---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

افزایش سطح از طریق مهارت

چپتر 280: آملیا آیرین (4) • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 280: آملیا آیرین (4)

0

ته‌سان گفت: «چیزی‌باز​ که می‌خوام بهتون بگم،‌خودم​ فراتر از این حرف‌هاست.»

لی ته‌یئون با تعجب به‌نشانه​ ته‌سان نگاه کرد و پرسید:‌انگشتانش​ «قراره به بقیه هم بگی؟»

«چرا؟ خوشت نمیاد؟»

«نه، فقط...»

لی ته‌یئون‌اگه​ نگاهی مشکوک‌دردسر​ به الیور انداخت.

الیور لرزید‌تنهایی​ و نامحسوس خود‌نشانه​ را عقب کشید.

«دست‌کم نمی‌تونم نسبت‌تک‌تکشان​ بهش حس خوبی‌تکان​ داشته باشم. اشکالی نداره؟»

«مهم نیست.‌نداشت​ قرار نیست‌اهمیت​ همه‌چیز رو بگم.»

راستش را بخواهید، ته‌سان علاقه‌ای‌درست​ به نقشه‌هایی که آمریکا در‌می‌شم​ این مأموریت کشیده بود، نداشت.

آنچه اهمیت داشت، بقا بود.

«اگه باز دردسر درست کنن،‌تأیید​ خودم وارد عمل می‌شم، اما‌روی​ الان نه. هدفمون درگیری نیست؛ بقاست.»

بقا.

زنده ماندن‌اگه​ و بازگشت‌دردسر​ به زمین.

با شنیدن‌تنهایی​ این کلمات،‌تک‌تکشان​ چهره‌هایشان جدی شد.

لی ته‌یئون هم انگار‌نشانه​ موافق بود و نگاهش‌نوک​ را از الیور گرفت.

«قبل از اون، بذارین اول‌داشت​ بپرسم. همگی حاضرین برای مقابله‌درست​ با هیولاها با ما همکاری کنین؟»

«آره.»

«این همه‌تنهایی​ راه نیومدیم‌تک‌تکشان​ که نه بگیم.»

«کار تیمی‌رفتنه​ بهتر از‌نشانه​ تنهایی رفتنه.»

تک‌تکشان به‌نداشت​ نشانه تأیید‌اهمیت​ سر تکان دادند.

ته‌سان با‌اگه​ نوک انگشتانش روی‌درست​ میز ضربه زد.

«پس قبلش،‌تنهایی​ بیایین یه‌تک‌تکشان​ قرارداد ببندیم.»

کانگ ته‌سان «سوگند سکوت» را به تمام افراد حاضر ارائه می‌دهد.

[شرط: سکوت در مورد اطلاعات خاص به‌دست‌آمده در اینجا.]

[می‌توانید بپذیرید یا رد کنید.]

سوگند سکوت.

مانند دوئل، این یکی از‌تأیید​ معدود حقوقی بود که بازیکنان‌روی​ می‌توانستند از آن استفاده کنند.

ته‌سان لب گشود:

«حرفایی که می‌خوام بزنم اگه‌وارد​ درز کنه، می‌تونه دردسرساز بشه.‌هدفمون​ پس بیایین تکلیف رو روشن کنیم.»

درباره خدایان.

و درباره هزارتو.

روزی همه‌اهمیت​ باید می‌فهمیدند؛‌بقا​ اما نه اکنون.

دست‌کم مردم باید به‌خودم​ مرحله‌ای می‌رسیدند که پیش از‌الان​ افشای اطلاعات، بتوانند حدس‌هایی بزنند.

افشای بی‌مقدمه‌تکان​ حقیقت تنها آشوب‌انگشتانش​ به بار می‌آورد.

الیور با‌داشت​ احتیاط پرسید: «اگه‌باز​ بشکنیمش چی میشه؟»

«هیچی. فقط یه اعلان برام میاد‌باز​ که شکسته شده. و وقتی برگردیم‌عمل​ زمین، تاوان شکستن قرارداد رو پس می‌دین.»

«... فهمیدم.»

الیور با شنیدن پاسخ خونسرد‌انگشتانش​ او، آب دهانش را به سختی‌قرارداد​ قورت داد و گفت: «قبول می‌کنم.»

«منم همین‌طور.»

«آره.»

با تأیید‌درست​ آرام آملیا در‌وارد​ آخر، همه پذیرفتند.

ته‌سان شروع به صحبت کرد.

«فکر می‌کنین‌داشت​ چطور سر از‌باز​ این هزارتو درآوردیم؟»

درباره خدایان.

خدایان باستانی.

و هزارتو.

ته‌سان اطلاعاتی را‌بقا​ که کشف کرده‌دردسر​ بود برایشان شرح داد.

آن‌ها جانشان را به خطر انداخته بودند‌دردسر​ تا دیگران را رهبری کنند، تا آخر‌اما​ زنده بمانند؛ یا پیش از آن بمیرند.

همه افراد حاضر در‌خودم​ اینجا با تمام وجود‌اما​ برای بقا جنگیده بودند.

دانستن حقیقت،‌تکان​ حق مسلم‌نوک​ آن‌ها بود.

البته، او‌داشت​ همه چیز‌اگه​ را فاش نکرد.

توضیح نداد که چرا‌بقا​ هزارتو تقسیم شده یا چرا‌کنن​ سختی آن افزایش یافته است.

این‌ها تنها حرف‌هایی‌کنن​ بود که روحیه‌شان‌عمل​ را تضعیف می‌کرد.

اما اکثر‌تکان​ نکات حیاتی‌نوک​ را توضیح داد.

زمانی که توضیحات‌بقا​ به پایان رسید، چهره‌هایشان‌درست​ مملو از شوک بود.

دانیل با چشمانی‌داشت​ لرزان گفت: «...‌باز​ یه شک‌هایی داشتم.»

«اما فکرش رو‌کنن​ هم نمی‌کردم... که‌عمل​ خدایان واقعاً دخیل باشن.»

«یه فاجعه جهانی ناگهانی. و این‌روی​ هزارتو. اگه بدون دخالت موجودات متعالی‌ببندیم​ اتفاق افتاده بود، حتی ترسناک‌تر هم می‌شد.»

«آملیا قبلاً به خدایان اشاره کرده بود، پس می‌دونستم وجود دارن...‌عمل​ اما فکر می‌کردم فقط یه داستان مربوط به حالت تنها باشه‌شنیدن​ و زیاد جدی نگرفتم. ولی این موضوع مستقیماً به ما مربوطه.»

الیور آرام زمزمه کرد.

همه در‌درست​ بهت فرو‌خودم​ رفته بودند.

برای لی ته‌یئون و کانگ جون‌هیوک که پیش‌تر در‌قبلش​ «حالت تنها» آزمون‌های خدایان را پشت سر گذاشته بودند،‌حاضر​ شوک نسبتاً کمتر بود؛ اما نه اینکه وجود نداشته باشد.

حتی آن‌ها هم نمی‌دانستند‌اگه​ که زمین توسط خدایان باستانی‌خودم​ مورد تهاجم قرار گرفته است.

«گفتی خدایان با‌داشت​ خدایان باستانی مخالفن.‌باز​ یعنی با ما مهربونن؟»

«نه.»

ته‌سان در پاسخ‌دادند​ به سؤال آیکا‌روی​ سر تکان داد.

«اونا به تک‌تک فانی‌ها اهمیت‌باز​ نمی‌دن. فقط به کسایی لطف‌وارد​ نشون می‌دن که چشمشون رو بگیرن.»

ته‌سان نگاهی‌اهمیت​ زیرچشمی به‌بقا​ آملیا انداخت.

«خدای نزول کمتر دنبال لطف کردنه و‌می‌شم​ بیشتر دنبال پیدا کردن اسباب‌بازیه... اما حتی‌ماندن​ همین‌قدر توجه هم نصیب بقیه انسان‌ها نمیشه.»

با شنیدن‌تکان​ حرف‌های ته‌سان،‌نوک​ آملیا لرزید.

اما نه انکار‌بقا​ کرد و نه‌دردسر​ خشمی نشان داد.

فقط در‌اهمیت​ سکوت به‌بقا​ فکر فرو رفت.

«حالا که اینجاییم،‌کنن​ می‌فهمین چرا کره به‌می‌شم​ این روز افتاد، نه؟»

ته‌سان، با قدرتی خردکننده.

با این حال‌بقا​ تعداد بازماندگان کره‌ای به‌درست​ طرز رقت‌انگیزی کم بود.

الیور با صدایی لرزان گفت:

«... خدایان‌نداشت​ باستانی، اونا‌اهمیت​ می‌خوان تورو بکشن.»

«درسته. زیادی بهم‌باز​ توجه دارن. کاش فقط‌خودم​ دست از سرم برمی‌داشتن.»

با غرولند ته‌سان،‌رفتنه​ چشمان همه پر‌تأیید​ از هیبت شد.

موجوداتی که‌رفتنه​ قادر به نابودی‌تأیید​ کل سیارات بودند.

متعالی‌های جاودانه‌ای که‌آنچه​ درکشان فراتر از‌بقا​ ذهن بشر بود.

و انسانی که‌باز​ توجه آن‌ها را‌کنن​ جلب کرده بود.

آن‌ها دوباره به‌رفتنه​ یاد آوردند که‌تأیید​ ته‌سان چقدر خارق‌العاده است.

کیم هوی‌یئون آهی کشید‌نشانه​ و گفت: «این... قطعاً چیزی‌انگشتانش​ نیست که بشه جار زد.»

این راز‌نداشت​ بیش از‌اهمیت​ حد بزرگ بود.

افشای آن در حال‌دردسر​ حاضر بدون شک آشوبی‌وارد​ مهارناپذیر به پا می‌کرد.

«به هر حال، خوبه که آماده باشیم. کوئست‌های‌دادند​ زمین از مقیاس ملی به جهانی گسترش پیدا کرده‌ببندیم​ و حالا خدایان باستانی به کل دنیا علاقه‌مند می‌شن.»

همه با‌رفتنه​ چهره‌هایی جدی‌نشانه​ سر تکان دادند.

ته‌سان دستانش‌نداشت​ را به‌اهمیت​ هم کوبید.

«اطلاعاتی که نمی‌تونیم بیرون درز بدیم همین‌خودم​ بود. از اینجا به بعد، چیزاییه که می‌تونیم‌بقاست​ راحت بگیم. می‌خوام در مورد مهارت‌ها بهتون بگم.»

با این‌تنهایی​ حرف، جو سنگین‌نشانه​ فضا رخت بربست.

چشمان همه‌رفتنه​ در انتظار‌نشانه​ کلمات ته‌سان درخشید.

هیچ‌کس از‌نداشت​ اهمیت مهارت‌ها‌اهمیت​ بی‌خبر نبود.

مهارت‌هایی که فرد در‌دردسر​ اختیار داشت می‌توانست بقای‌وارد​ او را تعیین کند.

ته‌سان قوی‌ترین بازیکن زمین بود.

برای کسی مثل او که دانشش‌تکان​ را درباره مهارت‌ها به اشتراک می‌گذاشت،‌ضربه​ تک‌تک کلماتش باید به خاطر سپرده می‌شد.

ته‌سان توضیحاتش را آغاز کرد.

«اراده شکست‌ناپذیر»، «ضدحمله»، «ضربه حیاتی»،‌درست​ «حمله بدون نفس»، «حمله زنجیره‌ای»،‌می‌شم​ «گام سبک» و موارد دیگر.

ابتدا مهارت‌هایی را توضیح داد‌نشانه​ که هر کسی می‌توانست با‌انگشتانش​ تلاش سخت به دست آورد.

کسانی که قبلاً آن‌ها را به دست آورده‌نوک​ بودند اما نمی‌دانستند چگونه، شگفت‌زده شدند و کسانی‌ببندیم​ که هنوز نداشتند، با اشتیاق اطلاعات را جذب می‌کردند.

«بدون نفس... فوق‌العاده‌آنچه​ به نظر میاد.‌بقا​ چقدر باید تحمل کنی؟»

«تا زمانی‌اگه​ که در‌دردسر​ آستانه مرگ باشی.»

فقط به این دلیل که توضیح‌تأیید​ داده شد، به این معنی نبود که‌ضربه​ همه می‌توانند آن‌ها را به دست آورند.

این‌ها مهارت‌هایی بودند که هر‌تأیید​ کسی با تلاش می‌توانست کسب کند؛‌میز​ اما آن تلاش اصلاً آسان نبود.

با این حال، اگر‌اهمیت​ همه بازیکنان می‌دانستند، برخی‌باز​ در نهایت موفق می‌شدند.

و با دیدن آن‌ها، دیگران‌درست​ هم باور می‌کردند که می‌توانند‌می‌شم​ و همان کار را امتحان می‌کردند.

این‌گونه بود‌تنهایی​ که مردم‌تک‌تکشان​ آرام‌آرام قوی‌تر می‌شدند.

این همان‌رفتنه​ چیزی بود‌نشانه​ که ته‌سان می‌خواست.

«سخت به نظر میاد، ولی‌داشت​ قطعاً ارزش تلاش رو داره.‌درست​ اصلاً چطور همه اینا رو فهمیدی؟»

«منم تعجب کردم.‌باز​ همون اول که وارد‌خودم​ هزارتو شدیم بهمون گفتی.»

«... بلافاصله بعد ورود؟»

آملیا آرام زمزمه کرد.

صدایش آن‌قدر آهسته‌آنچه​ بود که جز‌بقا​ ته‌سان کسی نشنید.

ته‌سان او‌اگه​ را نادیده گرفت‌درست​ و ادامه داد:

«بعدی پرش و فروده. اثراتش‌انگشتانش​ باعث میشه بلندتر بپرین و هر‌قرارداد​ چقدر هم سقوط کنین آسیب نبینین.»

«چطوری میشه گرفتش؟»

«از ارتفاعی فرود بیا‌بقا​ که اگه ازش سقوط‌درست​ کنی، باعث مرگت بشه.»

سکوت سنگینی‌درست​ بر فضا‌خودم​ حاکم شد.

ته‌سان ادامه داد:

«این تمام مهارت‌هایی‌بقا​ بود که هر کسی‌درست​ می‌تونه به دست بیاره.»

الیور با شنیدن‌داشت​ حرف‌های ته‌سان دستپاچه‌باز​ به نظر می‌رسید.

«هر کسی می‌تونه اینارو بگیره؟ اینا که‌می‌شم​ به نظر میاد چیزایی باشن که فقط‌ماندن​ یه اقلیت خیلی خاص از پسش بربیان.»

«هر کسی‌تکان​ می‌تونه. اگه‌نوک​ تلاش کنه.»

از اینجا به بعد، نوبت‌باز​ مهارت‌هایی بود که هر کسی‌وارد​ قادر به کسب آن‌ها نبود.

ته‌سان اشاره‌ای کرد.

«لی ته‌یئون،‌درست​ کانگ جون‌هیوک‌خودم​ و آملیا.»

«... منم؟»

«آره.»

ته‌سان سر تکان داد.

«بقیه برن بیرون. از اینجا به‌عمل​ بعد، مهارت‌هایی هستن که مناسب نیست‌بقاست​ با همه به اشتراک گذاشته بشن.»

در ابتدا، او به‌نوک​ اشتراک‌گذاری مهارت‌هایی مانند خنثی‌سازی حمله‌قبلش​ یا تاب‌آوری فکر کرده بود.

آنچه ته‌سان می‌خواست، قدرت‌اگه​ فردی نبود، بلکه بقای‌کنن​ هر چه بیشتر انسان‌ها بود.

دلیلی برای‌اهمیت​ احتکار مهارت‌ها‌بقا​ وجود نداشت.

اما او‌درست​ به تک‌تک‌خودم​ انسان‌ها اعتماد نداشت.

مهارت‌هایی مانند دوئل اجباری یا قضاوت مطلق،‌میز​ اگر توسط کسی با نیات پلید آموخته‌سوگند​ می‌شدند، می‌توانستند آشوب بزرگی به پا کنند.

ته‌سان به یاد آورد.

کسانی که پس از بازگشت‌اگه​ به زمین، برای ارضای امیال‌خودم​ خود به سلاخی دیگر بازیکنان پرداختند.

البته، شانس دستیابی‌کنن​ آن‌ها به چنین‌عمل​ مهارت‌هایی تقریباً غیرممکن بود.

حتی در زندگی گذشته‌اش، زمانی که آن‌ها‌میز​ را از طریق انجمن به اشتراک گذاشته بود،‌سکوت​ تنها لی ته‌یئون موفق شده بود—فقط یک نفر.

و حتی او تنها‌اگه​ جمع و ضربه حتمی‌کنن​ را به دست آورده بود.

اما سناریوهای‌اهمیت​ «اگر و‌بقا​ شاید» وجود داشتند.

دلیلی نداشت که‌کنن​ جایی برای هرج‌ومرج‌عمل​ احتمالی باقی بگذارد.

مهم‌تر از آن، با توجه به‌روی​ شرایط کسب مهارت، بسیاری ممکن بود‌ببندیم​ در تلاش برای به دست آوردنشان بمیرند.

ضرر آن‌داشت​ بیش از‌اگه​ منفعتش بود.

«تازه...»

برخلاف زندگی قبلی، تعداد‌خودم​ قابل توجهی از بازیکنان‌اما​ حالت تنها زنده مانده بودند.

اگر آن‌ها مهارت‌هایی مثل‌نوک​ تاب‌آوری را یاد می‌گرفتند و‌قبلش​ با راهنماها روبرو می‌شدند چه؟

حداقلش این بود‌بقا​ که هیچ خیر و‌درست​ خوشی در آن نبود.

ممکن بود تمام مهارت‌هایی را که‌باز​ ته‌سان به اشتراک گذاشته بود، برای‌عمل​ نفع شخصی به راهنماها لو بدهند.

یا دستگیر شوند، برای‌خودم​ استخراج مهارت‌ها شکنجه شوند‌اما​ و سپس کشته شوند.

قدرتی که با‌دادند​ توانایی فرد همخوانی‌روی​ نداشت، سم بود.

حتی اگر ابعاد جدا‌اگه​ شده بودند، معلوم نبود تأثیرات‌خودم​ چگونه ممکن است عبور کنند.

او قصد داشت مهارت‌های‌بقا​ اصلی را بعداً، پس از‌کنن​ غربالگری بیشتر، به اشتراک بگذارد.

«آها. باشه.»

«گرفتم.»

درست قبل از‌بقا​ رفتن، آن‌ها به‌دردسر​ ته‌سان تعظیم کردند.

«خیلی ممنونیم.»

آن‌ها هم می‌دانستند.

اطلاعاتی که ته‌سان به اشتراک گذاشته‌روی​ بود، بی‌قیمت بود—چیزی که حتی با‌ببندیم​ ثروت انبوه هم نمی‌شد به دست آورد.

عجیب نبود اگر‌بقا​ ته‌سان آن‌ها را‌دردسر​ برای خودش نگه می‌داشت.

با این حال، او همه‌اگه​ را بدون درخواست هیچ چشم‌داشتی‌خودم​ در اختیارشان قرار داده بود.

صرف‌نظر از شرایط کسب‌خودم​ مهارت، همه آن را‌اما​ به عنوان فرصتی عظیم می‌شناختند.

ته‌سان پاسخ داد:

«اگه ممنونین، پس تا‌اگه​ آخرش زنده بمونین. این‌کنن​ تنها جبرانیه که می‌تونین بکنین.»

«... انگار دیگه نمی‌تونیم بمیریم.»

آن‌ها رفتند.

رو به سه‌دادند​ نفری که باقی‌روی​ مانده بودند، ته‌سان گفت:

«اول، تاب‌آوری. کانگ‌بقا​ جون‌هیوک و لی ته‌یئون‌درست​ احتمالاً در موردش می‌دونن.»

«آه...»

«آره. می‌دونم‌درست​ چیه. ولی‌خودم​ به دستش نیاوردم.»

آن دو‌تکان​ با معذب‌نوک​ بودن پاسخ دادند.

ته‌سان رو به آملیا کرد.

«اثرش مصونیت کامل در برابر تمام‌باز​ آسیب‌ها برای یه مدت مشخصه، اونم‌عمل​ وقتی که آسیب مرگبار دریافت می‌کنی.»

«... واقعاً‌درست​ همچین مهارتی‌خودم​ وجود داره؟»

مهارتی که‌تکان​ شانس دوباره‌ای در‌انگشتانش​ برابر مرگ می‌داد.

به‌طرز غیرممکنی‌داشت​ ارزشمند به‌اگه​ نظر می‌رسید.

ته‌سان پاسخ داد:

«باید تو وضعیتی که حتی‌وارد​ یه ضربه باعث مرگت میشه،‌هدفمون​ چندین حمله رو بی‌نقص دفاع کنی.»

«... چی؟»

«بعدی خنثی‌سازی حمله‌ست. اثرش اینه که حمله رو در لحظه‌وارد​ برخورد محو می‌کنه. برای گرفتنش، باید تو شرایطی که تمام زره‌هات‌زمین​ رو درآوردی و مجبوری آسیب ببینی، از دریافت آسیب جلوگیری کنی.»

«میشه از‌اهمیت​ مهارت‌های دفاعی‌بقا​ استفاده کرد؟»

«نه. باید خالصانه با حرکاتت حمله رو‌می‌شم​ منحرف کنی تا آسیب رو کم کنی. تنها‌بازگشت​ چیزی که مجازه، پودر برکته برای افزایش شانس.»

باید به حمله دشمن واکنش نشان می‌دادی، آن را منحرف‌بیایین​ می‌کردی تا آسیب به حداقل برسد، و سپس از پودر‌می‌دهد​ برکت استفاده می‌کردی تا آن آسیب کاهش‌یافته را کاملاً خنثی کنی.

با وجود حفاظ‌ها، به دست آوردنش سخت نبود—اما‌کنن​ این میانبری بود که فقط ته‌سان، کسی که‌درگیری​ آزمون‌های تقویت‌شده را پاکسازی کرده بود، می‌توانست استفاده کند.

این سه نفر نمی‌توانستند.

روح که‌درست​ ساکت گوش‌خودم​ می‌داد، غرولند کرد.

[حرومزاده‌های خوش‌شانس.

آدمای بی‌شماری هستن که حاضرن همه چیزشون رو بدن‌خودم​ تا فقط یکی از مهارت‌هایی که داری میگی رو به‌ماندن​ دست بیارن، ولی اینا دارن مفت و مجانی گیرش میارن.]

مهارت‌های هزارتو مطلق بودند.

خنثی‌سازی بدون توجه به قدرت حریف‌عمل​ عمل می‌کرد و دوئل اجباری حتی‌بقاست​ توسط پادشاه روح هم قابل مداخله نبود.

اگر ته‌سان همین الان خنثی‌سازی حمله را به‌ضربه​ سران راهنماها پیشنهاد می‌داد، آن‌ها به معنای واقعی‌تمام​ کلمه همه چیزشان را در ازای آن می‌دادند.

مهارت‌هایی که‌داشت​ او توصیف می‌کرد،‌باز​ چنین ارزشی داشتند.

به دست آوردن چیزی شبیه آن‌باز​ بدون هیچ هزینه‌ای، حقیقتاً فرصتی بود که‌می‌شم​ یک بار در طول عمر پیش می‌آمد.

«قبلاً شنیده بودم،‌کنن​ ولی... اصلاً گرفتن‌عمل​ همچین چیزی ممکنه؟»

«واقعاً شدنیه؟ هرچی‌دادند​ فکر می‌کنم، غیرممکن‌روی​ به نظر میاد.»

کانگ جون‌هیوک و‌بقا​ لی ته‌یئون با‌دردسر​ تردید نگاه می‌کردند.

آن‌ها به ته‌سان اعتماد داشتند،‌اگه​ اما شرایطی که او توصیف‌خودم​ می‌کرد همگی پوچ و نامعقول بودند.

تنها آملیا با‌کنن​ چهره‌ای شوکه به‌عمل​ ته‌سان خیره شده بود.

عزم آتشینی در‌دادند​ چشمانش شروع به‌روی​ شعله‌ور شدن کرد.

ته‌سان با‌داشت​ دیدن نگاه‌اگه​ او گفت:

«مجبورتون نمی‌کنم یادش بگیرین. ولی گوشه‌باز​ ذهنتون داشته باشین. اینکه شرایطش رو‌عمل​ بدونین یا نه، تفاوت بزرگی ایجاد می‌کنه.»

ته‌سان به توضیحاتش ادامه داد.

جمع، قضاوت مطلق، دوئل اجباری، ضربه‌روی​ حتمی—هر کدام مهارتی شایسته بود تا‌ببندیم​ به عنوان توانایی اصلی استفاده شود.

او تمام‌داشت​ اطلاعات را‌اگه​ به اشتراک گذاشت.

«آخ... سرم درد گرفت...»

لی ته‌یئون سرش را گرفت‌وارد​ اما تقلا می‌کرد تا همه‌هدفمون​ چیز را به خاطر بسپارد.

آملیا با‌تکان​ چشمانی ناآرام ته‌سان‌انگشتانش​ را تماشا می‌کرد.

«آخری، شمشیر روحیه مبارزه.‌اگه​ اثرش آسیب رو سه برابر‌خودم​ می‌کنه. زمان بازیابی یک ساعته.»

«اونم دیوانه‌واره...»

«شرط گرفتنش اینه که تو نبردی‌عمل​ که محاله توش پیروز بشی، با‌بقاست​ پای جون بجنگی و زنده بمونی.»

با شنیدن‌تکان​ شرط، لی‌نوک​ ته‌یئون جا خورد.

«پس من و جون‌هیوک‌اگه​ قبلاً این شرط رو‌کنن​ نداشتیم؟ ما با تو جنگیدیم.»

«به دستش آوردین؟»

«نه. جون‌هیوک، تو چی؟»

«منم نه.»

با جواب‌های‌داشت​ آن‌ها، ته‌سان نگاهش‌باز​ را تغییر داد.

«آملیا. تو چی؟»

«... منم نگرفتم.»

او آرام پاسخ داد.

بعد از‌داشت​ لحظه‌ای تفکر،‌اگه​ ته‌سان گفت:

«این نبرد،‌اهمیت​ یه نبرد‌بقا​ واقعی نبود.»

در آزمون خدای‌کنن​ نزول، شما به‌عمل​ جای مردن، ناتوان می‌شدید.

چون شرط مرگ و‌نوک​ زندگی وجود نداشت، منطقی بود‌قبلش​ که به دستش نیاورده باشند.

«پس وقتی‌داشت​ برای گرفتن شمشیر‌باز​ توانایی جنگیدیم چی...»

«اون موقع، برای پیروزی نمی‌جنگیدین.»

«آها.»

لی ته‌یئون مبهوت زمزمه کرد.

«مهارت گرفتن واقعاً سخته...»

«فکر کردین آسونه؟ با این حال، حالا‌دردسر​ که شرایط رو می‌دونین، موقع پایین رفتن‌اما​ از هزارتو شانس به دست آوردنشون رو دارین.»

ته‌سان از جا برخاست.

«این تمام چیزی بود که‌انگشتانش​ باید می‌گفتم. بقیه‌ش با خودتون‌بیایین​ که بحث کنین. حالا، آملیا.»

«... من؟»

«با من بیا. یه‌بقا​ چیزی هست که باید‌درست​ باهات در موردش حرف بزنم.»

[ارتقا سطح از طریق مهارت‌ها]

ناولها | novelha.net