چپتر 363: فرزند خون الهی (۵)
0نگهبانان با عجلهاعلیحضرت تهسان و کودک رابود به داخل هدایت کردند.
لحظاتی بعد، مردی میانسالگمونم با لبخندی گرم وحالت ردایی باشکوه ظاهر شد.
او گفت: «پس تو همونبرای بچهای هستی که توسط همه چیزتصمیم نفرین شده. باعث افتخارمه که میبینمت.»
کودک سرش رابیرون تکان داد و بهنمیرم سردی پاسخ داد: «بله.»
مرد لبخند ملایمی زد. «من قدیس خدمتگزاربود هورای، خدای بزرگ انضباط هستم. پس، ایصدایی فرزند نفرینشده، بالاخره تمام آزمونهات به پایان رسید.»
کودک گفت: «من تمام آزمونهایی کهممکن اعلیحضرت امپراتور بهم داده بود روصادر پشت سر گذاشتم و اومدم اینجا.»
«شگفتانگیزه!» قدیس ناگهان با صدایی بلند فریاد کشید:مردد «تو درد و گناهان خودت رو تحمل کردیدرخواستمه تا به اینجا برسی! رحمت اعلیحضرت قطعاً شامل حالته!»
کودک چهرهبرو درهمرفتهاش را بهمیام زور کنترل کرد.
قدیس که متوجه ناراحتی کودکبهم نشده بود، دستانش را بهاومدم هم کوبید. «بیا، از این طرف.»
سپس، قدیس نگاهی به تهسان انداخت.ممکن «شرمندهم، ولی اینجا اقامتگاه اعلیحضرت امپراتوره.صادر غریبهها اجازه ورود ندارن. لطفاً برو بیرون.»
کودک سرش را تکانمحکم داد. «نه. من بامردد اون میام. وگرنه نمیرم.»
صدایی آرام اما محکم بود.
چهره قدیسآزمونهایی برای لحظهایامپراتور در هم رفت.
پس از نگاهی بهگمونم تهسان و کودک، مرددحالت ماند اما سرانجام تصمیم گرفت.
«... بسیار خب. چون این آخرین درخواستمه،رفت گمونم اینقدرش ممکن باشه. در حالت عادیچون غیرممکنه، ولی من یه اجازه ویژه صادر میکنم.»
قدیس چانهاش رابیرون بالا گرفت، گوییوگرنه رحمتی عظیم نشان میدهد.
او پیشاپیش به راهامپراتور افتاد و کودک باپشت چهرهای گرفته به دنبالش رفت.
معبد بهآخرین طرز باورنکردنیایگمونم باشکوه بود.
برخلاف نام خدای انضباط،محکم سراسر پوشیده از طلا بودماند و چشمها را خیره میکرد.
با عبور ازبیرون راهرو، پرستندگان با دیدننمیرم قدیس تعظیم عمیقی کردند.
اما وقتی متوجهاعلیحضرت کودک شدند، لرزیدندداده و ناخودآگاه عقب رفتند.
قدیس در حالی که به عمق معبدباشه میرفتند، آنها را آرام کرد: «آروم باشین.چانهاش اون اومده اینجا تا خودشو تقدیم کنه.»
درِ عظیم باز شد وبرای آنها وارد اتاقی شدند کهسرانجام امپراتور در آن نشسته بود.
بسیار جوان بهبیرون نظر میرسید، بهسختیوگرنه بیستساله، با چهرهای سرد.
بر تخت طلاییِ سر بهبهم فلک کشیدهای تکیه زده بوداومدم و بیهیچ احساسی به کودک مینگریست.
قدیس زانو زد و فریاد کشید: «اعلیحضرت! ای رسولعادی هورای! فرزند نفرینشده آزمونهای شما رو پشت سر گذاشته ونشان اومده تا خودشو تقدیم کنه! لطفاً گناه نخستینش رو بپذیرید!»
امپراتور درآرام سکوت سریمحکم تکان داد.
قدیس با چهرهای سرشاراون از احساسات دستانش راآرام در هم قفل کرد.
نیروی الهیآزمونهایی شروع بهامپراتور تجلی کرد.
کیییینگ!
دستگاهی که با نیرویمحکم الهی طنینانداز شده بود،مردد در برابر کودک فعال شد.
قدیس بر سر کودک فریاد زد: «تو نفرین شدی! نفرین شده توسط همهرفت چیز، وجودِ خودت زندگیِ اطرافت رو میکشه! هیچ جادوی بزرگی نمیتونه کنترلش کنه،باشه حتی قدرت ایمان! متأسفانه، حتی پدر و مادرت هم به خاطر نفرین تو مردن!»
قدیس دستانش را باز کرد.
«اما اعلیحضرت امپراتور فرقگمونم داره! اون بزرگوار میتونهحالت نفرینت رو مهار کنه!»
صدایش که پراما از جنون بود،لحظهای ناگهان آرام گرفت.
«البته، قیمتش جونِ خودته... ولی چارهایوگرنه نیست. اگه زنده بمونی، ممکنه کل دنیارفت نفرین بشه. این واقعاً یه فداکاری شریفه.»
ستونی ازآزمونهایی نور در برابربهم کودک شکل گرفت.
«وارد شو. اعلیحضرت امپراتورگمونم نفرینت رو مهار میکنه.حالت اونوقت، همه میتونن خوشبخت بشن.»
کودک دقیقاً به همینمحکم دلیل و پس از گذراندنماند آزمونها به اینجا آمده بود.
اما کودک تنها بهاون ستون نور خیره شدآرام و قدمی به داخل نگذاشت.
کودک بهآزمونهایی آرامی گفت:امپراتور «... تهسان.»
«میتونی دوباره بگی؟»
تهسان پاسخ داد: «اگه بخوای.»
«گفتی اگه یه روز یه جا بمونی، نفرین میشی. ولیمحکم این غیرممکنه. خون آبی تو، خون الهیه. قدرتیه که هیچچون انسانی نمیتونه تحملش کنه. همچین نفرینی نمیتونه وجود داشته باشه.»
چهره قدیس خشک شد.
تهسان ادامه داد.
«ولی تو بخاطراما نفرین زجر کشیدیلحظهای و زندگیت تباه شد.»
«تو کی هستی کهاون جلوی اعلیحضرت همچین حرفاییآرام میزنی؟ همین الان بس کن...»
«خفه شو.»
با کلامی بُرنده،درخواستمه دهان قدیس مهرممکن و موم شد.
سعی کرد چیزیاما بگوید، اما لبهایلحظهای بستهاش باز نمیشدند.
«تو که زجر کشیده بودی،میام دنبال راه چاره از امپراتور گشتیبرای و یه پیشگویی بهت داده شد.»
«اینکه خودمآزمونهایی باید قربانیامپراتور امپراتور بشم.»
کودک به امپراتوردرخواستمه که بر تخت تکیهباشه زده بود، خیره شد.
امپراتور باآرام خونسردی بهمحکم آنها نگاه میکرد.
«نفرینت کار خود امپراتور بود.میام پیشگویی هم توسط خود امپراتورمحکم داده شد. اون ریشه تمام شرارته.»
«چرا؟»
«خون آبی تو قدرتی فراتر از مرگومیره.باشه اگه موجود قدرتمندی مثل امپراتور به دستشچانهاش بیاره، میتونه قدرتِ حتی بیشتری کسب کنه.»
البته، اینآرام تنها یکمحکم احتمال بود.
هیچ تضمینی وجود نداشتاون که به دست آوردن خوناما الهی، قدرتی قویتر اعطا کند.
و زندگی کودکاعلیحضرت به خاطر همین احتمالِبود ضعیف تباه شده بود.
«اگه امپراتور دخالت نمیکرد، تواینقدرش خون الهی داشتی ولی میتونستیغیرممکنه یه زندگی عادی داشته باشی.»
«... پس مناما نبودم، اطرافیانم بودنلحظهای که هدف قرار گرفتن.»
تهسان پاسخ داد: «برایاون به دست آوردن قدرتت، بایداما با میل خودت قربانی بشی.»
چهره کودک دراعلیحضرت هم رفت و ماتومبهوتبود به امپراتور خیره شد.
«اعلیحضرت، چیزی که گفتم درسته؟»
امپراتور پاسخی نداد.
او فقط به تهسان نگاه میکرد، گویینمیرم علاقهای به کودک نداشت، انگار هر اتفاقیمردد هم که میافتاد، اوضاع تحت کنترلش بود.
چهره کودکآزمونهایی حتی بیشترامپراتور در هم پیچید.
«نفرین من نبود کهگمونم پدر و مادرم روحالت کشت! کار شما بود، اعلیحضرت؟»
تنها صدای خشمگیناما کودک در تالارلحظهای تخت طنینانداز شد.
امپراتور همچنان ساکت ماند.
تنها از رفتاراعلیحضرت او، کودک دریافتداده که سخنانش حقیقت دارد.
«ها، هاهاها! هاهاهاهاها!»
کودک بهآرام خندهای جنونآمیزمحکم منفجر شد.
دیگر خبری از کودکیاون که تشنهی محبت باشد یااما خود را سرزنش کند، نبود.
تنها کودکی باقی مانده بودبهم که خشم، وجودش را تااومدم ابد در هم پیچیده بود.
«تو! تو!»
خشمش فوران کرد.
تهسان آرام گفت:
«حالا همهچیزو میدونی. ازآرام اینجا به بعد، هرلحظهای چی انتخاب کنی، پای خودته.»
«... اگهبرای انتخاب کنم،رفت کمکم میکنی؟»
تهسان سر تکان داد.
کودک بارسید صورتی درهمرفتهاعلیحضرت فریاد زد:
«نمیخوام بمیرم!»
این احساس واقعی کودکامپراتور بود که در اعماقپشت وجودش دفن شده بود.
ارادهای که سرکوبشدرخواستمه کرده بود، چون فکرباشه میکرد نفرین شده است.
«میخوام از امپراتور انتقام بگیرم!»
«اگه انتخابتبرو اینه...» تهسان دستشمیام را بالا برد.
طبق محتوایآزمونهایی مأموریت، اوامپراتور انتخابش را کرد.
این تصمیم تهسان بود.
«اوخ!»
نیرویی که دهان قدیساون را مهر و مومآرام کرده بود، رها شد.
قدیس با وحشت فریاد زد:
«تو! چیکار کردی!»
شما طوفان سیاه زفیر را فعال کردید.
کوووونگ!
فضا شکافتبرای و طوفانیرفت به خروش آمد.
نیرویی عظیم بر زمینبرو فرود آمد و همهچیزوگرنه را با خود برد.
«آه، آآآه!»
چهرهی قدیس رنگباختهنمیرم شد و نیرویمحکم الهیاش را آزاد کرد.
اما طوفان سیاه حتیرفت آن را هم بلعید وگرفت در کام خود فرو برد.
کوگوگوگونگ...
با فروکش کردنآزمونهایی طوفان، معبد بهبهم کلی ویران شده بود.
تنها امپراتوروگرنه و تختشآرام سالم مانده بودند.
امپراتور در برابرلحظهای طوفان تهسان، فقط ازسرانجام خودش محافظت کرده بود.
«گذاشتی همشون بمیرن.»
امپراتور بیحس گفت: «مهم نیست. همشون فقط انسانهای خام و ابزار بودن. به وقتش هر چقدربلند لازم باشه دوباره جایگزین میشن. اون انسانی که کنارته هم فرقی نداره. مهم نیست اون ابزار ناچیزکرد چی میگه، اگه روحشو خرد کنی و درد بهش بدی، بالاخره تسلیم میشه. فقط یکم دردسر داره.»
نگاه امپراتوروگرنه لحظهای ازآرام تهسان جدا نشد.
«مهم تویی. راستش اولش گیج شدهماند بودم. فکر کردم یه خدای دیگهآخرین مداخله کرده تا جلوی نقشهمو بگیره.»
«اما هر چی بیشتر نگاه کردم،اون بیشتر فهمیدم. تهسان رسول یه خدایمحکم دیگه نیست. اون فقط یه موجود قدرتمنده.»
«نمیدونم چطوری اومدی بهاعلیحضرت دنیای من، ولی لهتبود میکنم و نقشهمو ادامه میدم.»
قدرت امپراتوروگرنه شروع بهآرام نمایان شدن کرد.
«آه.»
رنگ از رخسار کودک پرید.
آن قدرت عظیمآزمونهایی داشت خود فضابهم را رنگآمیزی میکرد.
«برو عقب.»
«بـ... باشه...»
تهسان باندارن قدرت خودش سپریبیرون برای کودک ساخت.
کودک نگاهی بهآزمونهایی تهسان انداخت وبهم آرام فاصله گرفت.
تهسان شمشیرش را کشید.
این اولین بار بود که بدونماند هیچ شرط یا محدودیتی با رسولآخرین واقعی یک موجود متعالی مبارزه میکرد.
امپراتور در حالی کهبرو قدرتی سرکوبگر در وجودش موجنمیرم میزد، شمشیرش را بالا برد.
«زیر قدرت خدای بزرگ بمیر.»
ویییینگ.
قدرت منفجر شد.
الوهیت امپراتور به سمتبرو تهسان هجوم آورد، گوییوگرنه میخواست او را یکجا ببلعد.
تهسان پایشرسید را براعلیحضرت زمین کوبید.
شما تغییر شکل رسول [آشوب تیره] را فعال کردید.
شما آواتار طبیعت را فعال کردید.
شما ظرف پادشاه را فعال کردید.
رتبه و قدرتشآزمونهایی در آنی بهبهم سطحی بالا صعود کرد.
تهسان با رهاسازی قدرتآرام خود، رودررو با آنلحظهای الوهیت خروشان برخورد کرد.
کوووونگ!
موج ضربهیندارن برخوردشان به همهبیرون سو پخش شد.
تهسان بارسید خشونت شمشیر امپراتورامپراتور را دفع کرد.
شما قاتل رسول را فعال کردید.
«اوخ!»
رتبهی امپراتور به وضوحاعلیحضرت افت کرد، آنقدر که حتیپشت خود امپراتور هم حسش کرد.
«در رتبهی من مداخله میکنی؟»
امپراتور اخمبرای کرد و مشتشمردد را بالا برد.
بدنش بهندارن سمت تهسانبرو خیز برداشت.
تهسان شمشیرش را نگه داشت.
کاااانگ!
شمشیر با مشت برخورد کرد.
قدرتی که پشت آنبرو ضربه بود چیزی نبود کهنمیرم حتی تهسان بتواند دستکم بگیرد.
تهسان فهمید.
امپراتور هموگرنه درست مثل او،اما روی مرز بود.
تهسان نفسیبرای گرفت و بدنشمردد را حرکت داد.
کاگاک!
شمشیر ورسید مشت دوبارهاعلیحضرت برخورد کردند.
امپراتور ازوگرنه فنون بوکسآرام وحشیانهای استفاده میکرد.
حرکاتش خشن بود،لحظهای اما هر ضربهماند قدرتی عظیم داشت.
اما همین و بس.
خودِ بوکس چیز خاصی نداشت.
تهسان هر زماننمیرم که میخواست میتوانستمحکم آن را بشکند.
چشمان تهسان تیره شد.
زززِئونگ.
تهسان نیرو را به شمشیرشامپراتور ریخت، مشت امپراتور را عقبگذاشتم زد و به جلو فشار آورد.
امپراتور سعی کرد برای ضدحمله حرکتمحکم کند، اما تهسان همه را سدسرانجام کرد و شمشیرش را فرود آورد.
کوا-جیک.
امپراتور به زحمتلطفاً دفاع کرد امااون به عقب رانده شد.
تهسان میخواست عمیقتر نفوذ کند.
«میفهمم. تووگرنه موجودی ازآرام هزارتو هستی.»
کییییینگ!
نوری که امپراتورلطفاً را احاطه کردهاون بود ناگهان منفجر شد.
این تقویتی از الوهیتاعلیحضرت بود که حتی تحملشبود برای تهسان دشوار بود.
تهسان به سرعت فاصله گرفت.
«اعتراف میکنم. تو قوی هستی. استعداد فوقالعادهایسرانجام داری و هزارتوی ساختهی خدایان رو فتح کردیاینقدرش و قدرتی داری که با من رقابت میکنه.»
مشت امپراتور فرود آمد.
نیروی الهیرسید اطرافش حتیاعلیحضرت قویتر شد.
نیروی الهی کهنمیرم از شدت قدرت متورمبرای شده بود، شکل گرفت.
نوعی قلمرو بود.
امپراتور رسول یک خدا بود.
و خدایان هرآزمونهایی کدام قلمرو خاصبهم خود را دارند.
«اما در نهایت، این فقط قدرت فانیهاست.برای حتی اگه روی مرز باشی، نمیتونی قدرتیگرفت فراتر از اون رو به دست بیاری.»
امپراتور لبهایش را کج کردمردد و در حالی که قدرتشبسیار را جمع میکرد، لبخندی متکبرانه زد.
«من رسول هورای، خدای انضباط هستم، موجودی که قدرت الهیآرام رو در اختیار داره. با چنین قدرتی به تنهایی، نمیتونی بهبسیار من برسی. انسان احمق، قدرت یک خدا رو بهت نشون میدم.»
کییییینگ!
قدرت الهی منفجر شد.
قلمرو موجود متعالیلحظهای از طریق قدرت رسولسرانجام در جهان محقق شد.
قانون انضباط بر شما تحمیل میشود.
افزایش قدرت مهارت.