چپتر 386: ششمین بازگشت، زمین (۵)
0«همون اول کارهمان سه رقمی؟ میترسمجونهیوک ببینم بعدش چی میاد.»
لی تهیئون در حالیمیارن که بدنش را حرکتچند میداد، زیر لب غرولند کرد.
روح به یاریاش شتافتمیارن و جادوی سیاه برچند سر هیولا باریدن گرفت.
کوگوگوگوگونگ!
بازوهای لزج وجونهیوک پیچدرپیچ هیولا بهآمد هر سو شلاق کشیدند.
حملات چنان متراکم ولحظه فشرده بود که گریزفرود کامل از آنها ناممکن مینمود.
لی تهیئونمیکرد شمشیرش راهیولاهای در هوا چرخاند.
[شما «خونریزی» را فعال کردید.]
کوگوگونگ!
مسیر حرکتمیکرد نوچههای هیولاهیولاهای منحرف شد.
تمامی قدرت هیولا بر روی لی تهیئونچهار متمرکز گشت، و درست در همان لحظه،مقابله کانگ جونهیوک از فراز سر هیولا فرود آمد.
خراچ!
شمشیر کانگ جونهیوک بدنهمان هیولا را شکافت و ازفرود آن سوی دیگر بیرون زد.
پیکر هیولا کهجونهیوک غافلگیر شده بود،آمد به لرزه افتاد.
حملهاش به سمت لی تهیئونکانگ متوقف شد و تهیئون اینخراچ فرصت را از دست نداد.
او با سرعتی برقآسا یورش برددردسر و همراه با کانگ جونهیوک، شمشیرشنگاهی را در تن هیولا فرو کرد.
[شما هیولای ۵۷۷ را شکست دادید.]
«حالت خوبه؟»
«مشکلی نیست.»
لی تهیئون نفسنفسزنان پاسخ داد.
اگر با کانگ جونهیوک همکاریجونهیوک میکرد، میتوانستند هیولاهای سه رقمی رابدن بدون دردسر چندانی از پا درآورند.
لی تهیئون در حالی کهمیکرد هیولای مهاجم را به دوچندانی نیم میشکافت، نگاهی به اطراف انداخت.
«خوب دارن دووم میارن.»
تعداد زیادی هیولای چهارهیولاهای رقمی و چند هیولایدرآورند سه رقمی در میدان بودند.
بازیکنان حالت سخت برای مقابله بازیادی آنها به زحمت افتاده بودند، اماسخت هرطور شده آنها را زمین میزدند.
آنها در زمین با هیولاهاییتعداد روبرو شده بودند که قدرتیبودند بسیار فراتر از حد توانشان داشتند.
از میان مرگهای بیشمار و تجربیات تلخ،فرود آنها بهینهترین روشهای مبارزه و آرایشهای جنگیدیگر را برای نبرد با هیولاها ابداع کرده بودند.
اکنون دیگرداد به سادگیهمکاری عقبنشینی نمیکردند.
لی تهیئونکانگ به جلوفراز خیز برداشت.
سرعت بدنشدرست در یک آنکانگ دو برابر شد.
[شما «شتاب» را فعال کردید.]
خراچ!
«اوه، هفتتا.»
شمشیرش بدن هیولا را شکافت.
کیم هوییئون که دندانهایش راتعداد به هم میفشرد و مقاومتبودند میکرد، چشمانش از تعجب گرد شد.
لی تهیئونهمان قبضه شمشیرکانگ را محکمتر فشرد.
[شما «دریدن» را فعال کردید.]
شررراق!
شمشیر در تمام جهاتکانگ به حرکت در آمدآمد و هیولا را تکهتکه کرد.
«ممنون تهیئون.»
«وضعیت بد نیست.»
«ما که...»
کیم هوییئونهمان نگاهی بهکانگ کنار انداخت.
از سمت محل تجمع بازیکنانمیکرد هندی، صدای آژیر خطر بلندیچندانی تا اینجا به گوش میرسید.
«صداش اصلا خوب نیست.»
«تهسان کجاست؟»
«رفته روسیه. گفتدووم اینجا قابل کنترلهزیادی و سپردش به شما.»
کیم هوییئونداد غرولندی کرد امامیکرد چهرهاش گرفته نبود.
به عبارت دیگر،درست تهسان به اوکانگ اعتماد کرده بود.
«روسیه، هان.»
لی تهیئوندارن چشمانش رامیارن باریک کرد.
روسیه فاصله زیادی داشت و درزیادی حال نبرد بود، اما این فاصلهسخت برای او دیگر مسئله مهمی محسوب نمیشد.
بازیکنان روسی بیرحمانهلحظه توسط هیولاها درفراز هم کوبیده میشدند.
و درست دراگر آنجا، پیکر تهسانمیتوانستند در میانشان فرود آمد.
«اینم الان تموم میشه.»
وضعیت در روسیه وخیم بود.
ویکتور که سعیلحظه داشت جلوی هیولاهای مهاجمفرود را بگیرد، وحشتزده بود.
«این دیوونگیه!»
هیولاها بسیاردرست قویتر ازلحظه قبل بودند.
هیولاهای کمیاب سه رقمی چنان قدرتمند بودندچندانی که حتی بازیکنان حالت سخت به دشواریانداخت میتوانستند در برابر یک ضربه آنها دوام بیاورند.
«پس اون هشدار واقعیت داشت!»
در زمان تبادل اطلاعات، کیم هوییئون هشدارهیولاهای داده بود که هیولاهایی که این بارمیشکافت ظاهر میشوند، کاملاً با قبل متفاوت خواهند بود.
بدون آمادگی،گشت بسیاری جانشان رالحظه از دست میدادند.
ویکتور حرفشکانگ را نصفهونیمهفراز باور کرده بود.
اگرچه قدرت تهسان را تایید کرده بود، امافرود هیولاهایی که تهسان تا آن لحظه با آنهابیرون روبرو شده بود، آنقدرها هم قوی به نظر نمیرسیدند.
با این حال،میتوانستند محض احتیاط تدارکاتدردسر کافی دیده بود.
اما قدرتدارن هیولاها فراترمیارن از انتظاراتش بود.
کوووونگ!
با غرشی سهمگین،درست افراد به هرکانگ سو پرتاب شدند.
هر بار که هیولایفراز غولپیکر گرزش را میچرخاند،شمشیر جان انسانها گرفته میشد.
بازیکنان روسی و مغولیلحظه دستپاچه شده بودند وفرود نمیتوانستند واکنش درستی نشان دهند.
آنها درماندهمیکرد و بیپناه بهبدون عقب رانده میشدند.
[اوووووه!]
تالاپی! کو تالاپی!
غول نعرهای کشیدجونهیوک و به سمتآمد ویکتور یورش برد.
مردم متوجه قصد او شدند وجونهیوک سعی کردند با بدنهایشان سد راهشبدن شوند، اما کاری از پیش نبردند.
گرز فرود آمد و ویکتوربدون دندانهایش را به هم ساییدنیم و سعی کرد مقاومت کند.
خراچ!
پیکر غول در همهمکاری شکست و با شدتبدون به زمین کوبیده شد.
هیولایی کهگشت هیچکس حریفش نبود،لحظه ناگهان جان داد.
و کسی که اینفراز کار را کرد، اکنون بربدن روی جنازه هیولا ایستاده بود.
«... کانگ تهسان.»
«تقریباً دستتدارن اومد، نه؟ توتعداد چه وضعیتی هستیم.»
«تا مغز استخونم.»
ویکتور باکانگ چهرهای گرفتهفراز سر تکان داد.
«همین کافیه.»
انسانها تا چیزی رامیارن با پوست و گوشتچند خود تجربه نکنند، درکش نمیکنند.
چهره ویکتور نشان میدادکانگ که اکنون کاملاً متوجهآمد وخامت اوضاع شده است.
پس زمانداد آن بود کهمیکرد کار تمام شود.
تهسان انرژیگشت تاریکش راهمان متمرکز کرد.
قدرت از طریقجونهیوک معبر باز شده،آمد در جهان تجلی یافت.
[شما «طوفان سیاه جِپار» را فعال کردید.]
«ایییییک!»
«ن... نجاتمون بدین... ها؟»
کسانی کهمیکرد نومیدانه با هیولاهابدون میجنگیدند، خشکشان زد.
بادی سیاه ودووم کوچک در میانزیادی هیولاها شکل گرفت.
آنقدر کوچک بود که میشد نادیدهاشزیادی گرفت، اما به طرزی عجیب، تمام هیولاهابرای به سمت آن باد سیاه کشیده میشدند.
باد شروع به رشد کرد.
چرخید و چرخیداگر و به زودی بههیولاهای شکل طوفانی عظیم درآمد.
کاگگگگ!
طوفانی که زمینمیتوانستند و زمان رادردسر میبلعید، فرود آمد.
هیولاها یکی پسدووم از دیگری بهزیادی درون گردباد مکیده میشدند.
مردم جیغ میکشیدند و روی زمین کزچهار میکردند، اما طوفان سیاه کاری به آنهامقابله نداشت؛ تنها هیولاها را به کام خود میکشید.
«این دیگه چیه...»
ویکتور با نگاهیجونهیوک مات و مبهوت بهخراچ طوفان خیره شده بود.
طوفان آرامآرام فروکشهمان کرد و دیگرجونهیوک اثری از هیولاها نبود.
دهها هزار هیولامیتوانستند در یک چشمبرهمزدندردسر محو و نابود شدند.
در برابر چنیندووم قدرت خردکنندهای، هیچکسزیادی توان سخن گفتن نداشت.
«... نکنههمان جلوی ما خودشوجونهیوک نگه داشته بود؟»
ویکتور خندهای تلخ سر داد.
تهسان حتی زمانی که سه هزارآمد بازیکن حالت سخت را شکست داد،دیگر تمام قدرتش را نشان نداده بود.
ویکتور خیلیدرست دیر متوجهلحظه این حقیقت شد.
دو روزدارن بعد، موجمیارن به پایان رسید.
روسیه آسیب کمتری دید، چرا که تهسان اوضاعچند را مدیریت کرده بود، و سه کشور شرق آسیااما نیز به لطف تجربهشان بدون مشکل خاصی پیروز شدند.
اما هند متفاوت بود.
آنها به سختیاگر و بر روی کوهیهیولاهای از اجساد زنده ماندند.
«آه...»
فریادها ودارن نالهها درمیارن همهجا طنینانداز بود.
چهره بازیکنان حالتلحظه سخت هند ازفراز وحشت منجمد شده بود.
خسارات وحشتناک بود؛اگر افراد بسیار زیادیمیتوانستند کشته شده بودند.
برای آنها،گشت مأموریت بازگشت تنهالحظه یک بازی بود.
آنها باور داشتند که میتوانند هر زمانخراچ که بخواهند هیولاها را شکست دهند، بنابراینپیکر هیچ آرایش نظامی یا تاکتیکی تدارک ندیده بودند.
به همیندرست دلیل، تلفات اجتنابناپذیرکانگ و سنگین بود.
پس از بررسی، مشخص شدبدون که ۳۰ درصد از بازیکناننیم جان خود را از دست دادهاند.
بسیاری از بازیکناندووم حالت سخت نیززیادی در میان کشتهشدگان بودند.
و ناگهان،دارن مأموریت دوبارهمیارن ظاهر شد.
[آغاز مأموریت ویژه]
[موج دوم آغاز میشود.]
[زمان انتظار: یک هفته.]
[تمام هیولاهای مهاجم را شکست دهید.]
[پاداشها هنگام بازگشت به هزارتو بر اساس عملکرد متغیر خواهد بود.]
«آه.»
ترس برکانگ چهره مردمفراز سایه افکند.
حسن نومیدانه سعیهمان میکرد بازیکنان حالتجونهیوک سخت را متقاعد کند.
«مگه ندیدین؟ هیولاهایی که از این به بعدچند میان، با قدرت ما قابل توقف نیستن. ماافتاده باید با گروههای دیگه متحد بشیم و کمک بخوایم...»
«خفه شو!»
اما آنهاگشت به حرف کماللحظه حسن گوش ندادند.
«این فقط همین یه باره. فقطجونهیوک همین یه بار... ما میتونیم بابدن قدرت خودمون موج دوم رو متوقف کنیم!»
اطمینانی کورکورانهدارن به قدرتمیارن مطلق خویش.
باوری که هیولاهادووم را در برابرزیادی خود هیچ میپنداشتند.
اما آنگاه که تمام آنجونهیوک باورها در هم شکست، شروعشمشیر به انکار خودِ واقعیت کردند.
تنها با تکیهدرست بر غرور وکانگ لجاجت، فریاد میکشیدند.
«... که اینطور.»
چشمان کمالدارن حسن تیرهمیارن و تار شد.
با نگاهی کهدووم بوی تصمیم میداد،زیادی قدمی به عقب برداشت.
و موج دوم آغاز گشت.
هیچ چیز تغییر نکرد.
هیولاها همچنان نیرومندهمان بودند و آنها،جونهیوک ضعیفتر از آن هیولاها.
برخلاف موج اول، دستکممیارن آرایشی دستوپاشکسته تشکیل داده بودند،میدان اما تعدادشان بسیار کمتر بود.
و چون هماهنگیدووم نداشتند، خسارت حتیزیادی سنگینتر از پیش بود.
«اومدیم کمک!داد بیاین پشتهمکاری سر ما!»
خوشبختانه، بازیکنان کرهای که در میانآمد مرگِ بسیاری دیگر، موج را پاکسازیدیگر کرده بودند، برای پشتیبانی از راه رسیدند.
به لطف این حمایت، توانستند جلویجونهیوک خسارت بیشتر را بگیرند و بدونبدن تلفاتِ افزون، وضعیت را مهار کنند.
اما فضا سنگینتر شد.
این واقعه ثابت کرد کهتعداد آنها توان متوقف کردن هیولاهابودند را با قدرت خود ندارند.
مردم شروعداد به تفرقههمکاری و جدایی کردند.
دلیل دوامِ سیستم طبقاتی این بودآمد که بازیکنان حالت سخت میتوانستند بادیگر تکیه بر قدرت خود زنده بمانند.
آنها میتوانستند با نیرویلحظه قاطع خود، طبقه و جایگاهشانآمد را بر دیگران تحمیل کنند.
همهچیز برمیکرد پایه منطق زوربدون بنا شده بود.
اما اگردارن آن قدرت راتعداد از دست میدادند،
اگر اعتماد ولحظه حمایت از آنهافراز هیچ حاصلی نداشت،
هر آنچه براگر آن قدرت بنامیتوانستند شده بود، فرو میریخت.
پنجرهای ظاهر شد کهفراز اعلام میکرد موج بعدیشمشیر یک هفته دیگر آغاز میشود.
و درست شب بعد،
بازیکنان حالت آسان هند که طبقهزیادی «چاندالا» را داشتند، سعی کردند مخفیانهسخت به سمت آرایش کرهایها حرکت کنند.
اما از آنجا کهکانگ تعدادشان کم نبود، توسط حواسخراچ بازیکنان حالت سخت شناسایی شدند.
بازیکنان حالت سختاگر هند با چهرههایی درهمرفتههیولاهای راهشان را سد کردند.
«شماها! فکر کردین دارین چهفرود غلطی میکنین؟! بهتون گفته بودمشکافت با گروههای دیگه تماس نگیرین!»
«خفه شو!»
مردی ازدارن طبقه چاندالا باتعداد خشونت فریاد زد.
«مثل برده و ابزار باهامون رفتار کردین وبدون گفتین اگه راه شمارو بریم، زنده میمونیم! امااطراف حالا مارو ببینین! ما داریم میمیریم، زندگی نمیکنیم!»
بازیکنان حالت سختجونهیوک لحظهای در برابر فورانِخراچ عمیقِ احساسات تردید کردند.
مرد دندانهایش راهمان به هم ساییدجونهیوک و فریاد کشید:
«اگه همینطوری ادامه بدیم، همهمونتعداد میمیریم! واسه همین تصمیم گرفتیمبودند به یه گروه دیگه ملحق بشیم!»
«ایـ... این...»
چهره بازیکنانگشت حالت سختهمان سرخ شد.
میخواستند بحث کنند اما نمیتوانستند.
اگر اوضاع بههمان همین منوال پیشجونهیوک میرفت، بیشترشان میمردند.
با این حال،دووم هیچ قصدی برای توافقچهار با طرف مقابل نداشتند.
«... باشه. قبول دارم. ولیجونهیوک ما قانون داریم. هرکی بهشمشیر ما خیانت کنه، حکمش مرگه.»
بازیکنان حالتگشت سخت سلاحهایشانهمان را کشیدند.
چاندالاها جیغکانگ کشیدند وفراز بر خود لرزیدند.
با دیدن واکنش آنها، یکی ازجونهیوک بازیکنان حالت سخت پوزخندی زد وبدن شمشیرش را به سمت مرد نشانه رفت.
«اگه الان توبه کنی وتعداد خودتو بکشی، بقیه رو میبخشمبودند و فقط یه چشمشونو در میارم.»
«گمشو.»
مرد انگشتگشت وسطش راهمان بالا آورد.
«چه اینجوری بمیرمهمان چه اونجوری، فرقی نداره.فراز هر غلطی میخواین بکنین.»
«... پسدارن برای مرگمیارن عجله داری، هان؟»
بازیکنان حالتهمان سخت تصمیم بهجونهیوک کشتن آنها گرفتند.
درست همان لحظهاگر که سلاحهایشان رامیتوانستند برای حمله بالا بردند—
«این سرکانگ و صدافراز واسه چیه؟»
«آه.»
اما اتفاقی نیفتاد.
درست در کنارشان،لحظه تهسان بیهیچ حالتیفراز در چهره، نظارهگرشان بود.
بازیکنان حالتگشت سخت لحظهایهمان مبهوت ماندند.
نزدیک شدنکانگ تهسان رافراز حس نکرده بودند.
او همچون روحیهمان ناگهان در کنارشانجونهیوک ظاهر شده بود.
اما خیلیمیکرد زود خونسردیهیولاهای خود را بازیافتند.
«گمشو.»
یکی از بازیکناناگر حالت سخت بامیتوانستند اطمینان قدم پیش گذاشت.
«این مسئله مربوطجونهیوک به گروه ماس.آمد تو حق دخالت نداری.»
تهسان پاسخی نداد،میتوانستند تنها در سکوتدردسر به او خیره شد.
مو بر تن بازیکن حالت سخت سیخچهار شد، اما خود را مجبور کرد نادیدهاشمقابله بگیرد و به چشمان او نگاه کرد.
«تو. اسمت؟»
«ساجید خان. برهمن بزرگِ هند.»
«درسته. ساجید. ازت خوشم نمیاد.»
«... چی؟»
«من قدیس نیستم. قصدی هم ندارم کسایی که مال من نیستنبدن رو نجات بدم، ولی اگه مال من بشن، قضیه فرق میکنه.سمت اونا دارن شما رو ول میکنن و میخوان بیان تو گروه من.»
تهسان نگاهشگشت را بههمان سمت چاندالاها گرداند.
«میخواین بیاین پیش ما، درسته؟»
«آ-آره! دنبالتدارن میایم. دیگه باتعداد این لعنتیا نمیمونیم.»
چاندالا که حالالحظه امیدوار شده بود،فراز با استیصال فریاد زد.
تهسان سری تکان داد.
«پس حله. بیاین این طرف.»
«... کیمیکرد بهت همچینهیولاهای حقی داده!»
ساجید با خشونتدووم فریاد زد وزیادی شمشیرش را کشید.
«اینا مال مااگر هستن! به تومیتوانستند هیچ ربطی نداره!»
«اونوقت توکانگ این حقفراز رو داری؟»
«چ-چی؟»
«تو رهبر هند نیستی.میارن کمال حسن رهبره. منمچند قبلاً باهاش حرف زدم.»
اگر کسی بخواهداگر گروهش را عوض کند،هیولاهای جلویش را نخواهند گرفت.
مانع حرکت آزادانه نخواهند شد.
این چیزی بود کهفراز کمال حسن دو روز پیشبدن مخفیانه به تهسان گفته بود.
«حتی اگه کنترل واقعی دستت نباشه، اونوچندانی به عنوان رهبر قبول کردی. پس بقیهانداخت فقط بازیکن معمولین. تو حقی نداری جلومو بگیری.»
پاسخ بیتفاوت تهسان.
آنها نمیتوانستند بحث کنند.
خودشان بودند که کمال حسنمیکرد را رهبر کردند تا کارهایچندانی دردسرساز را گردن او بیندازند.
«... مسخرهبازی در نیار!»
اما ساجید مقاومت کرد.
«فکر کردی اجازه میدم؟!»
«نیازی به اجازه نداری.»
«هع!»
ساجید پوزخندی زد وهیولاهای کولهاش را باز کرددرآورند و عصایی آبیرنگ بیرون کشید.
«به هردارن حال، بهممیارن خیانت کردین! بمیرین!»
[ساجید عصای تیغه باد را فعال کرده است.]
تیغههای بادمیکرد به سمتهیولاهای چاندالاها هجوم بردند.
چاندالاها جیغدارن کشیدند و رویتعداد زمین کز کردند.
تهسان بهدارن آرامی دستشمیارن را تکان داد.
باد تحتهمان کنترل اوکانگ پراکنده شد.
ساجید جا خورد.
«چ-چی؟»
قدرتش مسدود نشد.
صرفاً ناپدید شد.
تهسان بیهیچداد احساسی بههمکاری او خیره شد.
ساجید به زور خودهمان را آرام کرد وفراز با اطمینان فریاد زد:
«اونا بردهان!درست نیازی بهلحظه حقوق ندارن!»
مطمئن بود کهدووم تهسان هرگز نمیتواندزیادی او را بکشد.
هند هنوزدارن صدها هزار بازیکنتعداد حالت سخت داشت.
اگر تهسان اینجا بهکانگ ساجید حمله میکرد، قطعاًآمد درگیری تمامعیاری رخ میداد.
ساجید گمان میکرداگر تهسان فقط بهخاطر چندهیولاهای چاندالا، چنین ریسکی نمیکند.
«فهمیدی؟ گمشو، غریبه!»
ساجید فریاد زدمیتوانستند و به سمتدردسر چاندالاها حمله برد.
دیگر بازیکنان حالتدووم سخت نیز آرامآرامزیادی شروع به حرکت کردند.
اما ساجیدهمان در مورد یکجونهیوک چیز اشتباه میکرد.
بازیکنان حالت سختاگر هند برای تهسانمیتوانستند پشیزی ارزش نداشتند.
تهسان بیتفاوت بشکنی زد.
سرِ ساجید که در حالکانگ حمله بود، با خشونت به عقبشمشیر پیچید و به گوشهای پرتاب شد.
ساجید روی زمینمیتوانستند پهن شد و مثلچندانی کرم به خود میپیچید.
«... هان؟»
«فکر کنم اشتباه متوجه شدی.»
در سکوتِ بهتزده وفراز آکنده از وحشت، صدایشمشیر تهسان به آرامی طنینانداز شد.
«شماها واسهمیکرد من هیچهیولاهای ارزشی ندارین.»
بازیکنان حالت آسان و معمولی که مانندچهار برده با آنها رفتار میشد، و بازیکنانمقابله حالت سخت که بر آنها حکمرانی میکردند.
برای تهسان،همان همه آنهاکانگ یکی بودند.
منبعی برایگشت ارتقا سطحهمان قدرت مهارت.