چپتر 545: صندوق گنج غاصب (۶)
0اکنون، حتی قدیسان ودرست شیاطین نیز قادر بهکمال لرزاندن ارادهی تهسان نبودند.
قژژژژژ!
هیولاهایی که فاصله را کم میکردند،عوض به سمت تهسان یورش بردند؛ قصدشاناین انفجار قدرت و لگدمال کردن او بود.
کاکاگاک!
تهسان نهبمبی متوقف شد ومقابل نه ضدحمله زد.
او فقط ایستاد.
و همین کافی بود.
هر چیزی که تهسان رابلعید لمس میکرد، توسط «میدان مرز»ماهیت در هم شکسته و نابود میشد.
هیولایی همچون دژکوب به سمتشمقابل خیز برداشت، اما در همانکوبید لحظه از هستی ساقط شد.
کوووونگ!
بمبی قیرگونتمام درست در مقابلکوبید تهسان منفجر شد.
میدان مرز آن را تمام و کمالعوض بلعید، در هم کوبید و در عوض،ویژگی با قدرت خودش آن را تغییر ماهیت داد.
«پس الانبمبی حتی این ویژگیمقابل رو هم داره.»
«ثبات خود» قدرتی مصرفکنندهاون بود و تنها راه شارژماند مجدد آن، گذشت زمان بود.
اما میدان مرز عملاًبلعید قدرت حریف را میبلعیدتغییر و خودش را بزرگتر میکرد.
«بد نیست.»
تهسان در حالیقیرگون که آرام زمزمه میکرد،تمام مرز را جمع کرد.
بقایای لرزان آن محیطاون را درنوردید و دههاناتمام هیولا را از هم درید.
ووووووونگ.
مرزِ متراکمشده آرامآرام رنگکمال باخت و به زودیخودش فرمی نامحسوس به خود گرفت.
ارزشِ هر چیزیقیرگون که لمس میکرد، شروعتمام به محو شدن کرد.
هیولاهای مهاجم دچار تردید شدند.
«اون...»
«مالِ اون بزرگوار...»
کلماتشان ناتمام ماند.
تهسان «بیارزشی»تردید را بهاون کار گرفت.
موج نامرئی وکمال بدون قدرت، خطعوض مقدم را درنوردید.
هیولاها با وحشت گریختند، امابلعید بیارزشی با خونسردی تعقیبشان کردماهیت و آنها را یکجا بلعید.
صدها هیولا بیقیرگون هیچ صدا و موجی،تمام در سکوت ناپدید شدند.
یکی از هیولاها که به سختیبزرگوار از پسلرزهها جان سالم به درموج برده بود، با ناباوری فریاد زد:
«چرا! چرا یهکمال همچین چیزی میتونه قدرتخودش اون بزرگوار رو بگیره!؟»
«چون دزدیدمش.منفجر بیارزشی بدونکمال تغییر باقی میمونه.»
او دربمبی حال انجامدرست یک آزمایش بود.
تهسان مرز راشدند جمع کرد وبزرگوار قدرتش را فعال نمود.
توانایی هیولایتمام زمانگرد—«مداخله دربلعید زمان»—فعال شد.
کیییینگ!
اثر مداخله درقیرگون زمان، دستکاری درمنفجر جریان زمانِ جهان بود.
اما چیزیتردید که ظاهر شدمالِ کاملاً متفاوت بود.
محور لرزید.
راه دیگری برای توصیفش نبود.
محورِ خودِبمبی قلمرو لرزیددرست و قطع شد.
«کاااااه!»
هیولاهایی که به جلو یورش میبردند، ناگهانخودش پیچ و تاب خوردند و لحظهای کهداره به نقطهای خاص رسیدند، همگی بریده شدند.
«وه.»
قدرت هیولای زمانگردقیرگون اینجا به شکلمنفجر «قطع کردن» ظاهر شد.
منطقهای خاص را به طور کاملبزرگوار برید و هر چیزی را که سعینامرئی کرد از آن عبور کند، دوپاره کرد.
بیشتر شبیه این بودبلعید که خودِ فضا تبدیلتغییر به تیغه شده باشد.
«به خاطر اینهتمام که اینجا مفهومکوبید زمان وجود نداره؟ فوقالعادهست.»
اینجا جهان نبود.
زمان، فضا، جاذبه، آتش،اون باد—هیچکدام از این مفاهیمناتمام جهانی اینجا وجود نداشتند.
پس قدرت مداخلهکمال در زمان به شکلیخودش کاملاً متفاوت محقق شد.
«نه، شاید فرمتمام اصلی قدرت هیولایکوبید زمانگرد همین باشه.»
این قطعیت نمیتوانست در جهان بهمنفجر درستی نمود پیدا کند و در عوضتغییر به صورت مداخله در زمان ظاهر میشد.
به نظرتردید میرسید این طرزمالِ فکر درست باشد.
«هوم.»
بهدردبخور.
قلمرو را تا فاصلهایدرست مشخص قطع میکرد و هربلعید چه را لمس میکرد میبرید.
درست مثلتردید ایجاد یکاون دیوار عظیم بود.
«این میتونه حسابی کاربردی باشه.»
صادقانه بگویم، مداخلهتمام در زمان مبهمترینکوبید قدرت او بود.
حتی اگر برای تحت فشار گذاشتنمنفجر حریف در زمان مداخله میکرد، دشمنی درتغییر سطح متعالی میتوانست به راحتی مقابله کند.
از آنجا که استفاده همزمان از قدرتها غیرممکن بود،ماند مداخله در زمان باید با تواناییهایی مثل بیارزشی وگریختند فشردهسازی رقابت میکرد و تا الان، ارزش چندانی نداشت.
اما قدرتی کهکمال اکنون محقق شدهعوض بود، داستان متفاوتی داشت.
آنقدر ارزشمند بود کهکمال هم در حمله و همتغییر در دفاع به کار آید.
سؤال این بود کهدرست آیا این قدرت درکمال جهان هم قابل استفاده است؟
هیولای زمانگرد احتمالاً نمیتوانست ومالِ به همین دلیل از مداخله درکار زمان به عنوان جایگزین استفاده میکرد.
اما شاید تهسان میتوانست.
این داستانی برای بعد بود.
فعلاً کارهاییبمبی برای انجامدرست دادن داشت.
«یالا، بیاید جلو.»
هیولاها متوقف نشدند.
حتی در حالیتمام که ناپدید میشدند، بهعوض سمت تهسان هجوم میآوردند.
تهسان بابمبی لبخندی ازدرست آنها استقبال کرد.
کوا-دوووک.
آنها راتمام لگدمال وبلعید خرد کرد.
این هیولاها که برای آلوده کردنکوبید جهان کافی بودند، تنها با یکالان حرکت سبک از هم دریده شدند.
در میانشان قدیسانیقیرگون هم بودند، امامنفجر تفاوتی ایجاد نمیکرد.
برای او اکنون، هیولاهای رتبه S و قدیسان هیچ فرقی نداشتند.
نیمی ازتمام هیولاها به همینکوبید شکل ناپدید شدند.
در ابتدا، آنهایی کهکمال با تعصب حمله میکردند،خودش یکییکی شروع به تردید کردند.
چیزی که باعث میشد با وجودمنفجر قدرتِ خردکننده ادامه دهند، این بودخودش که تهسان موجودی از فراسو بود.
خدایان برترتردید تغییرناپذیر بودند ومالِ قدرتشان انتهایی نداشت.
اما موجودی از فراسو، هرچه بیشترعوض از قدرت استفاده میکرد، نیرویش تحلیل میرفتویژگی و برای بازیابی به زمان نیاز داشت.
آنها باور داشتند حتی موجودات ضعیفکوبید هم میتوانند هجوم بیاورند، آن قدرتالان را مصرف کنند و او را بگیرند.
علاوه بربمبی این، اینجادرست قلمرو آنها بود.
یک موجود از فراسواون باید صرفاً با وجود داشتن،ماند قدرت قابل توجهی مصرف کند.
آنها اینطور باور داشتند.
اما نه.
تهسان چیزی مصرف نمیکرد.
برعکس، میدان مرزِشدند اطرافش هیولاها را میبلعیدکلماتشان و حتی بزرگتر میشد.
هیولاها یکییکیتمام شروع بهبلعید افزایش فاصله کردند.
«وقتشه؟»
در طول نبردش با راکیراتاس، تهسان روح، جسمکمال و رتبهاش را یکپارچه کرده بود و بهالان تواناییهایی دست یافته بود که پیش از آن نمیتوانست.
و اکنون موفقشدند شده بود اکثربزرگوار آنها را آزمایش کند.
تنها آزمایشتمام نهایی باقیبلعید مانده بود.
تهسان شمشیرمنفجر باردری راکمال محکم فشرد.
جمع فعال شد.
ضرب فعال شد.
نیروی فیزیکی متراکم شد.
قدرتی سهمگینتردید شروع به خودنماییمالِ در جهان کرد.
اما آرامآرام، آنکمال قدرت رو بهعوض محو شدن گذاشت.
اینجا جهان نبود.
قلمرو خدایان برتر.
بدون مفهوم نیروی فیزیکی، اومالِ نمیتوانست به درستی قدرتهای نیرویبیارزشی فیزیکی را به کار گیرد.
پس، نیرویتمام فیزیکیِ متراکمشده توسطکوبید مرز احاطه شد.
دو قدرت متفاوتتمام در هم آمیختندکوبید و چیزی نو ساختند.
«آه.»
هیولاهایی که بیسروصدا در حالمالِ فاصله گرفتن بودند، ناگهان بدونبیارزشی اینکه دلیلش را بفهمند، خشکشان زد.
نیروی غریب وکمال پیچوتابخوردهای بر تیغهیعوض شمشیر تهسان انباشته شد.
درکش برایشان ناممکن بود.
پذیرشش، محال.
نه تنها آنها، که حتی آنانبزرگوار که به آن «قلمرو» دست یافتهموج بودند نیز تاب پذیرش آن را نداشتند.
اما یک چیز مسلم بود.
این مفهومیمنفجر بود خارجکمال از دایرهی پذیرششان.
چیزی فراتر، همچون «عظیمالشانها».
«برو.»
تهسان شمشیر را فرود آورد.
«نیروی فیزیکیِ»منفجر خاکستریرنگ بر سربلعید هیولاها آوار شد.
حتی قلمروبمبی «خدایان برتر»درست به لرزه افتاد.
«خوبه.»
تهسان با رضایت لبخند زد.
در حالت عادی، وقتی فعالسازی «ضرب» ردیتمام به جا میگذاشت، نشانهای بود از آنچهماهیت «نیروی فیزیکی» نتوانسته بود از هستی محو کند.
این بارتردید نیز ردیاون باقی ماند.
اما تفاوتی در کار بود.
ردپای نیرو در تمامکمال گسترهای که «نیروی فیزیکی»خودش درنوردیده بود، بر جا ماند.
«نیروی فیزیکی» خاکستری، که وسعتش برایمنفجر بلعیدن یک سیارهی کامل کفایت میکرد،خودش نشانی ابدی از خود حک کرد.
اکنون میتوانست هنگامشدند فرود آوردن ضربه، «مرز»کلماتشان را با «ضرب» درهمآمیزد.
اگر به درستی مهار میشد،کوبید حتی قادر بود سدِ قدرتِداد مطلقِ «راکیراتاس» را درهم بشکند.
نتیجهای خرسندکننده.
«تمیز و بینقص.»
تهسان نگاهش را بالا کشید.
هر کجا که آنبلعید ردِ گسترده نقش بسته بود،ماهیت دیگر هیچ چیز وجود نداشت.
او تمام هیولاهایی را که در بیش ازخودش ده سیاره کمین کرده و مترصد فرصتی برایثبات یورش به کیهان بودند، از صفحهی روزگار محو کرد.
و ماجرابمبی به همینجادرست ختم نمیشد.
تهسان بخش قابلتوجهیشدند از انرژی تاریکِبزرگوار هیولاها را جذب کرد.
«بخاطر "غصب رتبه روح"ـه؟»
پیش از این، هنگام «عروج رتبه روح»، اگرخودش شکاف رتبه بیش از حد عمیق بود، حتیثبات با شکست دشمن نیز قادر به ربودن قدرتش نبود.
اما اکنون که به «غصب رتبه روح»تمام تکامل یافته بود، به نظر میرسید فارغ ازداد اختلاف سطح، میتواند بخشی از قدرت را ببلعد.
«عالیه.»
حجم انرژی تاریکِکمال کسبشده، حتی برای تهسانِخودش کنونی نیز چشمگیر بود.
راضی بود.
تمام پیشقراولانِ گردآمدهقیرگون برای جنگ رامنفجر پاکسازی کرده بود.
با این حال،شدند «خدایان برتر» هیچبزرگوار تحرک خاصی نشان ندادند.
«واقعاً عین خیالشون نیست.»
دستکم انتظار داشت چند «قطعه» ظاهرکوبید شوند، اما به نظر میرسید «متعالیها»الان به خوبی از پس کار برآمدهاند.
به لطف همین موضوع،درست در قلعوقمع سربازان خطکمال مقدم هیچ دردسری نداشت.
هرچه باشد، «خدایان برتر» تغییرناپذیر بودندبزرگوار و قدرتشان کاستی نمیگرفت، اما نمیتوانستندموج چنین لشکری را یکجا بسیج کنند.
مهمتر اینکه برخلاف هیولاها،بلعید اینها قطعاتی از «خدایانتغییر برتر» با هوش کامل بودند.
تهسان همه را چنانکمال محو کرد که «خدایانخودش برتر» نتوانند فراخوانیشان کنند.
این حرکت میتوانستقیرگون ضربهای کاری بهمنفجر «خدایان برتر» باشد.
«خوشم اومد.»
برنامهای نداشت تا اینبلعید حد پیش برود، اما نمیخواستماهیت فرصت را از دست بدهد.
حالا زمانمنفجر بازگشت بهکمال مسئلهی اصلی بود.
تهسان پایشبمبی را بردرست زمین کوبید.
پیکر خاکستریاش فضایشدند قیرگون را بابزرگوار سرعتی سرسامآور شکافت.
مکان را میدانست.
آنجا هیچمنفجر هیولایی سدکمال راهش نشد.
دقیقتر بگوییم،بمبی هیچکدام نمیتوانستنددرست وجود داشته باشند.
موجودات قدرتمندی که منتظراون جنگ بودند، همگی توسطناتمام تهسان نیستونابود شده بودند.
از آنجا که «خدایان برتر» نیزعوض قادر به حرکت نبودند، تهسان آزادانهاین به هر کجا که میخواست میرفت.
و سرانجام رسید.
فضایی تهی، کهقیرگون تنها با تاریکیمنفجر پر شده بود.
تهسان متوقف شد.
[همینجاست؟]
«آره.»
[اینجا که هیچی نیست.]
تنها چیزیمنفجر که میدیدکمال سیاهی مطلق بود.
هیچ نشانیبمبی از صندوقچهی گنجمقابل «غاصب» دیده نمیشد.
[...
نه.]
اما «آکاشا» انکار کرد.
صدایش میلرزید.
[اینجاست.
رتبهی بانو آریلنان اینجاست.]
[ولی چیزی دیده نمیشه.]
تهسان درتمام سکوت هوابلعید را جستوجو کرد.
«باردری» و «آکاشا»تمام با دیدن اینکوبید حرکت ساکت شدند.
دست تهسان آرامآرامقیرگون حرکت کرد، گویی بهتمام دنبال دیواری نامرئی میگشت.
و چیزیتردید به دستشاون گیر کرد.
دری نامرئی بود.
دری کوچک که حتی تهسانِ امروز همعوض نمیتوانست کاملاً درکش کند؛ دری که نه «متعالیها»داره و نه «خدایان برتر» قادر به گشودنش نبودند.
این در،بمبی ورودی صندوقچهیدرست گنج بود.
اما درتردید به سختیاون مهروموم شده بود.
قویتر از هرکمال مهری که تهسان تاخودش به حال دیده بود.
هر چقدر هم که «مرز»بلعید را دستکاری میکرد، چیزی نبودماهیت که به آسانی درهم شکسته شود.
تهسان «مرز» را دردرست دستش جمع کرد وکمال لحظهای در را لمس نمود.
اما قصدش تخریب نبود.
مهروموم شروعتمام کرد به رنگکوبید باختن به خاکستری.
مکانیزمی که برای محافظت ازبلعید در تعبیه شده بود، زیرماهیت نور خاکستری تغییر کاربری داد.
غرررررش...
در باز شد.
و معبری درستکمال به اندازهی عبورعوض یک نفر پدیدار گشت.
تهسان قدم به درون گذاشت.
آنچه دید فضایی عظیمدرست بود که فراتر ازکمال مرزهای بیناییاش امتداد داشت.
قلمرویی ویران باشدند شکلی غیرقابلتشخیص کهبزرگوار درک ذاتش ناممکن بود.
تهسان پیشتمام از این اینجاکوبید را دیده بود.
در رویا.
درست مانند رویا، قدرتهادرست و مفاهیم بیشماری در دلبلعید این قلمرو به چشم میخورد.
قدمبهقدم، تهسان پیش رفت.
پیش رویشتمام چیزی عظیم وکوبید تحریفشده قرار داشت.
تهسان دستش را رویش گذاشت.
«... بزرگه.»
عظیم بود.
اکنون چنان درهمکوبیده شده بود که شکل اصلیاش قابلتشخیصماهیت نبود، اما در اصل باید چنان رتبهی عظیمی میداشت کهتنها حتی تهسان هم به سختی میتوانست نگاهی به آن بیندازد.
تهسان میدانست آن چیست.
رتبهی یک «متعالی» بود.
مفهومی که تمام کیهان را میشکافت،بزرگوار توسط «غاصب» ربوده و آلوده شده ونامرئی حالا مثل زباله اینجا رها شده بود.
و تنها یکی هم نبود.
چندین مفهوممنفجر عظیمِ اینچنینیکمال به چشم میخورد.
اگر مفاهیم کوچکترقیرگون را هم حسابمنفجر میکرد، تعدادشان بیشمار بود.
اینجا گنجینهای انباشته ازاون چیزهایی بود که از هرماند چیزی در کیهان اصیلتر بودند.
اینجا صندوقچهی گنج «غاصب» بود.
جایی درمنفجر میان اینها، مفهومبلعید «آریلنان» قرار داشت.
مشکل اینبمبی بود کهدرست چطور پیدایش کند.
حتی تهسانِ کنونیشدند هم نمیتوانست انتهایبزرگوار این قلمرو را ببیند.
به طرز مضحکی وسیع بود.
آلوده و چرکین؛تمام یافتن ذاتِ حقیقی اینعوض مفاهیم زمان زیادی میبرد.
و یکبمبی مشکل دیگردرست هم وجود داشت.
اینجا نوعی خزانهی گنج بود.
و چنین خزانههاییکمال همیشه نگهبانی برایعوض محافظت از گنج داشتند.
چیزی درمنفجر برابر تهسانکمال ظاهر شد.
هیبتش انسانی نبود.
اما هیولا هم نبود.
نه متعلق بهکمال این دنیا بودعوض و نه دنیای پسین.
چیزی بود در این میان.
تهسان را دید.
تهسان اخم کرد.
«شنیده بودمتمام یه حفاظبلعید ازت محافظت میکنه.»
[...
یه دزد وارد شده.]
صدایی بم طنینانداز شد.
[ولی مهمان عزیزی هم هستی.]
پنجرهی سیستمکلماتشان با خونسردیماند اعلام کرد:
غاصب ظاهر شد.