چپتر 202: طبقه ۵۰، دیوانهای که مجنون شد (۲)
0«منو ببلع، فانی!»
احساسات به شکلی خشونتبارجریانی طغیان کردند و دروجودِ سراسر اتاق پخش شدند.
و همانطور که گسترشکوبیده مییافتند، شروع به رخنهجریانی در وجود تهسان کردند.
«هاهاهاها!»
والنسیا از پیروزیاش مطمئن بود.
او احساساتآنها بیشماری راجریانی بلعیده بود.
تنها تماس با تکههایی از آنآنها احساسات رها شده کافی بود تاوجودِ هر کسی را به جنون بکشاند.
و حالا، او تماممقایسه آن احساسات را مستقیم بهضعیفتر سوی تهسان سرازیر کرده بود.
«تمومه!»
هیچ راهآنها نجاتی از اینزیرین مهلکه وجود نداشت.
حتی اگر کسی به نحوی میتوانست عقلشپذیرفت را حفظ کند، موج سهمگین احساسات اوباقی را به کالبدی تهی از عقل تبدیل میکرد.
البته، تهسان تا بهمقایسه حال بدون هیچ مشکلی احساساتضعیفتر خالص را جمعآوری کرده بود.
اما حتی با آن سطحکند از استحکام ذهنی، او قادرعقل به تحمل قدرت والنسیا نخواهد بود.
والنسیا نیشخندی زد.
حالا تنها کاری که باید میکردآنها این بود که از بدن تهسان بهبلعیدهشده عنوان ظرفی برای جمعآوری احساسات استفاده کند.
آنگاه، همهماجرا چیز واقعاًمقایسه تمام میشد.
درست همانطور که انتظارحفظ داشت، سیلابی از احساساتکالبدی در ذهن تهسان خروشید.
خشم.
سرمستی.
نفرت.
ناامیدی.
هر احساسیآنها مانند پتکی برزیرین سرش کوبیده میشد.
و تهسانپتکی به سادگی همهسادگی آنها را پذیرفت.
جریانی زیرین و خشونتبار.
موجی که هر آنچه ازکند وجودِ بلعیدهشده باقی مانده بود راتبدیل در هم میشکست و محو میکرد.
اما ماجراآنها همین بودجریانی و بس.
در مقایسه با ناامیدیای کهسادگی او در زندگی گذشتهاش حس کردهآنچه بود، این احساسات بینهایت ضعیفتر بودند.
تهسان مشتشماجرا را بالا بردناامیدیای و فرود آورد.
والنسیا که در حالحفظ نزدیک شدن بود، با نیرویتهی مشت به عقب پرتاب شد.
«چـ... چطور؟!»
«چون ضعیفی.»
تهسان به سادگیهمین پاسخ داد و بهگذشتهاش سمت او یورش برد.
والنسیا دیوانهوار احساسات راحفظ جمع کرد و آنها راتهی به سوی تهسان پرتاب نمود.
بار دیگر،آنها احساسات بیشماری بهزیرین جلو هجوم آوردند.
اما تهسان با کجکوبیده کردنِ جزئیِ سرش، آنهاجریانی را از خود دور کرد.
والنسیا در انکار فریاد کشید.
«چرا؟!»
«تعداد چهآنها اهمیتی داره؟ اینزیرین احساسات کاملاً بیارزشن.»
از جهتی،پتکی این امریکوبیده طبیعی بود.
احساساتی که والنسیا بلعیده بود، همگیزندگی متعلق به کسانی بود که تسلیم شدهبرد و در میانه راه متوقف شده بودند.
مهم نبود چه تعدادحفظ از این احساسات جمع شوند،تهی آنها هرگز به جایی نمیرسیدند.
فقط یکآنها عدد بزرگ، وزیرین نه چیزی بیشتر.
«غررر—!»
والنسیا دندانهایشماجرا را بهمقایسه هم سایید.
او به ریختنعقلش احساسات ادامه داد،موج اما هیچکدام اثری نداشتند.
مردمکهایش به شدتپذیرفت لرزیدند و سپسموجی به آرامی کوچک شدند.
او از دویدن ایستاد.
شمشیر تهسان سینهاش را شکافت.
خون از لبان والنسیا جاریکند شد، در حالی که بهعقل چشمان تهسان خیره شده بود.
او سر تهسانپذیرفت را چنگ زدموجی و فریاد کشید:
«ذهن! نشونم بده چی داری!»
تلاش برای قضاوت یکپارچگی ذهنی.
قضاوت در حال انجام است...
با پنجرهماجرا قضاوت، جهانمقایسه تغییر کرد.
در برابر چشمانعقلش تهسان، تنها دنیایی ازسهمگین خاکستر خاکستری گسترده شد.
او بهآنها طور غریزی دریافت—اینزیرین دنیای ذهن بود.
‘پس قضیه اینه.’
آنها یکدیگرماجرا را به دنیایناامیدیای ذهن فراخوانده بودند.
و حالا، قرار بودحفظ با روح و جانشانکالبدی با هم درگیر شوند.
اگر چنین بود،پذیرفت اینجا باید درونموجی ذهن والنسیا باشد.
تهسان درپتکی دنیای ذهنیکوبیده قدم برداشت.
قطعاتی که به نظرمقایسه میرسید خاطرات والنسیا باشند،بینهایت در اطراف شناور بودند.
از طریق آنها،عقلش او میتوانست زندگیموج والنسیا را ببیند.
او مردی معمولی از یک دنیای قرونآنچه وسطایی بود، پسر یک مأمور مالیات کهماجرا زندگیاش را با رسیدگی به مالیاتها میگذراند.
تهسان متعجب شد.
این یک زندگی کاملاًمقایسه پیشپاافتاده بود و خود والنسیاضعیفتر هم راضی به نظر میرسید.
چرا دیوانه شده بود؟ چهکند چیزی او را واداشته بود تاتبدیل به دنبال ذهن یک متعالی باشد؟
در آن لحظه، یکجریانی قطعه خاطره خاص توجهوجودِ تهسان را جلب کرد.
این قطعه سیاه مطلق بود.
وقتی تهسان به آنمقایسه نزدیک شد، خاطره درونشبینهایت شروع به باز شدن کرد.
تهسان اخم کرد.
تنها نابودی بود.
شهرها میسوختند.
مردم میمردند درهمین حالی که شوالیههازندگی بر اسب میتاختند.
اژدهایان در آسمان پرواز میکردند.
قدرت متعالیآنها شروع به باریدنزیرین بر زمین کرد.
به نظر میرسیدسرش آنها تلاش میکردندآنها جلوی چیزی را بگیرند.
بوم!
و سپس، همه چیزحفظ زیر نیروی موجی سهمگینکالبدی از قدرت فرو ریخت.
شوالیهها لگدمال شدند.
اژدهایان در حالیسرش که خونریزی میکردندآنها به زمین سقوط کردند.
دنیا در حال پایان بود.
‘یک جاودانه؟’
تهسان چشمانش را باریک کرد.
قدرتی که دنیا را درسادگی هم میکوبید، هالهی انکارناپذیر یکموجی جاودانه را با خود داشت.
والنسیا بیهدفماجرا در میانمقایسه آشوب میدوید.
در حالی که در وحشتکند و ناامیدی غرق شده بود، چیزیتبدیل هنگام فرار به او نزدیک شد.
والنسیا چشمانش راپذیرفت بست، اشک ازموجی صورتش جاری بود.
کراک.
و سپس،ماجرا همه چیزمقایسه تمام شد.
قطعه خاطرهمیتوانست به تکههایحفظ بیشمار خرد شد.
«این...»
تهسان چشمانش را ریز کرد.
در حالی که تهسان درونناامیدیای ذهن والنسیا بود، والنسیا نیزبودند همان کار را کرده بود.
او بهمیتوانست درون ذهن تهسانکند نفوذ کرده بود.
«اگه فقطآنها بتونم اینجاجریانی رو ببلعم—!»
بدن درپتکی نهایت توسطکوبیده ذهن حرکت میکند.
اگر او میتوانست ذهنمقایسه تهسان را ببلعد، بدنبینهایت تهسان مال او میشد.
با چشمانی لبریز ازحفظ جنون، او آگاهیاش راکالبدی در تمام جهات گسترش داد.
درست زمانی که میخواستجریانی همه چیز را مصرفوجودِ کند و مال خود سازد—
«ها...؟ چـ... چی؟»
او خیلی زود متوجه شد.
قدرت ذهنیمیتوانست او اصلاً بهکند جای دوری نمیرسید.
«تاریکی؟»
تنها آنپتکی زمان بودکوبیده که والنسیا فهمید.
او در تاریکی ایستاده بود.
پرتگاهی بیپایان که حتی یک وجب جلوترسهمگین هم در آن دیده نمیشد، تاریکیای چنانحال عمیق که حتی وجود خودش را هم میبلعید.
او وحشتزدهآنها سعی کردجریانی به جلو برود.
اما تاریکی محو نشد.
او قدرتش را پراکنده کرد،ناامیدیای اما تمام آن توسط تاریکیبودند بلعیده شد و ناپدید گشت.
‘این...’
والنسیا وحشت کرده بود.
او پی برده بود.
این ذهن تهسان بود.
اما او هیچ چیز نمیدید.
تنها یک دلیل وجود داشت.
ذهن خودشپتکی بینهایت حقیرتر ازسادگی ذهن تهسان بود.
با وجود بلعیدن صدها هزارناامیدیای ذهن، او حتی نمیتوانست ذرهایبودند از ذهن تهسان را لمس کند.
قضاوت موفقیتآمیز بود!
کراک!
جهان در هم شکست.
بازگشته بهمیتوانست هزارتو، تهسانحفظ اخم کرد.
‘یک جاودانه؟’
موجودی که دنیای والنسیاکوبیده را در هم کوبیده وزیرین او را مطیع کرده بود.
آن بدونماجرا شک حضورمقایسه یک جاودانه بود.
«چرا همچین چیزی وجود داره؟»
این فقط یک ردپا نبود.
این یعنی یکسرش جاودانه شخصاً دنیای والنسیاپذیرفت را نابود کرده بود.
و حضوری کههمین در پایان بهزندگی والنسیا نزدیک شده بود...
باید همان جاودانه بوده باشد.
اما اگرآنها چنین بود، یکزیرین سوال باقی میماند.
چرا والنسیا اینجا بود؟
او میخواست بپرسد،همین اما والنسیا در وضعیتیگذشتهاش نبود که پاسخ دهد.
«ها... هاها... هاهاها...»
با شمشیری که درجریانی سینهاش فرو رفته بود،وجودِ هیچ مقاومتی نشان نداد.
«پس تو... اونطوری هستی.»
او باماجرا صدایی گرفته بهناامیدیای تهسان نگاه کرد.
«درسته. تو باید هسته خالصی داشتهموج باشی. از همون اول، تو سطحی داشتیالبته که تحت تأثیر چنین چیزایی قرار نمیگرفت...»
«من انتقام میخواستم. انتقام از اون جاودانهآنچه که بالاتر از همه ایستاده بود و منوهمین به این روز انداخت... اما بیهودهست. خیلی بیهوده...»
سالها، شایدپتکی دههها، شایدکوبیده حتی قرنها.
دیوانهای که رویای تبدیل شدن بهزندگی یک متعالی را در سر داشت وبرد در هزارتو ساکن شده بود، اینگونه مرد.
سطح شما افزایش یافت.
سطح شما افزایش یافت.
شما مهارت ویژه غیرفعال [تداخل احساسی] را به دست آوردید.
رتبه روح شما بالا رفت.
شما مهارت ویژه غیرفعال [طغیان احساسی] را به دست آوردید.
مهارت ویژه غیرفعال [طغیان احساسی] با مهارت ویژه غیرفعال [سه گواه] ادغام شد.
همجوشی مهارتها رخ داده بود.
[مهارت غیرفعال ویژه: سه گواه]
[شما خود را به خودتان، به خدایان و به جهان ثابت کردهاید.
آنچه ساختهاید و احساساتتان به صورت پدیده متجلی میشوند، در اطراف شما میمانند و تأثیر فیزیکی اعمال میکنند.]
علاوه بر آنچه از طریق سهتبدیل گواه انباشته شده بود، حالا احساساتخالص نیز به شکل پدیده نمود پیدا میکردند.
«پس یه کم قویتر شده.»
فقط بحث رتبه نبود؛آنها حالا احساسات هم درموجی آن گنجانده شده بود.
قدرت احساساتی که والنسیا نشان دادهموجی بود، تنها از رتبه یک قدیسمیشکست پایینتر بود، نه اینکه ضعیف باشد.
مهارت «سهباقی گواه» بیتردیدمیشکست قویتر شده بود.
[مهارت غیرفعال ویژه: تداخل احساسی]
[تسلط: ۱٪]
[میتوانید در احساسات دیگران تداخل ایجاد کنید.
یا میتوانید حملات خود را با احساسات آمیخته کنید تا تلاشی برای قضاوت ذهنی روی حریفان انجام دهید.
هرچه ثبات ذهنی هدف قویتر باشد، اثر آن کمتر است.]
«بذار ببینم.»
تهسان [تیرضعیفتر یخی] رامشتش فعال کرد.
وقتی از تداخل احساسی استفاده کرد،موج سیل احساساتی که والنسیا نشان داده بود،البته آرامآرام به درون تیر یخی نفوذ کرد.
«بد نیست.»
در اصل، مثلسرش اعمال یک اثر وضعیتپذیرفت روی هر حمله بود.
روی دشمنان واقعاً قدرتمند کارسازعقل نبود، اما در برابر انبوهبدون دشمنان ضعیفتر کاملاً کاربردی بود.
اما این تمام ماجرا نبود.
[شما به مکانی رسیدید که طراح هزارتو آرزو داشت.
پاداشی اعطا خواهد شد.]
گرومب.
کاشیهای کف جابهجا شدند.
آنها مثل تکههایعقلش پازل کنار هم قرارسهمگین گرفتند و شکلی ساختند.
[باز هم تویی.]
«سلام، بالبا بامبا.»
مدیر هزارتو،ماجرا بالبا بامبا،مقایسه ظاهر شد.
در حالی کهبودند به تهسان نگاه میکرد،فرود زیر لب غرولند کرد.
[کم پیش میاد ماجراجویی کهپذیرفت هنوز به لایههای عمیق نرسیده،وجودِ اینقدر زیاد من رو ببینه.]
«مگه چیز خوبی نیست؟»
[بستگی دارهسهمگین چطور بهشتهی نگاه کنی.
اول بایدماجرا کارم رومقایسه انجام بدم.]
بدن بالبا بامبا تقتق کرد.
جسد والنسیا شروعسادگی به پایین رفتنجریانی در اعماق هزارتو کرد.
گرومب.
در جای آن،کالبدی یک شیء کرویتبدیل کوچک ظاهر شد.
به نظر میرسید این به عنوان یک NPC موقت جایگزین نقش والنسیا خواهد شد.
[طبقه ۲۱ که مدتها بخشیکند از هزارتو بود و راهنمایعقل طبقه ۴۱... هر دو ناپدید شدند.
و بهکوبیده دست یکآنها ماجراجوی واحد.]
«باید عذرخواهی کنم؟»
[نیازی نیست.
ناپدید شدن اونهاهمین یعنی آرزوهاشون بهزندگی شکلی برآورده شده.]
بدن بالبامیتوانست بامبا با صدایکند تقوتوق حرکت کرد.
[ما با اونها قرارداد بستیم.
به همینباقی خاطر درمیشکست هزارتو موندند.
پایان قرارداد وسرش تموم شدن نقششون،آنها فینفسه چیز خوبیه.
جنگجوی پشتسهمگین سرت همتهی موافقه، مگه نه؟]
«[...خب.]»
جنگجو حرفش را ناتمام گذاشت.
[کار من اینجا تمومه.
حالا وقتشه پاداشت رو بدم.]
بدن بالبا بامبا بهمقایسه صدا درآمد و قدرتیبینهایت شروع به نزول کرد.
[شما به دومین قلمرویی رسیدید که جادوگر هزارتو آرزو داشت.]
«سطح ۱۰۰؟»
[از نظر عددی، بله.
برای رسیدن بهبودند این نقطه، جادوگربرد پاداشی برات آماده کرده.]
در سطح ۵۵ همآنها بالبا بامبا ظاهر شدهموجی و گزینههایی داده بود.
'چی بودن باز؟'
تجهیزات، تسلط مهارت، افزایشتهی آمار، دانش هزارتو، حقایقالبته پنهان و اطلاعات مطلوب.
این چیزیماجرا بود کهمقایسه به یاد میآورد.
در حالی که تهسان داشتبالا فکر میکرد این بار چه چیزینیروی انتخاب کند، بالبا بامبا صحبت کرد.
[به نظر میاد داریآنها سبکسنگین میکنی، اما اینموجی بار فقط دو گزینه هست.]
«کمتر از دفعه قبل.»
[از من نپرس.
جادوگر اینطور تصمیم گرفته.]
صدای بالبا بامبا کلافه بود.
[این بار میتونیپذیرفت بین تجهیزات ارزشمند یاآنچه یک مهارت انتخاب کنی.
انتخابت رو بکن.]
نیازی به تردید نبود.
«مهارت رو بده.»
تجهیزات بالاخره جایگزین میشدند.
مهارتها نه.
بالبا بامبا بدنش رامیشکست تکان داد، انگار انتظارمقایسه این انتخاب را داشت.
[بگیرش.
هدیه جادوگر به تو.]
[شما مهارت فعالسازی ویژه: [اراده ماجراجو] را به دست آوردید.]
[مهارت فعالسازی ویژه: اراده ماجراجو]
[هزینه مانا: ۵]
[ارادهای که تنها کسانی که در هزارتو فرود میآیند میتوانند داشته باشند.
اراده و روح تزلزلناپذیر به شما اجازه میدهد تمام قضاوتهای تحمیلشده بر خود را برای مدتی معین نادیده بگیرید.]
«مهارت مصونیت وضعیت؟»
چشمان تهسانسهمگین از علاقهتهی برق زد.
نادیده گرفتن تمام قضاوتها یعنیناامیدیای مصونیت در برابر یخزدگی، سوختگی، اثراتمشتش احساسی، مرگ آنی، گیجی و غیره.
اگرچه او پیش از این هرگز تحتفرود تأثیر قضاوتهای ذهنی قرار نگرفته بود، اما تفاوتچطور بین مصونیت کامل و مقاومت موفقیتآمیز واضح بود.
[تو اونقدر پایینسادگی اومدی که جادوگرجریانی رو راضی کنی.
پس لایق پاداش درخوری هستی.
راضی شدی؟]
تهسان سر تکان داد.
بدن بالباماجرا بامبا شروعمقایسه به فروپاشی کرد.
[پس منمیتوانست باید برگردمحفظ سر وظایفم.
چه دردسری،کوبیده همش بهآنها خاطر ارباب پرمشغلهم.]
بالبا بامبا غرولندکنانمانده خواست برود، اماماجرا تهسان متوقفش کرد.
«صبر کن. یه سوال دیگه.»
[این اجازه رو نداری.]
«چیز بزرگیکوبیده نیست. فقطآنها یه تایید سادهست.»
بدن بالباباقی بامبا در میانهمحو فروپاشی متوقف شد.
پرسید:
[بگو.
چیه؟]
«پاداش پاکسازی طبقه... مهم نیستپذیرفت کدوم طبقه باشه، تا وقتیوجودِ پاکسازیش کنی، تضمینی دریافتش میکنی، درسته؟»
[پس سوالت اینه.]
بالبا بامباسهمگین کلافه بهتهی نظر میرسید.
[معلومه.
اصلاً هدف پاداش طبقه همینه.]
«گرفتم.»
تهسان سر تکان داد.
بدن بالباسهمگین بامبا کاملاًتهی پودر شد.
[پس تا دیدار بعد.]
با تایید شدنسادگی حدسش، تهسان ازجریانی طبقه پایین رفت.
[این مسیری است که به لایههای عمیقتر هزارتو منتهی میشود.]
[اینجا جایی است که موجودات پوشیده در راز ساکن هستند.]
[سقوطکردگان و سقوطنکردگان در هماهنگی همزیستی میکنند.]
[آغاز مأموریت طبقه ۵۱.]
[باس طبقه ۵۱ را شکست دهید و پیش بروید.]
[پاداش: پابند محافظ دلشکستگان.]
[پاداش مخفی: ؟؟؟]
آهنگر طبقهسهمگین ۵۱ بهتهی استقبالش آمد.
«بالاخره تا اینجا اومدی.»
با احساسکوبیده به تهسانآنها نگاه کرد.
«سرعتت با بقیه قابل مقایسه نیست. از اینجا به بعد،زندگی هزارتو دوباره تغییر میکنه. خیلی چیزها ظاهر میشن. اینکه چهنزدیک نوع رابطهای باهاشون شکل بدی کاملاً به خودت بستگی داره.»
او نصیحت کوتاهی کرد.
تهسان آن راهمین در ذهن سپرد وگذشتهاش از گذرگاه عبور کرد.
'خب پس.'
خدای شیطانی گفتهپذیرفت بود راهنمایان رده پنجمآنچه در طبقه ۵۱ منتظرند.
و لی تهیئون اشارهمیشکست کرده بود که طبقهمقایسه ۵۱ خیلی منحصربهفرد است.
قژژژ.
تهسان در را باز کرد.
آنچه بهمیتوانست استقبالش آمد،حفظ شهری عظیم بود.
ساختمانهای متعدد بهسادگی سبک قرون وسطی درزیرین خیابانها ردیف شده بودند.
آدمهای بیحس وپذیرفت حال یکییکی درموجی جادهها راه میرفتند.
هیچ هیولایی دیده نمیشد.
کمتر شبیه طبقه سیاهچالهکوبیده بود و بیشتر شبیهجریانی یک دهکده به نظر میرسید.
«واقعیه.»
[خیلی وقته منم اینجا نبودم.]
ماجراجویان بیشماریآنها به هزارتوجریانی آمده بودند.
برخی به لایههای عمیقمیشکست رفتند، در حالی که دیگرانناامیدیای در طول مسیر جان دادند.
اما چنینپتکی افرادی بسیارکوبیده نادر بودند.
اکثر کسانی کهکالبدی وارد هزارتو میشدند،تبدیل نیمهکاره تسلیم میشدند.
ناامیدی از اینکههمین استعدادشان برای زندهزندگی ماندن کافی نیست.
شک بهضعیفتر اینکه هرگزمشتش به اعماق نرسند.
و غیره.
کسانی که تسلیم چنین احساساتیپذیرفت شدند، فتح را رها کردندوجودِ و در میانه هزارتو ساکن شدند.
اینجا طبقه ۵۱ بود.
شهر دلشکستگان.