---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

افزایش سطح از طریق مهارت

چپتر 175: دنیای غول‌های متکبر (۲) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 175: دنیای غول‌های متکبر (۲)

0

«تو... تو!»

«گفتم یه سوال ازت دارم.»

غولی که پیش‌تر چون پر کاهی به‌مهاجم​ هوا پرتاب شده بود، در حالی که‌داداش​ دندان‌هایش را از خشم بر هم می‌سایید، بازگشت.

«آدمیزاد فسقلی! کارت تمومه!»

آن‌ها به سویش یورش بردند.

ته‌سان با‌والا​ ناخشنودی زبان‌اون​ به کام گرفت.

ظاهراً پیش از گرفتن‌رنگ​ هر جوابی، باید همه‌پرید​ آن‌ها را زمین‌گیر می‌کرد.

درست همان دمی که‌آراسته​ مشتش را گره کرد، غریوی‌رتبه‌ای​ بلند از دوردست طنین‌انداز شد.

صدای کوبش سم‌ها بود.

همزمان، چکاچک‌والا​ برخورد زره‌های فولادی‌حروم‌زاده‌ها​ به گوش رسید.

رنگ از‌گوش​ رخسار غول‌های‌رنگ​ مهاجم پرید.

«لعنتی! شوالیه‌هان!»

«فرار کنین!»

«ا-اما داداش!»

نگاهشان به‌گوش​ سمت غول‌رنگ​ سرنگون‌شده چرخید.

اما تنها برای لحظه‌ای کوتاه.

غولی که «داداش»‌افسانه‌های​ خطاب شده بود،‌بیرون​ سر تکان داد.

«ولش کنین!»

«اطاعت!»

آن‌ها با‌آمده​ سراسیمگی پا‌آراسته​ به فرار گذاشتند.

ته‌سان در سکوت‌افسانه‌های​ منتظر ماند تا‌بیرون​ صدای سم‌ها نزدیک‌تر شود.

دیری نپایید‌والا​ که منشأ‌اون​ صدا پدیدار گشت.

غولی بود پوشیده در زرهی‌رخسار​ که گویی مستقیم از دل‌شوالیه‌هان​ افسانه‌های قرون وسطایی بیرون آمده بود.

ظاهر آراسته و‌ظاهر​ زره صیقل‌خورده‌اش گواهی می‌داد‌گواهی​ که رتبه‌ای والا دارد.

«اون حروم‌زاده‌ها‌مستقیم​ هم‌نژاد خودشون‌قرون​ رو ول کردن؟»

غول زره‌پوش با چهره‌ای درهم‌رفته‌حروم‌زاده‌ها​ به غول افتاده نگریست و‌چهره‌ای​ سپس نگاهش بر ته‌سان لغزید.

ته‌سان دستی تکان داد.

«سلام؟»

غول جا خورد.

«یه انسان؟ یکی‌دارد​ مثل تو چطور سر‌خودشون​ از دنیای ما درآورده؟»

«خوشحالم که می‌شناسی.»

گویا نیازی‌آمده​ به زحمت‌آراسته​ توضیح دادن نبود.

غول نگاهش را‌افسانه‌های​ میان ته‌سان و غول‌آمده​ سرنگون‌شده گرداند و پرسید:

«تو زمینش زدی؟»

ته‌سان سر تکان داد.

لبان غول‌آمده​ حیرت‌زده به‌آراسته​ پوزخندی کج شد.

«چشمگیره.»

«سرورم!»

اندکی بعد، صدای برخورد فلز اوج‌غول‌های​ گرفت و ده‌ها سرباز از مسیری‌کنین​ که غول آمده بود، هجوم آوردند.

«حالتون خوبه؟»

«خوبم.»

غولی که «سرور»‌دارد​ خطاب شده بود،‌هم‌نژاد​ با چانه اشاره‌ای کرد.

«دستگیرش کنین.‌گوش​ مراقب باشین‌رنگ​ لهش نکنین.»

«ها؟»

چشمان سربازان به‌افسانه‌های​ سمت ته‌سان و‌بیرون​ غول سرنگون‌شده چرخید.

«اون چیه؟»

«چرا انقدر کوچیکه؟»

آن‌ها زیر لب پچ‌پچ می‌کردند، در‌صیقل‌خورده‌اش​ حالی که غول سرنگون‌شده را گرفتند،‌اون​ با طناب بستند و کشان‌کشان بردند.

غول سوار‌مستقیم​ بر اسب لب‌وسطایی​ به سخن گشود.

«ممنون. اون مزاحم‌ها‌دارد​ حسابی برام دردسر‌هم‌نژاد​ درست کرده بودن.»

«گروه رو مخی بودن، نه؟»

«دزدایی که مسافرا رو لخت می‌کنن. زور‌گواهی​ زیادی ندارن، ولی وقتی پای فرار وسط باشه،‌خودشون​ مثل ماهی لیزن. خوب شد شرشون کم شد.»

غول خندید‌مستقیم​ و دستش‌قرون​ را دراز کرد.

«اسمت؟»

«کانگ ته‌سان.»

«اسم عجیبیه. من اومبرک هستم. پاداش زیادی‌گواهی​ برای رفع مشکلم نیست، ولی نظرت چیه‌هم‌نژاد​ به قلمرو من بیای؟ درست‌وحسابی ازت پذیرایی می‌کنم.»

«باشه.»

ته‌سان پذیرفت.

او باید‌گوش​ پادشاه غول‌های‌رنگ​ اینجا را می‌یافت.

و برای این کار، نخست به اطلاعات‌گواهی​ نیاز داشت؛ اینکه اینجا کجاست و برای‌هم‌نژاد​ رسیدن به خواسته اش چه باید بکند.

غول پیش رویش،‌افسانه‌های​ اومبرک، به نظر می‌رسید‌آمده​ جایگاه رفیعی داشته باشد.

احتمال زیادی وجود داشت‌اون​ که از اطلاعات مورد‌کردن​ نظر ته‌سان آگاه باشد.

اومبرک با دیدن‌رسید​ موافقت ته‌سان، لبخندی‌غول‌های​ از سر رضایت زد.

«یه مهمون‌آمده​ کمیاب. باید‌آراسته​ ضیافت بگیریم.»

اما خیلی‌مستقیم​ زود، لبخندش‌قرون​ رنگ تردید گرفت.

«ولی، چطوری باید...؟»

تفاوت جثه‌شان‌گوش​ بیش از‌رنگ​ حد بود.

هر گام معمولی یک‌آراسته​ غول، مسافتی بیش از تمام‌دویدن‌رتبه‌ای​ یک انسان را طی می‌کرد.

و از آنجا که‌قرون​ سوار بر اسب بود،‌ظاهر​ اختلاف سرعت اجتناب‌ناپذیر می‌نمود.

«نگران اونش نباش.»

ته‌سان پایش را بر زمین‌رخسار​ کوفت و بر پشت اسب جهید‌فرار​ و در جای خود مستقر شد.

اومبرک با دیدن فرود بی‌زحمت ته‌سان بر‌گواهی​ اسبی که دست‌کم ده برابر قد او‌هم‌نژاد​ ارتفاع داشت، آهی از سر تحسین کشید.

«شگفت‌انگیزه. پس جای نگرانی نیست.»

اومبرک با‌والا​ پایش پهلوی اسب‌حروم‌زاده‌ها​ را مهمیز زد.

اسب شیهه‌ای کشید‌رسید​ و چهارنعل به سوی‌مهاجم​ قلمرو در دوردست تاخت.

سرعت اسب باورنکردنی بود؛ هرچند از تمام‌دویدن ته‌سان کندتر‌رتبه‌ای​ بود، اما بسیار فراتر از آن چیزی بود که‌چهره‌ای​ لی ته‌یئون یا کانگ جون‌هیوک بتوانند با آن برابری کنند.

«نژادی که‌مستقیم​ حتی می‌تونه با‌وسطایی​ متعالی‌ها رقابت کنه.»

پس از چند‌دارد​ ده دقیقه سواری،‌هم‌نژاد​ به قلمرو رسیدند.

در برابر دروازه‌های عظیم شهر که‌غول‌های​ گویی از دل داستان‌های فانتزی قرون‌کنین​ وسطایی بیرون آمده بود، اومبرک فریاد برآورد.

«دروازه‌ها رو‌آمده​ باز کنین!‌آراسته​ اربابتون برگشته!»

به‌زودی، دروازه‌ها‌مستقیم​ با صدای‌قرون​ جیرجیری باز شدند.

سربازان صف‌والا​ کشیدند و‌اون​ ادای احترام کردند.

«خوش اومدین!»

«همگی شادی کنین!»

اومبرک پوزخند زد.

«بالاخره اون‌والا​ غارتگران سیاه‌اون​ دردسرساز رو گرفتیم!»

سربازان غریو شادی سر دادند.

ارباب مشتش را بالا برد.

«امروز ضیافت‌مستقیم​ داریم! به‌قرون​ مردم خبر بدین!»

سربازان پاسخ‌های‌والا​ کوتاهی دادند‌اون​ و پراکنده شدند.

ته‌سان به راهنمایی‌رسید​ اومبرک وارد اتاقی عظیم‌مهاجم​ شد تا استراحت کند.

تخت‌خواب به‌آمده​ اندازه یک‌آراسته​ تپه کوچک بود.

ته‌سان خود را‌افسانه‌های​ روی آن انداخت، چشمانش‌آمده​ را بست و آسود.

آن شب،‌والا​ اومبرک به‌اون​ اتاقش آمد.

«ضیافت داره‌گوش​ شروع میشه.‌رنگ​ همراهمون میای؟»

ته‌سان برخاست.

دهکده غول‌ها

در مرکز دهکده‌ای عظیم، شمار‌حروم‌زاده‌ها​ بی‌پایانی از غول‌ها گرد آمده‌چهره‌ای​ بودند، گپ می‌زدند و می‌خندیدند.

آتشی مهیب در میانه‌شان‌رنگ​ زبانه می‌کشید و غذا‌پرید​ و نوشیدنی دست‌به‌دست می‌شد.

و آنجا، بسته‌ظاهر​ به ستونی، غارتگر‌صیقل‌خورده‌اش​ سیاه دیده می‌شد.

«همگی سنگ بزنین!‌افسانه‌های​ این دزد از‌بیرون​ ما دزدی کرده!»

غول‌ها سنگ‌ریزه‌هایی پرتاب کردند؛ سنگ‌هایی‌حروم‌زاده‌ها​ که برای آن‌ها کوچک بود، اما‌درهم‌رفته​ برای ته‌سان حکم تخته‌سنگ را داشت.

غولی که‌گوش​ سنگ‌باران می‌شد،‌رنگ​ فریاد کشید.

«نندازین!»

«همه به اینجا نگاه کنین!»

اومبرک نعره زد.

توجه غول‌ها جلب‌رسید​ شد و او‌غول‌های​ به ته‌سان اشاره کرد.

«این موجود فسقلی‌ظاهر​ همونیه که غارتگر‌صیقل‌خورده‌اش​ سیاه رو زمین‌گیر کرد!»

«اون چیه؟»

«... یه انسان؟»

«چقدر کوچیکه.‌گوش​ ممکنه اشتباهی‌رنگ​ لهش کنم.»

آن‌ها زیر لب زمزمه می‌کردند.

واکنشی طبیعی بود.

دیدن موجودی تا این‌اون​ حد متفاوت از خودشان،‌کردن​ هیچ‌کس را بی‌تفاوت نمی‌گذاشت.

اما سردرگمی‌شان تنها لحظه‌ای پایید.

در کمتر از پنج دقیقه،‌زره​ دوباره گرم صحبت شدند و‌والا​ به ته‌سان غذا تعارف کردند.

«یه موجود‌مستقیم​ به این کوچیکی‌وسطایی​ اصلاً چی می‌خوره؟»

«آشپز! یه‌والا​ چیز مخصوص‌اون​ براش درست کن!»

همان‌طور که ته‌سان‌رسید​ پیشکش‌هایشان را می‌پذیرفت،‌غول‌های​ حقیقتی را دریافت.

اینجا دنیای‌آمده​ غول‌ها بود و‌زره​ او، یک انسان.

بیگانه.

و در هر دنیایی که‌حروم‌زاده‌ها​ پا می‌گذاشتی، بیگانگان با دیوار‌چهره‌ای​ بلند طرد و انکار روبه‌رو می‌شدند.

تاریخ خودِ زمین گواه این حقیقت بود؛ انسان‌هایی که‌لعنتی​ تنها به خاطر تفاوت رنگ پوست، یکدیگر را تبعیض می‌کردند‌چرخید​ و می‌راندند، چه برسد به موجودی از نژادی کاملاً متفاوت.

از این رو،‌ظاهر​ ته‌سان انتظار داشت‌صیقل‌خورده‌اش​ کسب اطلاعات دشوار باشد.

اما اشتباه می‌کرد.

غول‌ها بدون‌والا​ ذره‌ای ترس‌اون​ به استقبالش آمدند.

این نشان‌گوش​ از جسارتشان بود...‌رخسار​ و اعتمادبه‌نفس بی‌حدومرزشان.

حتی اگر او یک‌آراسته​ بیگانه بود، یقین داشتند‌می‌داد​ که تهدیدی برایشان محسوب نمی‌شود.

برای آن‌ها،‌مستقیم​ او تنها‌قرون​ یک مهمان بود.

اومبرک که از ضیافت‌اون​ لذت می‌برد، با خنده‌ای‌کردن​ از ته دل نزدیک شد.

«خوش می‌گذره؟»

«بد نیست.»

ته‌سان لقمه‌ای‌مستقیم​ غذا در‌قرون​ دهان گذاشت.

یک آشپز مست،‌دارد​ سهمیه کوچکی مخصوص‌هم‌نژاد​ او آماده کرده بود.

غذا خام و ابتدایی بود، اما‌غول‌های​ پس از مدت‌ها دوری از غذای‌کنین​ پخته، قابل تحمل به نظر می‌رسید.

«خوبه. نمی‌دونستم با‌ظاهر​ یه آدم‌کوچولو چطور‌صیقل‌خورده‌اش​ باید رفتار کنم.»

اومبرک یک‌مستقیم​ لیوان عظیم آبجو‌وسطایی​ را سر کشید.

«خب، بریم سر‌دارد​ اصل مطلب. واسه‌هم‌نژاد​ چی اومدی دنیای ما؟»

چشمانش هنگام صحبت تیز شد.

«من بهت خوش‌آمد گفتم، ولی به‌عنوان یه ارباب،‌می‌داد​ باید به خاطر قلمروم بپرسم. نزدیک پونصد ساله‌کردن​ که پای هیچ انسانی به دنیای ما باز نشده.»

«برای جادو.»

ته‌سان دلیلی برای پنهان‌کاری نمی‌دید.

«خدای جادو بهم گفت. که‌رخسار​ جادو رو دوباره به دنیاتون معرفی‌فرار​ کنم و اسمشو اینجا حک کنم.»

«خدای جادو؟»

چهره اومبرک تغییر کرد.

چانه‌اش را خاراند.

«جادو... خیلی وقته این کلمه رو‌غول‌های​ نشنیدم. از وقتی بچه بودم و تو‌اما​ متنای باستانی خوندم، دیگه خبری ازش نبود.»

درست همان‌طور که خدای جادو‌زره​ گفته بود، به نظر می‌رسید‌والا​ جادو در اینجا قدرتی فراموش‌شده است.

«پس اومدی دوباره زنده‌ش کنی.»

قیافه اومبرک مبهم شد.

«غیرممکنه.»

«چرا؟»

«چون ما‌مستقیم​ نیازی به‌قرون​ جادو نداریم.»

لحنش محکم بود.

«مهم‌تر از اون، اگه می‌خوای راجع‌به‌غول‌های​ این چیزا حرف بزنی، باید با‌کنین​ پادشاهمون صحبت کنی. ولی من اختیارشو ندارم.»

«چطور می‌تونم پادشاه رو ببینم؟»

«آسون نیست.»

اومبرک لبخند کجی زد.

«حتی منم بدون دلیل موجه‌رخسار​ نمی‌تونم ببینمش. چه برسه به‌شوالیه‌هان​ یه خارجی مثل تو. خیلی سخت‌تره.»

منطقی بود.

یک پادشاه بدون‌افسانه‌های​ دلیل با کسی از‌آمده​ نژاد دیگر ملاقات نمی‌کرد.

نیاز به‌والا​ دستاورد یا‌اون​ چیزی مشابه داشت.

«البته، به‌عنوان یه خارجی، شاید یکی‌غول‌های​ از اطرافیان پادشاه بیاد سراغت. ولی‌کنین​ ملاقات با خودِ پادشاه؟ مگه اینکه...»

اومبرک لحظه‌ای در‌ظاهر​ فکر فرو رفت‌صیقل‌خورده‌اش​ و ادامه داد:

«ما غولیم. قدرت رو می‌پرستیم و‌بیرون​ به قوی‌ترها احترام می‌ذاریم. اگه بتونی قدرتتو‌می‌داد​ ثابت کنی، شاید بشه یه کاریش کرد.»

«اثبات قدرت، هان؟»

مشکل همین‌جا بود.

همان‌طور که‌آمده​ ته‌سان در فکر‌زره​ بود، اومبرک پرسید:

«از هزارتو اومدی؟»

«می‌شناسیش؟»

«حتی بین ما هم معروفه. جایی‌غول‌های​ که نوابغ و استثناهای همه دنیاها جمع‌اما​ می‌شن. ولی هیچ‌کدوم از ما اونجا نمی‌ریم.»

اومبرک رک و راست گفت:

«چون ما همین‌جوری‌شم قوی هستیم. واسه‌بیرون​ قوی‌تر شدن نیازی به هزارتو نداریم.‌گواهی​ در مورد جادو هم همینه. لازمش نداریم.»

بووووو—!

هم‌زمان با پایان‌رسید​ حرف‌های اومبرک، صدای‌غول‌های​ شیپوری در فضا پیچید.

غول‌هایی که‌آمده​ مشغول خوش‌گذرانی‌آراسته​ بودند، خشکشان زد.

شعله‌ای سوزان‌مستقیم​ در چشمانشان‌قرون​ زبانه کشید.

«بازم پیداشون شد.»

اومبرک در‌گوش​ حالی که‌رنگ​ برمی‌خاست، نیشخندی زد.

«می‌خوای تماشا کنی؟»

ته‌سان سر تکان داد.

از حاشیه شهر، انرژی کثیف‌حروم‌زاده‌ها​ و شومی تپیدن گرفت؛ حسی‌چهره‌ای​ که ته‌سان بارها تجربه‌اش کرده بود.

«اونا به اینجا هم رسیدن؟»

«اینا همون موجوداتین که‌آراسته​ دارن به دنیای ما تجاوز‌رتبه‌ای​ می‌کنن. موجودات حال‌به‌هم‌زن و بی‌ارزش.»

اومبرک دندان‌هایش‌مستقیم​ را به‌قرون​ هم سایید.

«همه بلند‌والا​ شین! دشمن‌اون​ داره میاد!»

با نعره‌ای‌گوش​ جنگی، اومبرک‌رنگ​ یورش برد.

غول‌ها به دنبالش روانه شدند.

پس از حرکت‌افسانه‌های​ آن‌ها، ته‌سان نیز‌بیرون​ به راه افتاد.

از روی بام‌ها گذشت، از‌حروم‌زاده‌ها​ ساختمانی به ساختمان دیگر پرید‌چهره‌ای​ تا به منشأ انرژی شوم رسید.

شکافی در‌گوش​ برابر غول‌ها دهان‌رخسار​ باز کرده بود.

پارگی بنفش‌رنگی‌آمده​ در آسمان بالای‌زره​ دشتی وسیع می‌تپید.

با عریض‌تر‌مستقیم​ شدن شکاف،‌قرون​ هیولاها بیرون ریختند.

گرررر—!

موجودات کریه‌گوش​ و لولنده‌رنگ​ بیرون ریختند.

هم‌زمان، پنجره‌آمده​ سیستم مقابل‌آراسته​ ته‌سان ظاهر شد.

هیولای شماره ۱۸۲۸۵۱ ظاهر شد.

یک عدد‌گوش​ شش‌رقمی... و عددی‌رخسار​ نزدیک به آغاز.

چندین هیولای رتبه C خود را نشان دادند.

همان موجوداتی که زمین را‌وسطایی​ لگدمال کرده بودند، حالا در‌زره​ دنیای غول‌ها ظاهر شده بودند.

اما جای تعجب نداشت.

خدای شیطانی گفته بود؛‌رنگ​ خدایان باستانی دنیاهای بی‌شماری‌پرید​ را در هم کوبیده بودند.

بیش از ۲۵۰ دنیا.

زمین اولین نبود.

بسیاری سقوط کرده‌دارد​ بودند و بسیاری‌هم‌نژاد​ دیگر در نوبت بودند.

دنیای غول‌ها هم استثنا نبود.

«حالا، همگی!»

اومبرک دیوانه‌وار خندید.

«بذارین نبرد شروع بشه!»

غول‌ها غریدند‌گوش​ و به سمت‌رخسار​ هیولاها یورش بردند.

هیولاها نیز متقابلاً حمله کردند.

شاید چون اینجا دنیای غول‌ها‌وسطایی​ بود، هیولاها نیز عظیم‌الجثه بودند؛‌زره​ هم‌قد و قواره خود غول‌ها.

البته ته‌سان چنین اندازه‌هایی‌اون​ را در زمین دیده‌کردن​ بود، پس شوکه نشد.

آنچه شوکه‌کننده‌گوش​ بود، قدرت‌رنگ​ غول‌ها بود.

یک هیولای رتبه C چیزی بود که تنها بازیکنانی که حالت معمولی را پاکسازی کرده بودند، می‌توانستند شکستش دهند.

در مقایسه با حالت‌قرون​ سخت ضعیف بود، اما‌ظاهر​ اصلاً حریف دست‌وپابسته‌ای محسوب نمی‌شد.

قبل از ظهور هزارتو،‌اون​ همین سطح قدرت می‌توانست‌کردن​ به‌تنهایی ملت‌ها را نابود کند.

«هاااا!»

اومبرک با‌آمده​ فریادی جنگی شمشیرش‌زره​ را فرود آورد.

هیولای رتبه C زیر ضربه تلوتلو خورد.

هیولا تلافی کرد‌دارد​ و با شاخک‌هم‌نژاد​ عظیمی ضربه زد.

اومبرک پوزخندی‌گوش​ زد و‌رنگ​ مشت کوبید.

شاخک به هوا پرتاب شد.

تا هیولا به خود‌قرون​ بیاید، اومبرک شمشیرش را‌ظاهر​ در بدنش فرو کرد.

اما او تنها جنگجو نبود.

غول‌ها، که هنوز لباس‌های معمولی جشن را به تن داشتند، با مشت و گرز هیولاهای رتبه C را از پا درمی‌آوردند.

نه به آسانیِ اومبرک،‌آراسته​ اما با کار تیمی‌می‌داد​ آن‌ها را به زانو درآوردند.

«احتمالاً از پس رتبه B هم برمیان.»

غول‌ها همان‌قدر‌والا​ که ادعا‌اون​ می‌کردند، قوی بودند.

ته‌سان از دور نظاره‌گر بود.

پس از اینکه آخرین هیولا‌زره​ بر زمین افتاد، اومبرک نفس‌والا​ راحتی کشید و فریاد زد:

«پیروزی مال‌مستقیم​ ماست! جام‌هاتونو‌قرون​ ببرین بالا!»

ضیافت از سر گرفته شد.

وقتی تمام‌گوش​ شد، شب از‌رخسار​ نیمه گذشته بود.

ته‌سان به اتاقش‌ظاهر​ برگشت و روی‌صیقل‌خورده‌اش​ تخت عظیم دراز کشید.

در حالی که به‌قرون​ سقف خیره شده بود،‌ظاهر​ زیر لب زمزمه کرد:

«نژادی که می‌تونه‌دارد​ جلوی متعالی‌ها وایسه...‌هم‌نژاد​ هرچند به قیافه‌شون نمی‌خوره.»

(ارتقای سطحِ حاملِ مهارت.)

ناولها | novelha.net