چپتر 46: شمشیر جهان سقوطکرده (3)
0از آن لحظهپیروی به بعد، همهچیز تبدیلهیولای به بیگاریِ طاقتفرسا شد.
تمام سلاحها با شمشیرهای زنگزده جایگزین شدندگذاشتم که قدرت حملهشان تنها ۲ بود وشمشیرم همین باعث میشد نبردها زمانی طولانی ببرند.
پس از یک ساعت،شدن سرانجام موفق شدم یکگوشزد هیولا را از پا درآورم.
«اینجوری باید انجامش بدم؟»
«درسته. ولی بهتره یه کمداشتن بیشتر بپیچی. مچ دست چپتوپیش حدود ۳ سانت بده راست.»
با گوش دادن به بازخوردِچپم حرکاتم، دوباره به سمت هیولا رفتمراحتتر و نبرد را از سر گرفتم.
حرکاتی رابگیره که از روحسخت آموخته بودم، آزمودم.
در ابتدا، همهچیز ناشیانه به نظرشدن میرسید، اما با ادامه مبارزه، حرکاتمتوصیههایش به طرز فزایندهای موزون و برازنده شد.
شما جنگجوی مارمولکمرد را شکست دادید.
تسلط شمشیر زخم طوفان ۱٪ افزایش یافت.
بار دیگرآموخته بازخوردی دربارهآزمودم حرکاتم دریافت کردم.
«هوم... بد نیست، ولی وقتی بدنتو به چپ میچرخونی، سعینظر کن پای چپتو یه کم بیشتر جلو ببری. با حرکت فعلیت،مارمولکمرد اگه حریف حتی یه ذره فاصله بگیره، نزدیک شدن سخت میشه.»
روح جزئیات حرکاتم رافاصله گوشزد کرد و منسخت از توصیههایش پیروی کردم.
با در ذهن داشتن حرفهای روح،شمشیرم به سمت هیولای بعدی حرکت کردمروز و پای چپم را پیش گذاشتم.
«کاااک!»
این بارگرفتم توانستم راحتترروح به هیولا بچسبم.
در حالی کهذره شمشیرم را میچرخاندم، بهشدن اصلاح حرکاتم ادامه دادم.
تسلط شمشیر زخم طوفان ۱٪ افزایش یافت.
زمان گذشت.
یک روز سپری شد.
دوازده ساعت را صرف جنگیدن، شش ساعتمیچرخاندم را صرف خوابیدن و شش ساعت رادوازده صرف بازیابی استقامت و سازماندهی حرکاتم کردم.
در لحظات کوتاهی کهآزمودم داشتم غذا میخوردم تامیرسید هیچ زمانی هدر نرود.
روح به آرامی خندید.
«این واقعاً راه درست قویشدنه، ولی هرچیشدن فکر میکنم عجیبه. حالت خوبه؟ خسته نیستی؟پیروی به نظر میرسه باید وحشتناک حوصلهسربر باشه.»
«چرا بایدتوانستم حوصلهسربر باشه؟بچسبم فقط لذتبخشه.»
نمیتوانستم درک کنم.
با هر نبرد، حسروح میکردم که تسلط در رگناشیانه و پی بدنم افزایش مییابد.
خطر کم بودذره و هیچ محدودیتینزدیک برای اعمال وجود نداشت.
پاداش کارهایمتوانستم نیز روشنبچسبم و واضح بود.
تکرارهای بیپایان بدون آنکه پایانیابتدا در کار باشد، و ندانستنادامه اینکه چه زمانی نتیجه حاصل میشود.
فکر کردن به این موضوعآموخته همهچیز را راحتتر میکرد ونظر نمیفهمیدم چرا باید خستهکننده باشد.
روح خندید.
«دیوونه.»
و بدینسان زمان گذشت.
با هر نبردحرکاتی حرکاتم را تکمیل کردمآزمودم و دوباره آغاز نمودم.
همچون بنا کردن یکفاصله قلعه، به تدریج حرکاتسخت اضافی را حذف کردم.
سه روز گذشت.
دستی را که شمشیر در آن بودنظر حرکت دادم؛ در آن لحظه، تیغه شمشیر بهبرازنده شکلی آشوبگونه پیچید و باد زوزهای وحشیانه کشید.
بهوضوح روانترگرفتم و سریعتر ازآموخته قبل شده بود.
حرکاتی که زمانیذره قادر به دیدنشان نبودم،شدن اکنون شفاف شده بودند.
«این شمشیرزنیه؟ قطعاً متفاوته.»
تا پیش از این،آزمودم نمیتوانستم به درستی بهمیرسید حرکات حریف پاسخ دهم.
اعمال آنها برایم بیمعنی به نظربودم میرسید و راهی نداشتم که بدانماما چگونه برای مقابله با آنها حرکت کنم.
اکنون، بالاخره پاسخ آنفاصله مشکلاتی را که نتوانستهسخت بودم حل کنم، یافتم.
دلایل و ضدحملههاراحتتر بر اساس حرکات حریفمیچرخاندم در ذهنم ترسیم میشدند.
کمی احساس کمبود میکردم.
اگر قرار بود با خودِ گذشتهام که هنوزابتدا بر شمشیرزنی مسلط نشده بود بجنگم، قطعاً نودفزایندهای و نه بار از صد بار پیروز میشدم.
قطعاً قویتر شده بودم.
اما همانطور کهراحتتر روح گفته بود،شمشیرم تفاوت فاحش نبود.
نه، مسئلهآموخته دانستن یاآزمودم ندانستن بود.
چیزِ بهخصوصِگرفتم جدیدی یادروح نگرفته بودم.
«از اونجایی که شمشیرزنیفاصله اونقدرها هم تغییر نمیکنه،سخت حدس میزنم منطقی باشه.»
فکر کردن به اینکهبچسبم حرکت دادن بدنم چیزاصلاح خاصی دارد، سرگرمکننده بود.
با اینآموخته فکر، با هیولایابتدا دیگری روبرو شدم.
«کاااه!»
مارمولکمرد نیزهاش را پرتاب کرد.
در حالی که حمله راحالی دفع میکردم و شروع بهزمان حرکت نمودم، روح سخن گفت.
«پاتو ببر جلو.»
لحظهای درنگ کردم.
روح همیشه بعد از شکستبگیره دشمنان نصیحت میکرد، اما هرگزجزئیات در حین نبرد حرفی نزده بود.
با این حال، بلافاصلهبچسبم از حرف روح پیروی کردمدادم و پایم را پیش گذاشتم.
فاصله با دشمن بسته شد.
مارمولکمرد نیزهاش راحرکاتی محکم گرفت وبودم آن را تاب داد.
«کاااه!»
«ذهنتو خالیتوانستم کن و مسیرحالی شمشیرو دنبال کن.»
جملهای غیرقابلفهم بود.
شبیه یک نصیحت مبهم بهآموخته نظر میرسید، اما همان لحظهنظر توانستم آن را تجسم کنم.
کلمات در ذهنم نفوذ کردند ونزدیک پیش از آنکه هوشیاریام بتواند خودشکرد را برساند، بدنم زودتر عمل کرد.
شمشیر حرکت کرد.
مچ دستمآموخته به نرمیآزمودم تاب خورد.
مچ دست چپ،حرکاتی آرنج، ساعد و انگشتانآزمودم مارمولکمرد، همگی بریده شدند.
سرعتش باحتی قبل قابلفاصله مقایسه نبود.
«کاااه!»
«پاتو ببر جلو.»
پیشروی کردم.
مارمولکمرد با چهرهایذره آکنده از خشم،نزدیک نیزهاش را تاب داد.
مسیرش راتوانستم خواندم وبچسبم سدش کردم.
«با پیشبینی ضدحمله بزن. به حست تکیهنظر کن. از کل بدنت استفاده کن. پا جلو،برازنده دستها روی سینه، مثل یه درنده پیشروی کن.»
به سمت مارمولکمرد فشار آوردم.
نیزه را منحرف کردم وبگیره دو دستی که شمشیر را گرفتهگوشزد بودند، پستصویرهایی در هوا ترسیم کردند.
۶ آسیب به جنگجوی مارمولکمرد وارد شد.
۵ آسیب به جنگجوی مارمولکمرد وارد شد.
۵ آسیب به جنگجوی مارمولکمرد وارد شد.
۶ آسیب به جنگجوی مارمولکمرد وارد شد.
۶ آسیب به جنگجوی مارمولکمرد وارد شد.
جدولی از آسیبهای غیرقابلتصوربچسبم پدیدار شد، چیزی که هرگزدادم پیش از این ندیده بودم.
بسیار پرتعدادتر و سریعترآزمودم از ترکیب حملات مداوممیرسید و ضربات بدون نفس بود.
مارمولکمرد باگرفتم فریادی برروح زمین افتاد.
شما جنگجوی مارمولکمرد را شکست دادید.
تسلط شمشیر زخم طوفان ۳٪ افزایش یافت.
«این... حرکات متفاوته. فقط یه حمله سریع که ناشی از آمارکرد و ارقام باشه نیست. یه سری ضربات بینقص بود، کاملاً انسانی،کاااک بدون حتی یه روزنه، چیزی که حتی نمیتونستم تو ذهنم تصورش کنم.»
روح با خونسردی گفت.
«اون اولینحرفهای شمشیرِ زخمبعدی طوفانه. نیش گرگ.»
«خوبه.»
مهارت پیشرفته: شمشیر زخم طوفان
تسلط: ۱۲٪
تکنیک شمشیری که از دنیای سقوطکرده به جا مانده است.
اکنون، تنها یک نفر بر آن مسلط شده است.
چیزی که فکربودم میکردم ناامیدکننده است، حالانظر مسخره به نظر میرسید.
آیا میتوانستم بدون هیچروح اطلاعاتی به نیش گرگابتدا پاسخ دهم؟ جواب منفی بود.
حتی اگر میتوانستم ازفاصله مهارتها استفاده کنم، باسخت واکنشهای فیزیکیِ صرف غیرممکن بود.
حتی اگر آمار وبچسبم ارقام کاملاً متفاوت بودند،اصلاح باز هم نتیجه همان میشد.
این یک سری ضرباتآزمودم با آن سطح ازمیرسید سرعت و روانی بود.
احساس رضایت میکردم.
اگر موقع جنگیدن بافاصله پایانِ راکیراتاس این راسخت داشتم، میتوانستم راحتتر پیروز شوم.
«اون شمشیر اوله. هنوز شمشیرهای زیادی هستن، ولیاصلاح تجربه کافی برای رسیدن به اون نقطه رو نداری.خوابیدن بهتره آرومآروم یاد بگیری. واسه همین، یه کم ناامیدکنندهست.»
روح لبهایش را لیسید.
«فقط یهگرفتم مشت ضعیفروح دور و برمونن.»
حتی اگر تمام تجهیزاتمفاصله را درمیآوردم، تفاوت درسخت آمار پایه خیلی زیاد بود.
مهم نبود چقدر خودم را محدود میکردم، لحظهایاصلاح که درگیر میشدیم حریف عقب رانده میشد وجنگیدن محدودیتهایی برای چیزهایی که میتوانستم امتحان کنم وجود داشت.
«اگه اینطوری پیش بره، سخت میشه تسلطمنظر رو به شکل چشمگیری بالا ببرم. میخوام قبلبرازنده از رفتنم تا شمشیر دوم رو یاد بگیری...»
«همچین چیزی هست؟»
«نیست، مشکل همینجاست.»
آمار منتوانستم بیش ازبچسبم حد بالا بود.
«راستش، فکر کنم الان حتی باس طبقهنظر ۱۰ هم جلوی تو کم میاره، پس عمراًبرازنده همچین هیولایی پیدا بشه. با این حال، ناامیدکنندهست.»
صدای روحگرفتم آمیخته باروح حسرت بود.
به پرسهحتی زدن درفاصله هزارتو ادامه دادم.
اما دیگرتوانستم هیچ هیولاییبچسبم ظاهر نشد.
«یعنی همشون رو شکار کردم؟»
چون بیش از سیروح تا رو شکست داده بودم،ناشیانه وقتش بود که تموم بشن.
این بار، شروعذره کردم به گشتننزدیک دنبال اتاق مخفی.
بیست دقیقه بعد، جاییبچسبم رو پیدا کردم کهاصلاح ممکن بود اتاق مخفی باشه.
یک ساعتآموخته بعد، اتاق مخفیابتدا رو کشف کردم.
قیژژژ.
در باز شد.
داخلش تلههای زیادیراحتتر بود و آنطرفشان،شمشیرم یک صندوقچه تنها.
تلهها دیگر مشکلی نبودند.
چابکی لازم برای واکنشروح به تیرها و فرارابتدا از تلههای بازشونده را داشتم.
شروع کردمحتی به استفاده ازبگیره مهارت خنثیسازی تله.
موفقیت! تله خنثی شد.
تسلط خنثیسازی تله ۱٪ افزایش یافت.
هر تلهایتوصیههایش که میدیدم راداشتن یکییکی خنثی کردم.
گاهی شکست میخوردم وبعدی تلهها فعال میشدند، اما جاخالیاین میدادم و دوباره امتحان میکردم.
روح انگار این قضیه روسخت پذیرفته بود، چون هیچی نگفتتوصیههایش و ساکت کنارم تماشا کرد.
سی دقیقه بعد،فاصله همه تلهها راشدن خنثی کرده بودم.
رسیدم به صندوقچه.
«رون چابکی.»
مثل رونبگیره قدرت، چابکیشدن رو زیاد میکنه.
نیازی بهذره نگهداشتنش نبود، پسنزدیک درجا استفادهش کردم.
شما از رون چابکی استفاده کردید.
چابکی +۱۰
هرچی لازمآموخته بود روآزمودم جمع کرده بودم.
از اتاق مخفی زدم بیرون.
دوروبر رو نگاهذره کردم، اما چیزنزدیک دیگهای برای دیدن نبود.
«اینجا هیچی نیست.»
«گاهی وقتا باید همچین اتاقهای خالیایناشیانه هم باشه. اگه درست یادم باشه،طرز تو طبقه بعدی یه چیزی بود.»
اتاق بعدی جواب سوال بود.
قبل از رفتنذره سراغ باس، رفتمنزدیک به یک اتاق بزرگ.
درست جلوی درراحتتر ایستادم و جادویمشمشیرم را فعال کردم.
شما پیکان یخی را فعال کردید.
با صدای تراک، یکفاصله پیکان یخی به اندازه یکمیشه مشت در هوا شکل گرفت.
درجا سرماتوانستم کل اتاقبچسبم را گرفت.
«میبینم کهآموخته قصد داری یهابتدا چیزی خلق کنی.»
پیکان را شلیک کردم.
پییینگ.
با یکتوانستم صدای آرومبچسبم خورد به دیوار.
سرعتش عین توپ آتشین بود.
اندازهش هم همینطور.
پس میتونستمحتی به همونفاصله روش خلقش کنم.
شما پیکان یخی را فعال کردید.
به محض اینکهحرکاتی تیر را شلیک کردم،آزمودم پایم را کوبیدم زمین.
شما پیکان یخی را فعال کردید.
با صدای شکستن،بودم یخها به همناشیانه خوردند و بزرگتر شدند.
از پیکان تبدیل شدروح به یک کره واحدابتدا و خورد به دیوار.
تراک! سرماحتی روی دیوارفاصله پخش شد.
شبنم یخزده به آن چسبید.
شما پیکان سرما را آموختید.
[جادوی مبتدی: پیکان سرما]
[هزینه مانا: ۶]
[تسلط: ۱٪]
پیکان سرما یک تیر شلیک میکند. هرچه ایمنی هدف کمتر باشد، آسیب بیشتر است. تلاش میکند وضعیت [سرمازدگی] را اعمال کند. سرمای شدید میتواند مایعات را منجمد کند.
«خوبه.»
«همین الانش دوتا جادوی مبتدی. اون دخترهآزمودم فسقلی، لیلیث، جون میکند تا فقط یکیمبارزه یاد بگیره، اونم بدون هیچ راهنمایی. چه مسخره.»
صدای ناباورانه روح پیچید.
بلافاصله از جادو استفاده کردم.
شما پیکان سرما را فعال کردید.
با صدایحتی تراک، دمایفاصله اتاق افت کرد.
سرمایی که میتوانست هربچسبم چیزی را در تماس منجمددادم کند از من ساطع شد.
تیر راآموخته شلیک کردم وابتدا خورد به دیوار.
تراک! دیوار کامل یخ زد.
سرمایی بودحتی خیلی فراتر ازبگیره یخ خشک امروزی.
«اینم خوبه.»
هیولاها ممکنه آمار و مقاومت بالایی داشتهنظر باشن، اما با این سطح از سرما،موزون میشه خارج از نبرد هم ازش استفاده کرد.
میتونستم آب بپاشم و پیکان سرما شلیکآزمودم کنم تا مسیر بسازم، یا پشت سرمبارزه هم استفاده کنم تا دیوار یخی درست کنم.
راههای متفاوتیحتی برای استفاده نسبتبگیره به آتیش داشت.
شاید برایتوانستم این کارها مفیدترحالی از جنگ باشه.
بعد ازآموخته تایید جادو، رفتمابتدا سمت اتاق باس.
«کاااک!»
مارمولکمرد نخبه ظاهر شد.
«اسم نداره.»
«هیولاهای اسمدار خیلیحرکاتی کمیابن. حتی نخبههابودم هم رتبهبندی دارن.»
نداشتن اسمحتی یعنی مهارتفاصله استفاده نمیکنه.
اما چون نخبهست، ضعیف نیست.
به عبارتآموخته دیگه، حریفآزمودم مناسبی برای تمرینه.
با یک شمشیرحرکاتی در هر دست، بهآزمودم مارمولکمرد نخبه نزدیک شدم.
«کاااک!»
نیزهی چرخانش را طوری منحرف کردمشمشیرم انگار دارم مسیرش را با تیغه شمشیرمسپری عوض میکنم و فاصلهم را کم کردم.
مچ حریف را بریدم،آزمودم به ران پایش خنجرمیرسید زدم و کوبیدم توی چانهاش.
«کاااک!»
تلوتلوخوران، حریف دستهایشذره را بالا برد تاشدن به من حمله کند.
در همانتوانستم لحظه، شمشیرمبچسبم را حرکت دادم.
به مسیری کهبودم حریف میخواست نیزهاش رانظر حرکت دهد حمله کردم.
مارمولکمرد باگرفتم عجله مچشروح را عقب کشید.
دانگ! حملهحتی حریف با ضربهبگیره من دفاع شد.
فشار آوردم بهراحتتر ران حریف وشمشیرم حملهام را ادامه دادم.
«کا، کاااک!»
مارمولکمرد استراتژیاش را عوض کرد.
تصمیم گرفتحتی دفاع کنه وبگیره دنبال فرصت بگرده.
اما منتوانستم قصد نداشتم بذارمحالی این کارو بکنه.
بیشتر فشار آوردمبودم و مسیر شمشیرمناشیانه را پیچ دادم.
«کاااک؟»
جوری ضربهحتی زدم انگارفاصله حریف بیدفاع است.
مارمولکمرد دستپاچه شد تا دفاعحالی کند، اما مچش را پیچاندمزمان و به جای دیگری حمله کردم.
«کییی... در نهایت،بودم مارمولکمرد نخبه نتونستناشیانه کاری کنه و افتاد.»
شما مارمولکمرد نخبه را شکست دادید.
سطح شما افزایش یافت.
تسلط شمشیر زخم طوفان ۱٪ افزایش یافت.
«آسون بود.»
قطعاً قویتر شده بودم.
بدون استفادهحتی از هیچفاصله مهارتی بردم.
اگه شمشیرزنیتوانستم یاد نگرفته بودم،حالی انقدر آسون نبود.
با اینکه آمارم برتر بود،ابتدا چون نمیتونستم حرکات حریف روادامه پیشبینی کنم، حتماً آسیب میدیدم.
تفاوت بین داشتنحرکاتی شمشیرزنی و دونستن یاآزمودم ندونستنش واقعاً چشمگیر بود.
[مهارت پیشرفته: شمشیر زخم طوفان]
[تسلط: ۱۳٪]
تکنیک شمشیری که از دنیای سقوطکرده به جا مانده است.
اکنون، تنها یک نفر بر آن تسلط دارد.
تسلطش همینتوصیههایش الان بهذهن ۱۳٪ رسیده بود.
سرعتش واقعاً بالا بود.
«چون اول راهه، سریع میره بالا، اما وقتی ازکرد ۳۰٪ رد بشه، کمکم زیاد میشه. راه چارهای نیست.پیش فقط باید آروم تمرین کنی تا توش استاد بشی.»
پاداشهای پاکسازی را چک کردم.
[گوشواره بینوایان]
[مانا +۱۰]
گوشوارهای ارزشمند و منحصر به بینوایان. آنها حتی به قیمت جانشان از آن محافظت میکردند.
«اوه؟»
یه گوشواره مانا، و ۱۰ تاحرفهای هم میده. این یعنی محدودیت کمترکاااک تو استفاده از جادو و مهارتها.
و پاداش مخفی.
شما از ؟؟؟ استفاده کردید.
شما زره چرمی آراسته را به دست آوردید.
«زره، ها؟ وقت تعویضشه.»
زرهی که الان تنمبچسبم بود دفاع ۲ داشت،اصلاح خیلی وقت پیش خریده بودم.
باید عوضش میکردم، اماآزمودم چون فعلاً نیاز فوری بهاما دفاع نداشتم، تنم مونده بود.
فکر میکردمگرفتم بالاخره یهروح چیزی گیرم میاد.
[زره چرمی آراسته]
[دفاع +۱۰]
[چابکی +۲]
یک زره چرمی محکم. کمتر کسی جرأت میکند بگوید خوب نیست.
دفاع ۱۰توصیههایش داشت، بهذهن همراه چابکی.
مثل همیشه، پاداشهای مخفیبعدی تجهیزاتی نبودند که بتوانم دراین این مرحله به دست بیاورم.
«پنجره وضعیت.»
[کانگ تهسان]
[سطح: ۲]
[سپر: ۴۵/۴۵]
[سلامتی: ۷۸۵/۷۸۵]
[مانا: ۱۲۳/۱۲۳]
[قدرت: ۱۶۶]
[هوش: ۸۲]
[چابکی: ۱۴۲]
[قدرت حمله +۲۴]
[دفاع +۲۶]
سوژه در وضعیت مطلوب است.
افزایش آمار و گواه پیروزی.
به لطف مهارتهایفاصله مختلف، آمارم بهطور پیوستهسخت در حال افزایش بود.
در حالت آسان، حتی اگر یک طبقه را بینقصچپم پاکسازی میکردم، زمانهایی بود که انقدر قوی نمیشدم، اماشمشیرم الان حتی یک رد از آن لحظات پیدا نمیکردم.
به لطف مهارتها، لولآپ کردم.