چپتر 362: طبقه ۷۶، فرزند خون الهی (۴)
0نیرویی که از ورای فضاناپدید به سمت آن کودک نمود پیداناخودآگاه کرد، سرشار از انرژی الهی بود.
اعمال چنین قدرتی ازگردن میان فضا، برای هربالا موجود قدرتمندی ممکن نبود.
در این دنیا،غرایز تنها یک وجود قادردرآوردند به چنین کاری بود.
«ای کافر!»
شوالیه دندانقروچهای کردچرخید و پایش رافشاری بر زمین کوبید.
نور، تمامدرمیآمد پیکر شوالیه راعجیب در بر گرفت.
«به نظرشمشیر نمیاد بخوایگردن جواب بدی.»
اگر اینطور بود، تهسانزنگ قصد داشت جواب راناخودآگاه به زور بیرون بکشد.
شوالیه که در انرژیدستانش الهی پیچیده شده بود،شمشیر به سمت تهسان یورش برد.
در دستانش،درآوردند شمشیری طلاییچرخید شکل گرفت.
شمشیر، پشتناخودآگاه گردن تهسان راداد نشانه رفته بود.
تهسان شمشیرش را بالا آورد.
کا-گا-گاک!
صدای خراشیدهناپدید شدن تیغهها برخطر یکدیگر طنینانداز شد.
تهسان شمشیر شوالیه رادستانش منحرف کرد و تیغه راپشت در سینه او فرو برد.
کانگ!
«اوه!»
شوالیه خون بالاغرایز آورد و بهصدا عقب رانده شد.
زرهی که شمشیر درزنگ آن نفوذ کرده بود،ناخودآگاه به داخل فرو رفت.
«ز... زرهم...»
«نشکست؟»
شوالیه متعجب بود کهگردن زرهش فرو رفته، و تهسانآورد متعجب که زره نشکسته است.
تفاوت قدرت میان تهسانزنگ و شوالیه چنان آشکار بودچرخید که قابل پر کردن نبود.
قاعدتاً شوالیه باید با یکخطر ضربه از پا درمیآمد، اماتاب به طرزی عجیب مقاومت میکرد.
این به خاطر قدرتیدستانش بود که شخصی بهشمشیر او اعطا کرده بود.
تهسان پایشناخودآگاه را برتاب زمین کوبید.
پیکرش ناپدید شد.
غرایز شوالیهشخصی زنگ خطر راناپدید به صدا درآوردند.
ناخودآگاه چرخیدشمشیر و شمشیرشگردن را تاب داد.
کانگ!
«اوه!»
تهسان فشاری وارداما کرد که شوالیه بهمیکرد سختی توانست دفاع کند.
شوالیه غرق در عرقپیکرش سرد شده بود اماخطر توانست موقعیتش را حفظ کند.
«جالبه.»
تهسان بهیورش آرامی قدرت شوالیهشمشیری را برانداز کرد.
قدرت خود شوالیه چشمگیر نبود.
شبیه استادان شمشیریچرخید بود که تهسان دروارد دنیای «بکوِسئوتا» دیده بود.
اما نیروی الهی اعطاشده،طرزی او را تا سطح طبقهشخصی ۵۰ هزارتو بالا کشیده بود.
«یه رسول ساده خدایانگردن میتونه انقدر قدرت بده؟بالا اونم وقتی متعالی نیست؟»
تهسان این راغرایز زمزمه کرد وصدا شمشیرش را فرود آورد.
کانگ!
زمین زیردرمیآمد پای شوالیهطرزی فرو ریخت.
«هیولا!»
شوالیه وحشتزده بود.
حتی با استفاده از تمام قدرتی کهشکل شخصاً توسط اعلیحضرت امپراتور اعطا شده بود،بالا بدون هیچ مقاومتی به عقب رانده میشد.
«اما!»
تهسان بیدقت بود.
شوالیه شکافشمشیر دفاعی تهسانگردن را هدف گرفت.
کا-گاک!
تهسان شمشیرش راناخودآگاه چرخاند و حملهداد شوالیه را سد کرد.
چشمان شوالیه درخشیدچرخید و گام بلندیفشاری به جلو برداشت.
«بمیر!»
کینگ!
شمشیر همچون خورشید درخشید.
تمام قدرت شوالیهناخودآگاه در یک ضربهداد متمرکز شده بود.
شمشیر بهناخودآگاه سینه تهسانتاب کوبیده شد.
کا-گا-گا-گاک!
اما نفوذ نکرد.
نور طلایی درغرایز نقطه برخورد با تهسان،درآوردند تراشیده و محو میشد.
«چی... چی؟»
«تفاوت رتبه داریم.»
تهسان گردن شوالیهپشت را گرفت و اوشمشیرش را به زمین کوبید.
حتی اگر قدرتغرایز اعطا شود، رتبهصدا قابل کسب نیست.
مهم نبود شوالیه چقدر تلاشخطر کند، او حتی نمیتوانست «خنثیسازیتاب حمله» تهسان را خراش دهد.
«چندتا سوال دارمناخودآگاه که باید روشنداد شه. خب، جواب میدی؟»
سه گواه فعال شد.
رتبه خودِ تهسان تجسمپیکرش یافت و شروع بهخطر لگدمال کردن شوالیه کرد.
رنگ از رخسار شوالیه پرید.
ذهنش در آستانه تسلیمزنگ در برابر تهسان بودناخودآگاه و بدنش مثل بید میلرزید.
کاری از دستش برنمیآمد.
تفاوت رتبهای وجود داشتدستانش که تنها با اراده،شمشیر جلوی هر عملی را میگرفت.
درست لحظهای کهناخودآگاه تهسان قصد استخراج اطلاعاتفشاری از شوالیه را داشت...
کینگ!
ستونی ازشمشیر نور ازگردن آسمان فرود آمد.
ستون چنان به زمین برخورد کرد کهدرآوردند گویی قصد سوزاندن خاک را دارد؛ حاویسختی قدرتی بود که حتی تهسان نمیتوانست نادیده بگیرد.
[شما «چشمبرهمزدن محدود» را فعال کردید.]
تهسان به سرعتاعطا از دامنه اثرغرایز ستون خارج شد.
ستون شوالیه را درنوردید.
«آاااه!»
شوالیه فریاددرآوردند کشید وچرخید در آتش سوخت.
قدرتی که درونش بود،تاب همراه با ستون نورسختی به جای دیگری جریان یافت.
وقتی ستوندرمیآمد ناپدید شد، چیزیعجیب باقی نمانده بود.
«بیرحم.»
به نظر میرسید شوالیه ترجیحخطر میداد به دست اربابش کشته شودداد تا اینکه به تهسان اطلاعات بدهد.
تهسان نزد کودک بازگشت.
گرگها رادرآوردند فرستاد وچرخید به کودک نگریست.
امپراتور بهناخودآگاه دنبال اینتاب بچه بود.
وسواسش کم نبود.
مصمم بود بهاعطا هر قیمتی کودکغرایز را به دست آورد.
تهسان برگی راپشت که به خون الهیشمشیرش آغشته بود، بیرون آورد.
این خونناپدید الهی مهمترینزنگ اطلاعات بود.
حالا که آنغرایز را درک میکرد، دلیلیدرآوردند برای تردید وجود نداشت.
[شما «فراسوی مرز» را فعال کردید.]
[شما «همپوشانی جادو» را فعال کردید.]
[شما «ردیابی متمرکز» را فعال کردید.]
او «ردیابیناپدید متمرکز» رازنگ رها کرد.
قبلاً وقتی فعالش میکرد،دستانش نمیتوانست اطلاعات نهفته درشمشیر خون الهی را رمزگشایی کند.
اما حالا فرق میکرد.
آنچه تهسانناخودآگاه فعال کرد،تاب «فراسوی مرز» بود.
او به زوراما قدرتی فراتر از فانیمیکرد بودن را احضار کرد.
حتی اگر قدرت ازپیکرش رتبه تهسان بالاتر بود،خطر میتوانست آن را درک کند.
اطلاعات و قدرتپشت نهفته در برگ بهشمشیرش ذهن تهسان سرازیر شد.
«فهمیدم.»
تهسان پیشانیاش راناخودآگاه فشار داد تاداد درد را سرکوب کند.
ردیابی با قدرتی فراتر ازداد فانی، به معنای خواندن اطلاعاتی بودکند که خودِ فعلی تهسان نمیتوانست بپذیرد.
فشار ذهنی اجتنابناپذیر بود.
برای همین فعالسازیاعطا «فراسوی مرز» راغرایز به تاخیر انداخته بود.
اما ارزشش را داشت.
او همه چیز رازنگ یاد نگرفت، اما تمامناخودآگاه اطلاعات ضروری را دریافت.
«پس قدرت خدایان واقعاً اینه؟»
خون الهی بهچرخید معنای واقعی کلمهفشاری قدرت خدایان بود.
قدرتی که ازاما فانی بودن فراتر میرفت،میکرد در خون جریان داشت.
اما صرف داشتن خون الهیناپدید به معنای توانایی استفاده ازدرآوردند قدرت فراتر از فانی نبود.
به همین دلیل اکثرگردن کسانی که خون الهی داشتند،آورد زندگی معمولی میکردند و میمردند.
دقیقتر بگوییم، شبیه این بودخطر که خون الهی در بدنشانتاب مهر و موم شده باشد.
به همین دلیل اکثرزنگ کسانی که خون الهی داشتند،چرخید زندگی معمولی میکردند و میمردند.
هنوز همیورش قدرتی فراتردستانش از فانی بود.
وقتی از سطح خاصیچرخید عبور میکردی، میشد مثلوارد «هلیا» به زور کنترلش کرد.
هلیا که در لبه فانیداد بودن بود، آنقدر قوی بوددفاع که به زور مدیریتش کند.
اگر کسی قویتر ازطرزی هلیا وجود داشت، میتوانستخاطر آزادتر و قدرتمندتر کنترلش کند.
مثلاً کسی در سطح تهسان.
مرز یعنی ایستادن باگردن یک پا در دنیای فانیآورد و پای دیگر در جاودانگی.
قویتر از فانیهاغرایز اما به وضوح ضعیفتردرآوردند از جاودانگان؛ حالتی مبهم.
و اگر کسیغرایز در چنین حالتی خوندرآوردند الهی به دست میآورد،
شاید میتوانستیورش از مرزدستانش عبور کند.
تهسان درناخودآگاه سکوت بهتاب کودک خفته نگریست.
کودک حرف زده بود.
نتوانسته بود درد راپیکرش تحمل کند، به معبد رفتهصدا و وحی نازل شده بود.
نفرینشده توسط همهپشت چیز، تنها امپراتوررفته میتوانست نفرین را بردارد.
راه برداشتن نفرین این بودخطر که فرزند خون الهی باتاب اراده خود قربانی امپراتور شود.
«اگه یه موجود دارای خودآگاهی قربانیطلایی بشه، مگه معنیش این نیست کهرفته اگه کس دیگهای مجبورش کنه، بیفایدهست؟»
[بخش زیادیناخودآگاه از معناش روداد از دست میده.
قربانی یعنی پیشکش کردن خود.]
«اراده قربانی و گیرنده، هرنشانه دو مهمه. هر دو طرفگاک باید توافق کنن و بپذیرنش.»
روح لب به سخن گشود.
تهسان سرشدرآوردند را به نشانهتاب نفی تکان داد.
چرا خدای انتخاب اوطرزی را به سوی اینخاطر کودک روانه کرده بود؟
اکنون گویی درمییافتپشت که آن خدارفته چه در سر دارد.
کودک بهناپدید مکان آزمونزنگ بعدی رفت.
روزی دیگر نیز در آنجا سپریداد شد، اما باز هم تهسان سد راهغرق نفرین شد و هیچ اتفاقی رخ نداد.
«هاها... آخه چرا...»
کودک سرش را تکان داد.
کار از ناباوری گذشته بود.
«چرا؟»
کودک پس از نومیدیطرزی طولانی تسلیم شده بود وشخصی قصد داشت قربانی امپراتور شود.
آن هفتشمشیر آزمون برایگردن همین بود.
اما به محضغرایز آغاز آزمون، نفرینصدا ناگهان ناپدید میشد.
کودک تواندرآوردند درک اینچرخید وضعیت را نداشت.
«شاید... چون خواستماما خودمو بکشم، نفرین ازمیکرد بین رفته؟ پس من...»
کودک بیوقفهشمشیر زیر لبگردن زمزمه میکرد.
آنها به پیشروی ادامهزنگ دادند و به روستاییناخودآگاه کوچک و دورافتاده رسیدند.
«ها؟»
چشمان کودک گرد شد.
روستا غرق در هیاهو بود.
مردمان بسیاری میخندیدند و گفتگوخطر میکردند و خوراکیهای رنگارنگ برتاب پیشخوان دکهها چیده شده بود.
«یه جشنواره روستایی...»
به نظر میرسید جشنوارهایطرزی کوچک و مختص بهخاطر همان روستا در جریان است.
کودک ماتومبهوتشمشیر به جشنوارهگردن خیره مانده بود.
تهسان از کودک پرسید:
«میخوای بری تو؟»
«بـ-بله؟ نه. مناما یه بچه نفرینشدهم.مقاومت اگه برم تو جشنواره...»
کلام کودک ناتمام ماند.
سرش را عمیقاً پایین انداخت.
«ا-اما من...»
«نفرینت یه روز طول میکشه،عجیب مگه نه؟ الانم که فعالاعطا نیست. هیچ مشکلی پیش نمیاد.»
«اما...»
کودک دلش میخواست در جشنوارهخطر شرکت کند، اما از نفرینشتاب نیز میهراسید و آرام عقب کشید.
تهسان به آرامی گفت:
«انتخاب بادرمیآمد خودته. میخوای ازعجیب جشنواره لذت ببری؟»
«...آره.»
«پس بریم.»
تهسان کودکدرآوردند را بهچرخید میان جشنواره برد.
کودک بادرمیآمد شگفتی بهطرزی اطراف مینگریست.
از آنجا که رداگردن بر تن داشتند، روستاییان گمانآورد کردند تهسان و کودک مسافرند.
«هی، آقا! پسرتونه؟»
مردی تنومنددرآوردند با لبخندچرخید از تهسان پرسید.
تهسان سر تکان داد.
مرد خندهای از تهگردن دل کرد و سیخبالا کبابی به دستشان داد.
«غریبه هستین، نه؟ بچهزنگ جون! این مهمون ماناخودآگاه باش! بخور حالشو ببر!»
«آه، مـ-ممنونم.»
کودک با تشکر،اما سیخ کباب رامقاومت به سرعت گرفت.
آرام گازی بهپشت آن زد و آهیشمشیرش از سر لذت کشید.
«خوشمزهس...»
کودک تنها زیسته بود.
طعم چاشنیهایی که باطرزی مهر مردمان آمیخته بود،خاطر ذهن کودک را تسخیر کرد.
کودک در سکوت به سیخ کباب خیرهشمشیرش شد، سپس سرانجام گویی تصمیمی بزرگ گرفتهتیغهها باشد، آن را به سمت تهسان گرفت.
«این خیلیناپدید خوشمزهس. لطفاًزنگ شما بخورین.»
«من میل ندارم. خودت بخور.»
«آه، ممنون!»
کودک باشمشیر عجله کبابگردن را تمام کرد.
جشنواره ادامه داشت.
دلقکی ظاهر شدناخودآگاه و پرندهای سخنگو توجهفشاری همه را جلب کرد.
کودک نیز مستثنی نبود.
با چشمانی که برقگردن میزد، میان جمعیت قدم میزدآورد و مناظر را تماشا میکرد.
با اینناپدید حال، دست تهسانخطر را رها نمیکرد.
«...قشنگه.»
کودک زمزمه کرد.
هرچند کوتاه، اماپشت احساسات بسیاری دررفته آن کلام نهفته بود.
تهسان پرسید:
«آرزوی یهدرآوردند زندگی معمولیچرخید رو داری؟»
«آره.»
کودک سر تکان داد.
در نگاهش پسربچهای همسنوسال خودشخطر بود که دست پدر وتاب مادرش را گرفته بود و میخندید.
«اگه معمولی به دنیا میاومدم،تاب اگه خون آبی نداشتم... چطوری میشد؟دفاع اونوقت میتونستم با خوشحالی زندگی کنم؟»
نومیدیای فراتردرمیآمد از سنوسالش درعجیب صدایش موج میزد.
تهسان گفت:
«اگه میتونستیناپدید اون زندگی روخطر داشته باشی چی؟»
«بله؟»
«اگه خونت فقط آبی بود و دردسر زیادی تو زندگیتاعطا درست نمیکرد، حتی اگه مردم بهخاطر خون آبی اذیتت میکردن،تاب ولی باز میتونستی کنارشون زندگی کنی، بازم همین انتخاب الانتو میکردی؟»
«منظورتون چیه؟»
کودک ازناپدید حرفهای تهسانزنگ گیج شده بود.
«بهزودی میفهمی.»
تهسان به آسمان نگریست.
قدرتی از ورای فضا خروشید.
با موجی سهمگین،غرایز سعی داشت درصدا این جهان تجلی یابد.
تراک.
زمین شروعدرمیآمد به ترکطرزی خوردن کرد.
فضا در هم پیچید.
«ها؟»
چهره کودک خشک شد.
کودک ازدرمیآمد روی تجربه میدانستعجیب این نشانه چیست.
«ا-اما هنوز یه روز نگذشته!»
«چون بچه انگارغرایز داره امیدوار میشه، صبرتدرآوردند تموم شده؟ چقدر تهوعآور.»
«بـ-باید زوددرآوردند بریم بیرون! اگهتاب نریم، این روستا...»
کودک بادرمیآمد استیصال بازویطرزی تهسان را چسبید.
اما پیششمشیر از آن،گردن غرشی مهیب برخاست.
فضا کجومعوجناپدید شد وزنگ زمین لرزید.
مردم جیغدرآوردند کشیدند وچرخید بر زانو افتادند.
«آآآه!»
ناامیدی چهره کودک را پوشاند.
مردم داشتند میمردند.
بهخاطر او،درآوردند و نهچرخید هیچکس دیگر.
تهسان پایشدرمیآمد را برطرزی زمین کوبید.
رتبه فورانشمشیر کرد و بانشانه قدرت الهی درآویخت.
فضای درهمپیچیدهناپدید به سرعت شروعخطر به تثبیت کرد.
قدرتِ ورای فضا باچرخید رتبه تهسان برخورد کرد وسختی در برابر یکدیگر صفآرایی کردند.
«...ها؟»
مردمک چشمانشمشیر کودک ازگردن تعجب گشاد شد.
تا پیش ازغرایز این، کودک متوجه قدرتدرآوردند ورای فضا نشده بود.
چنان سریع گردناخودآگاه آمده بود که کودکفشاری حتی متوجهش هم نشد.
اما این بار فرق میکرد.
قدرت ورای فضا باگردن قدرت تهسان درگیر شدبالا و مقابل هم ایستادند.
در نتیجه، حتی کودکزنگ بیخبر نیز توانست برخوردناخودآگاه عظیم قدرتها را حس کند.
تهسان بهدرآوردند قدرتِ ورایچرخید فضا پوزخند زد.
«هر چقدر هم سعیطرزی کنی از اون دور قدرتنماییشخصی کنی، رو من اثر نداره.»
قدرتِ ورای فضا مقاومت کرد،نشانه اما به آرامی زیر فشارگاک قدرت تهسان در هم شکست.
«یکم دیگهناپدید صبر کن.زنگ زود میام سراغت.»
کرش.
فضا بسته شد.
مردم نالیدند و برخاستند.
«چـ-چی؟»
«چی شد؟»
هیچکس نمرده بود.
زمین لرزشی خفیف داشت،گردن اما نه آنقدر کهبالا پیریزیها را ویران کند.
بزرگترین خسارت،ناپدید واژگونی چندزنگ دکه بود.
کودک بادرآوردند چشمانی لرزانچرخید به تهسان نگریست.
«...تهسان؟»
«اول از اینجا بریم.»
تهسان کودکناپدید را بهزنگ بیرون روستا برد.
کودک تلوتلودرآوردند خورد و بهسختیتاب میان بوتهها نشست.
کودک ناخنهای لرزانش را میجوید.
«...اون چی بود؟»
این وضعیت آشکارا عجیب بود.
نفرین فعال شد،ناخودآگاه با اینکه هنوزداد یک روز نگذشته بود.
اتفاقی که هرگزاما پیش از اینمقاومت رخ نداده بود.
و... آن قدرتپشت ورای فضا کهرفته در پایان دید.
از هر طرف کهزنگ نگاه میکردی، عجیب بودناخودآگاه که نامش را نفرین بگذاری.
کودک سخت گیج شده بود.
«تو نفرین نشدی. بخاطرطرزی اینکه خون آبی داری،خاطر اتفاقایی مثل الان برات نمیافته.»
«بله؟»
خدای انتخاب گفتهغرایز بود که بهصدا تمام انتخابها احترام میگذارد.
حتی اگر انتخابیناخودآگاه باشد که بهداد مرگ ختم شود.
اما مسیری که در آن هیچ انتخابیمیکرد وجود نداشت و توسط دیگران تحمیل میشد،زنگ چیزی بود که عمیقاً از آن متنفر بود.
تهسان آرام شروعپشت به توضیح دادنرفته برای کودک کرد.
چند روز بعد.
کودک بادرآوردند چهرهای مرده، بهتاب معبد طلایی نگریست.
صورتش آکندهدرمیآمد از انواعطرزی احساسات منفی بود.
«همه چیز انتخاب خودته.»
تهسان گفت.
کودک گویی تصمیمش راچرخید گرفته بود و بهوارد سمت معبد گام برداشت.
شوالیههایی که از ورودی معبدعجیب محافظت میکردند، نیزههایشان را بهاعطا سمت تهسان و کودک نشانه رفتند.
«ایست! اینجا معبدپشت محل اقامت اعلیحضرترفته امپراتوره! شما کی هستین؟»
«من... بچه نفرینشدهم.»
کودک ردایش را درآورد.
نگهبانان بادرمیآمد دیدن هویتطرزی کودک جا خوردند.
کودک با سرکوب احساساتش گفت:
«تمام آزمونهایی که اعلیحضرت مقررخطر کرده بود تموم شد. منتاب برای پایان خودم به اینجا اومدم.»