چپتر 251: قلمرو شیاطین (۲)
0«آه...»
گیسوان بلند و موجدارش تا کمر تاب میخورد. مردمکهایش بیقرار میلرزیدند و آرام و قرار نداشتند تا براحساساتش نقطهای متمرکز شوند. آنِتْشا نسبت به آنچه در خاطرات تهسان بود، اندکی قد کشیده بود. هرچند زمان زیادی نگذشتهقبل بود، اما انبوه حوادثی که رخ داده بود، انگار او را به شکلی عجیب پختهتر و بالغتر کرده بود.
«اون کسی کهکشید خدای شیطانی گفت...خیلی شما بودین، تهسان-نیم؟»
کواناد با تعجبشادی پرسید: «ها؟ شمامیشد دوتا همدیگه رو میشناسین؟»
آنِتْشا باگفتن دستپاچگی سرخودداری تکان داد.
«اوه! چطور آشنا شدین؟ نکنهچشمانش خدای شیطانی یه آزمونی بهتدیده داد که به اون ختم شد؟»
«کواناد. توعمیقی هم تهسان-نیمخود رو میشناسی؟»
«آره.»
کواناد تأیید کرد.
«قبلاً بهت گفتم، یادت نیست؟چشمانش یکی بود که تو هزارتودیده نجاتم داد. اون تهسان بود.»
«آه...»
به نظر میرسید آنِتْشا تازهدیده متوجه شده بود که ایندارد ارتباط چگونه شکل گرفته است.
کواناد نیزگفتن به همانخودداری اندازه متعجب بود.
«پس تهسان همونمیان کسیه که گفتی، پرنسس.میزد هوم. پس این یعنی...»
«کـ-کواناد. ساکت باش.»
آنِتْشا بامیزد عجله حرفشغیرقابلانکاری را قطع کرد.
نفس عمیقیگفتن کشید و برسرکوب خود مسلط شد.
«تهسان-نیم... خیلی وقته ندیدمتون.»
«آره.»
«خوشحالم دوباره میبینمتون.»
او با احترام تعظیم کرد.
در میان سردرگمی کهسردرگمی در چشمانش موج میزد،شادی شادی غیرقابلانکاری دیده میشد.
به نظر میرسید آنِتْشا حرفهای زیادی برایوقته گفتن به تهسان دارد، اما خودداری کردمیان و با سرکوب احساساتش، روبروی او نشست.
«اول اطلاعات رد و بدلدیده کنیم؟ تهسان-نیم، شما به درخواستدارد خدای شیطانی اومدین قلمرو شیاطین، درسته؟»
تهسان سر تکان داد.
«و اون درخواست اینه کهچشمانش حساب اونایی که هنوز خدایدیده شیطانی قدیم رو میپرستن، برسیم.»
«از قبل میدونین؟»
«خدای شیطانیمیزد دیروز تو خوابموندیده اومد و گفت.»
آنِتْشا سرگفتن تکان داد:خودداری «دیروز؟ بله. دیروز.»
دیروز... این یعنی پیش از آنکه تهسان حتی مأموریت رادیده بپذیرد. بدین معنا بود که خدای شیطانی هرگز حتی لحظهاینشست تردید نداشت که تهسان ممکن است درخواستش را رد کند.
«ادامه بده.»
«خدای شیطانی گفتشادی یه متحد میاد.میشد ما اون متحدیم.»
او به کواناد اشارهخودداری کرد. کواناد نیشخندی زدنشست و دستش را بلند کرد.
«از دیدنت خوشبختم.»
تهسان نگاهیعمیقی دقیق بهخود کواناد انداخت.
«ضعیف شدی.»
از همان لحظهدارد دیدار متوجه ایناحساساتش موضوع شده بود.
کواناد ماجراجویی بود که آنقدرچشمانش قدرت داشت که به اعماقِدیده پایینتر از طبقه ۵۰ نفوذ کند.
اما حالا، قدرتشکشید تنها در حدخیلی سطح طبقه ۲۰ بود.
برای افراد خارجی، او شاید هنوز هم بهبرای طرز وحشتناکی قوی به نظر میرسید، اما در مقایسهاطلاعات با آنچه زمانی در اختیار داشت، وضعیتش رقتانگیز بود.
«کاریش نمیشه کرد. کمکم کردی قرارداد پاتریشیا رو بشکنم، ولی توبدل این پروسه یه مقداری از قدرتم رو از دست دادم. چونقدیم دزدیده شده بود، حتی خدای شیطانی هم گفت کاری از دستش برنمیاد.»
تهسان میتوانستتعظیم دلیلش راسردرگمی حدس بزند.
شکستن قرارداد پاتریشیا یک عروج در سطحوقته روح بود؛ به این معنا که تهسانمیان عملاً بخشی از نیروی کواناد را دزدیده بود.
پسلرزههای آن اتفاق حتماًغیرقابلانکاری باعث شده بود اوبرای قدرتش را از دست بدهد.
«حالا یهگفتن کم عذابخودداری وجدان گرفتم.»
قدرت او از سطحسردرگمی طبقه ۵۰ به طبقهشادی ۲۰ سقوط کرده بود.
از نظرعمیقی روانی، اینخود باید ویرانگر میبود.
اما کوانادمیزد با آسودگی چایاشدیده را مزهمزه کرد.
«حیف شد، ولی اونقدرامخودداری بد نیست. زندگی آرومنشست اینجوری هم مزایای خودشو داره.»
اگر به آن فکر میکرد،چشمانش کواناد همیشه دنبال کسی بوددیده که او را به رسمیت بشناسد.
به همین دلیل بودخود که تن به قراردادندیدمتون احمقانه راهنما داده بود.
در آن وضعیت، خدای شیطانی او راحرفهای زیر پر و بال خود گرفته بودروبروی و حتی با آنِتْشا آشنا شده بود.
با توجه بهدارد شخصیت آنِتْشا، اواحساساتش با کواناد بدرفتاری نمیکرد.
از آنجا که او هرگزچشمانش قدرت را صرفاً برای قدرت نمیخواست،میشد وضعیت فعلیاش به نظر رضایتبخش میرسید.
«حتی ضعیف هم شده باشم، هنوزخیلی تو قلمرو شیاطین ردهبالام. نگران من نباش.تعظیم میتونم گلیم خودمو از آب بکشم بیرون.»
«آنتشا. تو چی؟»
آنِتْشا با آرامشدارد پاسخ داد: «نیازیاحساساتش نیست نگران منم باشین.»
«اون موقع ناتوانی خودمو با تمام وجودمیزد حس کردم، واسه همین سخت تمرین کردم.گفتن حتی بدون کمک تهسان-نیم هم حالم خوبه.»
در حقیقت، هالهای که اکنون از اووقته ساطع میشد، بهوضوح قویتر از آخرین باریمیان بود که تهسان او را دیده بود.
پیشرفت معنادار در هزارتو دشواردیده بود، اما به نظر میرسید اوخودداری توانایی دفاع از خود را دارد.
آنِتْشا با لحنی کهخودداری انگار قصهای قدیمی رانشست بازگو میکرد، ادامه داد:
«اونایی که خدای شیطانی قدیم رو میپرستن... خیلی وقته شایعاتی در موردشون هست. خیلی خیلی قدیم، یه خدای شیطانی ظالم وجود داشت. یه دخترکنیم جوون که دیگه نمیتونست ظلمش رو تحمل کنه، شیاطین رو متحد کرد، اونو بیرون انداخت و خودش شد خدای شیطانی جدید. به این ترتیب،بدین خدای شیطانی قدیم از قلمرو شیاطین تبعید شد. اما کسایی که هنوز میپرستیدنش، هیچوقت ناپدید نشدن. اونا تو سرزمین طردشده ساکنن و منتظر بازگشت اربابشونن.»
«سرزمین طردشده؟»
کواناد توضیح داد: «جاهاییغیرقابلانکاری تو قلمرو شیاطین هست کهگفتن شیاطین نمیتونن توش زندگی کنن.»
«فضاهای درهمپیچیده. جاهایی که ناهنجاریها توشاحساساتش لونه کردن. مناطق مهروموم شده. قصههایکنیم قدیمی میگن اونا اونجا زندگی میکنن.»
تهسان حدسی زدمیان که آنجا ممکنموج است کجا باشد.
خدای شیطانی گفته بود وقتی خدایخیلی قدیمی را تبعید کرد، نتوانست اقتداراحترام الهی او را کاملاً پاکسازی کند.
سرزمین طردشده احتمالاً جایی بوددیده که بقایای قدرت آن خدایدارد کهن هنوز در آن پرسه میزد.
«پس فقطگفتن باید بریمخودداری اونجا. کجاست؟»
«اونورِ قلعه پادشاه شیاطین.»
چشمان تهسانعمیقی درخشید: «قلعهخود پادشاه شیاطین؟»
آنِتْشا سر تکان داد.
«پشت قلعه پادشاهدارد شیاطین. لبه شمالی مهرومومروبروی شده. اونجا سرزمین طردشدهست.»
با مشخص شدنمیان مقصد، آنها شروع بهمیزد آمادهسازی برای حرکت کردند.
آنِتْشا و کواناد ریشسفیدان دهکده را جمعوقته کردند تا وضعیت را توضیح دهند، در حالیسردرگمی که تهسان در فاصلهای دورتر منتظر ایستاده بود.
«پادشاه شیاطین...»
تهسان با اشتیاق زمزمه کرد.
دنیای ارواحتعظیم توسط پادشاه شیاطینچشمانش نابود شده بود.
برای نابودی یک دنیایخود کامل، او باید بهندیدمتون طرز باورنکردنی قدرتمند باشد.
و اینجامیزد قلمرو شیاطین بود؛دیده قلب سرزمین شیاطین.
پادشاه شیاطین در اینجاخودداری چقدر میتوانست قوی باشد؟ شایداول او حتی یک نامیرا بود.
روبرو شدن با چنینسردرگمی موجود متعالی، خود بهتنهاییشادی تجربهای ارزشمند محسوب میشد.
«آه...»
«پرنسس...»
آنِتْشا با شرمندگی درخودداری برابر بزرگان تعظیم کرد:نشست «متاسفم، همه. باید برم.»
آنها سرشان را تکان دادند.
«نه، به لطف مرحمتخود شما، ما پیرمردها تونستیمندیدمتون زنده بمونیم. نگران ما نباشین.»
«... متاسفم.»
آنتشا دستانشگفتن را بهخودداری هم فشرد.
نوری سیاه و خالص ازچشمانش وجودش ساطع شد و پیکردیده پیرمردها را در بر گرفت.
«ا-اوههه...»
رنگ ومیزد رو بهغیرقابلانکاری چهرههای سالخوردهشان بازگشت.
کمرهای خمیدهشان راستدارد شد و موهای سفیدشانروبروی اندکی به سیاهی گرایید.
پس از رد وسردرگمی بدل کردن چند کلمه دیگر،غیرقابلانکاری آنتشا به سمت تهسان آمد.
«تموم شد؟»
«بله.»
سر تکان داد.
«بریم. همین الان.»
سوار کالسکهعمیقی شدند وخود به راه افتادند.
کالسکهای جادویی بودشادی که بدون اسبمیشد و راننده حرکت میکرد.
در داخل کالسکه،دارد آنتشا، کواناد واحساساتش تهسان نشسته بودند.
«چقدر راهه؟»
«حدود... ده ساعت.»
ده ساعت... زمان کمی نبود.
تهسان لحظهای به سرش زد که آنروبروی دو را کول کند و با تماماومدین سرعت بدود، اما فکرش را پس زد.
خدای شیطانیتعظیم آنها را متحدانچشمانش او نامیده بود.
این آزمون احتمالاً چیزیخود نبود که تهسان قرار باشدخوشحالم به تنهایی از پسش بربیاید.
آنتشا سکوتمیزد را شکستغیرقابلانکاری و گفت:
«تهسان-نیم، ازگفتن اون موقع تاسرکوب حالا چیکار میکردین؟»
«داشتم از هزارتو پایین میرفتم.»
«تا کجا رفتین؟»
«طبقه ۵۸.»
«ا-اوههه!»
کواناد باتعظیم تحسین نفسشسردرگمی را حبس کرد.
«هنوزم مثل همیشه سریعی.»
آخرین باری که کوانادغیرقابلانکاری تهسان را دیده بود،برای او در طبقه ۴۰ بود.
طی کردن هجدهدارد طبقه در آناحساساتش مدت کوتاه، شگفتانگیز بود.
«با این سرعت،میان بهزودی به ردههایموج بالا میرسی. آمادهای؟»
«مهم نیست.»
او ازمیزد قبل برای آندیده آماده شده بود.
«تو چطور؟»
«من؟»
در پاسخ بهکشید سوال تهسان، آنتشاخیلی با آرامش جواب داد.
او تحت راهنماییشادی خدای شیطانی در قلمروحرفهای شیاطین ساکن شده بود.
اما نمیدانستگفتن با خودشخودداری چه کند.
تمام کسانیتعظیم که میشناخت،سردرگمی مرده بودند.
در نهایت، حتی کسانی که به آنها اعتماد داشتخوشحالم به او خیانت کرده بودند و حتی نتوانسته بود باشادی تنها کسی که تا آخر کنارش مانده بود، خداحافظی کند.
او گم شده بود.
زنده بود، امادارد به هیچیک ازاحساساتش آرزوهایش نرسیده بود.
حس میکرد درمیان دشتی بیپایان وموج بدون مقصد سرگردان است.
اگرچه خدای شیطانی هوایش را داشت، اماوقته این مسئلهای مربوط به قلبش بود؛ چیزی کهسردرگمی حتی خدا هم نمیتوانست در آن کمکی کند.
بنابراین به دنبال هدف گشت.
در حین سفر در قلمرو شیاطین،احساساتش به روستایی رسید که تنها سالخوردگان دردرخواست آن باقی مانده بودند و آرامآرام میمردند.
آنجا ساکن شد و درچشمانش حالی که به دنبال معنایی برایمیشد زندگی میگشت، از آنها مراقبت کرد.
سپس کوانادعمیقی به پستشخود خورده بود.
او را که درغیرقابلانکاری آستانه مرگ بود، پرستاریبرای کرد و نجات داد.
پس از بهبودی، کوانادخودداری به او کمک کردنشست تا روستا را بازسازی کند.
«داشتم اونجوری زندگی میکردم که خدای شیطانی بهمون دستورغیرقابلانکاری داد. گفت موجود خاصی قراره نازل بشه و مااحساساتش باید تو نابودی پیروان خدای شیطانی قدیم کمکش کنیم.»
«الان عذاب وجدان گرفتم.»
به نوعی، تهسانشادی بود که آرامش کوچکحرفهای آنتشا را برهم میزد.
اما اوگفتن سرش راخودداری تکان داد.
«نه. راستش الان خوشحالم.»
لبخند درخشانی زد.
«همین که میتونمشادی دوباره تهسان-نیم رو ببینم،حرفهای خودش یه دنیا شادیه.»
لبخندش خالص و بیآلایش بود.
کواناد سوت زد.
«جو خیلی خوبیه، ولیخود فکر کنم اول باید یهخوشحالم کاری رو راستوریست کنیم، پرنسس.»
کالسکه که باشادی جادوی کواناد حرکتمیشد میکرد، متوقف شد.
بیرون، ددانگفتن تاریک در حالسرکوب نزدیک شدن بودند.
آنتشا گفت:
«ددان شیطانی.»
ددان شیطانیمیزد شبیه بهغیرقابلانکاری هیولاها بودند.
آنها در قلمرو شیاطین پرسهسرکوب میزدند و مانند حیوانات وحشی،اطلاعات شیاطین رهگذر را شکار میکردند.
«من حلشتعظیم میکنم. تهسان-نیم،سردرگمی شما همینجا بمونین.»
آنتشا باعمیقی انرژی ازخود جا برخاست.
«پرنسس، منم همینجا بتمرگم؟»
«آره. خودم تنهایی انجامش میدم.»
او از کالسکه پیاده شد.
ددان شیطانی شبیه ببر بودندمسلط و در حالی که دندانهایشان رامیبینمتون نشان میدادند، به سمت او میخزیدند.
آنتشا دستش را تکان داد.
بادی سیاه اطرافش جمع شد.
ویژژژ!
باد به بیرون فوران کرد.
ددان به کناریشادی پریدند و از تیغههایحرفهای هوا جا خالی دادند.
آنتشا باگفتن خونسردی طوفانخودداری را کنترل کرد.
بوم!
باد فشردهشده منبسط شد، ددان را بهوقته عقب راند و سپس مانند دستی غولپیکرمیان آنها را گرفت و در هم کوبید.
چشمان تهسان باشادی دیدن این صحنهمیشد از علاقه برق زد.
باد سیاهی که آنتشا بهسرکوب کار میبرد، همان جادوی تاریکی بودبدل که او داشت: باد سیاه سِیر.
اما تهسانتعظیم نمیتوانست مثلسردرگمی او کنترلش کند.
آنتشا از یک طلسمخود واحد همزمان برای حملهندیدمتون و دفاع استفاده میکرد.
از نظر تسلط خالص بردیده جادوی تاریک، او بسیار ماهرتردارد از تهسان به نظر میرسید.
خرچ.
باد، بدنتعظیم ددان راسردرگمی از هم درید.
پس از تمام کردنخود کارشان، نفس عمیقی کشیدندیدمتون و با خوشحالی چرخید.
«همه چی ردیفه؟»
شبیه کودکی بوددارد که مشتاق است رشدروبروی خود را نشان دهد.
تهسان سر تکان داد.
کالسکه دوباره به حرکت درآمد.
شب درمیزد قلمرو شیاطینغیرقابلانکاری نیز فرا رسید.
با هجومگفتن تاریکی، کواناد کالسکهسرکوب را متوقف کرد.
«داره تاریکتعظیم میشه. امشبسردرگمی همینجا استراحت کنیم.»
«باشه.»
شروع به تدارک شام کردند.
آنتشا در حالیدارد که دیگی رااحساساتش بیرون میآورد، خندید.
«این منو یاد قدیمندیماسردرگمی میندازه. اون موقع همشادی با تهسان-نیم همینجوری غذا میخوردیم.»
«اوضاع الانعمیقی یه کمخود فرق داره.»
«با اینکه اون خاطرات ترسناکدیده و دردناک بودن، ولی لحظاتی کهخودداری با تهسان-نیم بودم هنوزم برام شیرینه.»
لبخند زد.
ناگهان آنتشاتعظیم دستانش راسردرگمی به هم کوبید.
«راستی! تهسان-نیم،عمیقی میتونین از جادویمسلط تاریک استفاده کنین؟»
«الان میتونم.»
پس از تکمیل ماموریتخودداری بکوئست، او کنترل مناسبینشست بر آن پیدا کرده بود.
«خب، چقدر توش تسلط دارین؟»
«میتونم از خیلی ازخود طلسمهای جادوی تاریک استفاده کنم،خوشحالم ولی تسلطم اونقدرها بالا نیست.»
[شما باد سیاه سِیر را فعال کردید.]
باد بالایتعظیم کف دستسردرگمی تهسان جمع شد.
برخلاف جادوی معمولی، قدرتخود جادوی تاریک بسته به میزانخوشحالم انرژی شیطانی مصرفشده تغییر میکرد.
اما او نمیتوانستشادی کاری فراتر ازمیشد آن انجام دهد.
روشی که آنتشا باد سیاهسرکوب را مثل عضوی از بدن خودبدل کنترل میکرد، برای تهسان غیرممکن بود.
تسلط او برمیان جادوی تاریک در نقطهایمیزد به بنبست رسیده بود.
به نظر میرسید تسلطخود واقعی نیازمند یکپارچگی کاملندیدمتون با ذات آن بود.
«البته... جادوی تاریک در اصل هنرمیشد شیاطینه. حتی اگه تهسان-نیم یادش بگیره،سرکوب رسیدن به تسلط بالا براش سخته.»
چشمانش برق زد،دارد انگار که ایناحساساتش موضوع خبر خوبی بود.
«پس، اگه مشکلی ندارین، دوست دارینموج بهتون یاد بدم؟ نحوه استفاده ازحرفهای جادوی تاریک تفاوت خیلی زیادی ایجاد میکنه.»
«من مشکلی ندارم، ولی مطمئنی؟»
«البته! شما جون منو نجاتدیده دادین، تهسان-نیم. اینو به حسابدارد جبران محبتی که بهم کردین بذارین.»
«من پاداشمگفتن رو ازخودداری خدای شیطانی گرفتم.»
«نه.»
آنتشا باعمیقی لبخند سرشخود را تکان داد.
«این جبران شخصی خودمه.»