چپتر 461: طبقه ۸۸، کسانی که در پی خدا شدن هستند (۲)
0نخستین چیزی که تهسان باقدرتمند ورود به این جهان تازهبرای احساس کرد، امواج سهمگین قدرت بود.
کوووونگ...
جهان ازگروه تصادم نیروهایکدیگر به لرزه افتاد.
دو وجود عظیمالجثهمیلیارد در نبردی سهمگینامر گلاویز شده بودند.
«چه آشوبیه.»
در آن سویبیشماری سیاره، برخوردهای قدرتگروه بیوقفه ادامه داشت.
زمانی که کسی به سطحصفآرایی جاودانه میرسید، قادر بود بهتلهپورت تنهایی جهان را نابود سازد.
او انتظار داشت که تقابلِ دوامر موجودِ اینچنینی، همه چیز را ویران کند،بیشماری اما این وضعیت فراتر از تصوراتش بود.
پسلرزههای نبردشان زمینآسمان را میلرزاند و آسمانفرا را در هم میپیچید.
امواج قدرتمند انرژی جهان راآنها فرا گرفته بود و بقاکرده را برای حیات معمولی دشوار میساخت.
تهسان ابتداگروه قدرت خودیکدیگر را پنهان کرد.
هالهاش را سرکوب نمود وجاودانهها آن را در اعماق بدنش حبسحضور کرد تا به بیرون نشت نکند.
فعلاً قصد داشت درمیپیچید جهان گشت بزند وگرفته از اوضاع سر در بیاورد.
تهسان نگاهششمارِ را به آنآنها سوی افق دوخت.
تمام جهانگروه در برابریکدیگر دیدگانش پدیدار شد.
«اندازهش تقریباً قدِ زمینه.»
اما شمارمیلرزاند موجودات زندهمیپیچید بسیار اندک بود.
در بهترین حالت،بیشماری به زحمت بهگروه یک میلیارد میرسید.
احتمالاً جاودانههاگروه در اینیکدیگر امر دخیل بودند.
و در فاصلهای به اندازهجاودانهها یک قاره، حضور شمارِ بیشماریقاره از فانیها را حس کرد.
آنها بهمیلرزاند سه گروهمیپیچید تقسیم شده بودند.
دو گروه در برابر یکدیگرآنها صفآرایی کرده بودند و یککرده گروه در فاصلهای دور قرار داشت.
شما تلهپورت را فعال کردید.
فضا شکافتهمیلرزاند شد و پیکرشقدرتمند به جلو جهید.
تهسان بهشمارِ آن سویفانیها قاره رسید.
در میدان دیدش،تقسیم کسانی را دید کهدور یکدیگر را سلاخی میکردند.
«واااااای!»
«بمیر!»
«برای پاراگوپ کبیر!»
«برای کِبوراک! اون کافرایکدیگر رو بکشین و خونشونقرار رو پیشکش کِبوراک کنین!»
کسانی که زرههای آبی و قرمز بردخیل تن داشتند، در حالی که سلاحهایشان رافانیها میچرخاندند، نام اربابان خود را فریاد میزدند.
جنون ومیلرزاند ایمان چشمانشان راقدرتمند پر کرده بود.
«باید پرستندگان جاودانهها باشن.»
صدها نفر برتقسیم روی اجساد ایستاده بودنددور و یکدیگر را میکشتند.
هنگام کشتنزحمت یا مردناحتمالاً فریاد میکشیدند.
«همه چیز فدای پاراگوپ!»
در فریادهایشمارِ وحشیانهشان، ایمان بهآنها جاودانهها آشکار بود.
اما نور آنتقسیم اعتقاد به طرزیکرده عجیب به نظر میرسید.
«شستشوی مغزیه؟»
نبرد به اوج خود میرسید.
تهسان دستانش را رویفانیها سینه گره زد ویکدیگر در سکوت نظاره کرد.
«هی!»
کسی اززحمت جنگل پشت سرجاودانهها تهسان صدا زد.
«داداش! اونجامیلرزاند خطرناکه! زودمیپیچید بیا اینجا!»
کسی که صدا میزد، پسریآنها کوچک بود که به زحمتکرده پانزده ساله به نظر میرسید.
پسرک باگروه استیصال بهیکدیگر تهسان اشاره میکرد.
تهسان لحظهای بهمیلیارد پسر نگریست وامر سپس به سویش رفت.
پسرک با عجلهآسمان تهسان را بهانرژی دنبال خود کشید.
«دیوونه شدی میخوای بمیری؟فانیها چرا اونجا وایسادی و جنگیدنصفآرایی اون متعصبا رو تماشا میکنی؟»
«جالب به نظر میرسید.»
«جالب چیه بابا. اوناحتمالاً عوضیا سعی دارن به زوراندازه ما رو با خودشون ببرن.»
پسرک در حالی کهمیپیچید غرولند میکرد، سر تاگرفته پای تهسان را برانداز کرد.
«لباسات عجیبه...شمارِ مال یهفانیها منطقه دیگهای؟»
«از یه جای خیلی دور.»
تهسان پاسخ داد.
پسرک حالتشمیلرزاند را خمیده کردقدرتمند و زمزمه نمود.
«به هر حال، از اینآنها طرف بیا. تا وقتی اون دیوونههادور دارن میجنگن، باید سریع فرار کنیم.»
پسرک راهگروه را در میانصفآرایی جنگل باز کرد.
پس از مدتی پیادهروی، گروهیجاودانهها از مردم با چهرههای نگران پسرحضور را دیدند و چهرهشان باز شد.
«جِراتین!»
«کجا بودی؟ نگران شدیم!»
«شرمنده. این یارو اونجا وایسادهصفآرایی بود و جنگ رو تماشا میکرد،فعال منم نگران شدم و آوردمش اینجا.»
«... هان؟»
زنی که بهآسمان تهسان نگاه میکرد،انرژی ناگهان رنگش پرید.
«تو یکی از نوچههای اونایی؟»
«نه. لباساش فرق داره، مگه نه؟ اونادور به لباسشون میگن "سئونگبوک" و عمراً چیزی روپیکرش که بیشتر از جونشون براشون ارزش داره دربیارن.»
«آهان...»
آرامش به چهره زن بازگشت.
مردی که بهبیشماری نظر میرسید رهبر گروهتقسیم باشد، کولهاش را برداشت.
«به نظر میاد همه هستن. راه بیفتیم.دور تا وقتی که اون متعصبا دارن همدیگه روپیکرش میکشن، باید تا جایی که ممکنه دور بشیم.»
«باشه.»
مردم با چهرههایی جدی برخاستند.
تهسان بیشمارِ سروصدا بهفانیها گروه پیوست.
«دو تاگروه جاودانه که سعیصفآرایی دارن خدا بشن.»
او بهزحمت سرعت وضعیت راجاودانهها کنار هم چید.
«دو گروهمیلرزاند که اونمیپیچید جاودانهها رو میپرستن.»
کسانی در زرهبیشماری آبی و کسانیگروه در زره قرمز.
آنها هنگام نبرد نامهایییکدیگر را فریاد میزدند کهقرار انگار نام همان جاودانهها بود.
«و گروهی کهمیلیارد سعی میکنن ازامر اونا دور بمونن.»
آنها از جنگجویان متنفرمیپیچید بودند، آنها را دیوانهگرفته میخواندند و ابراز انزجار میکردند.
به نظرشمارِ نمیرسید کهفانیها جاودانهها را بپرستند.
«عوضیهای لعنتی...»
«تا کیزحمت باید اینطوریاحتمالاً آواره باشیم؟»
در عوض، نفرتآسمان و انزجار بودانرژی که بیرون میریخت.
آه وشمارِ نالهها و شکایتهاآنها به دنبالش آمد.
«داداش.»
جِراتین، پسرک، بامیلیارد نگاهی کنجکاو بهامر تهسان نزدیک شد.
«راستی داداش.»
«چیه؟»
«بچه کجایی؟ دیدم وقتییکدیگر اون متعصبا رو دیدی حتیشما فرار هم نکردی. طرف اونایی؟»
«نه. نیستم.»
نگاه مردم بهآسمان سمت تهسان چرخید، مملوفرا از شک و تردید.
تهسان لحظهایشمارِ اندیشید وفانیها سخن گفت.
«من تو یهتقسیم روستای کوچیک توکرده جنگل زندگی میکردم.»
«روستا؟»
چشمانشان از تعجب گشاد شد.
«کجا؟ مگه هنوزبیشماری روستایی هست که دستتقسیم اون متعصبا نیفتاده باشه؟»
«نه. منم روستا رو ول کردم چون اونقرار یاروهایی که زره داشتن اومدن دنبالم. حس کردمجلو یه جای کار میلنگه، واسه همین فرار کردم.»
«آه...»
سایهی ناامیدیمیلرزاند به سرعتمیپیچید بر چهرههایشان نشست.
از واکنش آنها،بیشماری تهسان به یکگروه حقیقت پی برد.
«دیگه هیچگروه روستا یا شهرصفآرایی معمولیای باقی نمونده.»
کسانی که به جاودانههااحتمالاً ایمان نداشتند، همگی بیخانمانفاصلهای و سرگردان به نظر میرسیدند.
تهسان در حالی کهمیپیچید اطلاعات را در ذهنشگرفته مرتب میکرد، ادامه داد.
«اونا چه جور آدمایی هستن؟»
«حتماً خیلی منزوی بودی.یکدیگر اگه تا همین اواخر اونجاشما بودی، معلومه چرا خبر نداری.»
«پس من اوضاعمیلیارد رو درک نمیکنم.امر لطفاً توضیح بدین.»
«هوم... ازمیلرزاند کجا بایدمیپیچید شروع کنم؟»
مردی که به نظرفانیها میرسید رهبر گروه باشد،یکدیگر به تهسان نزدیک شد.
«یه روستایی بود کهیکدیگر هنوز دست اون متعصباقرار نیفتاده بود. حیف شد.»
«چه اتفاقی افتاد؟»
مرد لبخند تلخی زد.
«اگه درباره متعصبابیشماری چیزی نمیدونی، بایدگروه از تاریخچه شروع کنم.»
او شروعگروه به توضیحیکدیگر دادن کرد.
«راستش، منم اینو فقط ازجاودانهها بقیه شنیدم، پس مطمئن نیستم. ولیحضور میگن دنیای ما همیشه اینجوری نبوده.»
«اینجوری نبوده؟»
کووونگ...
برخورد قدرتگروه در فضایکدیگر طنینانداز شد.
این موجِ نیروییمیلیارد بود که ازامر سوی جاودانهها ساطع میشد.
فانیها توانمیلرزاند سازگاری یا تحملقدرتمند آن را نداشتند.
مردم از ترس درفانیها خود مچاله شدند ویکدیگر برای نفس کشیدن تقلا میکردند.
مرد اخمگروه کرد و بهصفآرایی سختی سخن گفت.
«میگن درگیریها تمام روز مثل الان نبود.دخیل زمین حاصلخیز بود، آسمون آروم بود و مردمآنها تو خونههاشون میموندن، پیر میشدن و همونجا میمردن.»
«واقعاً همچینمیلرزاند دنیایی وجود داره؟قدرتمند باورش برام سخته.»
«منم فقطشمارِ داستانشو شنیدم، پسآنها نمیتونم مطمئن باشم.»
جراتین پرسیدگروه و مردیکدیگر پاسخ داد.
سپس دوبارهزحمت به تهساناحتمالاً نگاه کرد.
«یه زمانی، صداهای بلندی شروع شد وفرا دنیا لرزید. وقتی مردم گیج شده بودن،میساخت دو تا موجود تو این دنیا ظاهر شدن.»
[من پاراگاپ هستم،بیشماری آن که برگروه زمین گام مینهد.
شما بایدگروه مرا بپرستیدیکدیگر و خدمتگزارم باشید.
در غیر این صورت، جانجاودانهها خود را از دست خواهید دادحضور و روحتان در عذاب خواهد بود.]
[من کِبوراک هستم، فرمانروای آسمان.
شما بایدشمارِ مرا بپرستیدفانیها و خدمتگزارم باشید.
در غیر این صورت، نه خواهیدکرده مرد و نه آرامش خواهید یافت،کردید بلکه تا ابد رنج خواهید کشید.]
هر کدام مدعی بودند که دیگرانامر باید به آنها ایمان بیاورند وشمارِ دیری نپایید که نبرد میانشان آغاز شد.
آنها ایمان را اجباریمیپیچید کردند و کسانی راگرفته که باور نداشتند، مجازات میکردند.
«حتی خانواده سلطنتی هم بردهشون شدن.گروه الان تمام روستاها و شهرهای اینقرار دنیا مال اوناست. اونا عروسک خیمهشببازیشون هستن.»
مرد مشتش را گره کرد.
چهرهاش سرشارزحمت از خشماحتمالاً و اندوه بود.
«کسایی که بهشون ایمان ندارن، نمیتوننانرژی مثل ما یه جا بمونن. اونامعمولی مخفی میشن و تو سکوت فرار میکنن.»
«از حرفات اینطور برمیادفانیها که خیلی قدرتمندن. مگهیکدیگر میشه از دستشون قایم شد؟»
«از یه جایی به بعد، تمرکزشونکرده رفت رو جنگیدن با همدیگه. به لطففضا اون، ما تونستیم تا الان زنده بمونیم.»
مرد لبخند تلخی زد.
تهسان پس از اینکهمیپیچید افکارش را در سکوتگرفته جمعوجور کرد، از مرد پرسید.
«ولی چرا اینجوری فرار میکنین؟ اگه شهرها دستیکدیگر اونا افتاده، یعنی شهرها هنوز سرپان. اگه توکردید شهر بمونین و به عنوان خدا پرستششون کنین...»
«نه!»
جراتین با خشم فریاداحتمالاً زد، چهرهاش از شدتفاصلهای احساسات در هم پیچیده بود.
«اون موجودات وحشتناک خدا نیستن! اونا آدمافرا رو مثل اسباببازی میکشن فقط چون بهشونمیساخت باور ندارن! پرستششون کنم؟ ترجیح میدم بمیرم!»
او احساسات شدیدش رافانیها که لبریز از نفرتیکدیگر و خشم بود، بیرون ریخت.
مرد آرام زمزمه کرد.
«جراتین پدر ومیلیارد مادرشو بخاطر اوناامر از دست داده.»
«میفهمم.»
«بعضیها اینجا مثل جراتین ازشونآنها متنفرن. اونا معتقدن حتی اگهکرده بمیرن هم اونا رو نمیپرستن.»
«اگه بعضیا اینطورتقسیم نیستن، یعنی بقیهکرده دلایل دیگهای دارن.»
«در واقع، اون بزرگترین دلیله.»
مرد بامیلرزاند حالتی مبهممیپیچید سخن گفت.
«بعضیها نتونستن سختی رو تحمل کنن و آخرش رفتن خدمتکار اونا شدن. اونا تظاهر میکنن که میپرستنشونفضا و میگن اومدن کمک کنن. ولی بیشترشون هیچوقت برنمیگردن. اونایی هم که برمیگردن، دقیقاً مثل همون متعصبااون میشن. حتی اگه الکی هم پرستش کنن، خودشونو گم میکنن. واسه همین ما سرگردونیم؛ رنج میکشیم، ولی آزادیم.»
یکی پس از دیگری،یکدیگر کسانی که جایی برای استراحتشما یافته بودند، به خواب رفتند.
تهسان به آنها گفتاحتمالاً که نگهبانی میدهد وفاصلهای به سمت مکانی خلوت رفت.
[کلیات دستت اومد؟]
«تقریباً.»
آن دو جاودانه تلاش میکردند تا ازدور حیات موجود در این دنیا به عنوانشکافته پایهای برای تبدیل شدن به خدا استفاده کنند.
آنها ایمان مردم رااحتمالاً به زور میگرفتند و کسانیاندازه را که پیروی نمیکردند، میکشتند.
اما تحمیل ایمان محدودیتهایی داشت.
ایمان حقیقیشمارِ باید ازفانیها اعماق قلب بجوشد.
هرچقدر هم که بلندیکدیگر فریاد میزدند، ایمانشان برقرار پایه ترس بنا شده بود.
آنها نمیتوانستندزحمت به آنچهاحتمالاً میخواهند برسند.
پس شستشویمیلرزاند مغزی رامیپیچید انتخاب کردند.
چه با قدرتی خاص و چه باتقسیم استفاده از مقام جاودانگیشان برای در همتلهپورت شکستن ذهنها، ایمان را به مردم تحمیل کردند.
آن دو جاودانهتقسیم بدینسان نفوذ خودکرده را گسترش دادند.
و کسانی که به آنها ایمانامر آورده بودند، به دیگران حمله میکردند وبیشماری کافران را به زور با خود میکشاندند.
[چه روش خامی.]
آکاشا به آرامی سخن گفت.
[ولی روش معقولی هم هست.
جاودانههای معمولی بدونمیلیارد چنین میانبرهایی نمیتوننامر به تعالی برسن.
احمقانه است، ولی بد نیست.]
تهسان به آکاشا نگریست.
صدایش آرام بود ویکدیگر هیجان چندانی نسبت بهقرار سطح جاودانه نشان نمیداد.
[چه خواهید کرد، ارباب؟]
«از روششون خوشم نمیاد.»
کووونگ...
زمین به لرزه در آمد.
کسانی که درمیلیارد خواب عمیق بودند،امر با وحشت بیدار شدند.
طولی نکشید که زیرمیپیچید لب ناسزا گفتند وگرفته ناشیانه دوباره به رختخواب برگشتند.
«بهم گفته شده که ثبات رو برقرار کنم،یکدیگر پس گمونم باید همین کارو بکنم. و تاکردید وقتی مشغولشم، هر چی میتونم به دست بیارم.»
ارتقا سطح با قدرت مهارت.