چپتر 532: دعوتنامه به تالار تمام خدایان (چپتر ۲۲، اپیزود ۱۰)
0تهسان درمیشه سکوت بهخودمونو جادوگر خیره شد.
جادوگر بامرگ لحنی آرام، لبروی به سخن گشود.
«میدونی کهنداشت تعادل به همپیش خورده، مگه نه؟»
«امکان نداره ندونم.»
غاصبان و اِسنسها، مهرهایی را کهکنیم موجودات متعالی برای تبعید خدایان اولیهمعنا نهاده بودند، در هم شکسته بودند.
در نتیجه، انرژی خدایان اولیهروی آرامآرام در کالبد جهان رسوخبود میکرد و آن را میبلعید.
«فعلاً موجودات متعالی دارن جمع میشن تا سرکوبش کنن، اما شیشهکرده شکسته رو نمیشه دوباره به هم چسبوند. نفوذشون با گذشت زمانانگشتش فقط بیشتر و قویتر میشه. پس... ما هم باید خودمونو آماده کنیم.»
جادوگر با خونسردی سخن میگفت.
این آمادگی تنهاباید یک معنا داشت:کنیم جنگ علیه خدایان اولیه.
«میدونستم یه روزی برمیگردن، اما انتظار نداشتم به اینکرده زودی شروع بشه. اِسنس... حتی اگه اونا رو بهداشته اون سر جهان هم پرت کنیم، بازم کارساز نیست.»
«شرایطو درک میکنم، اما اینپیش چه ربطی به رفتن منتلاش به تالار تمام خدایان داره؟»
جادوگر پاسخباید کوتاهی داد: «چونکنیم تو هم درگیری.»
نگاه جادوگر حین خیرهخودمونو شدن به تهسان، رنگیمیگفت از آشوب و نگرانی داشت.
«بیشتر خدایان تو هزارتو، از جمله خودم، ازت خوشمونکرده میاد. حتی میشه گفت بهت لطف دارن. دلیلی نداره باهاتباشند دشمنی کنن. اما... خدایان بیرون، قضیه رو جور دیگهای میبینن.»
جای تعجب نداشت.
خدای مرگ پیش از اینکنیم نیز از روی احتیاط، برایتنها نابودی تهسان تلاش کرده بود.
هیچ عجیب نبودباید اگر سایر خدایان نیزخونسردی چنین حسی داشته باشند.
جادوگر انگشتش را بهنیز سوی تهسان نشانه رفت:تلاش «تو یه موجود نامتعارفی، تهسان.»
موجودی پیچیده و تحریفشده؛ نهپیش از این جهان بود وتلاش نه از آن سوی هستی.
حتی موجودات متعالیخودمونو نیز در توصیفخونسردی دقیق او عاجز بودند.
«اکثریت خدایانمیشه فکر میکنن توآماده طرف خدایان اولیهای.»
تهسان آرام پرسید: «من؟»
جادوگر سرش را تکان داد.
«البته، اونایی از ما که از نزدیک زیر نظرت داشتیم، جور دیگهای فکر میکنیم. اما حداقلروزی باورشون اینه. متعالیهای بیرون اصرار دارن که باید کلکت کنده بشه. حالا که شکاف از بینشرایطو رفته و خدایان اولیه دارن خودشونو نشون میدن، فکر میکنن اول باید به حساب تهدیدهای داخلی رسید.»
قضاوت اشتباهی نبود.
اگر خدایان اولیه مستقیماً برروی جهان اعمال نفوذ میکردند، وجودبود تهسان بیشک به بیثباتی دامن میزد.
اِسنس، موجودی متعالی،خدای پیشتر به جهاننیز خیانت کرده بود.
کاملاً طبیعی بود که نوک پیکانخونسردی سوءظن به سوی تهسان نشانه رود؛ کسیجنگ که حتی از او نیز بیگانهتر مینمود.
«این قراره دردسرساز بشه.»
«برای همینه کهپیش میخوایم مطمئن بشیم هیچنابودی مشکلی در کار نیست.»
جادوگر دستانشنداشت را بهمرگ هم کوبید.
دری درباید میان فضاآماده پدیدار گشت.
در فراسوی آن، تهسانخودمونو میتوانست درخشش خیرهکننده یکمیگفت هاله طلایی را احساس کند.
«اگه خودتو پیشپیش خدایان ثابت کنی، دیگهنابودی کاری به کارت ندارن.»
«پس تالارنداشت تمام خدایانمرگ برای همینه.»
«درسته. راستش، فکرخودمونو کنم منم بهخونسردی کمکت نیاز دارم.»
موجودی تحریفشده.
تهسان قادر بود خدایان اولیهروی را به قتل برساند وبود فساد جهان را پاکسازی کند.
هیچکس مرزهای این ذات بیگانه رانیز نمیشناخت، حتی جادوگر؛ اما او اطمینان داشتهیچ که این قدرت به یاریشان خواهد شتافت.
«اگه این دفعه همهچیز درستکنیم پیش بره، متعالیها هم دیگهتنها کاری به کارت ندارن. آزاد میشی.»
این معاملهمیشه برای تهسانخودمونو نیز بد نبود.
در نهایت، پس ازنیز ترک هزارتو، چارهای جز درگیریکرده مداوم با موجودات متعالی نداشت.
چه بهتر کهخدای همین حالا بهنیز حساب این مسائل میرسید.
«باشه.»
تهسان سر تکان داد.
جادوگر پوزخند زد.
«خوبه. فقط یه مشکلیمرگ هست... صلاحیت ورود بهاحتیاط تالار تمام خدایان رو داری؟»
«صلاحیت؟ دفعه قبل کهآماده ماریا دعوتم کرد، هیچاین مشکلی برای ورود نداشتم.»
«اون به خاطر این بود که ماریا یه فانی مثل تورو بهمعنا معبد خودش دعوت کرد. این دفعه یکم فرق داره. الان، خود تالار دارهحتی صدات میزنه و کسایی که صلاحیت مناسب رو نداشته باشن نمیتونن وارد بشن.»
جادوگر بامرگ حالتی مبهمنیز به تهسان نگریست.
«فکر کنمنداشت منصفانهست بگیم کهپیش الان صلاحیتشو داری.»
«تو هم نمیدونی؟»
«نه. نمیتونم بخونمش.»
درست مانند اِسنس،پیش حتی جادوگر نیز ازنابودی درک تهسان عاجز بود.
آنها نمیتوانستند با قاطعیت بگویندپیش او به چه جایگاهی دست یافتهکرده یا در چه سطحی قرار دارد.
«البته تو قدرت نیرویآماده فیزیکی رو داری. شاید همونآمادگی به عنوان صلاحیت حساب بشه.»
«نیروی فیزیکی؟میشه شاید کافیخودمونو باشه، اما...»
چهره جادوگرمرگ به شکلی عجیبروی در هم رفت.
قدرت نیروینداشت فیزیکی بهخودیخودمرگ جای شگفتی نداشت.
اما آنچه تهسان بر روی زمین به نمایشاین گذاشته بود، نیروی فیزیکی فراتر از هر چیزیروزی بود که جادوگر تا به حال دیده بود.
بیشتر به یک قدرتخودمونو الهی شباهت داشت تامیگفت یک نیروی فیزیکی ساده.
تهسان ذاتاً آنپیش قدرت الهی رااحتیاط در اختیار داشت.
با این حال، توانایی او درنیز تسلط بر مفهوم نیروی فیزیکی، تنهابود به لطف سیستم هزارتو امکانپذیر شده بود.
گویی یک موجودخودمونو متعالی از بطن آنمیگفت سیستم متولد شده بود.
جادوگر زیرمیشه لب زمزمه کرد:آماده «این واقعاً مسحورکنندهست.»
تهسان بهمرگ سوی درنیز قدم برداشت.
نور درخشاننداشت و طلایی، تمامپیش وجودش را بلعید.
تهسان بیهیچباید مقاومتی بهآماده مقصد رسید.
«رسیدیم.»
او به فضایی بیکران قدم گذاشتهاحتیاط بود؛ جایی که دهها، بلکه صدهاعجیب معبد در دل تاریکی بنا شده بودند.
تالار تمام خدایان به شما خوشامد میگوید.
همهچیز با دفعه قبلیخودمونو که ماریا او رامیگفت دعوت کرده بود، تفاوت داشت.
آن زمان، تنها قادر به دیدناحتیاط معبد ماریا بود، اما اکنون معابد سایرنبود خدایان نیز در برابر چشمانش خودنمایی میکردند.
«... چقدر زیادن.»
تعداد معابدی که با فواصلکنیم یکسان پراکنده شده بودند، از دههامعنا میگذشت و بهراحتی به صدها میرسید.
تمامی آنها متعلقباید به موجودات متعالیکنیم بودند؛ حاکمان مفاهیم.
درست در همان لحظه ورود،روی تهسان سنگینی نگاههای خیره موجوداتبود متعالی را بر پیکرش احساس کرد.
نگاههایی که اکثراًخدای لبریز از خصومت، احتیاطروی و نیت قتل بودند.
نیت قتل موجوداتخودمونو متعالی بر سرخونسردی تهسان آوار شد.
همان نگاههامیشه بهتنهایی یک حملهآماده به شمار میآمد.
اگر او یک نامیرا بود، دراحتیاط کسری از ثانیه در هم میشکستعجیب و پیکر و جایگاهش متلاشی میشد.
حتی یک خدایخدای ایمان نیز ازنیز این قاعده مستثنی نبود.
انبوهی از موجودات برتر، بهطورکنیم دستهجمعی احساسات خصمانه و ملموس خودمعنا را به سوی او سرازیر میکردند.
حتی اگر میتوانست با تکیه برکنیم قدرت الهیاش دوام بیاورد، آن نیرو نیزداشت بهسرعت تحلیل میرفت و در هم میشکست.
«همف.»
اما تهساننداشت هیچ واکنشمرگ خاصی نشان نداد.
شکستناپذیریِ دربرگیرندهباید وجودش، حتیآماده ذرهای نلرزید.
تمام قصد کشتارِ ساطعشدهخودمونو از سوی متعالیها بهمیگفت چیزی بیمعنی تبدیل شد.
تهسان با آرامش زمزمه کرد:
«چقدر وحشیانه.»
«زیاد نگران نباش. اونایی که ازخونسردی الان دارن احساساتشونو بهت نشون میدن،داشت هنوز قدرت تصمیمگیری در مورد تورو ندارن.»
«... که اینطور.»
متعالیهایی که اکنون قصد مرگبارشانروی را به سوی تهسان نشانهبود رفته بودند، چندان قدرتمند نبودند.
در مقایسه با اسنس یاپیش حتی ماریا و راکیراتاس، اختلافتلاش فاحشی در جایگاهشان وجود داشت.
تهسان فهمیدباید که آنها چهکنیم نوع متعالیهایی هستند.
آنها بر مفاهیمباید بسیار کوچکی حکمرانیکنیم میکردند، نه مفاهیم عظیم.
این همانها بودندپیش که اکنون قصد کشتارشاننابودی را به سویش میفرستادند.
«ارزش دردسرنداشت ندارن. فقطمرگ دنبالم بیا.»
تهسان درباید آن فضایآماده سیاهوسفید قدم برداشت.
ساختمانی عظیممیشه در برابرشخودمونو قد برافراشته بود.
«اول باید به یه سری کارااحتیاط برسیم. یه لحظه همینجا منتظر بمون.عجیب کارمون که تموم شد، دوباره صدات میکنم.»
«همینجا منتظر بمونم مشکلی نیست؟»
«فعلاً نه. این یهآماده جای موقتیه که برای توآمادگی ساخته شده. زود صدات میکنم.»
«واقعاً مشکلی پیش نمیاد؟»
تهسان نگاهی به اطراف انداخت.
خصومت و نیتخدای قتل علیه او هنوزروی در فضا موج میزد.
جادوگر با بیخیالی گفت: «نگرانش نباش. اونا قصد ندارنآمادگی دردسر درست کنن. اگه اذیتت میکنه، هر جور کهانتظار صلاح میدونی باهاشون برخورد کن. اینقدر آزادی عمل داری.»
«پس خوبه.»
تهسان سر تکان داد.
فضای داخلیباید ساختمان بهشدتآماده مجلل بود.
دیوارهایی کهمیشه با درخششیخودمونو خیرهکننده میتابیدند.
پردههایی که باپیش تار و پوداحتیاط نور گلدوزی شده بودند.
مبلهایی با انعطافپذیری فنرمانند.
باشکوهترین اتاقیباید بود کهآماده میشد تصور کرد.
اما هیچمیشه صندلیای درخودمونو کار نبود.
درست همان لحظه که اینروی فکر از ذهن تهسان گذشت،بود صندلیای در برابرش خلق شد.
«اوه؟»
جای تعجب چندانی نداشت.
بیشک این قدرتباید خدایی بود که درخونسردی تالار ریشه دوانده بود.
اصلاً عجیب نبود که موجوداتروی متعالی با قدرت خلق کردنبود در اینجا حضور داشته باشند.
چیزی که توجه تهسان را جلبنیز کرد این بود که برای لحظهای،بود توانست روند این خلق را درک کند.
او به چیزی اندیشید و آن فکر با قدرتیآمادگی الهی طنینانداز شد؛ زنجیرهای از مفاهیم و نیروها دستانتظار به دست هم دادند تا آن صندلی پدیدار شود.
او میتوانستمیشه این جریانخودمونو را بخواند.
«برام جالبه بدونمپیش این قدرت تااحتیاط کجا پیش رفته.»
تهسان روی صندلی نشست.
باردری باباید صدایی لرزانآماده زمزمه کرد:
[هیچوقت فکر نمیکردمباید بتونم وارد تالارکنیم تمام خدایان بشم.]
«تو کهمرگ قبلاً هم اینجاروی بودی، مگه نه؟»
زمانی که او بامرگ ماریا ملاقات کرد، باردریاحتیاط هم آنجا حضور داشت.
اما باردریباید این موضوعآماده را انکار کرد.
[اونجا درمیشه واقع تالارخودمونو تمام خدایان نبود.
چیزی که اونپیش موقع دیدیم، فقطاحتیاط معبد ماریا بود.
اگه راکیراتاس رو که بعداًپیش اومد حساب کنیم، آره، اونتلاش موقع دو تا خدا اونجا بودن.
اما اینجا...باید این معنای واقعیکنیم تالار تمام خدایانه.]
اینجا مکانی بود کهخودمونو تمامی خدایان کیهان درمیگفت آن گرد میآمدند؛ خانه آنها.
صدای باردری هیچپیش نشانهای از آرامشاحتیاط در خود نداشت.
[مهمترین ونداشت باعظمتترین مکانمرگ تو کل کیهان.
تو عمرمباید فکر نمیکردم پامکنیم به اینجا برسه.]
[منم یادممیشه نمیاد قبلاًخودمونو اومده باشم اینجا.]
«فقط اونایی که لیاقتشو دارنروی میتونن وارد بشن. البته مطمئن نیستمهیچ که منم این لیاقتو داشته باشم.»
همهچیز مبهم بود.
تالار تمام خدایان تهسانآماده را پذیرفته بود، اما نمیشدآمادگی او را یک خدا نامید.
«الان وقت دارم.»
تهسان بار دیگر تلاش کردروی تا خود را زیر نظر بگیردهیچ و ماهیت واقعیاش را درک کند.
اما فایدهای نداشت.
با اینکه میتوانست درون خود راخونسردی بخواند و بداند چیست، اما قضاوتداشت درست در مورد آن سطح غیرممکن بود.
«به یکی دیگه نیاز دارم.»
تهسان با خودپیش اندیشید و حواساحتیاط مسدودشدهاش آرامآرام بازگشتند.
از همین طریق، تهسانمرگ متوجه شد که شخصیاحتیاط در حال نزدیک شدن است.
و آن شخصخودمونو خصومتی عمیق نسبت بهمیگفت او در دل داشت.
«این قدرتو میشناسم.»
تهسان در را باز کرد.
مردی با چهرهای درهمکشیده آنجاپیش ایستاده بود؛ موجودی آراسته بهتلاش طلا خود را نمایان ساخت.
[تو.]
نگاهی سرشارمیشه از خصومت رویآماده تهسان قفل شد.
[تو مانترا هستی،پیش خدای شمشیر درخشان.احتیاط ما قبلاً همو دیدیم.]
مانترا.
او ظاهری انسانی داشت؛خودمونو به جز سر طاسش،میگفت چهرهای معمولی اما خوشقیافه داشت.
تفاوت اینجا بودپیش که تمام بدنش ازنابودی طلا ساخته شده بود.
نوک انگشتانش،نداشت چشمانش، لبانش...مرگ همه طلایی بودند.
گویی به دژیخودمونو عظیم از جنسخونسردی طلا خیره شده بودی.
«خیلی وقته همو ندیدیم.»
تهسان با آرامش گفت.
او در میدان نبرد خدایانپیش در برابر مانترا ایستاده بود، اماکرده هرگز نتوانسته بود به خواستهاش برسد.
با شنیدن کلماتخودمونو تهسان، چهره مانتراخونسردی در هم رفت.
[خیلی وقته همو ندیدیم؟]
خشم در صدایش موجنیز میزد و شروع بهتلاش اعمال فشار بر تهسان کرد.
[چطور یه وجود تحریفشده مثل تونیز جرئت میکنه پاشو اینجا بذاره؟ توبود حتی حد و مرز خودتو نمیشناسی.]
«من باباید پای خودم نیومدم.کنیم جادوگر دعوتم کرده.»
[چطور جرئت میکنی جوابمو بدی؟]
خشم همچون موجیپیش خروشان و خشن بهنابودی سوی تهسان فوران کرد.
در اولین دیدارشان، تهسانمرگ فشار خردکنندهای را ازاحتیاط جانب مانترا احساس کرده بود.
قدرت و جایگاه شکستناپذیرآماده او دستنیافتنی بود واین مقاومت در برابرش غیرممکن مینمود.
اما اکنون...
تهسان درمرگ سکوت بهنیز مانترا خیره شد.
«کلافه شدی، نه؟»
[چی گفتی؟]
«عصبانی و مضطربی. اینخودمونو فقط خصومت یا نفرتمیگفت نسبت به من نیست.»
[... چطورمرگ جرئت میکنینیز همچین حرفی بزنی.]
«میفهمم.»
تهسان سر تکان داد.
«تو از من میترسی.»
در گذشته، مانترا تلاش کردهروی بود تهسان را در میدانبود نبرد خدایان به قتل برساند.
جای تعجب نداشتخدای اگر تهسان حالانیز به دنبال انتقام بود.
معمولاً، متعالیهاباید در درگیریهای میانکنیم خودشان دخالت نمیکردند.
حتی اگر تهسانباید سعی میکرد مانترا راخونسردی بکشد، هیچکس جلودارش نمیشد.
به همین دلیل، مانترا میترسید.
میترسید کهنداشت تهسان اول بهپیش او حمله کند.
پارس کردنهایش بیشتر شبیه سگیکنیم ترسو بود که میخواست خطریتنها را از خود دور کند.
«پس اینم میشه خوند.»
تهسان میتوانست احساسات ضعیفینیز را که از موجوداتتلاش متعالی نشت میکرد، درک کند.
حس بسیار عجیبی بود.
تهسان رشتهباید افکارش را پارهکنیم کرد و گفت:
«نیازی نیست نگرانباید باشی. من دیگهکنیم هیچ علاقهای بهت ندارم.»
[... تو.]
«نه. الاننداشت دیگه میتونممرگ راحت حرف بزنم.»
تهسان با بیتفاوتی گفت.
«دیگه براممیشه مهم نیستی،خودمونو پس نگرانش نباش.»
اتفاقات آن زمان،پیش برای تهسانِ کنونیاحتیاط مسئلهای بسیار پیشپاافتاده بود.
چهره مانترا منجمد شد.
شینگ!
شمشیرهای طلایی تجسم یافتند؛ باآماده درخششی خیرهکننده تابیدند و جهانآمادگی را به رنگ خود درآوردند.
قدرت مانترا،مرگ تهسان رانیز هدف گرفت.
و ایننداشت برای تهسان،مرگ هیچ اهمیتی نداشت.
ارتقا سطح با ترفندهای مهارت.