/۳۴۶۹]

[سلامتی: ۳۶۵۲۰/۳۶۵۲۰]

[مانا: ۳۴۵۸/۳۴۵۸]

[استقامت: ۵۸۲/۵۸۲]

[قدرت: ۷۴۰۱]

[هوش: ۶۲۸۱]

[چابکی: ۶۷۸۸]

[قدرت حمله: ۱۹۵۸+]

[دفاع: ۱۳۲۲+]

[هدف در اوج وضعیت جسمانی قرار دارد.]

قدرت حمله‌اش‌ذهنم​ اکنون در‌این‌قدر​ آستانه ۲۰۰۰ بود.

در یک چشم‌برهم‌زدن،‌می‌رسید​ به‌طرز غیرقابل مقایسه‌ای قوی‌تر‌تهی​ از پیش شده بود.

«به نظر راضی‌چاک‌چاک​ میای. منم همین‌طور.‌چشمانش​ وقت‌گذرونیه جالبی بود.»

هافران با‌مانند​ تنبلی چکشش‌بایر​ را برداشت.

«دفعه بعد چیزای‌هیچ‌وقت​ بیشتری برام بیار. یه‌نچی​ چیز باحال برات می‌سازم.»

«پس همین‌نزار​ الان اینو‌عضلاتش​ پیشت می‌ذارم.»

«ها؟»

ته‌سان سنگ درخشان از دنیای غول‌ها‌چاک‌چاک​ و اراده نابودی را که از شکار‌روبی‌راهی​ گرگ‌ها به دست آورده بود، تحویل داد.

هافران با چهره‌ای‌هیچ‌وقت​ مبهوت، موادی را که‌نچی​ آشکارا خارق‌العاده بودند، پذیرفت.

«اصلاً اینا‌نزار​ رو از‌عضلاتش​ کجا میاری...»

همان‌طور که یکی‌یکی بررسی‌شان‌شده​ می‌کرد، چشمانش با دیدن‌همیشه​ اراده نابودی گرد شد.

«این... یه یافته جالب دیگه.»

«می‌دونی چیه؟»

«اراده‌ای که پایان یه دنیا‌چون​ رو رقم می‌زنه. خوب می‌شناسمش...‌رفته​ دنیای خودم توسط همین نابود شد.»

اگر خوب فکر می‌کرد،‌شده​ دنیای هافران توسط خودِ‌همیشه​ جهان نابود شده بود.

با چهره‌ای مشعوف،‌زمینی​ شروع به مرتب‌چاک‌چاک​ کردن مواد کرد.

«این تمرین خوبی برای بعد‌شفاف​ میشه. استراحت بی استراحت، نه؟ دوباره‌اشاره​ بیا. یه چیز دیگه برات می‌سازم.»

ته‌سان با ترک‌می‌رسید​ هافران، بار دیگر به‌تهی​ اعماق هزارتو سرازیر شد.

او به طبقه ۵۲ بازگشت.

با دیدن یک مار‌بایر​ شفاف، بلافاصله شمشیرش را‌اما​ در بدن آن فرو برد.

[۳۴۲۳ آسیب به مار شفاف وارد شد.]

آسیبش سر‌تشنه​ به فلک‌شده​ کشیده بود.

مار نتوانست ضربه‌زمینی​ را تحمل کند و‌شده​ در دم محو شد.

حتی پیش از این هم‌شفاف​ سریع بود، اما اکنون با سرعتی‌اشاره​ باز هم بیشتر در هزارتو می‌تاخت.

در چشم‌برهم‌زدنی، اتاق مخفی‌عضلاتش​ را پاکسازی کرد و‌باد​ باس را شکست داد.

پاداش‌های طبقه‌تشنه​ ۵۲ همگی مربوط‌اما​ به جادو بودند.

آن‌ها را جمع‌زمینی​ کرد و به عنوان‌شده​ پیشکش نزد لیلیث برد.

«چقدر سریعی... جادوی متوسط‌این‌قدر​ بعدی دیگه دور نیست.‌می‌خواستی​ فقط یه کم دیگه!»

او با‌نزار​ چشمانی درخشان‌عضلاتش​ تشویقش کرد.

و بدین‌تشنه​ ترتیب، ته‌سان به‌اما​ طبقه ۵۳ رسید.

هیولاهای اینجا عنکبوت‌های انسان‌نما بودند؛‌تشنه​ موجوداتی که تارهای چسبناک پرتاب‌درخشان‌تر​ می‌کردند و با نیش‌هایشان حمله‌ور می‌شدند.

اما حریف ته‌سان نمی‌شدند.

محدوده طبقه پنجاهم.

دشمنان جدید‌تشنه​ ظاهر شدند، اما‌اما​ هیچ‌چیز تغییر نکرد.

قدرتی که ته‌سان ساخته‌بایر​ بود، حتی با ورود به‌چشمانش​ رده‌های جدید هم رنگ نمی‌باخت.

مثل همیشه، تنها چیزهایی که می‌توانستند‌نبوده​ متوقفش کنند موارد خاص بودند: محراب‌های خدایان،‌سندانی​ نامیرایان، راهنماها، خدایان باستانی و امثال آن‌ها.

و سپس، آن پدیدار شد.

[شما محراب بئاتریس را کشف کردید.]

ارتقا سطح از طریق مهارت‌ها.

ناولها | novelha.net