چپتر 57: اپیزود ۸:۵۸. حالت آسان. چوی جونگهیوک (۲)
0چوی جونگهیوک بانزارِ رضایت به اتاقحاضر وسیع نگاهی انداخت.
تالار شهر مملو ازخوشحال جمعیت بود و تمام اتاقهامیکرد تا خرخره پر شده بودند.
اما او بهولی تنهایی این فضای بزرگویژهی را اشغال کرده بود.
لذت عمیقی وجودشکند را فرا گرفت.تضاد «این یعنی قدرت.»
تمام تلاشها و جانکندنهایشنفر برای کسب نفوذ، بهپوزخند این لحظه ختم شده بود.
زنی با موهای بلند،خوشحال با لحنی تند وفکر تیز گفت: «خوش میگذره حرومزاده؟»
کنارش، پسریپوزخند نوجوان با اضطرابمنه لبش را میگزید.
بدنهایشان با زنجیرهایکند آهنی ضخیم، محکمتضاد بسته شده بود.
چوی جونگهیوک به آنها خندید.
«معلومه که خوش میگذره!خوشحال این قدرتیه که شما احمقهایمیکرد بیخبر هیچوقت به چنگش نمیارین.»
لی تهیئون دندانهایش را به هم سایید:ویژهی «فقط داری ادای زرنگا رو درمیاری. اگه کلکانداخته نزده بودی، تا الان صد بار مرده بودی.»
چوی جونگهیوکزنجیرها به نشانه تاییدبشکافد سر تکان داد.
«خب، اینووضعیت قبول دارم.نفر شماها قوی هستین.»
او با آرامشهمه حرف میزد، اما سطحانداخته قدرت آنها حیرتانگیز بود.
نیرویی که میتوانست زنجیرها را خم کند و دیوارها راحالی بشکافد، تضاد عجیبی با وضعیت نزارِ آن دو نفر دربازیکنان حال حاضر داشت. چوی جونگهیوک پوزخند زد: «ولی شانس با منه.»
مأموریت ویژهی «بیرون آمدن» در حالیتضاد که همه را خوشحال کرده بود،حاضر لرزه بر اندام او انداخته بود.
فکر میکرد دیگرنزارِ هرگز با بازیکنان «حالتداشت تنها» روبرو نخواهد شد.
طبق چیزهایی که در انجمن نوشته بودند، پاکسازی حالتمیکرد تنها رویایی دور از دسترس بود و همین باعث میشدانجمن برخلاف حالت سخت یا معمولی، حریف مناسبی به نظر نرسند.
به همین خاطر، او آشکارا تحقیر وویژهی کینهاش را نسبت به آنها نشان داده بود،انداخته اما حالا خودش را در این وضعیت میدید.
باور نداشت که هرچه در انجمن نوشتهعجیبی شده حقیقت دارد، اما اگر حتی بخشی ازولی آن درست بود، نیروهایش به کلی نابود میشدند.
دنبال راه فراری گشته بود،حال اما بدون هیچ گزینه واقعی،شانس سر از بیرون درآورده بود.
خوشبختانه، او نزدیک تالار شهرلرزه احضار شده بود و توانست بدونهرگز برخورد با هیچ هیولایی وارد شود.
آنجا خیلی زود فهمید کسانیمنه که درباره حالت تنها لافحالی میزدند، به طرز عجیبی ضعیفاند.
با وجود کمیکند مقاومت، با آسانیِ غیرمنتظرهایعجیبی آنها را مطیع کرد.
چوی جونگهیوک فهمید که اکثرحال بازیکنان حالت تنها ضعیفاند و حتیمنه آنها را هم میتوان اسیر کرد.
هرچه باشد، اگر ادعاهای انجمن دربارهاندام سختی دیوانهوار آن حالت درست بود،بازیکنان همه تمرکزشان فقط روی زنده ماندن بود.
پس گاردشپوزخند را پایینشانس آورده بود.
وقتی لی تهیئون و کانگبشکافد جونهیوک ظاهر شدند، افرادش سعینفر کردند با زور آنها را بگیرند.
چوی جونگهیوکوضعیت با حسرتنفر نوچ زد: «هیولاها.»
اما آن دو فرق داشتند.
بازیکنان حالت آسان را که سعی درویژهی دستگیریشان داشتند با یک ضربه کنار زدنداندام و مستقیم به سمت چوی جونگهیوک خیز برداشتند.
با قدرتی مثل یک گاوبشکافد وحشی حمله کردند و او چارهایحال جز فرار از سر وحشت نداشت.
با این حال، پیروز شد.
در حالی که بازیکنان اسیرشدهی حالتاندام تنها را نگه داشته بود، گفت: «واسهحالت همینه که باید از مغزت استفاده کنی.»
با گروگان گرفتنولی جان آنها، آن دوویژهی چارهای جز تسلیم نداشتند.
چوی جونگهیوک مسخرهشان کرد: «احمقها.»
لایههای متعدد زنجیر کهنفر دورشان پیچیده شده بود،پوزخند راه فراری باقی نمیگذاشت.
«باید میجنگیدین.حالی واسه همینه کهلرزه شماها خورده میشین.»
او فرق داشت.
او همیشه کسیکند بود که میخورد،تضاد حتی روی زمین.
احمقها را آزار میداد، باحال قراردادهای جعلی فریبشان میداد وشانس بارها پولشان را بالا میکشید.
حتی درحالی هزارتو هم خودشلرزه را برنده میدانست.
«همه خیلی احمقن.»
آنها وارد هزارتو شدهدیوارها بودند؛ دنیای مرگ ووضعیت زندگی بدون قانون و نظم.
مردم باید براینزارِ زنده ماندن درحاضر چنین دنیایی سازگار میشدند.
با این حال،همه همه سعی میکردند قوانینانداخته زمین را حفظ کنند.
همه میخواستند بهولی هم کمک کنندمأموریت و کنار هم بمانند.
او انقدر احمق نبود.
چوی جونگهیوک به سرعتنفر وارد هزارتو شد وپوزخند سختی را ارزیابی کرد.
اول فهمید که تعدادخوشحال افرادی که میتوانند واردفکر هزارتو شوند محدود است.
حتی اگر ابعاد تقسیم میشدند، تعدادمأموریت بازیکنان حالت آسان آنقدر زیاد بودخوشحال که بُعد خالی وجود نداشته باشد.
به عبارتزنجیرها دیگر، قابلدیوارها کنترل بود.
با اینوضعیت نتیجهگیری، سریع دستحال به کار شد.
کسانی راحالی که کمی جلوترلرزه بودند اسیر کرد.
در جایی بدون قانون ومنه نظم، حتی یک هل دادن سادههمه میتوانست مردم را به جنون بکشاند.
او شروع بهکند تثبیت کنترلش رویتضاد جمعیت گردآمده کرد.
اولش چند نفری مقاومت کردند، اما بعدداشت از اینکه با خشونت و متقاعدسازی حسابشان راآمدن رسید، اطاعتشان خیلی زود به روتین تبدیل شد.
به جز چند نفریخوشحال که مقاومت کردند، همهفکر از دستوراتش پیروی میکردند.
کاملاً مسحورکننده بود.
لی تهیئون به چوی جونگهیوک که راحت روی مبلنزارِ لم داده بود، پوزخند زد: «تهش اینجا هم جاییهمأموریت که آدما دور هم جمع میشن و همین زشتش میکنه.»
«آره، کارتو خوب بلدنفر بودی. فکر میکنی تاپوزخند کی میتونی اینجوری دووم بیاری؟»
چوی جونگهیوک پوزخند زد.
او حالتپوزخند آسان راشانس انتخاب کرده بود.
محدودیتهایش واضح و مشخص بود.
لی تهیئون و کانگنفر جونهیوک، کسانی که در حالتولی تنها بودند، واقعاً قوی بودند.
بازیکنان حالت سخت که از بیروناندام آمده بودند هم قدرتی داشتند کهبازیکنان او نمیتوانست با آن رقابت کند.
هر چقدر همولی قوی میشد، دیواریمأموریت عبورناپذیر وجود داشت.
«زور بازو همه چیز نیست.»
قانونی کهوضعیت حتی روی زمینحال هم وجود داشت.
قدرت وحالی جایگاه لزومن بهلرزه هم ربط نداشتند.
او برپوزخند حالت آسانشانس حکومت میکرد.
تفاوت قدرت وجودکند داشت، اما برتری عددیعجیبی مطلق با او بود.
طرفی که صدای بلندتری داشتحال معمولاً برنده میشد و او قصدمنه داشت از همین اهرم استفاده کند.
میتوانست از دیگر بازیکنانخوشحال اسیرشدهی حالت تنها هرطورفکر که میخواست استفاده کند.
«احمقها.»
آنها خوشقلب اما ضعیف بودند.
بنابراین، به راحتینزارِ توسط کسی به زیرکیداشت او بازی داده میشدند.
«آینده روشن به نظر میاد.»
«منم همین فکر رو میکنم.»
ناگهان صدایزنجیرها مهیبی از بیرونبشکافد در بلند شد.
بام!
«اوخ!» چوی جونگهیوک در حالی کهاندام گرد و غبار به بیرون زبانهبازیکنان میکشید، با وحشت سرش را دزدید.
«چه خبره؟!» مردی با چهرهایمنه بیحوصله در چارچوب در ایستادهحالی بود و حالتی ترسناک داشت.
عضلات ورزیدهاش پیدا بود.
چوی جونگهیوکوضعیت این چهرهنفر آشنا را شناخت.
و چهره آشنایهمه دیگری هم بود،اندام اما از جنسی متفاوت.
برخلاف خاطراتش، آن صورت جوان نشانههایی ازویژهی خامی داشت، شاید به خاطر سن کمشاندام بود که احساسات در چهرهاش سوسو میزد.
لی تهیئون که هنوز در بند زنجیرها بود، مات و مبهوت به اوداشت خیره شد. «خیلی وقت بود ندیده بودمش.» آنها بارها از طریق انجمن بااندام هم حرف زده بودند، اما دیدن او از نزدیک، خاطرات را زنده میکرد.
برای لحظهای،وضعیت تهسان نگاهش راحال از او گرفت.
پسر جوانی را در کنارشلرزه دید که با همان نگاهدیگر تهی به او خیره شده بود.
«تو باید کانگ جونهیوک باشی؟»
«آه، بله. بله...»
کانگ جونهیوک کهبدنهایشان در زنجیر بود، بامحکم عجله سر تکان داد.
نگاهها ازضخیم تهسان بهبسته سمت دیگری چرخید.
«اون یکی...»
[اوه؟ میتونن منو ببینن؟]
روح از توجهیوضعیت که به سمتش جلبحاضر شده بود، جا خورد.
«بعداً حرف میزنیم.»
تهسان گامی به پیش برداشت.
چوی جونگهیوک لحظهایحالی درنگ کرد، امالرزه بعد لبخندی زورکی زد.
«فهمیدم. تو کانگ تهسانی، درسته؟»
«آه...»
لی تهیئون و کانگ جونهیوک نفس در سینه حبس کردند. «جوونتر ازمأموریت چیزی هستی که فکر میکردم.» در حالی که این فکر از ذهن لیهرگز تهیئون میگذشت، تهسان در سکوت و بی هیچ پاسخی به او خیره ماند.
سنگینی نگاه تهسان، لحظهای لرزهایلرزه بر ستون فقرات چوی جونگهیوکدیگر انداخت، اما سعی کرد نادیدهاش بگیرد.
او گروگان داشت.
با دیدن درِ شکسته، آشکاربشکافد بود که تهسان قوی است،نفر اما نمیتوانست علیه او کاری کند.
«هیونگ!»
گئوم جونگگون با عجلهبسته وارد شد و زیرقدرتیه بغل هوییئون را گرفت.
«آخ... جونگگون، ممنون.»
هوییئون تلوتلوخوران برخاست.
لحظهای با نگاهی پر از کینه به تهسانبسته نگریست، سپس به لی تهیئون، کانگ جونهیوک وهیچوقت چوی جونگهیوک چشم دوخت و لبش را گزید.
«تو...»
«هرکی که باید میاومد، اومده.»
چوی جونگهیوک با حالتینزارِ لزج و موذیانه بهداشت پشتی مبل تکیه داد.
هوییئون به سردی گفت:
«بیا متمدنانه رفتار کنیم.بسته اگه پاتو از اینقدرتیه فراتر بذاری، دیگه ساکت نمیشینم.»
چوی جونگهیوکآمدن پاسخ داد:همه «چه صلاحیتی داری؟»
«مگه کسی رو کشتم؟ فقط چون دارین بینداشت خودتون دعوا میکنین و مزاحم من میشین، نگهتونآمدن داشتم. چرا انقدر سعی دارین بهم فشار بیارین؟»
«اه...»
هوییئون دندانقروچه کرد.
او گوش داشت.
در میان بازیکنان ==حالت آسان==نفر که نجات داده بود، کسانی بودندشانس که درباره چوی جونگهیوک حرف میزدند.
زمزمههایی هم بود که اوآهنی افراد زیادی را بی سروصداخندید سر به نیست کرده است.
اما مدرکی وجود نداشت.
اگر حریف یک هیولا بود،خوشحال میتوانستند او را بکشند، اما چگونگیدیگر برخورد با یک انسان نامشخص بود.
سرانجام، هوییئون تسلیموضعیت شد و باحال آرامش پرسید: «چی میخوای؟»
«چی میخوام؟»
«طفره نرو. داریبدنهایشان شلوغبازی درمیاری چونضخیم یه چیزی میخوای، نه؟»
چوی جونگهیوک نیشخند زد.
«سادهست. فرماندهیآمدن رو بدههمه به من.»
«تو، توی ==حالت آسان==؟»
«میدونم قوی هستی.کند ولی تا حالاتضاد به کسی فرمان دادی؟»
هوییئون نتوانست پاسخ دهد.
به عنوان یک دانشجوی معمولی،آنها تنها تجربهاش در دستور دادن،احمقهای سرگروهی در پروژههای دانشگاهی بود.
او هرگزآمدن جمعیتی نامشخص راخوشحال مدیریت نکرده بود.
«من تجربهعجیبی زیادی تونزارِ مدیریت آدما دارم.»
«خیلیهای دیگه مثل تو هستن.»
«آره، تو آنیانگ زیادن. ولیآنها آیا اونا هم مثل مناحمقهای یه حالت رو مدیریت کردن؟»
چوی جونگهیوک با اطمینان گفت:
«من تجربه مدیریت، همشانس تو زمین و همبیرون تو ==هزارتو== رو دارم.»
با اینزنجیرها حرف، هوییئوندیوارها جوابی نداشت.
حقیقت داشت که اونفر به نوعی تمام ==هزارتو==پوزخند را مدیریت کرده بود.
«چیزی که میخوام سادهست.خوشحال امنیتم. و فرماندهی. این دوتامیکرد رو تضمین کن، آزادشون میکنم.»
چوی جونگهیوک با خونسردیشانس سخن میگفت، مطمئن بودبیرون که آنها قبول خواهند کرد.
آنها هیولازنجیرها کشته بودند،دیوارها نه یکدیگر را.
هرطور هم کهنزارِ رفتار میکرد، آنهاحاضر فقط زندانیاش میکردند، نمیکشتندش.
هوییئون نمیتوانست پاسخ دهد.
هنوز جوان بودولی و نمیتوانست تشخیص دهدویژهی چه کاری درست است.
«اگه خودم نتونم قضاوت کنم...»
«اگه تو، یه بازیکن ==حالت سخت==، نتونیداشت قضاوت کنی، پس کی میتونه؟ میخوای بسپریشبیرون به اونایی که تو زمین قدرت پوشالی دارن؟»
هوییئون مردد شد.
او هنوز جوان بود.
وقتی حریف اینگونهوضعیت با قاطعیت خودنمایی میکرد،حاضر پاسخ دادن دشوار بود.
سرانجام، زمانمیگزید تسلیم شدنشزنجیرهای فرا رسیده بود.
«اگه تضمینش کنی، چی میشه؟»
تهسان که تاهمه آن لحظه ساکت بود،انداخته لب به سخن گشود.
چهره چوی جونگهیوک از وقفهمنه در کاری که به آرامیحالی پیش میرفت، در هم رفت.
«فکر میکنی اون تضمین جونت رو حفظ میکنه؟ اگهنزارِ همینجا گردنت رو بشکونم، کی داد میزنه که قولمأموریت شکسته شده؟ کی کسی که تورو کشته مجازات میکنه؟»
تهسان با بیخیالی گفت:
«در اشتباهی.»
چوی جونگهیوکپوزخند فکر میکردشانس باهوش است.
او بدون پایبندیکند به نظم و قانونعجیبی به مردم ستم میکرد.
اما فراموش کرده بودنفر که خودش هم نمیتواند توسطولی نظم و قانون محافظت شود.
تهسان گامی به جلو برداشت.
با نزدیک شدنولی او، چوی جونگهیوکمأموریت خود را عقب کشید.
با نگاه به چشمان بیپایان گودافتادهی تهسان، چویوضعیت جونگهیوک دریافت مردی که روبرویش ایستاده، کسی نیستشانس که مانند او پایبند نظم و قانون باشد.
در آن لحظه، سرمایینفر استخوانسوز وجود چوی جونگهیوکپوزخند را در بر گرفت.
«جلوتر نیا!»
تهسان پاسخی نداد.
در حالی که آرامنزارِ نزدیک میشد، چوی جونگهیوکداشت با عجله بیسیم را قاپید.
قصد داشت با کسانی که ازضخیم دور گروگانها را نگه داشته بودند تماسشما بگیرد و دستور کشتن یکی را بدهد.
درست همانطور کهمحکم میخواست چیزی بگوید،خندید صدایی شبیه شکستن پیچید.
کراک!
بیسیم در دستش،ولی میان مشت تهسانمأموریت خرد و متلاشی شد.
«ها؟»
چشمان لی تهیئون گرد شد.
اینکه بیسیم در دست تهسانآنها بود، یعنی او مستقیماً حرکتاحمقهای کرده تا آن را بگیرد.
با اینآمدن حال، اوهمه هیچچیز ندیده بود.
«حرومزاده!»
چوی جونگهیوکزنجیرها دندانهایش رادیوارها به هم سایید.
او فقطوضعیت با یکنفر گروگان لاف نمیزد.
اهرم را کشید.
رامبل!
با صدایی مهیب،وضعیت تیرآهنهای فولادی ازحال سقف فرو ریختند.
«بمیر!»
تیرآهنهای عظیموضعیت با شتابنفر جاذبه سقوط کردند.
تهسان از برابر تیرهایی کهلرزه میتوانستند زمین را بشکافند ودیگر ساختمان را ویران کنند، جاخالی نداد.
[فعالسازی دفاع کانگ تهسان.]
[۰ آسیب به کانگ تهسان.]
[۰ آسیب به کانگ تهسان.]
[۰ آسیب به کانگ تهسان.]
[۰ آسیب به کانگ تهسان.]
تهسان با لگد تیرآهنهایشانس سقوط کرده را کناربیرون زد و دوباره پیش رفت.
«چـ... چی؟»
ذهن چوی جونگهیوک بازنجیرهای دیدن ==پنجره سیستم== کهبسته مقابلش ظاهر شد، یخ زد.
بازیکنان ==دفاع== داشتند، امابسته برای مسدود کردن تیرآهنهاییقدرتیه به آن بزرگی کافی نبود.
او قبلاً آزمایش کرده بود.
حتی کسی با ==دفاع==نزارِ بالای ۵، نزدیک بهداشت ۲۰ واحد ==آسیب== میدید.
و بامیگزید این حال،زنجیرهای ۰؟ هیچ آسیبی؟
نتوانست ترسش رامحکم مهار کند وخندید فریاد زد: «بیاید بیرون!»
بنگ!
درهای داخل ساختمانحالی باز شد و مردماندام به بیرون هجوم آوردند.
شاید بیرون منتظروضعیت بودند، چرا که اطرافحاضر ساختمان را پر کردند.
«این همه آدم دیگه چیَن؟»
گئوم جونگگون کهنزارِ با شوک تماشاحاضر میکرد، نفسنفس زد.
صدها نفر محاصرهشان کرده بودند.
چوی جونگهیوکپوزخند با صدایی گرفتهمنه فریاد زد: «بکشیدشون!»
تهسان با چهرهایوضعیت تهی به آنحال صدها نفر نگریست.