چپتر 97: بره جوان خدای شیطانی (۸)
0مرد موقرمز در حالی کهاستاد نگاهش را بر تهسان دوختهجهان بود، چهره در هم کشید.
«خیلی جوونه.»
به نظر میرسیدقویترین به زور بیستحتی بهار را دیده باشد.
در این دنیا،هستی معمولاً قدمت بامیکنه قدرت همتراز است.
این نوجوان، شاید تنهاآنها کمی بیش از یکقویترین دهه مشق رزم کرده بود.
مرد موبودند سفید پوزخندیانسانهای زد و گفت:
«یعنی ما چهار نفربیرون باید واسه یه همچینآتریا الفبچهای تا اینجا میاومدیم؟»
«فکر کردیداد خودم دلمموطلایی میخواست بیام؟»
آنها استادنگریست شمشیر بودند؛ قویترینهستی انسانهای این جهان.
حتی ارباب برجبیرون جادو نیز تاب ایستادگیآتریا در برابرشان را نداشت.
با این حال، مجبوربیرون شده بودند برای مقابلهآتریا با یک نفر متحد شوند.
این مسئلهای حیثیتی بود.
مضاف بر این،همون هر کدام بهشاهزاده ملتی متفاوت تعلق داشتند.
قرار گرفتن در یک رابطهاوه رقابتی و اجبار به همکاری،چشمانی اصلاً به مذاقشان خوش نمیآمد.
چونگبال با خونسردی گفت:
«این دستوربودند مستقیم خداست.انسانهای غر نزن.»
مرد مو سفیدهستی با نارضایتی بازدمش راشجاع از بینی بیرون داد.
«اوه!»
مرد موطلایی، که آتریاانسانهای نام داشت، با چشمانیبرج درخشان به تهسان نگریست.
«تو همون شوالیهایقویترین هستی که از شاهزادهارباب محافظت میکنه؟ چه شجاع!»
برخلاف دیگر استادانهستی شمشیر، او نگاهیمیکنه دوستانه به تهسان انداخت.
مرد موقرمز بابیام گستاخی و خشونتشمشیر گامی به پیش برداشت.
«بکش کنار، آتریا.»
«هوم؟ میخوایبودند تنهایی کلکشانسانهای رو بکنی؟»
«نکنه انتظار داری بذارمشاهزاده هر چهار تامون بریزیم سرش؟دیگر اونم سر یه همچین فسقلیای؟»
«خب، اینجوری خیلی ضایع میشد.»
استاد شمشیر موطلایی،قویترین آتریا، با کمالحتی میل عقب کشید.
آنها میدانستندبودند تهسان یکانسانهای جادوگر است.
و در سطح یک استادمحافظت شمشیر، فرد میتوانست حتی براستادان ارباب برج جادو نیز چیره شود.
«من اول میرم.»
«هر جور مایلی.»
سایر استادانبودند شمشیر نیزانسانهای عقبنشینی کردند.
مرد موقرمز شمشیرش را برکشید.
شمشیری معمولیمیخواست و فاقدآنها ویژگی خاص.
ناگهان نوری آبیرنگ، عمیقترانسانهای و وسیعتر از مالبرج گاراند، از تیغه فوران کرد.
مرد موقرمز گارد گرفت.
«شروع کنیم؟»
«باشه.»
تهسان لبخند زد.
هاله.
بالاخره داشت استفادههستی صحیح از آنمیکنه را به چشم میدید.
مرد موقرمز خیز برداشت.
تهسان دستش را حرکت داد.
چانگ!
شمشیرها به هم برخورد کردند.
مردمک چشمانمیخواست مرد موقرمزآنها اندکی گشاد شد.
«شمشیر خوبیه.»
حتی پس از برخوردانسانهای هاله، شمشیر تهسان هیچبرج نشانهای از آسیب ندید.
برق طمعشوالیهای در چهرهشاهزاده مرد موقرمز درخشید.
«باید بهمیخواست عنوان غنیمتآنها برش دارم.»
چانگ!
نور آبی یورشقویترین آورد و تمام بدنارباب تهسان را نشانه گرفت.
بسیار سریعتر از گاراند بود. «اینمیکنه فقط سرعت فیزیکی نیست.» به نظر میرسیدانداخت تواناییهای جسمانیاش توسط هاله تقویت شده است.
اما آنچنان هم چشمگیر نبود.
تهسان حتی با حرکاتیانسانهای آسوده و خونسرد نیزبرج میتوانست به آن پاسخ دهد.
«هووم، جالبه.»
مرد موقرمز، بیخبر ازشاهزاده آنکه تهسان در حالبرخلاف کنترل قدرتش است، شگفتزده شد.
«شنیده بودم جادوگری،بیام ولی بدنت روشمشیر هم ساختی؟ بد نیست.»
مرد موقرمز پوزخندی زد.
«فکر کنم باید جدی بگیرم.»
چانگ!
پنج شمشیر که برآنها پشت مرد موقرمز بستهقویترین شده بودند، بیرون کشیده شدند.
شمشیرها، در محاصره نورانسانهای آبی، خود به خودبرج در هوا شناور ماندند.
«شایعات رو شنیدم. میگن میتونیجهان حملات رو پاک کنی. چندنیز بار میتونی این کار رو بکنی؟»
شمشیرها شتاب گرفتند و چنان آزادانهمیکنه حرکت میکردند که گویی جان دارند؛دوستانه تمام بدن تهسان را هدف گرفتند.
در پاسخ، مردبیام موقرمز به سمتشمشیر تهسان هجوم برد.
«این دیگه چه صیغهایه؟»
تکنیکی بود که گویی مستقیم از دلارباب رمانهای رزمی بیرون آمده بود؛ کنترل آزادانهنداشت شمشیرها، شمشیرزنیای که حتی شباهتی به شمشیرزنی نداشت.
و حالاشوالیهای درست در برابرمحافظت چشمانش رخ میداد.
تهسان بدنش را حرکت داد، با چرخشبودند کمر از شمشیرهایی که پاهایش را نشانه رفتهنیز بودند جا خالی داد و گذاشت رد شوند.
سپس بابودند ضربهای شمشیرهاانسانهای را کنار زد.
چانگ!
با این حال،هستی نتوانست تمام حملاتمیکنه را دفع کند.
با آن تعداد شمشیری کهاستاد او را نشانه رفته بودند، اجازهحتی داد برخی از آنها فرود بیایند.
[خنثیسازی مطلق اولین حمله] شما فعال شد.
شمشیرهای آبیشوالیهای به وضعیت پیشمحافظت از برخورد بازگشتند.
مرد موقرمز در حالی کهاستاد شمشیرها را کنترل میکرد، باجهان چهرهای سرشار از تحسین گفت:
«واقعاً حس میشهبیرون که زمان دارهموطلایی به عقب برمیگرده.»
این بار، بالاتنه،بینی پایینتنه و سرشاوه را نشانه گرفتند.
تهسان به عقب خم شد و برای دفاعچشمانی حرکت کرد، اما شمشیرهای آبی همچون موجوداتی زندهمیکنه از جاخالیهایش پیروی کردند و حمله ور شدند.
«آخ!»
خنثیسازی حملهبینی کاملاً دورداد زده شد.
تهسان بدنش را به سختی حرکتاوه داد تا شمشیرها را سد کند،درخشان اما یکی از آنها شانهاش را خراشید.
شما ۵۲ واحد آسیب دریافت کردید.
«آسیبش خیلی فرق نداره.»
اگر سلاح مرد موقرمز بسیار بهتر ازموطلایی گاراند بود اما آسیب وارده یکسان بود، بدینشوالیهای معنا بود که منشأ آسیب خودِ هاله است.
مرد موقرمز نیشخندیاوه زد و فشار راداشت بر تهسان بیشتر کرد:
«جادوت محدود بههستی سه باره؟ حالامیکنه میخوای چیکار کنی؟»
تهسان شمشیرشمیخواست را وحشیانهآنها تاب داد.
چانگ!
با صدایی مهیب،قویترین مرد موقرمز بهحتی عقب پرتاب شد.
«چی؟»
مرد موقرمزمیخواست دست بیحسآنها شدهاش را گرفت.
اگر در آن لحظه بدنشجهان را با هاله تقویت نکردهنیز بود، قطعاً روی زمین غلت میخورد.
تهسان بابودند حالتی کنجکاوانسانهای به او نگریست.
«پس هاله اینه.»
فریبنده و چالشبرانگیز بود.
پنج شمشیر آبی چنان آزادانه حرکتحتی میکردند که گویی زندهاند و بدونایستادگی جادو یا مهارت، سد کردنشان ممکن نبود.
«بیشتر شبیهبودند یه مهارته تاجهان شمشیرزنی. خیلی خاصه.»
اما چیزیشوالیهای نبود که نتواندمحافظت پاسخش را بدهد.
«مفهومش رو گرفتم.»
شما [شتاب] را فعال کردید.
تهسان با سرعتی غیرقابلشاهزاده قیاس با قبل، بهبرخلاف سمت مرد موقرمز یورش برد.
هوا در هم شکست، چنان کهشمشیر چشم قادر به دنبال کردنش نبود،ارباب اما مرد موقرمز یک استاد شمشیر بود.
او تمام عمرشقویترین را با شمشیرحتی تمرین کرده بود.
به طور غریزی دستش راجهان تاب داد تا تهسان رانیز با شمشیرهای آبی سوراخ کند.
تهسان شمشیرششوالیهای را باشاهزاده خشونت فرود آورد.
شمشیرهای آبیمیخواست همچون شیشهآنها در هم شکستند.
«این... این دیگه چیه!»
مرد موقرمزبودند مشتش راانسانهای محکم گره زد.
شمشیرهای آبی که دوبارهشاهزاده ظاهر شده بودند، باربرخلاف دیگر تهسان را هدف گرفتند.
دفاع یا جاخالیبیام دادن از همهشمشیر آنها تقریباً غیرممکن بود.
اگر قرار بودقویترین ضربه بخورد، اینحتی تنها راهش بود.
تهسان دوباره آنها راانسانهای کنار زد، اما برخی ازجادو شمشیرها به او برخورد کردند.
تپ!
چهره مرد موقرمز برایآنها لحظهای روشن شد، اما سپسانسانهای در وحشت در هم پیچید.
«چی!»
سرعت تهسانبودند ذرهای کمانسانهای نشده بود.
حتی با شمشیرهایی که در دست و پایشبرخلاف فرو رفته بود، چنان به سمت مرد موقرمزگامی هجوم برد که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است.
چانگ!
شمشیرها به هم گره خوردند.
مرد موقرمز زمینگیر شد.
تهسان شمشیر مرد موقرمزشاهزاده را به کناری پرتاببرخلاف کرد و قلبش را شکافت.
«مـ... من!»
مرد موقرمزبودند خون بالا آوردجهان و فریاد کشید.
این آخرین کلامش بود.
[فوران روح] شما فعال شد.
شما مهارت غیرفعال ویژه [صلاحیت: گواه شمشیر] را کسب کردید.
«با اینبودند سطح، میتونم یهجهان فوران روح بگیرم.»
به نظر میرسید که به سختیمیکنه از خطری مهلک عبور کرده است، چراانداخت که هیچ آماری به دست نیاورده بود.
تهسان سرش را بلند کرد.
اساتید شمشیر با چهرههاییانسانهای آکنده از بهت بهبرج او خیره مانده بودند.
«این... این دیگه چیه.»
«شنیده بودم جادوگری.»
«سریعتر و قویتر از ما؟»استاد این را استاد شمشیر موقرمز کهحتی متعلق به کشور رقیب بود، گفت.
باید از مرگ او خوشحال میشدند، اماارباب قدرتی که تهسان به نمایش گذاشت، فراترنداشت از آن بود که جای خوشحالی بگذارد.
«...قدرتش عین یه هیولاست.»
بدنی که حتی حینشاهزاده استفاده از جادو، ازبرخلاف یک استاد شمشیر برتر بود.
پذیرش اینمیخواست سطح ازآنها قدرت دشوار بود.
تازه، تهسان هنوزقویترین حتی از جادوحتی استفاده نکرده بود.
چونگبال با ناباوری نالید.
«آدمی مثلشوالیهای تو ازشاهزاده کدوم جهنمی اومده؟»
«از هزارتو.»
«هزارتو؟» چونگبالبودند و بکبال گیججهان به نظر میرسیدند.
اما آتریا، مرد موطلایی،انسانهای نگاهی داشت که نشانبرج میداد چیزی دستگیرش شده است.
«هزارتو... نکنه؟» تهسانهستی واکنش او را بهشجاع دقت زیر نظر گرفت.
چونگبال لبش را گزید.
«بیاید با هم حملهانسانهای کنیم. تحقیرآمیزه، اما... اون خیلیجادو از ما سرتره. نمیگم نامردیه.»
«هر کاری میخوای بکن.»
آنها گارد گرفتند.
شروع به محاصره تهسان کردند.
همزمان بابودند فوران نورانسانهای آبی، یورش آوردند.
چلنگ! تهسان شمشیرهای دوقلویشانسانهای را حرکت داد تابرج دفع کند و ضدحمله بزند.
شمشیر اول، دندان گرگ، و شمشیر دوم، رقص رقاص، به نوبتنگاهی برای تحت فشار گذاشتن اساتید شمشیر به کار گرفته شدند. «یعنی شمشیرزنیشتنهایی از ما بهتره؟» چونگبال با چهرهای گرفته شمشیرش را وحشیانه تاب داد.
چلنگ! هالههایمیخواست هلالیشکل ازآنها شمشیرها شلیک شد.
دست و پای تهسانانسانهای پیش از آنکه بتواند واکنشجادو نشان دهد، هدف قرار گرفت.
خنثیسازی مطلق اولین حمله شما فعال شد.
هاله شلیکشده بازگشتبیام و دوباره بهشمشیر سمت خودش آمد.
تهسان به سرعت فاصله گرفت.
بوم! هالهبودند درختان راانسانهای در هم شکست.
نگاه چونگبال عمیقتر و تاریکتر شد. «...همونطور که شایعهدیگر شده بود، جادوی بازگشت زمان انگار روی افراد هم اعمالبکش میشه. آخه همچین جادویی رو از کدوم گوری یاد گرفته؟»
چونگبال احساس درماندگی میکرد،آنها و تهسان نیز بهقویترین همان اندازه حیرتزده بود.
هرگز تصور نمیکردقویترین بتواند هاله راحتی بدین شکل شلیک کند.
«هاپ!» آتریا شمشیرقویترین بزرگش را باحتی حالتی کنجکاو حرکت داد.
هالهای که دور شمشیرشاهزاده بزرگ پیچیده بود، چندین برابردیگر بزرگتر از خود شمشیر بود.
بوم! شمشیر که بهآنها ضخامت تنه یک درخت بود،انسانهای با شمشیر تهسان برخورد کرد.
پاهای تهسانبودند از شدت ضربهجهان کمی لیز خورد.
استاد شمشیر موقویترین سفید قصد داشت کارارباب تهسان را تمام کند.
هاله آبی که در شمشیرمحافظت ساکن بود، مانند ماری خزیداستادان و گردن تهسان را نشانه رفت.
شما بازگشت را فعال کردید.
نیرویی نامرئیبودند از تهسانانسانهای پخش شد.
مرد مو سفید کمی به عقب رانده شد ودیگر تهسان فاصله گرفت. «این دقیقاً عین رمانهای رزمیه.» تهسانبرداشت در حالی که از هاله شلیکشده جا خالی میداد، خندید.
او قدرتمیخواست و سرعتآنها خیرهکنندهای داشت.
در مقام مقایسه، اساتید شمشیر مانند ماجراجویانیارباب بودند که طبقه ۲۰ هزارتو را پاکسازینداشت کردهاند؛ کسانی که او تا کنون کشته بود.
تحسینبرانگیز بود که بدون کمک سیستمحتی تا این حد قوی شده بودند،ایستادگی اما به اندازه کافی تهدیدآمیز نبودند.
از نظر قدرت وشاهزاده سرعت، میتوانست به راحتیبرخلاف آنها را له کند.
با اینمیخواست حال، کارآنها کمی دشوار بود.
هاله مانند شمشیر شلیک میشد.
هاله مانندبودند موجودی زندهانسانهای حرکت میکرد.
و هاله تا اندازهای رشد میکردمیکنه که از شمشیر بزرگ فراتر میرفتدوستانه و به بزرگی یک ساختمان میشد.
به دلیل خاص بودن هاله وشمشیر آسیبی که از دفاع او عبورارباب میکرد، تهسان نمیتوانست به راحتی سرکوبشان کند.
نمیتوانست خط دفاعی راانسانهای بشکند مگر اینکه حاضربرج به دریافت آسیب باشد.
ویش! هالهبودند مانند طوفانانسانهای شلیک شد.
تهسان فاصله گرفت وشاهزاده آن را منحرف کرد،برخلاف اما نتوانست کامل دفاع کند.
یک هالهمیخواست ران تهسانآنها را شکافت.
شما ۵۶ آسیب دریافت کردید.
«هاپ!» شمشیرشوالیهای عظیمی از جنسمحافظت هاله فرود آمد.
تهسان دفاع کرد اما به عقب رانده شد و بهجهان درختی کوبیده شد. «اینا شبیه منن؟» تهسان با استفاده ازحال اطلاعات و مهارتها بر حریفانی با آمار برتر پیروز شده بود.
آنها همبودند همین کارانسانهای را میکردند.
آمار کمتری نسبت به تهسان داشتند،حتی اما با استفاده از تکنیک عالیایستادگی هاله او را تحت فشار میگذاشتند.
با این حال،هستی تفاوت تعیینکنندهای میان تهسانشجاع و آنها وجود داشت.
شما شنل اختفا را فعال کردید.
برای یک ثانیه،قویترین شنل اختفا بدنشحتی را پنهان کرد.
به محضشوالیهای فعال شدن، حضورمحافظت تهسان ناپدید شد.
اساتید شمشیر جابیام خوردند و شمشیرهایشانشمشیر را متوقف کردند.
در همان لحظه، تهسان درستجهان کنار استاد شمشیر مو سفیدی بودتاب که شمشیر بزرگ را حمل میکرد.
کراک!
«اوخ!» استاد شمشیر مو سفید به طورشجاع غریزی خطر را حس کرد و سپری ازخشونت هاله ساخت که شمشیر تهسان را منحرف کرد.
تهسان دوبارهمیخواست شمشیرش راآنها تاب داد.
شما ضربه سنگین را فعال کردید.
بوم! هاله در هم شکست.
استاد شمشیرمیخواست مو سفیدآنها بیپناه ماند.
«نه!» حتی سهقویترین نفری هم نمیتوانستندحتی او را مهار کنند.
اگر یکیبودند میمرد، نتیجهانسانهای مشخص بود.
استاد شمشیر مو آبی به سرعتمیکنه شمار زیادی هاله شلیک کرد، امادوستانه آنها مانند تیرهای یخی منحرف شدند.
با این حال، نتوانست همهاستاد را دفع کند و برخیجهان به بدن تهسان برخورد کردند.
شانهاش بیرحمانه سوراخ شد.
تهسان بابودند خونسردی شمشیرشانسانهای را بالا برد.
شما اراده تسلیمناپذیر را فعال کردید.
میتوانید به مدت ۱۰ ثانیه با نادیده گرفتن جراحات مبارزه کنید.
شمشیر تهسان بدنبینی استاد شمشیر مواوه سفید را شکافت.
او در حالیاوه که خون بالانام میآورد، بر زمین افتاد.
چونگبال با عذاب فریاد زد.
«چرا نمیمیری!» هالهبیرون تمام بدن تهسانموطلایی را سوراخ کرد.
با وجودبازدمش وضعیت وحشتناکش، تهسانداد از پا نیفتاد.
«من با شما فرق دارم.»
تهسان با بیتفاوتیهمون گفت و بهشاهزاده سمت چونگبال یورش برد.
چونگبال دندانقروچهبینی کرد و ازاوه هالهاش استفاده کرد.
هالهای که همه چیزبیرون را در مسیرش میبرید،آتریا به شکل هلال پرواز کرد.
پاسخ تهسان ساده بود.
از حملاتی که سر و قلبش رامحافظت نشانه رفته بودند جا خالی داد، بقیه راانداخت به جان خرید و به جلو یورش برد.
استاد شمشیر مو آبی کهاوه تاب تحمل پیشروی بیمحابای تهسانچشمانی را نداشت، به همین سادگی مرد.
«درد داره.»
تهسان شمشیری را که درآتریا شکمش فرو رفته بود بیروننگریست کشید و سلامتیاش را چک کرد.
سپر: ۰/۱۹۲
سلامتی: ۱۵۲۲/۲۲۵۰
«خیلی هم بد نیست.»
حتی با شمشیریهستی در سر یامیکنه قلبی سوراخشده، او نمیمرد.
تا زمانی کهبیام سلامتیاش به صفرشمشیر نمیرسید، عملاً جاودانه بود.
در مقابل، آنها بدنهای بسیارجهان شکنندهای داشتند که با سوراخ شدنتاب سینه یا قطع شدن سر، میمردند.
تفاوت آشکار بود.
«با این حال، خوبه.»
برعکس، این یعنی او باید باشمشیر دشمنی که در حال سقوط بود میجنگیدبرج در حالی که از هاله آسیب میدید.
البته، تهسانبودند از تمامانسانهای قدرتش استفاده نمیکرد.
اگر تمام مهارتهایش راانسانهای به کار میگرفت، میتوانست خیلیجادو راحتتر آنها را مغلوب کند.
صرفاً فعال کردن دوئل اجباریمحافظت وضعیت را ۱ به ۱استادان میکرد و کار بسیار آسانتر میشد.
اما قطعاًمیخواست مقداری استقامتآنها هدر میرفت.
هاله ارزشش را داشت.
«حالا فقط تو موندی.»
تهسان شمشیرش راهستی به سمت استادمیکنه شمشیر موطلایی، آتریا، گرفت.
آتریا لبخندمیخواست زد و دستشاستاد را بالا برد.
«من تسلیمم.»