چپتر 436: طبقه ۸۵، بانوی خاکستری
0سوسیِت گاردنیا (۶)
«تو!» درشا مقاومت کرد.
اما دیگر معنایی نداشت.
حتی آخرین انفجار مرگِرفته ناامیدانهاش هم توسط خطکردند مرز تهسان سد شد.
«خروش روح» تهسان فعال شد.
او بخشی از قدرتینفوذ را که زمانی در کالبدهیچ سوسیِت جریان داشت، جذب کرد.
خروش روح شما فعال شد.
استقامت بهطور دائمی افزایش یافت...
خروش روح شما فعال شد.
مهارت ویژه [جادوی مردگان] کسب شد.
و ماجراچطور به همینجامیکنی ختم نشد.
تهسان شروع کرد به ربودن قدرتی کهبرخورد سوسیِت هرگز صاحب حقیقیاش نبود؛ قدرتی کهنمود با مداخلهای بیگانه به دست آمده بود.
«چطور جرئت میکنی!نشانه میخوای قدرت الهی منوبرخورد بدزدی؟» درشا خشمگین شد.
او با استفاده از پیکرنمود در حال فروپاشی سوسیِت، سعیتجلی کرد خروش روح را عقب براند.
اما بیهوده بود.
خروش روح، مقاومت درشا را نادیدهبدون گرفت و قدرتی را که اوقیرگون اعطا کرده بود، به یغما برد.
«تو...!» با صداییجرئت لبریز از خشم،قدرت درشا کاملاً طرد شد.
قِرچ.
تهسان شمشیرش را بیرون کشید.
قدرت الهی اعطاشده توسطحالی درشا، شروع به نشستنباردری در وجود تهسان کرد.
خروش روح شما فعال شد.
مهارت ویژه [گهواره مرگ] کسب شد.
پیکر سوسیِت کاملاً متلاشی شد.
هیچچیز آنجا باقی نماند.
تهسان لحظهای بهنمود زمین نگریست، سپسبدون شمشیرش را تاب داد.
در حالی که تهسان کار سوسیِتقدرت را تمام میکرد، باردری بیآنکه کسی متوجهحال شود، پشت تهسان را نشانه رفته بود.
جرنگ! شمشیرهانشانه به همجرنگ برخورد کردند.
شمشیرزنی باردری که به مهارت الهیشمشیرها نزدیک بود، تیغه تهسان را منحرفمنحرف کرد و در آن نفوذ نمود.
اما سوسیِت دیگر وجود نداشت.
جادو و جادوینمود سیاه تهسان بدونبدون هیچ مداخلهای تجلی یافتند.
شما [هجوم فضای قیرگون بعل] را فعال کردید.
فضایی که توسط تاریکیِ احضارشدهنمود در هزارتو بلعیده شده بود،تجلی به سمت باردری هجوم آورد.
باردری که توسط فضاحالی سد شده بود، با صداییبیآنکه خفه به عقب رانده شد.
«... واسه کسی که اینقدر اعتمادبهنفسبدزدی داشت، کمک زیادی نبود. واقعاً نمیشهسعی به خدایان اعتماد کرد.» باردری اخم کرد.
تهسان شمشیرش رانشانه بالا برد وشمشیرها به سمت او گرفت.
«میخوای ادامه بدی؟»
تهسان دستِکم اکثر کارتهاینفوذ باردری را خوانده بود وهیچ سوسیِت هم ناپدید شده بود.
پیروزی باردری تقریباً غیرممکن بود.
اما او بانمود چهرهای تزلزلناپذیر شمشیرشبدون را بالا برد.
«نمیتونم شکستت بدم، مگه نه؟ خب که چی! اگه نتونی غیرممکناستفاده رو ممکن کنی، لیاقت نداری قهرمان صدات کنن! من با آمادگیکرده برای همهچیز اومدم اینجا، تا به چیزی برسم که میگفتن غیرممکنه!»
روحیهاش در هزارتو موج زد.
باردری فریاد کشید:
«ممکن کردن غیرممکن کارنفوذ منه! بیا! ماجراجو! میکشمت وهیچ پیروزی رو مال خودم میکنم!»
قهرمان سر حرفش ماند.
با اینکه هیچ نشانهایالهی از پیروزی نبود، اواستفاده برای بردن، بیوقفه حرکت میکرد.
تهسان نیز با قصدیمیکنی حقیقی برای شکست دادنمنو باردری به جلو یورش برد.
شما [فروپاشی عظیم] را فعال کردید.
بوم! کُرهای جادویی کهجادو همهچیز را نابود میکرد،تجلی در هزارتو پدیدار شد.
باردری بهسرعت جاخالیقدرت داد و دربدزدی هوا پرواز کرد.
تهسان مسیرش راجرئت دنبال کرد وقدرت شمشیرش را پیش راند.
چانگ! شمشیرها به همجرنگ کوبیده شدند و مچشمشیرزنی دست باردری حرکت کرد.
تکنیک او که به اوججرنگ رسیده بود، دستِ شمشیربهدستِ تهساننزدیک را به نرمی پایین آورد.
باردری شمشیرش رامنحرف در سینه خالی ازسیاه دفاع تهسان فرو کرد.
تهسان دفاع نکرد.
[خنثیسازی مطلق اولین حمله] شما فعال شد.
حمله باردری محو شد.
مردمک چشمانش گشاد شد.
تهسان شمشیرشتاب را مستقیمحالی فرو کرد.
شما [تیغه روح جنگنده] را فعال کردید.
شما [جمع] را فعال کردید.
قِرچ.
باردری ۸۸,۹۷۷ واحد آسیب دریافت کرد.
[بیداری مرگ و زندگی] باردری فعال شد.
[نبرد نهایی] باردری فعال شد.
«آخ!» تنها یک ضربه بود.
برخی مهارتهای همیشهنمود فعال عمل کردند،بدون اما هیچ معنایی نداشتند.
پس از دهها چالش، ضربهمنو موفقیتآمیز بیمعنی شد و نبرد باردریفروپاشی با یک اشتباه به پایان رسید.
باردری خونپشت بالا آوردرفته و فریاد زد:
«تو بردی! ماجراجو!»
روح، دومین مرگمنحرف خود را بدونجادو بستن چشمانش تماشا کرد.
سطح شما افزایش یافت.
خروش روح شما فعال شد.
استقامت بهطور دائمی افزایش یافت...
خروش روح شما فعال شد.
تسلط [شمشیر توانایی] ۲٪ افزایش یافت، تسلط [ضربه سنگین] ۱٪ افزایش یافت، تسلط [شتاب] ۲٪ افزایش یافت...
خروش روح شما فعال شد.
مهارت روح [وحدت شمشیر الهی] کسب شد.
روح یک شمشیرزن بود.
تسلط تمامتیغه مهارتهای مرتبط بهطورنمود کلی افزایش یافت.
همزمان، کالبد روح ناپدید شد.
طبقه ۸۵ پاکسازی شد.
سطح شما افزایش یافت.
سطح شما افزایش یافت.
شما [شمشیر شکسته خشمگین] را به دست آوردید.
شما [؟؟؟] را به دست آوردید.
مرگ سوسیِت.
ماموریت روحتیغه به پایاننفوذ رسیده بود.
پیروزیتان را تبریک میگویم.
اکسیرئا که بهرفته آنسو عقبنشینی کردهبرخورد بود، دوباره ظاهر شد.
«آزمون منوتیغه عالی پشتنفوذ سر گذاشتی، ماجراجو.»
«به چیزی که میخواستی رسیدی؟»
«کافیه.» رضایتچطور در صدایمیکنی اکسیرئا موج میزد.
«من خدای امیالم.
من بهتر از هررفته کسی سنگینی امیالی رو کهشمشیرزنی روح به دوش میکشه، میدونم.
بین تمام فانیهاییمنحرف که دیدم، اونجادو یکی از سنگینترینهاست.»
میل یعنی عشق و اشتیاق.
اکسیرئا مسئولمیخوای مفهوم خودِالهی میل بود.
پس آنچهچطور اکسیرئا میگفتمیکنی بیتردید حقیقت داشت.
«اما در طول سفرجرنگ با تو، اون از امیالنزدیک خودش به خاطر تو گذشت.
همین به تنهایینشانه نشون میده توشمشیرها چه جور موجودی هستی.
بیشتر از هرمنحرف چیز، تونستم اون درشایسیاه دردسرساز رو دستپاچه ببینم.
همین به تنهایی ارزششو داشت.»
«با بانومیخوای درشا میونهالهی خوبی نداری؟»
«اون یکی از قدیمیترین خدایانه.»
«اون ازپشت بدو تولدرفته جهان وجود داشته.
شاید واسه همینهمنحرف که راجعبه هرجادو چیزی غر میزنه.»
«اکسیرئا» با پوزخند گفت.
«از این اخلاقش خوشممیکنی نمیومد، واسه همین میخواستممنو یه بار اذیتش کنم.
ظاهراً کهپشت داره همینطوریرفته پیش میره.»
«اکسیرئا» با خوشحالی ادامه داد.
«تو چیزهایتاب زیادی روحالی نشون دادی.
از ایننفوذ به بعد، من،سیاه اکسیرئا، کمکت میکنم.»
«ممنونم.»
«تشکر رونشانه باید ازجرنگ اون بکنی.
هر چی نباشه، اینرفته روح کنارته که همهکردند چی رو تصمیم گرفت.»
صدای خندهایتاب نازک و کشدارکار به گوش رسید.
«واسه کسی که امیالالهی به این قدرتمندی داره،استفاده گذشتن ازشون بخاطر دیگران... نادره.
منم راضی شدم.
پس یهپشت پاداش شخصیرفته بهش میدم.»
محدوده مداخله اکسیرئا کوچک شد.
قدرت خدا،میخوای «روح» راالهی در بر گرفت.
«اکسیرئا؟»
«تو هدفپشت کوئست رورفته برآورده کردی.
به آرزوی خودت رسیدی.
قرارداد با جادوگر تموم شده.»
«اکسیرئا» با آرامش سخن گفت.
همانطور که او گفت،رفته «تهسان» دیگر قرارداد باکردند «روح» را احساس نمیکرد.
حسی که ازرفته طبقه دوم همراهش بود،کردند کاملاً ناپدید شده بود.
«برخلاف بقیه، تومنحرف فقط به شکلجادو یه روح وجود داری.
وقتی قرارداد تمومداد بشه، دیگه نمیتونیتمام تو هزارتو بمونی.
روحت به جایینمود میره که دربدون اصل بهش تعلق داره.
ولی این خیلی بیرحمانهست.»
حضور محوشونده «روح»نشانه به آرامی بهشمشیرها حالت عادی بازگشت.
«قدرت منپشت از روحترفته پشتیبانی میکنه.
میتونی یهتیغه مدت دیگهنفوذ کنارش بمونی.»
«...
ممنونم.»
«ولی نمیتونی زیاد بمونی.
آمادگی ذهنیتنشانه رو زودترجرنگ کامل کن.»
با اینتیغه کلمات، «اکسیرئا»نفوذ ناپدید شد.
«فعلاً میتونی کنارش بمونی.
ولی... دیگه تمومه.»
کوئست کامل شد.
قرارداد پایان یافت.
سفر «روح»نفوذ در اینجاجادو به پایان رسید.
«تهسان» میخواستنشانه چیزی بهجرنگ «روح» بگوید.
اما پیشپشت از آن،رفته کسی ظاهر شد.
بوم!
آجرهای هزارتو برخاستند.
مدیر، «بالبا بامبا»، ظاهر شد.
«این مداخله بیشتر ازرفته حد نیازه، ولی سطحشکردند تو محدوده قابل قبوله.
چون بدون مشکل تموم شد.»
«این دفعه چیه؟»
«پایان قرارداد.
قرارداد بامیخوای موجودی که همراهمنو روح مرده، خاصه.
اگه آخریشچطور باشه، باید شخصاًمیخوای بهش رسیدگی کنم.»
«بالبا بامبا» به «روح» نگریست.
«روح» با قدرت «اکسیرئا» فرمجرنگ خود را حفظ کرده بود،نزدیک اما دیگر بخشی از هزارتو نبود.
«مثل کسایی که توسط خدایکار سقوط فریب خوردن، تو همکسی دیگه اجازه نداری تو هزارتو باشی.
ما باید پروسه پاداش رو تمومبدون کنیم و اخراجت کنیم... ولی تو بهبعل عنوان پیمانکار هزارتو کوئست رو پیش بردی.
فعلاً مداخله نمیکنم.»
«متوجه شدم.»
«هوم.»
پس از لحظهایداد تأمل، «بالبا بامبا»تمام از «روح» پرسید:
«حالا میخوای چیکار کنی؟»
«کاری واسه انجام دادن نیست.
همینجوری هم تموم شدهست.»
«اگه بخوای، میتونیمنحرف یه قرارداد جدیدجادو با هزارتو ببندی.»
«روح» مردد ماند.
«...
ممکنه؟»
«در حالت عادی، نه.
ولی این بار استثناست.
اگه قراردادتاب جدید ببندی، میتونیکار تو هزارتو بمونی.»
«پس...»
«میتونی آرزوتپشت رو ازرفته ماجراجو بخوای.
البته، چون آرزوییرفته نزدیک به محاله،برخورد باید خیلی صبر کنی.
شاید تاپشت پایان جهانرفته هم بهش نرسی.»
نجات دنیای نابودشده.
فتح هزارتو براینمود برآورده کردن آرزو،بدون یا بازگرداندن زمان.
هر دو تقریباً غیرممکن بودند.
«مجبورت نمیکنم.
انتخاب با خودته.
الان کاملاً آزادی.
برگشتن به جاییمنحرف که بهش تعلقجادو داری هم اشکالی نداره.
بهت زمان میدم،داد پس هر کاریتمام دوست داری بکن.»
با اینمیخوای حرف، «بالبا بامبا»منو قصد رفتن داشت.
«صبر کن.»
اما «تهسان» متوقفش کرد.
«قبلش میخوام یه چیزیحالی بپرسم. آیا هزارتو توسطباردری خدایان برتر کپی شده؟»
«منظورت هزارتوییهمیخوای که خدایانالهی برتر ساختن؟»
«نه اون، همینجا.»
«...
میفهمم چی میگی.»
بسیاری از بازیکنان حالت تنها، از جملههیچ «لی تهیئون»، هرگز یکدیگر را ندیدند، زیراکردید حالت تنها به تعداد آنها کپی شده بود.
کسانی که به رتبه متعالی رسیدند تحت تأثیر خدایان برتر نبودند، اما NPCهای معمولی هزارتو متفاوت بودند.
«اگه مثل بلدینگکیا ورفته روح باشن، یعنی آرزوهاشونکردند تو هزارتوهای دیگه برآورده نشده؟»
این کاملاً غیرمنطقی بود.
آنها سخت تلاش کردند تا آرزوهایشانجادو را برآورده کنند، اما نسخههای دیگرشانهجوم در مکانهای متفاوت هیچ چیز نداشتند.
«جادوگر همنفوذ بابت اینجادو موضوع درگیره.
لازم نیست نگران باشی.
جواب پیدا شده.»
«بالبا بامبا» رک پاسخ داد.
«همین سوالا بود،منحرف نه؟ پس، قهرمان،جادو منتظر انتخابت میمونم.»
در حالی که ناپدیدجادو میشد، انگار چیزی بهتجلی یاد آورده باشد، گفت:
«راستی طبقه ۸۶.
خیلی فکرپشت کردم اونجارفته چیکار کنم.
نمیتونه یه هزارتویرفته معمولی باشه، ولیبرخورد چیز مناسبی هم نبود.
واسه همین سادهش کردم.»
«ساده؟»
«کشیدمش نزدیکتر.»
نزدیکتر کشیدن بهنشانه معنای بالا آوردنشمشیرها یک طبقه پایینتر بود.
«شاید برات راضیکنندهنشانه نباشه، ولی بایدشمشیرها قابل مدیریت باشه.»
«بالبا بامبا» کاملاً ناپدید شد.
«روح» ساکت ماند.
#
«به هر حال... دیگه تمومه.»
«روح» و «تهسان»نمود توسط کوئست بهبدون هم متصل بودند.
آن کوئست تمام شده بود.
اکنون زمان اعطای پاداش بود.
«کارتو خوب انجام دادی.
خیلی خوب.
پس بایدتیغه یه پاداشنفوذ درخور بهت بدم.»
قدرت ازنفوذ «روح» به سمتسیاه «تهسان» جریان یافت.
این انتقال بیدریغقدرت نیرو بود، گوییبدزدی همه چیزش را میبخشید.
«بگیرش.
این تمامِ منه.»
یادگار کاربرت: شمشیر آغشته به خون نیا
آیتم تغییر شکل داد به:
یادگار کاربرت: آخرین استاد
شما عنوان [وارث شمشیرزنی زخم طوفان] را کسب کردید.
شما حلقهای که نشانگر جانشینی امپراتوری ویرانشده است را به دست آوردید.
شما یادگارهای باردری را به دست آوردید.
ارتقا سطح با قدرت مهارتها انجام شد.