چپتر 551: مارمولک موبیوس (۱)
0جلد ۲۳، چپتر ۴
۵۵۴. مارمولک موبیوس (۱)
چرخه.
خدایی کهکنم بر هماندلیلی چرخه فرمان میراند.
حضوری آشنا بهطورچهرهای طبیعی از ذهننوازش تهسان عبور کرد.
ماری کهراضی بر چرخه همهچیزرضایتی حکمرانی میکرد؛ اوروبوروس.
«نیازی نیست توبهخاطر این فضای تنگخودم درموردش حرف بزنیم.»
آریلنان این راگرفتم گفت و دستانشاما را به هم کوبید.
در همانچیزی لحظه، جهاندادم دگرگون شد.
رتبه آریلنانکنم همهچیز رادلیلی در بر گرفت.
و آنها رسیدند؛ بهحسرت فضایی بیکران، غلیظ، فشردهاحاطهکننده و در عین حال خالی.
«اینجا...»
آکاشا نالید.
او که زمانیگرفتم رسول آریلنان بود، خاطراتیهمینقدر از این مکان داشت.
اینجا قلمرو آریلنان بود.
آریلنان با چهرهایبهخاطر پر از حسرت،خودم هوا را نوازش کرد.
هاله احاطهکننده قلمرو، بهآرامیحسرت آریلنان را در آغوش کشیدبهآرامی و به اربابش خوشآمد گفت.
«دلم براش تنگ شده بود.
برخیز.
اینجا پناهگاه منه.»
غررررمب!
قلمرو باقلمرو اراده اربابشحسرت طنینانداز شد.
پناهگاهی الهی و بیکران دررضایتی لحظه شکل گرفت و فضاچیزی را از چرخهها پر کرد.
آریلنان بربهخاطر تخت یشمی درخودم مرکز آن نشست.
«خب، داستانوبرای از کجاشدن شروع کنیم؟»
درحالیکه روی تخت نشستهدادم بود، بدنش را بهآرامیصدایش به جلو خم کرد.
«اول... بایدقلمرو یه بار دیگههوا ازت تشکر کنم.
بهخاطر تو، دلیلیشدن رو که بهعنوان خودمچهره وجود دارم، پس گرفتم.
هنوز کامل نیست،دلیلی اما همینقدر هموجود برای راضی شدن کافیه.»
رضایتی حقیقیبرای در چهرهشدن آریلنان نمایان شد.
«میتونم یه بار دیگهدادم چیزی رو که ازصدایش دست دادم، درک کنم.
آکاشا.
تو رو هم همینطور.»
«من...» آکاشابهخاطر مکث کرد وخودم صدایش تحلیل رفت.
آریلنان انگار کهراضی فهمیده باشد، دستشرضایتی را تکان داد.
«کافیه.
تو الان متعلق به اونی.
حیف شد که رسول وفاداری مثل توهاله رو از دست دادم، اما تا وقتی خودتبراش و اون نخواین، قصدی برای پس گرفتنت ندارم.»
آریلنان بهآرامی سخن گفت.
«زندگیتو برای خودت بکن، آکاشا.
البته زندگی کلمهگرفتم عجیبیه، چون تواما در اصل یه ابزاری.
اما اگهچیزی ازش راضی هستی،درک پس همونطور میمونه.»
«...ممنونم.»
«کسی کهبهخاطر باید تشکربهعنوان کنه منم.
اغراق نیست اگهبهخاطر بگم بهخاطر توخودم بود که تونستم برگردم.
واقعاً لیاقتبرای اینو داری کهکافیه رسول من باشی.»
«...»
از آکاشایقلمرو ساکت، احساساتیحسرت عمیق ساطع شد.
نگاه آریلنان به تهسان بازگشت.
«فکر کردمکنم چطوری بهت بگم،بهعنوان اما سادهتر بهتره.
حتماً کلی سؤال داری.
بپرس.
جواب میدم.»
«پس میپرسم.»
تهسان سؤالی را کهبهعنوان از زمان شنیدن هویتگرفتم آریلنان در ذهن داشت، پرسید.
«رابطهت با اوروبوروس چیه؟»
اوروبوروس.
مار چرخه.
او نیز موجودیچهرهای متعالی بود که برهاله چرخه همهچیز فرمان میراند.
مفهوم اوراضی با آریلنانکافیه همپوشانی داشت.
چنین چیزی دردلیلی تفکر عادی نمیتوانستوجود بهسادگی وجود داشته باشد.
«حتماً یه چیز مشابه دیدی.
حتماً دوتا موجود متعالیهنوز رو دیدی که بربرای مفاهیم یکسان نظارت میکنن.»
خدای مرگ، درشا.
خدای تعارض و مرگ، راکیراتاس.
هر دوراضی بر مفهومکافیه مرگ فرمان میراندند.
تفاوت در این بود که درشاوجود بر تمام مرگها حکومت میکرد، اما راکیراتاسبرای بهطور خاص بر مرگ ناشی از مبارزه.
«پس یه همچین مفهومی داره.»
«نمیگم دقیقاً همونه، اما شبیهشه.
اوروبوروس یه وجودبهخاطر مکانیکیه که برخودم چرخه همهچیز حکومت میکنه.
نمیشه بهعنوانقلمرو یه شیء واحدهوا بهش نگاه کرد.
اون بخشی از جهان بزرگه.
برای همین،بهخاطر قدرتش بیکرانبهعنوان و عظیمه.»
بهمعنای واقعی کلمه، زمانشدن کل جهان را خم میکردنمایان و بر چرخهاش فرمان میراند.
حتی موجودات متعالی نیزهنوز در برابر این مداخلهبرای هیچ کاری نمیتوانستند بکنند.
مفهومی عظیم بود.
«اوروبوروس بر چرخه کل جهانهوا حکومت میکنه، درحالیکه میشه گفت منکشید بر یه چرخه مستقل فرمان میرونم.
به زبون آوردنش سخته.»
«درسته اگه بابهخاطر رابطه بین درشاخودم و راکیراتاس مقایسهش کنم؟»
«خب. نمیگم اشتباه میکنی،هنوز اما... شنیدنش به اینبرای شکل، غرورمو جریحهدار میکنه.»
چهره آریلنان نارضایتیاشبهخاطر را از تشبیهخودم تهسان نشان داد.
«من با راکیراتاس فرق دارم.
من خدای چرخهام.»
آریلنان قدرت مداخلهراضی در کل چرخهرضایتی را در دست داشت.
رتبه او بالاترگرفتم از راکیراتاس واما حتی ماریابو بود.
حتی اکنون که ناقصدادم بود، تهسان میتوانست بهوضوحصدایش تفاوت سطحها را احساس کند.
ازاینرو، تهسانکنم نمیتوانست جلویدلیلی کنجکاویاش را بگیرد.
«موجودی مثلراضی تو هم ازرضایتی فاتح شکست خورد؟»
«شکست، هاه.
اعتراف بهش غرورموراضی میشکنه، اما چونرضایتی حقیقته، نمیتونم انکارش کنم.»
آریلنان با بیمیلی زمزمه کرد.
«چطوری؟»
چگونه ازبهخاطر فاتح شکستبهعنوان خورده بود؟
در پاسخ بهبهخاطر این سؤال، آریلنانخودم با آرامش جواب داد.
«اون با من روبهرو شد.
باهام جنگید.
بعد ازکنم یه زماندلیلی غیرقابلشمارش، پیروز شد.
و منو فتح کرد.
همش همین بود.»
«چطور ممکنه موجودی مثلدلیلی تو، بدون هیچ مداخلهایدارم از فاتح شکست بخوره؟»
آریلنان قدرتمند بود.
حتی بهصورت ناقص، رتبهای بالاتردرک از هر خدایی داشت کهرفت تهسان تا به حال دیده بود.
در سطح موجودات متعالی،دلیلی او کسی بود کهدارم به بالاترین جایگاه رسیده بود.
گذشته از این، چرخه مفهومیهوا بود که آغاز و پایانآغوش جهان را در بر میگرفت.
این طبیعی بود.
اما چنینبهخاطر موجودی توسط فاتحخودم شکست خورده بود.
«من قویم.
اینو انکار نمیکنم.
اما فاتحچیزی برگ برندهدادم مخفی خودشو داشت.»
«برگ برنده مخفی؟»
«اون میتونستبهخاطر این جهانبهعنوان رو موقتاً ببلعه.»
«مگه همیشهبرای این کارشدن ممکن نبود؟»
فاتح میتوانست مفهوم جهان رادرک ببلعد و آن را درونرفت یک صندوقچه گنج قرار دهد.
و از آن استفاده کند.
«آره.
اما یه کم فرق داره.
اون میتونست کاملاً ببلعدش.»
چشمان نیمهبازدارم آریلنان بههنوز تهسان خیره شد.
«تو قطعاً به بخشی ازبهعنوان فاتح ضربه زدی و اونهنوز صندوقچه گنج رو خالی کردی.
فاتح حتماً خیلی ضعیف شده.
اما حتی وقتی منوکافیه شکست داد، اون صندوقچهنمایان چیز چندان چشمگیری نداشت.
فقط یکیبهخاطر دو تابهعنوان مفهوم بزرگ.»
فاتح در آنراضی زمان بینهایت ضعیفتررضایتی از اکنون بود.
بااینحال، بازدارم هم آریلنان راکامل شکست داده بود.
«اون تو رو هدف گرفته.
کاش میتونستم خودم تیکهتیکهش کنم...»
نیت قتلیبهخاطر سرد دربهعنوان چشمان آریلنان درخشید.
ازآنجاکه فاتح همهچیز رادلیلی از او دزدیده بود، نفرتگرفتم شدیدی نسبت به او داشت.
اما احساساتش را مهار کرد.
«این یهچیزی قانونه که شکستخوردههادرک دوباره بلند بشن.
من اینو به تو میسپارم.
بیاحتیاطی نکن.»
«میفهمم.»
تهسان در سکوت،راضی کلمات آریلنان رارضایتی در ذهن حک کرد.
او هم هیچ قصدیدادم نداشت که کار فاتحصدایش را به دست دیگران بسپارد.
با دیدن اینچهرهای نگرش، لبخند رضایتی برهاله لبان آریلنان نقش بست.
«پس، بازم سوالیدلیلی داری؟ هر چیوجود بپرسی جواب میدم.»
«یه چیز دیگه.»
تهسان به آریلنان خیره شد.
«تا الان دیگهچهرهای باید از گذشتمنوازش خبر داشته باشی.»
«تا حدودی، آره.دلیلی کارایی که کردیوجود به منم مربوط میشه.»
«پس اینو ازت میپرسم.شدن آریلنان، تو هم میتونیچهره همون کارا رو بکنی؟»
«...اوهو.»
گوشه لبان آریلنان بالا رفت.
«میدونم چی میخوایدلیلی بپرسی. بخوام سادهوجود بگم... غیرممکن نیست.»
«که اینطور؟»
«ناپایدار میشه. من برخلاف اون، رویهمینطور یه چرخه مستقل حکمرانی میکنم. اما...فهمیده معنیش این نیست که نمیشه بهش رسید.»
«همین کافیه.»
تهسان سر تکان داد.
آریلنان با خوشحالی خندید.
«حتماً داری به یه چیز سرگرمکننده فکر میکنی. بیاتحلیل اونو بذاریم برای لذت بردنِ بعداً. به نظر میرسه سوالاتتاونی تقریباً تموم شده... پس وقتشه کاری که باید رو بکنم.»
آریلنان از روی تختحسرت برخاست و آرام بهاحاطهکننده سمت تهسان پایین آمد.
«یادت میاد؟ وقتیدلیلی ماموریتمو قبول کردی،وجود چی بهت گفتم.»
تهسان سر تکان داد.
آریلنان آن زمان اعلام کرده بود: اگر آنچهصدایش را که به او تعلق داشت پس بگیرد،داد او نیز داراییاش را به تهسان خواهد داد.
و پاداشقلمرو ماموریت طبقه ۹۶،هوا قدرت آریلنان بود.
«یه دستاوردبهخاطر بزرگ، پاداشبهعنوان درخوری هم میطلبه.»
انگشت آریلنانبرای پیشانی تهسانشدن را لمس کرد.
«دریافتش کن. این "من" هستم.»
در همان لحظه،چهرهای قدرت آریلنان به درونهاله پیکر تهسان سرازیر شد.
عظمتی وصفناپذیر داشت.
آنقدر سنگین کهراضی تحملش برای تهسانرضایتی تقریباً ناممکن مینمود.
«این... قدرت آریلنانه.»
درونش رسوب کردچهرهای و رتبهاش رانوازش به لرزه درآورد.
جسم و روحش برایبهعنوان تاب آوردن این نیرو تقلاهنوز میکردند و با بیقراری میلرزیدند.
تهسان گاردش را بالا برد.
همچون جانوری در حال زوزهدرک کشیدن، قدرت آریلنان را سرکوبرفت کرد و در هم شکست.
کسی نمیدانست چقدر زمان گذشت.
تهسان به سختیدلیلی توانست قدرت آریلنانوجود را هضم کند.
شما مهارت متعالی چرخه را به دست آوردید.
و تهسان متوجه شد.
او کنترل خوددلیلی مفهوم چرخه راوجود به دست آورده بود.
آریلنان از شدتراضی حیرت نفسش دررضایتی سینه حبس شد.
«تو واقعاً قبولش کردی.»
چرخه، قدرتی بودچهرهای که منحصراً بهنوازش آریلنانِ کامل تعلق داشت.
این نقطه اوجی بودبهعنوان که با تمام فداکاریاشگرفتم به آن دست یافته بود.
هیچکس دیگری نمیتوانست آن راکافیه بپذیرد، چه رسد به اینکهمیتونم آن را مال خود کند.
با این حال، تهساندادم بدون مشکل چندانی آنصدایش را جذب کرده بود.
«این قدرت توئه؟ جایحسرت تعجب نیست که چشایاحاطهکننده فاتح از دیدنش گرد بشه.»
«مشکلی نداره؟»
برخلاف خدایانبرای باستانی، موجودات متعالیکافیه قلمروهای محدودی داشتند.
این بدان معنا بود که بههمینطور همان اندازه که قدرت به تهسانفهمیده اعطا شده بود، او دچار خسران میشد.
و اینقلمرو خسران، مسئلهحسرت کوچکی نبود.
بسیار عظیم بود.
قضاوت در مورد آن دشوارکافیه بود، اما به احتمال زیاد ضربهچیزی سنگینی برای آریلنان نیز محسوب میشد.
«گفتم که میدمش. دلم میخواست میتونستم همهچیزمومکث بدم... اما شاید برات خوب نباشه. برای همینتکان فقط همینقدر دادم. اگه لازم شد، بازم میدم.»
«نه. همین کافیه.»
او مفهومبهخاطر چرخه را درونخودم خود حس میکرد.
وسیع و بیکران بود.
اگر در کنترلدست آن اشتباهی میکرد، میتوانستمکث خود تهسان را ببلعد.
او بیشقلمرو از حدحسرت راضی بود.
پاداشی لبریزبهخاطر و فراتربهعنوان از انتظار بود.
«خب حالا...»
درست درچیزی لحظهای که آریلناندرک میخواست چیزی بگوید،
کووووونگ!
قلمرو آریلنان چناندلیلی لرزید که گوییوجود زلزلهای رخ داده است.
این لرزشبرای تنها به قلمروکافیه او محدود نمیشد—
تمام کیهانچیزی به لرزهدادم درآمده بود.
مفاهیم جهانقلمرو و تمام موجوداتهوا با بیقراری میلرزیدند.
«شکست.»
آریلنان با آرامش زمزمه کرد.
تهسان فهمیدچیزی چه اتفاقیدادم افتاده است.
سدی که جهانچهرهای و خدایان باستانی راهاله از هم جدا میکرد.
در هم شکسته بود.
«همم.»
تَق.
آریلنان فضایی راچهرهای باز کرد ونوازش به سد رسید.
در آنجا، تاریکیدلیلی غلیظی در حالوجود هجوم به کیهان بود.
بیشمار موجود متعالی با قدرتهایشان راهرضایتی را سد کرده بودند، اما تاریکیدست به آرامی به جلو رانده میشد.
«شکسته.»
«آه.»
جادوگر که خالقدلیلی هزارتو بود، با دیدندارم آریلنان نالهای سر داد.
«...آریلنان.»
«یادت اومد؟»
«همین چند لحظه پیش یادم اومد.نوازش حتی اون خاطراتی که از تواربابش داشتم هم فراموش شده بودن. واقعاً شگفتانگیزه.»
جادوگر با احترام بسیار باخودم آریلنان رفتار میکرد، گویی در برابراما یک بزرگترِ والا مقام ایستاده بود.
«نه فقط در موردشدن من، بلکه خاطرات خیلیچهره از خدایان باید برگشته باشه.»
«آره. واقعاً... خیلیا.»
«خب. حرفای پیشپاافتادهچهرهای زیادی برای گفتن هست،هاله اما الان وقتش نیست.»
کو-گو-گو-گو-گونگ...
جهان دربرای حال فاسدشدن شدن بود.
آریلنان پس ازدست نگاهی کوتاه، دستانشهمینطور را از هم گشود.
«به طور کامل شکوفا شو.»
و گلهایبهخاطر سرخ جهانبهعنوان را پوشاندند.
گلهایی چنان پهناور که بهکافیه معنای واقعی کلمه، بخشهایی ازمیتونم کیهان را در بر گرفتند.
آنها تمام فساد کیهان ودرک قدرت خدایان باستانی که آنرفت را آلوده کرده بود، بلعیدند.
«مثل گلبرگها فرو بریز.»
گلها گلبرگهایشان را رها کردند.
کو-گو-گو-گو-گو-گونگ...
بخشهای فاسدشده کیهان و قدرتهای خدایانهمینطور باستانی در میان گلبرگهای در حالفهمیده سقوط مدفون شده و از بین رفتند.
موجودات متعالی ازچهرهای سر حیرت نفسهایشاننوازش را بیرون دادند.
تهسان نیز شگفتزده شده بود.
او به تنهایی فسادی را پاکسازیرضایتی کرده بود که بیشمار خدای باستانیدست و موجودات متعالی از پس آن برنمیآمدند.
«و با ایندست حال بازم ازهمینطور فاتح شکست خورد.»
چهره آریلنانقلمرو ناراضی بهحسرت نظر میرسید.
«همش همین بود؟ حتی با بخشیدن قسمتیدارم از خودم، بازم ضعیفم. خیلی وقته با اینجورشدن چیزا سر و کله نزده بودم. واقعاً سخته.»
جادوگر در حالی کهشدن نگاهش به سمت تهسان میچرخید،نمایان گفت: «بخشیدن قسمتی از خودت...»
«چیزی که قول دادهدادم بودمو دادم. مسئله مهمی نیست.تحلیل حالا، تو میخوای چیکار کنی؟»
نگاه آریلنانقلمرو روی تهسانحسرت قفل شد.
«من از این دنیا محافظتخودم میکنم، همونطور که تو گذشتهکامل کردم. تو میخوای چیکار کنی؟»
«خواسته من همون قبلیه.»
اولین خواستهاش— نجات زمین بود.
در نهایت، او بایدحسرت دشمن متجاوز، یعنی خدایان باستانیبهآرامی را میکشت و عقب میراند.
هنگام مقابله با خدایبهعنوان سقوطکرده و فاتح، هیچگرفتم انتخاب دیگری وجود نداشت.
آریلنان ازبرای پاسخ او باکافیه رضایت لبخند زد.
«خوبه. همین کفایت میکنه.»
«لطف داری.قلمرو اول بریمحسرت پایین تو هزارتو؟»
«به نظر همینطوره.»
اگرچه مقابله با خدایان باستانی مهمرضایتی بود، اما پاکسازی هزارتو نیز چیزیدست نبود که بتوان از آن گذشت.
«پس راحتتره کهدست ماموریت طبقه ۹۷همینطور رو همینجا بهت بدم.»
جادوگر دستش را تکان داد.
در همان لحظه،دلیلی پنجره سیستم پیشوجود روی تهسان پدیدار شد.
آغاز ماموریت طبقه ۹۷.
مارمولک موبیوس را شکست دهید.
پاداش: ؟؟؟
پاداش مخفی: ؟؟؟
ارتقا سطح با مهارت.