---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

افزایش سطح از طریق مهارت

چپتر 362: طبقه ۷۶، فرزند خون الهی (۴) • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 362: طبقه ۷۶، فرزند خون الهی (۴)

0

نیرویی که از ورای فضا‌ناپدید​ به سمت آن کودک نمود پیدا‌ناخودآگاه​ کرد، سرشار از انرژی الهی بود.

اعمال چنین قدرتی از‌گردن​ میان فضا، برای هر‌بالا​ موجود قدرتمندی ممکن نبود.

در این دنیا،‌غرایز​ تنها یک وجود قادر‌درآوردند​ به چنین کاری بود.

«ای کافر!»

شوالیه دندان‌قروچه‌ای کرد‌چرخید​ و پایش را‌فشاری​ بر زمین کوبید.

نور، تمام‌درمی‌آمد​ پیکر شوالیه را‌عجیب​ در بر گرفت.

«به نظر‌شمشیر​ نمی‌اد بخوای‌گردن​ جواب بدی.»

اگر این‌طور بود، ته‌سان‌زنگ​ قصد داشت جواب را‌ناخودآگاه​ به زور بیرون بکشد.

شوالیه که در انرژی‌دستانش​ الهی پیچیده شده بود،‌شمشیر​ به سمت ته‌سان یورش برد.

در دستانش،‌درآوردند​ شمشیری طلایی‌چرخید​ شکل گرفت.

شمشیر، پشت‌ناخودآگاه​ گردن ته‌سان را‌داد​ نشانه رفته بود.

ته‌سان شمشیرش را بالا آورد.

کا-گا-گاک!

صدای خراشیده‌ناپدید​ شدن تیغه‌ها بر‌خطر​ یکدیگر طنین‌انداز شد.

ته‌سان شمشیر شوالیه را‌دستانش​ منحرف کرد و تیغه را‌پشت​ در سینه او فرو برد.

کانگ!

«اوه!»

شوالیه خون بالا‌غرایز​ آورد و به‌صدا​ عقب رانده شد.

زرهی که شمشیر در‌زنگ​ آن نفوذ کرده بود،‌ناخودآگاه​ به داخل فرو رفت.

«ز... زره‌م...»

«نشکست؟»

شوالیه متعجب بود که‌گردن​ زرهش فرو رفته، و ته‌سان‌آورد​ متعجب که زره نشکسته است.

تفاوت قدرت میان ته‌سان‌زنگ​ و شوالیه چنان آشکار بود‌چرخید​ که قابل پر کردن نبود.

قاعدتاً شوالیه باید با یک‌خطر​ ضربه از پا درمی‌آمد، اما‌تاب​ به طرزی عجیب مقاومت می‌کرد.

این به خاطر قدرتی‌دستانش​ بود که شخصی به‌شمشیر​ او اعطا کرده بود.

ته‌سان پایش‌ناخودآگاه​ را بر‌تاب​ زمین کوبید.

پیکرش ناپدید شد.

غرایز شوالیه‌شخصی​ زنگ خطر را‌ناپدید​ به صدا درآوردند.

ناخودآگاه چرخید‌شمشیر​ و شمشیرش‌گردن​ را تاب داد.

کانگ!

«اوه!»

ته‌سان فشاری وارد‌اما​ کرد که شوالیه به‌می‌کرد​ سختی توانست دفاع کند.

شوالیه غرق در عرق‌پیکرش​ سرد شده بود اما‌خطر​ توانست موقعیتش را حفظ کند.

«جالبه.»

ته‌سان به‌یورش​ آرامی قدرت شوالیه‌شمشیری​ را برانداز کرد.

قدرت خود شوالیه چشمگیر نبود.

شبیه استادان شمشیری‌چرخید​ بود که ته‌سان در‌وارد​ دنیای «بکوِسئوتا» دیده بود.

اما نیروی الهی اعطاشده،‌طرزی​ او را تا سطح طبقه‌شخصی​ ۵۰ هزارتو بالا کشیده بود.

«یه رسول ساده خدایان‌گردن​ می‌تونه انقدر قدرت بده؟‌بالا​ اونم وقتی متعالی نیست؟»

ته‌سان این را‌غرایز​ زمزمه کرد و‌صدا​ شمشیرش را فرود آورد.

کانگ!

زمین زیر‌درمی‌آمد​ پای شوالیه‌طرزی​ فرو ریخت.

«هیولا!»

شوالیه وحشت‌زده بود.

حتی با استفاده از تمام قدرتی که‌شکل​ شخصاً توسط اعلیحضرت امپراتور اعطا شده بود،‌بالا​ بدون هیچ مقاومتی به عقب رانده می‌شد.

«اما!»

ته‌سان بی‌دقت بود.

شوالیه شکاف‌شمشیر​ دفاعی ته‌سان‌گردن​ را هدف گرفت.

کا-گاک!

ته‌سان شمشیرش را‌ناخودآگاه​ چرخاند و حمله‌داد​ شوالیه را سد کرد.

چشمان شوالیه درخشید‌چرخید​ و گام بلندی‌فشاری​ به جلو برداشت.

«بمیر!»

کینگ!

شمشیر همچون خورشید درخشید.

تمام قدرت شوالیه‌ناخودآگاه​ در یک ضربه‌داد​ متمرکز شده بود.

شمشیر به‌ناخودآگاه​ سینه ته‌سان‌تاب​ کوبیده شد.

کا-گا-گا-گاک!

اما نفوذ نکرد.

نور طلایی در‌غرایز​ نقطه برخورد با ته‌سان،‌درآوردند​ تراشیده و محو می‌شد.

«چی... چی؟»

«تفاوت رتبه داریم.»

ته‌سان گردن شوالیه‌پشت​ را گرفت و او‌شمشیرش​ را به زمین کوبید.

حتی اگر قدرت‌غرایز​ اعطا شود، رتبه‌صدا​ قابل کسب نیست.

مهم نبود شوالیه چقدر تلاش‌خطر​ کند، او حتی نمی‌توانست «خنثی‌سازی‌تاب​ حمله» ته‌سان را خراش دهد.

«چندتا سوال دارم‌ناخودآگاه​ که باید روشن‌داد​ شه. خب، جواب میدی؟»

سه گواه فعال شد.

رتبه خودِ ته‌سان تجسم‌پیکرش​ یافت و شروع به‌خطر​ لگدمال کردن شوالیه کرد.

رنگ از رخسار شوالیه پرید.

ذهنش در آستانه تسلیم‌زنگ​ در برابر ته‌سان بود‌ناخودآگاه​ و بدنش مثل بید می‌لرزید.

کاری از دستش برنمی‌آمد.

تفاوت رتبه‌ای وجود داشت‌دستانش​ که تنها با اراده،‌شمشیر​ جلوی هر عملی را می‌گرفت.

درست لحظه‌ای که‌ناخودآگاه​ ته‌سان قصد استخراج اطلاعات‌فشاری​ از شوالیه را داشت...

کینگ!

ستونی از‌شمشیر​ نور از‌گردن​ آسمان فرود آمد.

ستون چنان به زمین برخورد کرد که‌درآوردند​ گویی قصد سوزاندن خاک را دارد؛ حاوی‌سختی​ قدرتی بود که حتی ته‌سان نمی‌توانست نادیده بگیرد.

[شما «چشم‌برهم‌زدن محدود» را فعال کردید.]

ته‌سان به سرعت‌اعطا​ از دامنه اثر‌غرایز​ ستون خارج شد.

ستون شوالیه را درنوردید.

«آاااه!»

شوالیه فریاد‌درآوردند​ کشید و‌چرخید​ در آتش سوخت.

قدرتی که درونش بود،‌تاب​ همراه با ستون نور‌سختی​ به جای دیگری جریان یافت.

وقتی ستون‌درمی‌آمد​ ناپدید شد، چیزی‌عجیب​ باقی نمانده بود.

«بی‌رحم.»

به نظر می‌رسید شوالیه ترجیح‌خطر​ می‌داد به دست اربابش کشته شود‌داد​ تا اینکه به ته‌سان اطلاعات بدهد.

ته‌سان نزد کودک بازگشت.

گرگ‌ها را‌درآوردند​ فرستاد و‌چرخید​ به کودک نگریست.

امپراتور به‌ناخودآگاه​ دنبال این‌تاب​ بچه بود.

وسواسش کم نبود.

مصمم بود به‌اعطا​ هر قیمتی کودک‌غرایز​ را به دست آورد.

ته‌سان برگی را‌پشت​ که به خون الهی‌شمشیرش​ آغشته بود، بیرون آورد.

این خون‌ناپدید​ الهی مهم‌ترین‌زنگ​ اطلاعات بود.

حالا که آن‌غرایز​ را درک می‌کرد، دلیلی‌درآوردند​ برای تردید وجود نداشت.

[شما «فراسوی مرز» را فعال کردید.]

[شما «همپوشانی جادو» را فعال کردید.]

[شما «ردیابی متمرکز» را فعال کردید.]

او «ردیابی‌ناپدید​ متمرکز» را‌زنگ​ رها کرد.

قبلاً وقتی فعالش می‌کرد،‌دستانش​ نمی‌توانست اطلاعات نهفته در‌شمشیر​ خون الهی را رمزگشایی کند.

اما حالا فرق می‌کرد.

آنچه ته‌سان‌ناخودآگاه​ فعال کرد،‌تاب​ «فراسوی مرز» بود.

او به زور‌اما​ قدرتی فراتر از فانی‌می‌کرد​ بودن را احضار کرد.

حتی اگر قدرت از‌پیکرش​ رتبه ته‌سان بالاتر بود،‌خطر​ می‌توانست آن را درک کند.

اطلاعات و قدرت‌پشت​ نهفته در برگ به‌شمشیرش​ ذهن ته‌سان سرازیر شد.

«فهمیدم.»

ته‌سان پیشانی‌اش را‌ناخودآگاه​ فشار داد تا‌داد​ درد را سرکوب کند.

ردیابی با قدرتی فراتر از‌داد​ فانی، به معنای خواندن اطلاعاتی بود‌کند​ که خودِ فعلی ته‌سان نمی‌توانست بپذیرد.

فشار ذهنی اجتناب‌ناپذیر بود.

برای همین فعال‌سازی‌اعطا​ «فراسوی مرز» را‌غرایز​ به تاخیر انداخته بود.

اما ارزشش را داشت.

او همه چیز را‌زنگ​ یاد نگرفت، اما تمام‌ناخودآگاه​ اطلاعات ضروری را دریافت.

«پس قدرت خدایان واقعاً اینه؟»

خون الهی به‌چرخید​ معنای واقعی کلمه‌فشاری​ قدرت خدایان بود.

قدرتی که از‌اما​ فانی بودن فراتر می‌رفت،‌می‌کرد​ در خون جریان داشت.

اما صرف داشتن خون الهی‌ناپدید​ به معنای توانایی استفاده از‌درآوردند​ قدرت فراتر از فانی نبود.

به همین دلیل اکثر‌گردن​ کسانی که خون الهی داشتند،‌آورد​ زندگی معمولی می‌کردند و می‌مردند.

دقیق‌تر بگوییم، شبیه این بود‌خطر​ که خون الهی در بدنشان‌تاب​ مهر و موم شده باشد.

به همین دلیل اکثر‌زنگ​ کسانی که خون الهی داشتند،‌چرخید​ زندگی معمولی می‌کردند و می‌مردند.

هنوز هم‌یورش​ قدرتی فراتر‌دستانش​ از فانی بود.

وقتی از سطح خاصی‌چرخید​ عبور می‌کردی، می‌شد مثل‌وارد​ «هلیا» به زور کنترلش کرد.

هلیا که در لبه فانی‌داد​ بودن بود، آنقدر قوی بود‌دفاع​ که به زور مدیریتش کند.

اگر کسی قوی‌تر از‌طرزی​ هلیا وجود داشت، می‌توانست‌خاطر​ آزادتر و قدرتمندتر کنترلش کند.

مثلاً کسی در سطح ته‌سان.

مرز یعنی ایستادن با‌گردن​ یک پا در دنیای فانی‌آورد​ و پای دیگر در جاودانگی.

قوی‌تر از فانی‌ها‌غرایز​ اما به وضوح ضعیف‌تر‌درآوردند​ از جاودانگان؛ حالتی مبهم.

و اگر کسی‌غرایز​ در چنین حالتی خون‌درآوردند​ الهی به دست می‌آورد،

شاید می‌توانست‌یورش​ از مرز‌دستانش​ عبور کند.

ته‌سان در‌ناخودآگاه​ سکوت به‌تاب​ کودک خفته نگریست.

کودک حرف زده بود.

نتوانسته بود درد را‌پیکرش​ تحمل کند، به معبد رفته‌صدا​ و وحی نازل شده بود.

نفرین‌شده توسط همه‌پشت​ چیز، تنها امپراتور‌رفته​ می‌توانست نفرین را بردارد.

راه برداشتن نفرین این بود‌خطر​ که فرزند خون الهی با‌تاب​ اراده خود قربانی امپراتور شود.

«اگه یه موجود دارای خودآگاهی قربانی‌طلایی​ بشه، مگه معنیش این نیست که‌رفته​ اگه کس دیگه‌ای مجبورش کنه، بی‌فایده‌ست؟»

[بخش زیادی‌ناخودآگاه​ از معناش رو‌داد​ از دست می‌ده.

قربانی یعنی پیشکش کردن خود.]

«اراده قربانی و گیرنده، هر‌نشانه​ دو مهمه. هر دو طرف‌گاک​ باید توافق کنن و بپذیرنش.»

روح لب به سخن گشود.

ته‌سان سرش‌درآوردند​ را به نشانه‌تاب​ نفی تکان داد.

چرا خدای انتخاب او‌طرزی​ را به سوی این‌خاطر​ کودک روانه کرده بود؟

اکنون گویی درمی‌یافت‌پشت​ که آن خدا‌رفته​ چه در سر دارد.

کودک به‌ناپدید​ مکان آزمون‌زنگ​ بعدی رفت.

روزی دیگر نیز در آنجا سپری‌داد​ شد، اما باز هم ته‌سان سد راه‌غرق​ نفرین شد و هیچ اتفاقی رخ نداد.

«هاها... آخه چرا...»

کودک سرش را تکان داد.

کار از ناباوری گذشته بود.

«چرا؟»

کودک پس از نومیدی‌طرزی​ طولانی تسلیم شده بود و‌شخصی​ قصد داشت قربانی امپراتور شود.

آن هفت‌شمشیر​ آزمون برای‌گردن​ همین بود.

اما به محض‌غرایز​ آغاز آزمون، نفرین‌صدا​ ناگهان ناپدید می‌شد.

کودک توان‌درآوردند​ درک این‌چرخید​ وضعیت را نداشت.

«شاید... چون خواستم‌اما​ خودمو بکشم، نفرین از‌می‌کرد​ بین رفته؟ پس من...»

کودک بی‌وقفه‌شمشیر​ زیر لب‌گردن​ زمزمه می‌کرد.

آن‌ها به پیشروی ادامه‌زنگ​ دادند و به روستایی‌ناخودآگاه​ کوچک و دورافتاده رسیدند.

«ها؟»

چشمان کودک گرد شد.

روستا غرق در هیاهو بود.

مردمان بسیاری می‌خندیدند و گفتگو‌خطر​ می‌کردند و خوراکی‌های رنگارنگ بر‌تاب​ پیشخوان دکه‌ها چیده شده بود.

«یه جشنواره روستایی...»

به نظر می‌رسید جشنواره‌ای‌طرزی​ کوچک و مختص به‌خاطر​ همان روستا در جریان است.

کودک مات‌ومبهوت‌شمشیر​ به جشنواره‌گردن​ خیره مانده بود.

ته‌سان از کودک پرسید:

«می‌خوای بری تو؟»

«بـ-بله؟ نه. من‌اما​ یه بچه نفرین‌شده‌م.‌مقاومت​ اگه برم تو جشنواره...»

کلام کودک ناتمام ماند.

سرش را عمیقاً پایین انداخت.

«ا-اما من...»

«نفرینت یه روز طول می‌کشه،‌عجیب​ مگه نه؟ الانم که فعال‌اعطا​ نیست. هیچ مشکلی پیش نمیاد.»

«اما...»

کودک دلش می‌خواست در جشنواره‌خطر​ شرکت کند، اما از نفرینش‌تاب​ نیز می‌هراسید و آرام عقب کشید.

ته‌سان به آرامی گفت:

«انتخاب با‌درمی‌آمد​ خودته. می‌خوای از‌عجیب​ جشنواره لذت ببری؟»

«...آره.»

«پس بریم.»

ته‌سان کودک‌درآوردند​ را به‌چرخید​ میان جشنواره برد.

کودک با‌درمی‌آمد​ شگفتی به‌طرزی​ اطراف می‌نگریست.

از آنجا که ردا‌گردن​ بر تن داشتند، روستاییان گمان‌آورد​ کردند ته‌سان و کودک مسافرند.

«هی، آقا! پسرتونه؟»

مردی تنومند‌درآوردند​ با لبخند‌چرخید​ از ته‌سان پرسید.

ته‌سان سر تکان داد.

مرد خنده‌ای از ته‌گردن​ دل کرد و سیخ‌بالا​ کبابی به دستشان داد.

«غریبه هستین، نه؟ بچه‌زنگ​ جون! این مهمون ما‌ناخودآگاه​ باش! بخور حالشو ببر!»

«آه، مـ-ممنونم.»

کودک با تشکر،‌اما​ سیخ کباب را‌مقاومت​ به سرعت گرفت.

آرام گازی به‌پشت​ آن زد و آهی‌شمشیرش​ از سر لذت کشید.

«خوشمزه‌س...»

کودک تنها زیسته بود.

طعم چاشنی‌هایی که با‌طرزی​ مهر مردمان آمیخته بود،‌خاطر​ ذهن کودک را تسخیر کرد.

کودک در سکوت به سیخ کباب خیره‌شمشیرش​ شد، سپس سرانجام گویی تصمیمی بزرگ گرفته‌تیغه‌ها​ باشد، آن را به سمت ته‌سان گرفت.

«این خیلی‌ناپدید​ خوشمزه‌س. لطفاً‌زنگ​ شما بخورین.»

«من میل ندارم. خودت بخور.»

«آه، ممنون!»

کودک با‌شمشیر​ عجله کباب‌گردن​ را تمام کرد.

جشنواره ادامه داشت.

دلقکی ظاهر شد‌ناخودآگاه​ و پرنده‌ای سخنگو توجه‌فشاری​ همه را جلب کرد.

کودک نیز مستثنی نبود.

با چشمانی که برق‌گردن​ می‌زد، میان جمعیت قدم می‌زد‌آورد​ و مناظر را تماشا می‌کرد.

با این‌ناپدید​ حال، دست ته‌سان‌خطر​ را رها نمی‌کرد.

«...قشنگه.»

کودک زمزمه کرد.

هرچند کوتاه، اما‌پشت​ احساسات بسیاری در‌رفته​ آن کلام نهفته بود.

ته‌سان پرسید:

«آرزوی یه‌درآوردند​ زندگی معمولی‌چرخید​ رو داری؟»

«آره.»

کودک سر تکان داد.

در نگاهش پسربچه‌ای هم‌سن‌وسال خودش‌خطر​ بود که دست پدر و‌تاب​ مادرش را گرفته بود و می‌خندید.

«اگه معمولی به دنیا می‌اومدم،‌تاب​ اگه خون آبی نداشتم... چطوری می‌شد؟‌دفاع​ اون‌وقت می‌تونستم با خوشحالی زندگی کنم؟»

نومیدی‌ای فراتر‌درمی‌آمد​ از سن‌وسالش در‌عجیب​ صدایش موج می‌زد.

ته‌سان گفت:

«اگه می‌تونستی‌ناپدید​ اون زندگی رو‌خطر​ داشته باشی چی؟»

«بله؟»

«اگه خونت فقط آبی بود و دردسر زیادی تو زندگیت‌اعطا​ درست نمی‌کرد، حتی اگه مردم به‌خاطر خون آبی اذیتت می‌کردن،‌تاب​ ولی باز می‌تونستی کنارشون زندگی کنی، بازم همین انتخاب الانتو می‌کردی؟»

«منظورتون چیه؟»

کودک از‌ناپدید​ حرف‌های ته‌سان‌زنگ​ گیج شده بود.

«به‌زودی می‌فهمی.»

ته‌سان به آسمان نگریست.

قدرتی از ورای فضا خروشید.

با موجی سهمگین،‌غرایز​ سعی داشت در‌صدا​ این جهان تجلی یابد.

تراک.

زمین شروع‌درمی‌آمد​ به ترک‌طرزی​ خوردن کرد.

فضا در هم پیچید.

«ها؟»

چهره کودک خشک شد.

کودک از‌درمی‌آمد​ روی تجربه می‌دانست‌عجیب​ این نشانه چیست.

«ا-اما هنوز یه روز نگذشته!»

«چون بچه انگار‌غرایز​ داره امیدوار میشه، صبرت‌درآوردند​ تموم شده؟ چقدر تهوع‌آور.»

«بـ-باید زود‌درآوردند​ بریم بیرون! اگه‌تاب​ نریم، این روستا...»

کودک با‌درمی‌آمد​ استیصال بازوی‌طرزی​ ته‌سان را چسبید.

اما پیش‌شمشیر​ از آن،‌گردن​ غرشی مهیب برخاست.

فضا کج‌ومعوج‌ناپدید​ شد و‌زنگ​ زمین لرزید.

مردم جیغ‌درآوردند​ کشیدند و‌چرخید​ بر زانو افتادند.

«آآآه!»

ناامیدی چهره کودک را پوشاند.

مردم داشتند می‌مردند.

به‌خاطر او،‌درآوردند​ و نه‌چرخید​ هیچ‌کس دیگر.

ته‌سان پایش‌درمی‌آمد​ را بر‌طرزی​ زمین کوبید.

رتبه فوران‌شمشیر​ کرد و با‌نشانه​ قدرت الهی درآویخت.

فضای درهم‌پیچیده‌ناپدید​ به سرعت شروع‌خطر​ به تثبیت کرد.

قدرتِ ورای فضا با‌چرخید​ رتبه ته‌سان برخورد کرد و‌سختی​ در برابر یکدیگر صف‌آرایی کردند.

«...ها؟»

مردمک چشمان‌شمشیر​ کودک از‌گردن​ تعجب گشاد شد.

تا پیش از‌غرایز​ این، کودک متوجه قدرت‌درآوردند​ ورای فضا نشده بود.

چنان سریع گرد‌ناخودآگاه​ آمده بود که کودک‌فشاری​ حتی متوجهش هم نشد.

اما این بار فرق می‌کرد.

قدرت ورای فضا با‌گردن​ قدرت ته‌سان درگیر شد‌بالا​ و مقابل هم ایستادند.

در نتیجه، حتی کودک‌زنگ​ بی‌خبر نیز توانست برخورد‌ناخودآگاه​ عظیم قدرت‌ها را حس کند.

ته‌سان به‌درآوردند​ قدرتِ ورای‌چرخید​ فضا پوزخند زد.

«هر چقدر هم سعی‌طرزی​ کنی از اون دور قدرت‌نمایی‌شخصی​ کنی، رو من اثر نداره.»

قدرتِ ورای فضا مقاومت کرد،‌نشانه​ اما به آرامی زیر فشار‌گاک​ قدرت ته‌سان در هم شکست.

«یکم دیگه‌ناپدید​ صبر کن.‌زنگ​ زود میام سراغت.»

کرش.

فضا بسته شد.

مردم نالیدند و برخاستند.

«چـ-چی؟»

«چی شد؟»

هیچ‌کس نمرده بود.

زمین لرزشی خفیف داشت،‌گردن​ اما نه آن‌قدر که‌بالا​ پی‌ریزی‌ها را ویران کند.

بزرگ‌ترین خسارت،‌ناپدید​ واژگونی چند‌زنگ​ دکه بود.

کودک با‌درآوردند​ چشمانی لرزان‌چرخید​ به ته‌سان نگریست.

«...ته‌سان؟»

«اول از اینجا بریم.»

ته‌سان کودک‌ناپدید​ را به‌زنگ​ بیرون روستا برد.

کودک تلوتلو‌درآوردند​ خورد و به‌سختی‌تاب​ میان بوته‌ها نشست.

کودک ناخن‌های لرزانش را می‌جوید.

«...اون چی بود؟»

این وضعیت آشکارا عجیب بود.

نفرین فعال شد،‌ناخودآگاه​ با اینکه هنوز‌داد​ یک روز نگذشته بود.

اتفاقی که هرگز‌اما​ پیش از این‌مقاومت​ رخ نداده بود.

و... آن قدرت‌پشت​ ورای فضا که‌رفته​ در پایان دید.

از هر طرف که‌زنگ​ نگاه می‌کردی، عجیب بود‌ناخودآگاه​ که نامش را نفرین بگذاری.

کودک سخت گیج شده بود.

«تو نفرین نشدی. بخاطر‌طرزی​ اینکه خون آبی داری،‌خاطر​ اتفاقایی مثل الان برات نمی‌افته.»

«بله؟»

خدای انتخاب گفته‌غرایز​ بود که به‌صدا​ تمام انتخاب‌ها احترام می‌گذارد.

حتی اگر انتخابی‌ناخودآگاه​ باشد که به‌داد​ مرگ ختم شود.

اما مسیری که در آن هیچ انتخابی‌می‌کرد​ وجود نداشت و توسط دیگران تحمیل می‌شد،‌زنگ​ چیزی بود که عمیقاً از آن متنفر بود.

ته‌سان آرام شروع‌پشت​ به توضیح دادن‌رفته​ برای کودک کرد.

چند روز بعد.

کودک با‌درآوردند​ چهره‌ای مرده، به‌تاب​ معبد طلایی نگریست.

صورتش آکنده‌درمی‌آمد​ از انواع‌طرزی​ احساسات منفی بود.

«همه چیز انتخاب خودته.»

ته‌سان گفت.

کودک گویی تصمیمش را‌چرخید​ گرفته بود و به‌وارد​ سمت معبد گام برداشت.

شوالیه‌هایی که از ورودی معبد‌عجیب​ محافظت می‌کردند، نیزه‌هایشان را به‌اعطا​ سمت ته‌سان و کودک نشانه رفتند.

«ایست! اینجا معبد‌پشت​ محل اقامت اعلیحضرت‌رفته​ امپراتوره! شما کی هستین؟»

«من... بچه نفرین‌شده‌م.»

کودک ردایش را درآورد.

نگهبانان با‌درمی‌آمد​ دیدن هویت‌طرزی​ کودک جا خوردند.

کودک با سرکوب احساساتش گفت:

«تمام آزمون‌هایی که اعلیحضرت مقرر‌خطر​ کرده بود تموم شد. من‌تاب​ برای پایان خودم به اینجا اومدم.»

ناولها | novelha.net