---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

افزایش سطح از طریق مهارت

چپتر 499: طبقه ۹۳، شیاطین (۱) • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 499: طبقه ۹۳، شیاطین (۱)

0

طبقه ۹۳. اکنون‌ایمانی​ در میانه طبقات‌آمده​ نودم قرار داشت.

تائه‌سان به‌اجازه​ سمت پله‌ها‌منو​ حرکت کرد.

در همان‌اینو​ لحظه، فضا‌کاری​ شکافته شد.

نه بالبامبا‌چرا​ بود و‌اتفاقی​ نه الهه.

موجودیت کاملاً متفاوتی بود.

گررااانگ!

فضا به لرزه‌بگی​ درآمد و حضور آن‌سوی‌قبل​ شکاف، به هزارتو بازگشت.

او کسی‌چرا​ نبود جز‌اتفاقی​ صاحب مغازه.

چهره‌اش همچون یک‌ایمانی​ گابلین، سرخ و‌آمده​ در هم پیچیده بود.

ریش‌های ضخیمش می‌لرزید‌دادی​ و مشت‌هایش را به‌نداره​ سختی گره کرده بود.

تنها یک‌اینو​ احساس در وجودش‌برای​ نمایان بود: خشم.

تائه‌سان با چهره‌ای‌همچین​ بی‌تفاوت گفت: «چرا‌چشمان​ همچین اتفاقی افتاده؟»

چشمان صاحب مغازه‌ایمانی​ با وحشی‌گری از‌آمده​ حدقه بیرون زد.

او به‌اجازه​ سمت تائه‌سان‌منو​ هجوم برد.

با حرکتی‌اینو​ ناگهانی، یقه تائه‌سان‌برای​ را چنگ زد.

«این چه وضعشه!»

«حالا چرا یهو رم کردی...»

«چرا! آخه چرا!»

صاحب مغازه‌اینو​ با چهره‌ای‌کاری​ مسخ‌شده فریاد کشید.

«چرا آدمای‌چرا​ من دارن به‌افتاده​ تو خدمت می‌کنن؟»

تائه‌سان دلیل‌برای​ خشم صاحب مغازه‌دست​ را درک کرد.

در حالی که‌دادی​ یقه‌اش در چنگ او‌نداره​ بود، با آرامش گفت:

«وسط انجام مأموریت، یه‌کاری​ چیز اضافه‌تر هم گیرم اومد.‌آمده​ اونم ایمان اون آدما بود.»

«تویِ لعنتی!»

فشار دستش‌برای​ دور یقه‌قبل​ بیشتر شد.

چهره صاحب مغازه‌دادی​ تا جایی که امکان‌نداره​ داشت در هم رفت.

«چطور جرئت کردی! چطور به‌برای​ خودت اجازه دادی آدمای منو گول‌دستی​ بزنی! امکان نداره! اونا آدمای منن!»

«حالا هر‌چرا​ چقدرم که‌اتفاقی​ اینو بگی...»

کاری برای ایمانی که‌قبل​ از قبل به دست‌دستی​ آمده بود، نمی‌شد کرد.

تائه‌سان دستی که‌دادی​ یقه‌اش را گرفته‌بزنی​ بود، نگه داشت.

در یک آن، صاحب مغازه‌برای​ لرزید و سپس با صدای‌نمی‌شد​ «گرومب!» به عقب پرتاب شد.

تائه‌سان به‌چرا​ آرامی لباس‌هایش‌اتفاقی​ را مرتب کرد.

«من آرزویی که گفتی رو‌دست​ برآورده کردم، ولی اینکه یهو‌نگه​ این‌طوری بازی درمیاری واقعاً گیج‌کننده‌ست.»

چیزی که صاحب‌دادی​ مغازه می‌خواست، مرگ‌بزنی​ آن متعالی بود.

هیچ شرط‌اینو​ دیگری در‌کاری​ مأموریت وجود نداشت.

تائه‌سان آن متعالی را کشته‌افتاده​ و آن مأموریت را به‌هجوم​ بی‌نقص‌ترین شکل ممکن تکمیل کرده بود.

اما حالا، صاحب‌ایمانی​ مغازه ناگهان شروع‌آمده​ به شکایت کرده بود.

تائه‌سان نمی‌توانست‌اجازه​ او را‌منو​ درک کند.

«چرت‌وپرت نگو! اونا باید به‌برای​ من خدمت کنن! نه هیچ‌کس‌نمی‌شد​ دیگه‌ای، فقط من! پادشاه واقعی!»

«خب برو ایمان منو پاک کن‌چشمان​ و مال خودت رو جاش بذار.‌حرکتی​ تا اون موقع، من دخالتی نمی‌کنم.»

«ای... این...!»

صاحب مغازه‌اجازه​ به شدت‌منو​ به لرزه افتاد.

در همان لحظه، کف‌کاری​ زمین دوباره فرو ریخت‌دست​ و بالبامبا ظاهر شد.

[یک غریبه وارد شده است.]

صدا سرد و بی‌رحم بود.

برخلاف همیشه، حالتی ماشینی داشت.

رفتاری شبیه به زمانی‌کاری​ که تائه‌سان برای اولین بار‌آمده​ با بالبامبا ملاقات کرده بود.

[تو برای رسیدن به آرزویت، مسئولیت مغازه در هزارتو‌بیرون​ را بر عهده گرفتی، و اکنون آن آرزو برآورده‌حالا​ شده است. رابطه تو با هزارتو به پایان رسیده است.]

«اما!»

[شرط مأموریت، مرگ آن متعالی بود. اگر خواهان‌اونا​ ایمان بودی، آن نیز باید بخشی از آرزویت می‌بود.‌دست​ اما زمانی که وارد هزارتو شدی، چنین چیزی نگفتی.]

تائه‌سان متوجه‌اینو​ منظور لحن‌کاری​ بالبامبا شد.

این دقیقاً همان رفتاری بود که‌چشمان​ برای یک غریبه به کار می‌رفت؛ یک‌ناگهانی​ مهاجم که هیچ ارتباطی با او نداشت.

[از آنجا که آرزویت برآورده شده، هزارتو دیگر هیچ ارتباطی با تو‌سپس​ ندارد. در حالت عادی، مهاجمان باید فوراً نابود شوند... اما با این‌ولی​ حال، هنوز ذره‌ای لطف در من باقی است. گورت را گم کن.]

خرررچ.

قدرت بالبامبا آزاد شد.

صاحب مغازه‌چرا​ به زور‌اتفاقی​ بیرون رانده شد.

او سعی کرد چیزی‌قبل​ فریاد بزند، اما صدایش در‌گرفته​ میان آن قدرت خفه شد.

و به این‌دادی​ ترتیب، صاحب مغازه از‌نداره​ هزارتو بیرون انداخته شد.

[تموم شد. دیگه نمی‌تونی‌کاری​ به اینجا برگردی. مگه‌دست​ اینکه آرزوی جدیدی داشته باشی.]

«چقدر بی‌رحم.»

[این بار مشکل کاملاً از طرف اوناست. اگه ایمان می‌خواست، باید از‌سپس​ همون اول تو آرزوش می‌آورد. لابد فکر کرده غیرممکنه و بی‌خیالش شده، اما‌اینکه​ وقتی فرصت رو دیده، هار شده. واسه همین نمی‌تونم باهاش خوب تا کنم.]

[مهم نیست. اون یارو‌منو​ هیچ‌وقت به ما بیشتر‌اونا​ از یه ابزار نگاه نمی‌کرد.]

روح با بی‌تفاوتی گفت.

با نگاهی به‌همچین​ گذشته، روح همیشه از‌وحشی‌گری​ صاحب مغازه متنفر بود.

[تائه‌سان، لطفی که بهت کردم به خاطر‌نمی‌شد​ این بود که ابزاری برای رسیدن به آرزوم‌عقب​ بودی، نه به خاطر اینکه ازت خوشم می‌اومد.]

[به هر حال تموم‌منو​ شد. دیگه نمی‌بینیش، مگه‌اونا​ اینکه خودت بری دنبالش.]

همان‌طور که بالبامبا‌بگی​ گفت، مأموریت به‌ایمانی​ پایان رسیده بود.

تائه‌سان هیچ‌چرا​ قصدی برای‌اتفاقی​ درگیری بیشتر نداشت.

او به وضوح کاری‌قبل​ را که باید انجام‌دستی​ می‌داد، تمام کرده بود.

[وقتی آرزو برآورده می‌شه، قرارداد هم به پایان می‌رسه. اتفاقات‌چقدرم​ بعدش دیگه بستگی به کرم جادوگر و پیمانکار داره. باید‌دستی​ اینو یادت بمونه. همین قضیه در مورد تو هم صدق می‌کنه.]

بالبامبا نگاهش‌اینو​ را به‌کاری​ فضای خالی دوخت.

[چیزی که تو آرزو کردی، فقط یه جرقه برای‌بیرون​ تبدیل شدن به یه متعالی بود. همین و بس.‌حالا​ اگه بخوای پاتو از این فراتر بذاری، من دخالت می‌کنم.]

[می‌دونم، پس زیاد جوش نزن.]

صدایی واضح طنین‌انداز شد.

صدای جادوگر سبز بود.

[قصد ندارم چیز بیشتری بخوام.]

[فقط محض احتیاط هشدار‌قبل​ دادم. ولی در مورد تو،‌گرفته​ فکر نکنم جای نگرانی باشه.]

تائه‌سان نیز نگاهش را‌منو​ به همان سمتی که‌اونا​ بالبامبا نگاه می‌کرد، چرخاند.

هاله سبز‌اینو​ رنگ جادوگر در‌برای​ آنجا حس می‌شد.

«خیلی وقته همو ندیدیم.»

[آره. یه‌برای​ چیز خیلی‌قبل​ جالب دیدم.]

اکنون رفتار جادوگر‌دادی​ سبز نسبت به‌بزنی​ تائه‌سان بسیار مؤدبانه بود.

لحن او احترام‌آمیز بود.

«داری باهام رسمی حرف می‌زنی؟»

[تو به سطحی رسیدی که من‌آمده​ نمی‌تونم بهش برسم. کاملاً طبیعیه که‌سپس​ متناسب با اون باهات رفتار کنم.]

«لازم نیست این‌قدر رسمی باشی.»

[نه.]

اما جادوگر‌چرا​ سبز با‌اتفاقی​ قاطعیت گفت.

[چاره‌ای نیست. کسایی که به همچین درجات‌نمی‌شد​ بالایی می‌رسن، لایق احترام مناسب هستن. تائه‌سان،‌گرومب​ تو با همون لحن خودمونی باهام حرف بزن.]

«اگه اصرار داری...»

تائه‌سان زیاد‌اینو​ روی رفتار‌کاری​ او حساس نشد.

او همان‌طور که از‌اتفاقی​ اولین ملاقاتشان با او رفتار‌بیرون​ می‌کرد، به برخوردش ادامه داد.

او هم چندان‌ایمانی​ به گستاخی صاحب‌آمده​ مغازه اهمیتی نمی‌داد.

اما اگر او‌دادی​ اصرار داشت، دلیلی‌بزنی​ برای تغییر ندادن نمی‌دید.

«راهی پیدا کردی؟»

جادوگر سبز آرزو داشت‌اتفاقی​ سرنخی برای تبدیل شدن به‌بیرون​ یک تعالی‌یافته واقعی پیدا کند.

او قطعاً از طریق قراردادش با‌آمده​ تیسان چیزهای زیادی دیده بود، اما‌سپس​ جادوگر سبز سرش را تکان داد.

[هنوز نه... نمی‌دونم.

از اونجایی که با‌گول​ ایمان نمیشه بهش رسید، دارم‌چقدرم​ ترس و وحشت جمع می‌کنم.

فکر کنم ممکنه،‌بگی​ اما یه بخشی‌ایمانی​ از وجودم دو دله.]

«مبهمه.»

هیچ‌کس نمی‌توانست بگوید که‌قبل​ آیا واقعاً رسیدن از این‌گرفته​ راه ممکن است یا نه.

[رمیدیوس بود،‌اجازه​ نه؟ اون خیلی‌گول​ از من قوی‌تره.

با اینکه بهت باخت،‌گول​ اما به جز چند نفر،‌چقدرم​ هیچ‌کس تو جهان حریفش نمیشه.]

حتی او هم نتوانست‌اتفاقی​ به سطحی که جادوگر سبز‌بیرون​ به آن امید داشت برسد.

جادوگر سبز یک‌نداره​ بار دیگر فهمید که‌اینو​ واقعاً چه آرزویی دارد.

«آروم روش‌بیشتر​ فکر کن.‌جایی​ قراردادم هنوز پابرجاست.»

[ممنون.]

جادوگر سبز به‌همچین​ طور خلاصه تشکر‌چشمان​ کرد و رفت.

ساماندهی نهایی‌بزنی​ واقعاً کامل‌اونا​ شده بود.

تیسان از پله‌ها پایین رفت.

صاحب مغازه‌ای‌دادی​ که همیشه منتظرش‌بزنی​ بود، رفته بود.

فقط مغازه‌چرا​ بی‌صاحب باقی‌اتفاقی​ مانده بود.

«پس حالا دیگه سلف‌سرویسه.»

به نظر می‌رسید اگر کسی‌امکان​ قیمت و تجهیزات مورد نظرش را‌دادی​ تطبیق می‌داد، می‌توانست آن را بخرد.

اما این‌دادی​ موضوع اهمیت‌گول​ چندانی نداشت.

مأموریت طبقه ۹۳ آغاز می‌شود.

شرایط طبقه ۹۳ را پاکسازی کنید.

پاداش: تکه نور تاریک‌شونده

پاداش مخفی: ؟؟؟

توضیحات هیچ‌چرا​ سرنخی برای شرایط‌افتاده​ پاکسازی آن نمی‌داد.

او باید مستقیماً‌نداره​ از کسی که‌چقدرم​ منتظر بود می‌شنید.

تیسان در را باز کرد.

کسی که آنجا‌منو​ منتظر بود به‌نداره​ او خوش‌آمد گفت.

[اومدی؟]

شما با لرد شیطانی، لوسیفر ملاقات کردید.

موهای سیاهش تا پاهایش می‌رسید.

چشمان تیزش شبیه گربه بود.

یک لباس بلند مشکی.

لرد شیطانی دقیقاً مثل اولین دیدارشان‌رفت​ به نظر می‌رسید، اما رفتارش نسبت‌منو​ به تیسان قطعاً تغییر کرده بود.

چشمانی که زمانی به نظر‌بزنی​ می‌رسید او را آزمایش می‌کنند،‌اینو​ حالا از محبت و علاقه می‌درخشیدند.

او با‌چرا​ نگاه به‌اتفاقی​ تیسان، تحسین کرد:

[به یه رده پایدار رسیدی.

و این همه تقدس.

دیگه به‌بیشتر​ این راحتی‌ها‌جایی​ نمی‌تونم زمینت بزنم.]

«لطف داری.»

[نه، جدی میگم.

اگه تو‌چرا​ یه سطح‌اتفاقی​ عادی بودی، نمی‌دونستم.

اما کسی مثل‌نداره​ تو از یه دنیای‌اینو​ دیگه می‌تونست دوام بیاره.

خیلی قوی‌تر شدی.

و... به‌بیشتر​ نظر میاد یه‌امکان​ چیزی رو فهمیدی.]

تیسان متوجه‌دادی​ چیزی که‌گول​ درونش بود شد.

به نظر می‌رسید‌همچین​ لرد شیطانی هم‌چشمان​ متوجه آن شده است.

تیسان از او پرسید:

«مأموریت طبقه‌بیشتر​ ۹۳ مال‌جایی​ توئه، لرد شیطانی؟»

[نه.]

لرد شیطانی سرش‌همچین​ را تکان داد‌چشمان​ و به عقب رفت.

[دلم می‌خواد، اما نمی‌تونم.

این دفعه،‌برای​ مأموریت مال‌قبل​ یکی دیگه‌ست.]

[مال منه.]

کررررچ!

فضا در‌چرا​ هم شکست‌اتفاقی​ و تاب برداشت.

مردی عضلانی ظاهر شد.

[خیلی وقته ندیدمت، موجود ترکیبی.]

شاخ‌های بزرگ روی سرش، مردمک‌های‌برای​ قرمز خزنده مانند و هاله‌ای سیاه‌دستی​ که از تمام بدنش جریان داشت.

بعل پوزخند زد.

شما با شیطان اعظم، بعل ملاقات کردید.

[این مأموریت‌اینو​ تحت رهبری‌کاری​ من پیش میره.

لرد شیطانی‌چرا​ فقط یه‌اتفاقی​ دلال ساده‌ست.]

[هنوزم وقتی‌بزنی​ بهش فکر می‌کنم‌منن​ ازش خوشم نمیاد.]

[مگه داستان‌بیشتر​ از قبل تموم‌امکان​ نشده؟ لرد شیطانی.

این واجبه؛ برای‌دادی​ اون، برای ما‌بزنی​ و برای تو.

هر چی‌دادی​ بیشتر طول بکشه،‌بزنی​ اوضاع بدتر میشه.]

[چون فهمیدم قبول کردم.]

[خوبه.

پس یه‌برای​ مدتی حواسم‌قبل​ به عزیزدردانه‌ت هست.]

بعل در حالی‌دادی​ که انگشتش را‌بزنی​ بالا می‌برد، خندید.

هاله تاریک‌اینو​ به دور‌کاری​ تیسان پیچید.

[موجود ترکیبی، دنبالم بیا.]

تیسان در‌برای​ برابر انرژی‌قبل​ مقاومتی نکرد.

بدنش هزارتو را‌دادی​ ترک کرد و به‌نداره​ جای دیگری منتقل شد.

[یه اخطار دیگه.]

صدای ضعیفی شنیده شد.

[ما قطعاً یه قرارداد بستیم.

اما الان، چیزی‌چهره​ جز زنجیرهای زنگ‌زده‌رفت​ و خرد شده نیست.

اگه باهاش بازی کنی...]

[قصدشو ندارم، تازه‌بگی​ با این حال،‌ایمانی​ اون یارو خیلی نگرانشه.]

بعل با خونسردی جواب داد.

در حالی که تیسان‌قبل​ به فضایی از تاریکی مطلق‌گرفته​ منتقل می‌شد، صدایش ضعیف شد.

[این باید‌اجازه​ دومین باری‌منو​ باشه که اینجایی.]

اگرچه فقط تاریکی فضا را‌برای​ پر کرده بود، اما تاریکی در‌دستی​ اینجا نقش نور را ایفا می‌کرد.

اینجا قلمرو بعل بود.

بعل روی‌برای​ صندلی‌ای از‌قبل​ جنس تاریکی نشست.

[داستان رو شنیدم، بنیادین.

اون پیرمرد برگشته.

تو این مسیر، مشکل اوروبوروس‌برای​ رو حل کردی و شر‌نمی‌شد​ اون آشغال بی‌ارزش رو کم کردی.]

«تو همه‌چیز رو می‌دونی؟»

[اطلاعات وجود داره.

این‌طوریه که‌بیشتر​ تا اینجا‌جایی​ بالا اومدی، هاه.]

بعل نگاهی‌دادی​ به سرتاپای‌گول​ تیسان انداخت.

چشمانش او را‌همچین​ با دقت و‌چشمان​ تأمل بررسی می‌کرد.

[...قوی شدی.

و داری نزدیک میشی.

اما هنوزم نمی‌تونم‌چهره​ بگم که قراره‌رفت​ چطوری تغییر کنی.]

«چرا احضارم کردی؟»

نگاه تیسان ثابت ماند.

«درباره من چی می‌دونی؟»

رازش، چیزی که درونش بود.

اینکه از کجا‌منو​ آمده و چگونه‌نداره​ ترکیب شده بود.

خود تیسان تازه داشت‌اتفاقی​ کم‌کم آن را می‌فهمید، اما‌بیرون​ بعل از همان ابتدا می‌دانست.

[دلیل احضار‌بزنی​ کردنت چیز‌اونا​ مهمی نیست.

حداقل الان نه.]

بعل به نرمی‌دادی​ خندید و موضوع‌بزنی​ را عوض کرد.

«خیلی سخت کار کردی.‌کاری​ هنوز یه استراحت درست‌دست​ و حسابی نداشتی، مگه نه؟»

«درسته.»

تیسان آن را انکار نکرد.

او به‌اجازه​ طرز وحشتناکی‌منو​ قوی شده بود.

اما هرگز به‌بگی​ معنای واقعی کلمه‌ایمانی​ استراحت نکرده بود.

ارتقای سطح به سرعت‌اتفاقی​ خستگی ذهنی را کاهش می‌داد،‌بیرون​ بنابراین نیازی به استراحت نبود.

«پس نظرت چیه‌ایمانی​ هر از گاهی‌آمده​ یه استراحتی بکنی؟»

«استراحت؟»

[شیاطین جلسات‌اینو​ منظمی دارن‌کاری​ که من میزبانشم.

تمام شیاطینی‌چرا​ که قلمرو دارن‌افتاده​ اونجا جمع میشن.

و تو‌چرا​ هم تا‌اتفاقی​ حدودی شیطانی.]

تیسان قلمرو‌برای​ بلیال را مال‌دست​ خودش کرده بود.

او قلمرو‌اجازه​ یک شیطان را‌گول​ در اختیار داشت.

همان‌طور که بعل گفت،‌کاری​ او یک پایش را‌دست​ در قلمرو شیاطین گذاشته بود.

«نظرت چیه؟ علاقه‌ای‌همچین​ داری یه بار به‌وحشی‌گری​ جمع ما ملحق بشی؟»

مهارت باعث ارتقای سطح شد.

ناولها | novelha.net