چپتر 98: بره خدای شیطانی (۹)
0«نمیخوای بجنگی؟»
«قصد مردن ندارم.»
آتریا با چهرهایدستهای پر از شگفتیوحیهای به تهسان نگریست.
«تو یه هیولایی. اگه ماناگهان چهار نفر متحد میشدیم، میتونستیمدیوانهوار یه پادشاهی رو زمین بزنیم.»
آتریا آراممات سلاحش راسقف پایین آورد.
«به هر حال، من هنوز میخوام زنده بمونم.کورکورانه اگه بخوای منو بکشی، با چنگ و دندون مقاومتنگه میکنم، ولی اگه رحم نشون بدی، واقعاً ممنون میشم.»
«پس تکون نخور.»
برخلاف دیگر استادان شمشیر،خیره آتریا با جدیت اوسرعت را هدف نگرفته بود.
این بدان معنا بود کهخیره او از آن دستهای نیست کهدیوانهوار کورکورانه از وحیهای هامون پیروی کند.
به هر حال سوالاتی برایمعنا پرسیدن داشت، پس زنده نگههامون داشتن او فکر بدی نبود.
اگر برای جانش التماس میکرد،کورکورانه شاید حتی با میل وسوالاتی رغبت به سوالات تهسان پاسخ میداد.
آتریا لبخند موذیانهای زد.
«بابتش ممنونم.مات هر چی بگیخیره همون کارو میکنم.»
«اول، بیابود اینجا روبدان تمیز کنیم.»
تهسان بهمعنا اجساد استاداننیست شمشیر اشاره کرد.
«آه...»
در اعماقمات غار، آنِتْشاسقف چشمانش را گشود.
مات و مبهوت بهبدان سقف خیره شد وکورکورانه ناگهان از جا پرید.
«وای نه.»
به سرعتمبهوت برخاست و دیوانهوارناگهان به بیرون دوید.
در میان صحنههایمبهوت بیشمار ویرانی، تهسانناگهان هیچجا دیده نمیشد.
«نه، وای نه...»
اشکهایش جاری شد.
او هم مرده بود.
به خاطر او مرده بود.
شرم و گناهاین در هم آمیختنددستهای و روحش را جویدند.
حتی اگر زندهدستهای میماند، تنها حاصلشوحیهای مرگهای بیشتر بود.
آیا بهترمبهوت نبود کهخیره فقط بمیرد؟
یأس داشت او را میبلعید.
«چیه؟ بیدار شدی؟»
سرش رامعنا به سرعتنیست بالا آورد.
تهسان ازمبهوت بالا بهخیره او نگاه میکرد.
او زنده بود.
«کجا رفته بودی؟»
«فقط داشتم شردستهای یه سری جنازهوحیهای رو کم میکردم.»
او اجساد سهسقف استاد شمشیر را دروای دهانه جنگل انداخته بود.
با اینمات کار، دیگرانسقف هم متوجه میشدند.
اینکه استادانبود شمشیر حریفبدان تهسان نیستند.
آنِتْشا که ماتومبهوتدستهای به تهسان خیرهوحیهای شده بود، بالاخره ایستاد.
«هی؟»
او تهسانمات را درسقف آغوش گرفت.
تهسان دستانش را بالابدان برد و با چهرهایکورکورانه گیج به او نگریست.
میخواست بگوید رهایش کند، اماکورکورانه دیدن لرزش بدن دختر، گفتنسوالاتی هر حرفی را دشوار میکرد.
آتریا کهمبهوت نظارهگر بود،خیره سوت زد.
«چه صحنه قشنگی.»
«خفه شو.»
«آه...»
آنِتْشا با چهرهایسقف گلگون بالاخره دستانشپرید را رها کرد.
به عنوان یک شاهزاده بزرگ شدهناگهان بود و این اولین باری بود کهدوید کسی جز خانوادهاش را در آغوش میگرفت.
در نگاهبود شرمزدهاش، تصویربدان آتریا نقش بست.
«... آتریا؟»
«خیلی وقته ندیدمتون، شاهزاده.»
آنِتْشا جامات خورد وسقف عقب رفت.
به طوربود غریزی سلاحشبدان را چنگ زد.
آتریا دستانش را بالا برد.
«نگران نباش،مبهوت نیومدم بگیرمت.خیره من یه بازندهم.»
«بازنده...؟»
«اون چهاربود نفرمون رو کهمعنا قبلاً دیدی، یادته؟»
آتریا بامعنا چانهاش بهنیست تهسان اشاره کرد.
«سه تاشون به دست اینناگهان پسره مردن. منم با التماسدیوانهوار برای جونم، بهزور زنده موندم.»
«آه...»
آنِتْشا دریافت.
فکر میکرد تهسان میمیردنیست چون چهار استاد شمشیرپیروی برای دستگیریاش آمده بودند.
به عبارت دیگر، زندهخیره بودن تهسان یعنی اوسرعت بر آنها پیروز شده بود.
نگاهش به تهسانمبهوت با ترکیبی از بهتپرید و تکیه عمیقتر شد.
تهسان آن نوراین درون نگاه دختر رانیست نادیده گرفت و پرسید:
«همدیگه رو میشناسین؟»
«آه، بله. وقتی پدرمخیره زنده بود گاهی میاومد... توبرخاست هم اومدی منو بگیری، نه؟»
«خب، نقشه همین بود. ولی باختم.ناگهان پس خیالت راحت باشه، یه بازندهبیرون سعی نمیکنه دوباره شانسشو امتحان کنه.»
آتریا شانهای بالا انداخت.
«از همون اول هم جدیکورکورانه نیومده بودم. کنجکاو بودم ببینمسوالاتی محافظ معروف شاهزاده چه جور آدمیه.»
«برای کسی که دارهخیره از فرمان الهی پیروی میکنه،برخاست خیلی بیانگیزه به نظر میای.»
«گرچه دستور از طرفسقف هامون بود، ولی منوای کاملاً بهش اعتماد ندارم.»
تهسان با تعجباین از این حرفدستهای غیرمنتظره به آتریا نگریست.
آتریا با بیتفاوتی ادامه داد:
«خدایی که صد سال خبری ازش نبود، یهو نژادبرخاست شیاطین رو که هزاران سال وجود داشتن قتلعام میکنه. اونایینمیشد که خدای شیطانی پشتشونه. فکر میکنی اون یه خدای عادیه؟»
شاید چون استاد شمشیری بودخیره که از محدودیتهای انسانی فراتر رفتهدیوانهوار بود، افکار متفاوتی در سر داشت.
آتریا لبخند درخشانی زد.
«پس حتماً یه دلیلی داشته کهوحیهای نجاتم دادی. میتونم بپرسم چی بوده؟پرسیدن مطمئناً فقط به خاطر التماسم نبوده، نه؟»
«خوب میدونی.»
تهسان لب گشود.
«در مورد هاله بهم بگو.»
«نمیخوای بخوابی؟»
«حالم خوبه.»
آنِتْشا روی کندهایمبهوت نشست و ماتومبهوتناگهان به تهسان زل زد.
شاید تروما ناشی از بیهوش شدن توسطنیست تهسان و رفتن او به نبرد بود؛برای به نظر میرسید نمیخواهد چشم از او بردارد.
آتریا بامعنا لبخندی بشاشنیست به او نگریست.
«خب پس، راجع بهخیره چی کنجکاوی؟ هر چی میخوایبرخاست بپرس. باید پول غذامو دربیارم.»
«همونطور که قبلاً گفتم،سقف چطور از هاله استفاده کنم.سرعت و چطور به دستش بیارم.»
«هوم.»
آتریا چانهاش را نوازش کرد.
«با سطحی که توخیره داری، باید میتونستی هاله روبرخاست یاد بگیری، ولی نگرفتی، نه؟»
«من از جای دیگهای میام.»
«جای دیگه.»
چشمان آتریا برق زد.
«نکنه داری در موردخیره هزارتویی حرف میزنی کهسرعت جادوگر بزرگ خلق کرده؟»
«در موردش میدونی؟»
«شایعاتشو شنیدم. خیلی کنجکاو بودم و در موردشکورکورانه تحقیق کردم. پس تو از اون جایی میایداشت که جادوگر ساخته... واقعاً فکر نمیکردم وجود داشته باشه.»
پس ازمعنا لحظهای شگفتی، آتریاکورکورانه سر تکان داد.
«پس واسه همینهسقف که نمیتونی ازپرید هاله استفاده کنی.»
«آره. تومات دنیای منسقف هاله وجود نداشت.»
«هوم.»
آتریا بامعنا انگشت روینیست بازویش ضربه زد.
«داستانهایی در موردشسقف شنیدم، ولی شک دارموای بتونی یادش بگیری. متأسفم.»
تهسان ازمات این حرفسقف غیرمنتظره اخم کرد.
«این قدرت دنیای ماست. اگه طبق حرفنیست خودت پیش بریم، تو باید از دنیاییبرای اومده باشی که هاله توش نبوده، درسته؟»
تهسان سر تکان داد.
آتریا سرشمبهوت را به نشانهناگهان نفی تکان داد.
«پس احتمالاً نمیتونی یادش بگیری.»
«چرا؟»
«چون تو دنیای تو هاله نبوده. کساییهامون که هیچوقت نداشتنش، حتی اگه به دنیاینگه دیگه بیان هم نمیتونن یادش بگیرن. قانونش همینه.»
«با اینکه تو دنیایخیره من جادو هم نبود،سرعت تونستم جادو یاد بگیرم.»
«جادو ومات هاله باسقف هم فرق دارن.»
آتریا حرفشبود را قاطعانهبدان قطع کرد.
«کنجکاو بودم، واسه همین تحقیق کردم. با شمشیرپیروی زدن، آدم قدرتی شبیه جادو به دست میاره. عجیبنبود نیست؟ حداقل من فکر میکردم عجیبه. نباید عادی باشه.»
آتریا بامبهوت چهرهای شادمانخیره ادامه داد:
«شاید یه قصه از افسانهها یا اسطورهها باشه، ولی پیداش کردم. هاله قدرتیهدوید که مستقیم توسط خدای شمشیر اعطا میشه. میگن قدرتیه که به یه دنیای برگزیدهآمیختند داده شده. برعکسش یعنی ساکنان دنیاهایی که خدا بهشون نظر نکرده، نمیتونن یادش بگیرن.»
حرف معقولی بود.
روح تعجب کرده بود کهکورکورانه در دنیای تهسان جادویی وجود ندارد،برای اما درباره هاله چیزی نگفته بود.
و همچنین اشارهایسقف نکرده بود که خودشوای هاله را آموخته باشد.
این یعنی تمایز آشکاری میانخیره دنیاهایی که میتوان در آنها آموختدیوانهوار و دنیاهایی که نمیتوان، وجود داشت.
«پس خدای شمشیر...»
خدای جادو در هزارتو بود.
احتمال اینکه خدایسقف شمشیر هم وجود داشتهوای باشد، بسیار بالا بود.
آتریا آهی کشید.
«بابت این قضیه متاسفم.»
«نه.»
تهسان نگاهیمبهوت به فضایخیره خالی انداخت.
«فکر کنم بشه.»
[مهارت فعالسازی ثابت ویژه: صلاحیت: گواه شمشیر]
[گواه شمشیر اعطا شد.]
مهارتی مرموز که باپیروی شکست دادن استاد شمشیرپرسیدن به دست آمده بود.
این بایدمیان همان اجازه اعطاشدهویرانی توسط خدا باشد.
«ممکنه؟»
«صلاحیتشو گرفتم.»
«اوه؟ قدرتیهوحیهای که از هزارتوکند به دست اومده؟»
هرچند این قدرت از طریق ارتقای مهارتدیده کسب شده بود، اما آتریا که ازگناه آن بیخبر بود، هیجانزدهتر به نظر میرسید.
«یعنی خدای شمشیروحیهای تو هزارتو وجودکند داره؟ جالبه. خیلی جالبه...»
لحظهای زیر لبمعنا زمزمه کرد وکورکورانه سپس لبخند درخشانی زد.
«بسیار خب.وحیهای بذار یهپیروی توضیح ساده بدم.»
آتریا شروع به توضیح کرد.
«فکر میکنی هاله چیه؟»
«من تازه ازمعنا شماها دربارش شنیدم،کورکورانه اونوقت از خودم میپرسی؟»
«اینطوره؟ حدسوحیهای میزنم عادتپیروی کردم بپرسم.»
آتریا بامیان دستپاچگی شمشیرشبیشمار را بیرون کشید.
نوری آبیکورکورانه روی تیغههامون سوسو زد.
«وقتی شمشیر میزنی، اونایی که استعداد دارن بالاخره به هاله میرسن. میگن قلمروپرسیدن نجیبزادگانه یا هر چی، ولی تهش یعنی تیزتر شدن و داشتن شمشیری که نمیشکنه.سوالات به خودی خود چیز خاصی نیست. اما وقتی استاد شمشیر بشی، داستان عوض میشه.»
هاله همچون انفجاری فوران کرد.
هاله شمشیرمیان آتریا رابیشمار در بر گرفت.
اندازهاش عظیم و باشکوه بود.
«اینطوری، هاله میتونه تغییر شکلنیست بده تا مناسب خود آدم بشه.سوالاتی تو دیدیش، پس میدونی چه شکلیه.»
استاد شمشیر سرخهامون چندین شمشیر راسوالاتی با هاله کنترل میکرد.
استاد شمشیر آبی آنها را مانند انرژی شمشیرنمیشد شلیک میکرد و استاد شمشیر سفید هاله راروحش چنان کنترل میکرد که گویی موجودی زنده است.
همگی با استفاده از هاله،پیروی تکنیکهایی را به نمایش میگذاشتندداشت که فراتر از قلمرو شمشیرزنی بود.
«اینکه چطور با هاله کار کنی، آدم بههامون آدم فرق داره. من فقط یه شمشیر بزرگداشتن میخواستم. این خواسته از طریق هاله بیان شد.»
«نمیتونی شمشیرو کنترل کنی؟»
«نه اینکه نتونم،صحنههای ولی در حدیههیچجا که بهتره نکنم.»
آتریا شمشیرش را پرتاب کرد.
شمشیر در میان زمیندستهای و هوا متوقف شدهامون و شروع به حرکت کرد.
«فکر میکنی نمیتونی متوقفش کنی؟»
«میتونم بگیرمش.»
حرکات شمشیر بسیار ناشیانه بود.
در حد کودکیمعنا سهساله بود کهکورکورانه آن را تکان میدهد.
«همینه. با اینکه ازپیروی انسانها فراتره، ولی محدودیتهایپرسیدن مشخصی داره. خیلی ناامیدکنندهست.»
ناامیدی درمیان چهره آتریابیشمار موج میزد.
تهسان تقریباً متوجه میشد.
هاله بسته به هر فرد تغییر میکندوحیهای و اگرچه میتوان از آن به روشهایداشت مختلف استفاده کرد، اما بسیار خام است.
حالا زمان نکته اصلی بود.
«چطور یادش بگیرم؟»
«خیلی سادهست.»
آتریا لبخند رندانهای زد.
«فقط شمشیر بزن.»
«... همین؟»
«همین. فقط بدون فکرهامون شمشیر بزن، بزن و بازپرسیدن هم بزن، آخرش بهش میرسی.»
تهسان با ناباوریمعنا به آتریا و اینوحیهای حرف ساده نگاه کرد.
آتریا دستش را تکان داد.
«شوخی به نظر میاد، ولی حقیقته. بعضیا میگن بایداشکهایش به روشنایی برسی، بعضیا میگن باید مدیتیشن کنی، ولیمیماند واقعاً اینطوره؟ تمرین تا رسیدن به حد نهایی. همش همینه.»
«اینکه باکورکورانه قبل فرقی نداره.پیروی نباید نجاتت میدادم.»
تهسان در حالیمعنا که شمشیرش راکورکورانه برمیداشت، غرولند کرد.
او حالاوحیهای صلاحیت را بهکند دست آورده بود.
حالا واقعاًمیان میتوانست هاله راویرانی به دست آورد.
آتریا دستش را بالا برد.
«من چیکار کنم؟»
«ماجرا تمومه. حالا میتونی برگردی.»
«آه...»
تهسان گونهاش را خاراند.
«اگه اشکالیبدان نداره، میشهدستهای کنارت بمونم؟»
«کنجکاوم. میخوام ببینمهامون واقعاً میتونی هاله روبرای یاد بگیری یا نه.»
علاقه عمیقیمیان در چشمانبیشمار آتریا موج میزد.
«اگه نگرانی که به شاهزادهپیروی خانم آسیب بزنم، میتونم قسمداشت بخورم. اینجا هیچ کاری نمیکنم.»
تهسان نگاهی به آنتشا انداخت.
او سر تکان داد.
«تا وقتی توصحنههای مشکلی نداشته باشیهیچجا تهسان، منم خوبم.»
«پس مهمکورکورانه نیست. ولی بذارپیروی یه شرط بذاریم.»
[تهسان درخواست قرارداد با آتریا را دارد.]
[آتریا نمیتواند علیه تهسان و آنتشا اقدامات تهدیدآمیز انجام دهد.]
«ها؟»
آتریا متعجب به نظر میرسید.
«یه چیزیمبهوت تو قلبمخیره حس میکنم.»
«یه قرارداد موقته کهسقف مانع آسیب رسوندنت به ماسرعت میشه. اگه قبول کنی، تمومه.»
«اینم قدرتبود هزارتوئه؟ خیلیبدان چیزا داره.»
آتریا با حالتیدستهای کنجکاو دستش راوحیهای روی سینهاش فشرد.
[قرارداد پذیرفته شد.]
پس ازبود آن، دورانیبدان کسالتبار بود.
شاید چون چهاردستهای استاد شمشیر مرده بودند،هامون کسی به سراغشان نمیآمد.
آنقدر ساکت بود کهخیره وقتی تهسان از آتریاسرعت پرسید، او گفت طبیعی است.
«کلاً هشت تا استاد شمشیر تو دنیا هست. بهسرعت جز اونایی که مشکل دارن یا مخفی شدن، همشونهیچجا اومدن. و همشون هم مردن. پس کدوم دیوونهای میخواد بیاد؟»
هیچ دشمنی نیامد.
تا زمانی که نژادهای شیطانی مستقیماًوحیهای نمیآمدند، تهسان هم نمیتوانست حرکت کند،پرسیدن پس با آرامش به تمرین ادامه داد.
شمشیر رامبهوت در دست گرفتناگهان و تاب داد.
او بارها ومبهوت بارها شمشیر زخمناگهان طوفان را اجرا کرد.
از ۲۴بود ساعت روز، ۲۲معنا ساعت شمشیر میزد.
دو ساعت چرتدستهای میزد، سپس برمیخاستوحیهای و دوباره شمشیر میزد.
آتریا با چهرهایسقف سرشار از شگفتیپرید به او مینگریست.
چنین روزهایی تکرارمبهوت شد تا اینکه نژادهایپرید شیطانی از راه رسیدند.
ارتقا سطح از طریق مهارت.