چپتر 505: طبقه ۹۴، حالت آسان (۱)
0«خیلی سختی کشیدی.»
صدای جادوگر،تمام آکنده ازتهدید صداقتی حقیقی بود.
بر چهرهاش، ردیکیهان محو اما آشکارقویترین از خستگی نشسته بود.
«شایعات رو شنیدم، موجودات متعالی از همه طرفنرمی سرازیر شدن. همشون مشتاق بودن فلسهای اوروبوروس رواجازه کنترل کنن. ولی با این حال، کنترلش غیرممکن بود.»
موجودات متعالی.
کسانی کهمال بر مفاهیممختص حکومت میکردند.
آنها به معنایدستش واقعی کلمه، بر مفاهیمآرامی کل کائنات حکم میراندند.
اگر اراده میکردند،کیهان میتوانستند به تنهایی تماموجودهای کیهان را تهدید کنند.
قویترین وجودهایتمام عالم، با نفوذیکنند بر همه چیز.
اما حتی گردهمایی آنتهسان موجودات نیز نتوانست فلسهایمال اوروبوروس را مهار کند.
این فراتر از درک بود.
غرور موجوداتآرامی متعالی، تکهتکه شدپرواز و فرو ریخت.
«به خاطر همین، مجبور شدیمخودت خیلی دور بریم و ازروی چیزهای دیگه قدرت قرض بگیریم.»
«چیزهای دیگه؟»
«اوروبوروس به دستگاهی نزدیکه کهپرواز مسئول گردش همه چیزه. اونمختص وجودِ دستگاهمانند، فقط اوروبوروس تنها نیست.»
جادوگر شانههایش را بالا انداخت.
«این فعلاً ربطی به تو نداره، پس اون بخشنرمی رو تو تاریکی نگه میدارم. به هر حال... بعدحرکت از امتحان کردن روشها و ایدههای مختلف، بالاخره تونستیم بسازیمش.»
جادوگر دستش را تکان داد.
جواهری بهتمام آرامی به سمتکنند تهسان پرواز کرد.
«بگیرش. فقطتوئه مال توئه،خودت مختص خودت.»
تهسان دستش را دراز کرد.
جواهر سفیدمال به نرمی رویخودت کف دستش نشست.
[شما قطعهای از اوروبوروس را به دست آوردید.]
[قطعه اوروبوروس]
[اجازه حرکت در جریانهای زمانی پیچخورده و خردشده را میدهد.
محدودیتها و شرایط متعددی اعمال میشود.]
لبخندی بربسازیمش لبان تهسانتکان نقش بست.
«بالاخره.»
این همانتمام چیزی بود کهکنند آرزویش را داشت.
سرانجام، پس ازسمت انتظاری طولانی، آنکرد را تصاحب کرده بود.
تهسان هیجانش را سرکوب کرد.
هنوز کامل نبود.
او از جادوگر خواسته بود تا بابعد استفاده از فلسهای اوروبوروس آیتمی بسازد وتونستیم اثر آن از پیش تعیین شده بود.
باید میفهمید کهتوئه چه مقدار از آنجواهر اثر محقق شده است.
«نوشته محدودیتها و شرایطی داره.»
«همونطور که انتظار داشتی.تهسان حرکت در زمانِ پیچخوردهمال حتی برای ما هم غیرممکنه.»
حتی موجودات متعالی نیزتهسان نمیتوانند به طور کاملمال از جریان زمان رهایی یابند.
تنها اوروبوروس میتواند.
«اگه فقط بحث برگشتن به گذشته بود، سادهتر بود، ولی این چیزی نبودمال که تو آرزو کردی، درسته؟ چون این مفهومی فراتر از درک و قلمروآوردید ماست، نتونستیم کامل مدیریتش کنیم. این باعث شد جریمههای زیادی به وجود بیاد.»
«دقیقاً چه جور محدودیتهایی؟»
«اول،» جادوگرتوئه انگشتی راخودت بالا برد.
«میتونی تو خطوط زمانی پیچخورده حرکتکرد کنی، این درسته. ولی اون خطوطدراز زمانی از این یکی جدا هستن.»
«جهانهای موازی؟»
«یه همچین چیزی. اونا محورهای زمانی متفاوتی نسبت بهنفوذی اینجا دارن. اونجا هر کاری کنی یا هر چی بهغرور دست بیاری، هیچ چیزی تو این خط زمانی تغییر نمیکنه.»
اگر تهسان قصد داشت بهپرواز گذشته بازگردد و آینده را تغییرخودت دهد، این بدترین خبر ممکن بود.
این یعنی هر دستاوردیخودت که در گذشته کسب میکرد،روی هیچ اثری در اینجا نداشت.
با اینآرامی حال، چهرهتهسان تهسان تغییری نکرد.
«و بعدش؟»
«همونطور که گفتم، تو تو اونقویترین دنیا یه ماده خارجی محسوب میشی.گردهمایی به عبارت دیگه، برعکسش هم صادقه.»
آنچه متعلق بهسمت آن دنیاست، درکرد اینجا بیگانه میشود.
«آوردن مواد یا اشیاء از اونجا سخت خواهد بود.توئه حتی اگه موفق بشی، تبدیل به چیزهای بیمعنی میشن.شما همین موضوع حتی در مورد قطعه اوروبوروس هم صدق میکنه.»
هیچ چیزمال را نمیتوانمختص منتقل کرد.
تهسان لب به سخن گشود.
«نمیخوای بگیتمام که اصلاً هیچیکنند نمیتونم بیارم، درسته؟»
جادوگر سر تکان داد.
«چیزی که نمیتونی بیاری، چیزیه که برای اون دنیا بیگانهست. اگه اونجامختلف چیزی رو با شایستگیِ درست، از طریق تلاش و اراده خودت به دستبگیرش بیاری، دیگه بیگانه محسوب نمیشه. تو اون حالت، میتونی بدون هیچ مشکلی بیاریش.»
«همین کافیه.»
تهسان لبخند زد.
او نمیتوانست گذشته را تغییر دهد، نمیتوانست تغییرات معناداریتوئه ایجاد کند، ممکن بود قدرتش را موقتاً از دستشما بدهد و هیچ چیزی را نمیتوانست با خود بیاورد.
محدودیتهای سنگین بسیاری وجودخودت داشت، هر کدام بهنرمی سختی بر دوشش سنگینی میکردند.
اما تهسان کاملاً راضی بود.
او قطعهنداره اوروبوروس را محکمنگه در دستش فشرد.
جادوگر بامال حالتی کنجکاومختص به او نگریست.
«داره جالب میشه.»
تهسان دقیقاً بهسمت جادوگر گفته بودکرد که چه آرزویی دارد.
بنابراین جادوگر بهترمختص از هر کس دیگریسفید میدانست او چه میخواهد.
او کنجکاو بودسمت که آیا تهسان موفقبگیرش خواهد شد یا خیر.
«احتمالاً این بهترتوئه از چیزی میشه کهجواهر من آماده کرده بودم.»
جادوگر دستش را تکان داد.
مفهوم و قوانین هزارتوتهدید مطابق با اراده صاحبشعالم به حرکت در آمدند.
بدینسان، قوانینآرامی جدیدی درتهسان هزارتو حک شد.
آغاز مأموریت طبقه ۹۴.
آنچه را که میخواهی به دست آور و بازگرد.
پاداش: حلقه جادوگر.
پاداش مخفی: ؟؟؟
«اولش یه چیزی برای طبقه ۹۴ آمادهبگیرش کرده بودم، ولی وقتی فکرشو کردم دیدمسفید احتمالا برات ارزش خاصی نداره. این یکی بهتره.»
«اشکالی ندارهمال همینجوری یهوییمختص تغییرش بدی؟»
«چه اهمیتیتمام داره؟ منتهدید ارباب هزارتو هستم.»
جادوگر با شادمانی خندید.
چشمانش ازآرامی انتظار وتهسان لذت میدرخشیدند.
«خب پس،مال برو ومختص آرزوتو برآورده کن.»
«من توتمام این دنیاتهدید منتظرت میمونم.»
تهسان سری تکانسمت داد و ازکرد پلهها پایین رفت.
طبقه ۹۴ خالی بود.
هزارتو کاملاً برهنه بود،مختص گویی به او میگفت کهنرمی باید به تنهایی پیش برود.
«همین الان میری؟»
«نیازی به صبر کردن نیست.»
از لحظهای که ازتهسان جادوگر درخواست کرده بود،مال همه چیز برنامهریزی شده بود.
تنها چیزی کهتوئه باقی مانده بود،دراز عمل کردن بود.
باردری باتمام لحنی مبهم زیرکنند لب زمزمه کرد:
«ولی اگه اینطوری پیش بره... چهکرد بلایی سر من و آکاشا میاد؟دراز ما برخلاف ارواح، کاملاً بهت وصلیم.»
«در مورد آکاشا نمیدونم،تهسان ولی تو نه، مگه نه؟توئه اگه بخوای میتونی ترکم کنی.»
«با این حال، چون قراردادمخودت به عنوان یه سلاحه، نمیدونمروی تو این مورد چه اتفاقی میافته.»
«نباید مشکل بزرگیکیهان پیش بیاد. وگرنهقویترین فقط روحت دنبالم میاد.»
تهسان باآرامی چهرهای جدی، مشتشپرواز را محکم کرد.
از لحظهای که قطعه را درکرد دست گرفت، تمام دانشِ چگونگی استفادهدراز از آن به ذهنش هجوم آورد.
شما از قطعه اوروبوروس استفاده کردید.
کییییینگ!
طنین لرزید.
خودِ هزارتو شروعتوئه به لرزیدن ودراز پیچوتاب خوردن کرد.
این نیروی خامی نبود که آن راوجودهای تحریف میکرد؛ بلکه لرزشی بسیار طبیعی بود،نتوانست مانند خطوطی که بر بوم نقاشی کشیده میشوند.
کوگوگوگوگونگ!
لرزش فراتر از فضاتهسان گسترش یافت و شروعمال به تأثیرگذاری بر زمان کرد.
فضا و زمانتوئه در اطراف تهساندراز در هم پیچیدند.
«اوه...»
صدای باردری میلرزید.
آکاشا هم تفاوتی نداشت.
اگرچه ساکت بودند،توئه اما هاله لرزانشاندراز احساساتشان را بیان میکرد.
آنها درتمام کنار تهسان چیزهایکنند زیادی دیده بودند.
اما این پدیدهسمت با هر چیزکرد دیگری متفاوت بود.
قدرتی نبود که مثلتهسان موجودات متعالی درهمکوبنده باشد،مال اما قابل پذیرش بود.
نیرویی بیگانه وتوئه غیرقابل درک ماننددراز خدایان باستانی نبود.
قابل درکتمام بود، اما آنهاکنند نمیخواستند درکش کنند.
قابل پذیرش بود،سمت اما میخواستند آنکرد را پس بزنند.
دلیلش ساده بود.
«خیلی... بزرگه.»
بیش از حد عظیم بود.
درک اینکه زمینی کهتهسان بر آن ایستادهاند در واقعتوئه پشت یک هیولای عظیم است.
فهمیدن اینکه تمام دانستههایشانتهسان تنها مفهومی ناچیز، نه بزرگترتوئه از یک مهره کوچک است.
چنین حقایقی که فراتر ازخودت عقل سلیم و ادراک بود،روی آنها را در خود غرق کرد.
مو برتمام تن باردریتهدید سیخ شد.
کراک!
قدرت اوروبوروس متجلی شد.
مفهومی که از آغاز زمان وجود داشت،جواهر در اطرافشان چرخید و آنها را ازدست تمام جریانها، قوانین و مفاهیم رها کرد.
آنها که در این جهان رشدقویترین کرده و بخشی از آن بودند،گردهمایی دیگر جزئی از آن محسوب نمیشدند.
دیگر بهآرامی این دنیاتهسان تعلق نداشتند.
ووووونگ!
محورهای پیچخورده زمانتوئه و فضا تهساندراز را کاملاً احاطه کردند.
تهسان که مقدماتکیهان را کامل میدید، دستشوجودهای را محکم مشت کرد.
کراکل کراکل!
ترکهایی بر سطح قطعه پخشپرواز شد و مفهوم نهفته درمختص آن به طور کامل آزاد گشت.
«بخواب.»
باردری وحشتزده سعی کردتهدید چیزی بگوید، اما کلمهایعالم در جهان باقی نمانده بود.
مفهوم، تهسان راسمت کاملاً در بر گرفتبگیرش و سپس فشرده شد.
و دیگر کسی نبود.
نه تهسان،مال نه باردری،مختص نه آکاشا.
تهسان به طورکیهان کامل از هزارتوقویترین ناپدید شده بود.
...
تامب.
و تهسانمال قدم بهمختص درون هزارتو گذاشت.
«آخ.»
«اه.»
احساس عجیبیآرامی بر آنهاتهسان چیره شد.
حس میکردند کهتوئه گویی خودِ جهاندراز با آنها دشمنی دارد.
تهسان نچیتمام کرد وتهدید تمرکز نمود.
آن حس ناخوشایندسمت به آرامی شروعکرد به محو شدن کرد.
«این چطوره؟»
حسی شبیه درازتوئه کشیدن روی تودهای ازجواهر شن و ماسه داشت.
غیرقابل تحمل نبود.
«صبر کن... چراسمت من و آکاشاکرد این شکلی شدیم؟»
باردری گیج شده بود.
او اکنونمال فرم یکمختص روح را داشت.
آکاشا نیز همانطور بود.
پیکرهای روحیِ محوِسمت آنها در کنارکرد تهسان شناور بودند.
«بدنم کجاست؟»
«ارباب، یه چیزیتوئه در مورد شمادراز هم فرق کرده.»
تهسان خودش را بررسی کرد.
تمام تجهیزات وسمت آیتمهای بیشماری کهکرد داشت، ناپدید شده بودند.
نه تنها این.
ناتوانی خاصیمال در تماممختص بدنش پخش شد.
نیرویی که آسمان و زمین راقویترین میشکافت و رتبهای که به اوجهای رفیعنیز رسیده بود، کاملاً از بین رفته بودند.
در مقایسه با خودِتهسان گذشتهاش، اکنون تفاوتی بامال یک انسان معمولی نداشت.
«... ارباب.»
آکاشا با لحنی حیرتزده گفت:
«اینجا کجاست...؟ این مکان حسِ...»
حرف آکاشا ناتمامسمت ماند و باردریکرد جملهاش را تمام کرد:
«حس هزارتو رو داره.»
«اینجا هزارتوئه. البتهتوئه نه اون هزارتوییدراز که شما میشناسین.»
«منظورت چیه؟»
تهسان نفس عمیقی کشید.
منظرهای بودآرامی که مدتهاتهسان ندیده بود.
اینجا مکانی بود کهمختص تمام زندگی گذشتهاش راسفید صرف پاکسازی آن کرده بود.
فضایی تحریفشده کهکیهان با مداخله خدایانقویترین باستانی ساخته شده بود.
حالت آسان.
ارتقا سطح از طریق مهارتها.