چپتر 249: انجمن، بازیکنان زمین (۲)
0[لی تهیئونطرز [حالت تنها]:سریعتر یک خدا...]
[کانگ جونهیوک [حالتهیچ تنها]: گفتی تورومحسوب به رسمیت شناخته؟]
لی تهیئون وداشت کانگ جونهیوک باهیچ تعجب واکنش نشان دادند.
آملیا که ازبحثهای واکنش آنها سرگرمواقعاً شده بود، خندید.
[آملیا آیرین [حالتچشمگیری تنها]: پس راجع بهتأثیر خدایان میدونین؟ بد نیست.
پس باید نسبتاً قویوجه باشین، نه؟ ولی هنوزممقایسه حتی نزدیک منم نیستین.]
[الیور کانقصد [حالت سخت]:توصیه آملیا آیرین.
اونا متحدان ما هستن.
دشمنتراشی باهاشون غیرقابل قبوله.]
[آملیا آیرینکند [حالت تنها]:وجه خفه شو الیور.
قرارمون یادت رفته؟ به عنوانکند رهبر از دستوراتت اطاعت میکنم، ولیمقایسه تو بحثهای حالت تنها دخالت نکن.]
[الیور کانمیکنم [حالت سخت]:دخالت واقعاً مایه دردسری.]
لحن پیام الیور خسته به نظرتحت میرسید؛ مشخص بود که از رفتارهای عجیباحمقهای و غریب او به ستوه آمده است.
[الیور کان [حالت سخت]: متاسفم.
از قبل قول دادم.
با اینکه روبحثهای مخه، ولی فعلاًواقعاً با لجبازیش کنار بیاین.]
با این حرف، الیور رفت.
آملیا چندان اهمیت نداد.
[آملیا آیرین [حالتداشت تنها]: خب، شما دووجه تا چقدر قوی هستین؟]
[لی تهیئون [حالتبحثهای تنها]: ما تازهواقعاً رسیدیم طبقه بیستم...]
طبقه بیستم؛طرز مرحلهای که مأموریتاما ارواح آغاز میشد.
تهسان قصدکند داشت بهوجه آنها توصیه کند.
به هیچقصد وجه طبقهتوصیه پایینی محسوب نمیشد.
در مقایسه با زندگیدخالت گذشته لی تهیئون، پیشرفت آنهالحن به طرز چشمگیری سریعتر بود.
اما آملیاطرز تحت تأثیرسریعتر قرار نگرفت.
[آملیا آیرینکند [حالت تنها]: طبقهپایینی بیستم؟ بد نیست.
خیلی بهترقصد از اونتوصیه احمقهای آمریکاییه.]
[کانگ جونهیوک [حالتبحثهای تنها]: و خودتواقعاً تو چه طبقهای هستی؟]
جونهیوک با تندیچشمگیری پاسخ داد؛ غرورشتحت خدشهدار شده بود.
او به قدرتش اطمینان داشت، امامحسوب لحن آملیا طوری بود که انگارطرز داشت دستاورد کودکی را تحسین میکرد.
[آملیا آیرین [حالت تنها]: من؟]
او بدون تردید پاسخ داد.
[آملیا آیرینطرز [حالت تنها]: طبقهاما سی و پنجم.]
[لی تهیئون [حالت تنها]: چی؟!]
[کانگ جونهیوکقصد [حالت تنها]:توصیه سی و پنجم؟!]
آن دو مبهوت ماندند.
آملیا که آشکاراچشمگیری از شوکه شدنشانتحت لذت میبرد، ادامه داد.
[آملیا آیرینکند [حالت تنها]:وجه من قویم.
خیلی قویتر از شما.]
کلامش نهمیکنم اغراق بوددخالت و نه دروغ.
در حالت تنها، قدرتسریعتر با هر طبقه بهقرار صورت تصاعدی رشد میکرد.
حتی اگر دهها نسخه از خودِمحسوب طبقه دهمشان اکنون به آنها حمله میکردند،چشمگیری این دو نفر به راحتی پیروز میشدند.
این بدان معنا بود که آملیا آنقدروجه قدرت داشت که میتوانست بدون هیچ زحمتی، همطرز تهیئون و هم جونهیوک را همزمان شکست دهد.
این معنای یکبحثهای ماجراجوی طبقه سیواقعاً و پنجم بود.
و برخلاف آنها،چشمگیری آملیا هیچ حمایتیتحت از جانب تهسان نداشت.
او صرفاً باهیچ تکیه بر قدرتمحسوب خودش پایین رفته بود.
تهسان درقصد سکوت مکالمه آنهاکند را نظاره میکرد.
آملیا آیرین.
او بیشکطرز قویترین بازیکنسریعتر حالت تنها بود.
هیچکس یارای برابری با قدرتپایینی او را نداشت و هیچکسگذشته هرگز او را شکست نداده بود.
علاوه بر این،داشت او با لیهیچ تهیئون تفاوت داشت.
در حالی که تهیئون تنها برواقعاً پاکسازی هزارتو تمرکز داشت، آملیا استراتژینظر را نیز در اولویت قرار میداد.
او پاداشهای بسیار بیشتری کسب کردهتحت بود که باعث میشد در هماناون طبقه، به مراتب قویتر از تهیئون باشد.
تهسان قدرت آملیاهیچ را از زندگیمحسوب گذشتهاش به یاد داشت.
قدرتی برای نابودی کوههاتوصیه و درهمشکستن امواج خروشانپایینی تنها با یک ضربه.
او یک هیولا بود.
[آملیا آیرین [حالت تنها]:سریعتر یک خدا نازل شدقرار و قدرتم رو تایید کرد.
بعدش بهمکند قدرت الهیوجه اعطا کرد.]
تهسان کلماتقصد او راتوصیه با دقت خواند.
یک خدا.
در زندگی گذشته،چشمگیری او توجه چندانی بهتأثیر ادعاهای آملیا نکرده بود.
به عنوان یک بازیکنوجه حالت آسان، هرگز بامقایسه خدایی روبرو نشده بود.
اما اکنون،قصد اوضاع متفاوتتوصیه به نظر میرسید.
[کانگ تهسان [حالتبحثهای تنها]: کدوم خداواقعاً بر تو نازل شد؟]
[آملیا آیرینطرز [حالت تنها]: ها؟اما تو کی هستی؟]
[کانگ تهسان [حالتهیچ تنها]: کسی کهمحسوب احتمالا ازش خوشت نمیاد.
جوابمو بده.
سوال سختی نیست.]
[آملیا آیرینطرز [حالت تنها]:سریعتر ...فکر بد نکن.
چون تو پرسیدی جواب نمیدم.
خودم میخواستم بگم.]
او که از پریدندخالت وسط حرفش آزرده شده بود،لحن با لحنی خشک پاسخ داد.
[آملیا آیرینطرز [حالت تنها]:سریعتر خدای فرود.
اسنس.]
خدای فرود.
خدایی که تهسانبحثهای هرگز در هزارتو بامایه او برخورد نکرده بود.
با قضاوت از روی واکنشاما تهیئون و جونهیوک، مکان محرابهایخیلی الهی در هزارتو تغییر نکرده بود.
این یعنی اسنس با پاکسازی یک محرابنمیشد آملیا را تایید نکرده بود؛ بلکه آنسریعتر خدا شخصاً به سراغ او رفته بود.
«روح.»
[هوم؟ چی شده؟]
«آیا خداها تاچشمگیری حالا مستقیم جلویتحت ماجراجوها ظاهر شدن؟»
[خب... نادره، ولی پیش میاد.]
روح توضیح داد.
[خداها سختگیرن.
فقط داشتن استعدادچشمگیری کافی نیست که اولتأثیر اونا پا پیش بذارن.
ایدئولوژی، ارزشها، شخصیت اونوجه فرد... همه چیز بایدمقایسه با سلیقه خدا جور باشه.
فقط اونقصد موقعست کهتوصیه نازل میشن.
تقریبا بیسابقهست.]
آملیا حتماً گزینهایچشمگیری بینقص برای خدایتحت فرود بوده است.
[آملیا آیرین [حالتهیچ تنها]: تو کیمحسوب هستی؟ کدوم طبقهای؟]
[کانگ تهسانقصد [حالت تنها]:توصیه که گفتم.
کسی که ازش خوشت نمیاد.]
[آملیا آیرینطرز [حالت تنها]: ایناما دیگه چه مزخرفاتیه؟]
صدایش آشفته به نظر میرسید.
[آملیا آیرین [حالت تنها]:توصیه از لحنت معلومه احتمالاپایینی دور و بر طبقه دهی.
من وقتمیکنم ندارم بادخالت ضعفا چت کنم.
لی تهیئونطرز و کانگسریعتر جونهیوک بودین، نه؟]
او تهسانکند را کاملاًوجه نادیده گرفت.
[آملیا آیرین [حالت تنها]: معمولاًکند واسه ضعفا تره هم خردنمیشد نمیکنم؛ چون به هر حال میمیرن.
ولی شمامیکنم دو تادخالت فرق دارین.
اگه کمکطرز لازم داشتین،سریعتر فقط بپرسین.
اطلاعاتی کهکند نمیدونین رووجه بهتون میگم.]
او با غرور سخنتوصیه گفت، اما واکنش تهیئونپایینی و جونهیوک معذب بود.
[کانگ جونهیوک [حالت تنها]: آم...]
[لی تهیئونطرز [حالت تنها]:سریعتر مـ... ممنون؟]
[آملیا آیرین [حالت تنها]:وجه ...چرا اینجوری واکنش نشونمقایسه میدین؟ دارم پیشنهاد کمک میدم.
نباید ممنون باشین؟]
او گیج شده بود.
اما کاری از دستسریعتر تهیئون و جونهیوک برنمیآمد؛ آنهانگرفت نیازی به اطلاعات او نداشتند.
[لی تهیئونکند [حالت تنها]:وجه اِ، تهسان-شی.
چرا هیچی نمیگی؟]
[کانگ تهسانمیکنم [حالت تنها]:دخالت لازمه دخالت کنم؟]
[آملیا آیرینطرز [حالت تنها]:سریعتر قضیه چیه؟]
[کانگ جونهیوک [حالتهیچ تنها]: شرمنده، ولی مانمیشد به اطلاعاتت نیازی نداریم.
خودمون یکیقصد رو داریمتوصیه که راهنماییمون میکنه.]
[آملیا آیرین [حالت تنها]:دخالت ...این یارو ‹کانگ تهسان›...دردسری اون جلوتر از شماست؟]
لحنش بویطرز شک وسریعتر تردید گرفت.
[آملیا آیرینکند [حالت تنها]:وجه تو کدوم طبقهای؟]
[کانگ تهسان [حالت تنها]: هوم.]
طبقه ۳۵.
اونجا چی بود؟
تهسان درکند حالی که خاطراتشپایینی را میکاوید، پرسید:
[کانگ تهسان [حالت تنها]:توصیه حواست به یه قلمروپایینی خاص تو طبقه ۳۶ باشه.
از آدمایی مثل تو متنفره.]
[آملیا آیرین [حالت تنها]: ...چی؟]
به نظر نمیرسید متوجهوجه شده باشد، ولی وقتیمقایسه به آنجا میرسید خودش میفهمید.
طبقه ۳۶ جایگاه یک نامیراکند بود؛ موجودی مسخشده و پلیدنمیشد که از افراد بااستعداد نفرت داشت.
سعی میکرد آملیا را بکشد.
اما در خاطرات تهسان،سریعتر او آنجا نمرده بود، پسنگرفت احتمالاً از پس آن برمیآمد.
او تنها هشداری مبهم داد.
[آملیا آیرین [حالت تنها]:توصیه تو کی هستی؟ تاپایینی کجا رفتی؟ جوابمو بده.]
[کانگ تهسانمیکنم [حالت تنها]:دخالت بهزودی میفهمی.]
او آمریکایی بود.
در شرایط عادی،هیچ دستکم تا بازگشت بعدینمیشد با هم ملاقات نمیکردند.
اما بهزودی، مأموریتی منحصربهفرد آغازکند میشد؛ فضایی موقت که بازیکنان کشورهایمقایسه مختلف میتوانستند در آن گردهم آیند.
آنجا، آملیا وبحثهای کانگ تهسان باواقعاً یکدیگر روبرو میشدند.
[کانگ تهسانطرز [حالت تنها]:سریعتر من دیگه میرم.]
[لی تهیئونکند [حالت تنها]:وجه مراقب خودت باش.]
[آملیا آیرین [حالت تنها]: هی!]
تهسان بیاعتنامیکنم به فریاد او،نکن انجمن را بست.
نیازی نبودطرز طبقه دقیقشسریعتر را فاش کند.
برخی حقایق برایهیچ دیگران سنگینتر ازمحسوب آن بودند که بپذیرند.
راحتتر بودقصد که حضوری بهکند او نشان دهد.
بسیار خب.
خدای نزول.
اسنس.
تهسان دربارهقصد آن نامتوصیه از روح پرسید.
روح پیشمیکنم از پاسخدخالت دادن، درنگ کرد.
«از کجاطرز اون خداسریعتر رو میشناسی؟»
«یکی هست که بهشون وصله.»
«آها، پسقصد واسه همینتوصیه قبلاً پرسیدی.
اسنس... آره، ملاقاتش کردم.»
روح شروعطرز به توضیحسریعتر دادن کرد.
«خدای نزول، اسنس.
خدایی کهقصد تو طبقهتوصیه ۸۳ محراب داره.»
طبقه ۸۳... اعماق.
«بین خدایان،طرز اسنس علاقه خاصیاما به فانیها داره.
اگه از کسیهیچ خوشش بیاد، بیقید ونمیشد شرط ازش حمایت میکنه.
خدای بدیقصد نیست، اما... قلمروشکند یه کم ناجوره.»
هر خدامیکنم بر قلمروییدخالت خاص حکم میراند.
خدای پیروزی.
خدای تعارض و مرگ.
خدای ناامیدی.
و اسنس، خدای نزول بود.
«من یهطرز بار یکیسریعتر از آزمونهاشو گذروندم.
ناخوشایند بود...
اگه ازت خوششون بیاد قطعاًکند هواتو دارن، ولی کسی نیستنمیشد که دلم بخواد دوباره ببینمش.»
«فهمیدم.»
تهسان خاطراتش را مرور کرد.
بهزودی ملاقات میکردند.
و در زندگیداشت گذشتهاش، آملیا تواناییهایش راوجه بیچونوچرا ثابت کرده بود.
شاید آن ملاقاتبحثهای توسط اسنس ترتیبواقعاً داده شده بود.
«جالبه.»
دیدار دوباره با آشنایان قدیمیپایینی که گمان میکرد دیگر هرگزگذشته نخواهد دید، همیشه لذتبخش بود.
بهویژه آملیا؛ او خاص بود.
اگر باید کسی را نام میبردواقعاً که بیشترین درگیری را با اونظر داشته، بیتردید او همان شخص بود.
«دور و برچشمگیری طبقه ۷۸ ارتباطمونتحت قطع شد، نه؟»
نمیدانست مرده است یاوجه تحت تبرک خدایی بهمقایسه یک رسول تبدیل شده.
برخلاف تهیئون، اوداشت چیز زیادی ازهیچ خودش بروز نداده بود.
حالا، میفهمید.
تهسان پاکسازیطرز طبقه ۵۸سریعتر را آغاز کرد.
هیولاهای اینجا گوزنهایی با شاخهای طلایی بودندنمیشد که به سویش یورش میآوردند و قصدسریعتر داشتند با شاخهایشان بدنش را سوراخ کنند.
[شما پیکانهای یخی را فعال کردید.]
دهها پیکان یخی تجسمسریعتر یافتند و گوزنهای مهاجم رانگرفت همچون کباب به سیخ کشیدند.
تهسان هزارتو را پاکسازی کرد.
هرچه عمیقتر میرفت، هیولاها قویترکند میشدند؛ اما رشد تهسان فرسنگهانمیشد از آنها پیشی گرفته بود.
او بهسرعتمیکنم باس طبقه ۵۸نکن را شکست داد.
پاداش اتاق مخفی یکسریعتر عصای جادویی بود که قصدنگرفت داشت آن را پیشکش کند.
[شمشیر نگهبان خط مرگ]
[قدرت حمله ۱۴۰+]
[شمشیری در دستان جنگجویی که همواره در لبه مرگ زیست و بارها از خط میان زندگی و مرگ عبور کرد.]
[هنگام فعالسازی خط مرگ، قدرت حمله به مدت ۱۰ ثانیه ۵۰ واحد افزایش مییابد.]
مهارتی مرتبط با خطواقعاً مرگ، که در موقعیتهایپیام نزدیک به مرگ فعال میشد.
هرچند توجه زیادی نکرده بود،بهتر اما خط مرگ در برابرطبقهای دشمنان قوی مدام فعال میشد.
با احتساب آن، قدرتدردسری حمله شمشیر میتوانست بهنظر ۱۹۰ برسد؛ بسیار کارآمد بود.
[؟؟؟ استفاده شد.]
[عصای کلهاسکلتی به دست آمد.]
[عصای کلهاسکلتی]
[جادوی سیاه ۵۰+]
[مانا ۵۰+]
[مردم کنجکاو بودند که آیا بقایای استاد اعظم جادو هنوز انرژی جادویی دارد یا خیر.
کسی استخوانها را خالی کرد تا این عصا را بسازد؛ و درستی افسانهها را ثابت کرد.]
عصایی مرتبط با جادوی سیاه.
تهسان زانوقرار زد وخیلی دعا کرد.
فضایی تاریک گشودهمایه شد و عصا راخسته به عنوان پیشکش بلعید.
«تا الان خیلی پیشکش دادم.»
خراجهایی به خدای شیطانی.
تا کنون بسیار داده بود.
دیگر وقتش بود اتفاقی بیفتد.
کراک.
درست لحظهای کهنکن این فکر از ذهنشلحن گذشت، فضا شکافته شد.
تهسان باقرار خونسردی بهخیلی شکاف نگریست.
«سلام.»
«خیلی وقته ندیدمت.»
مدتی میشد کهنکن خدای شیطانی رادردسری حضوری ندیده بود.
با وجودقرار پیشکشهای اخیرش، اوبهتر ظاهر نشده بود.
خدایان معمولاً به این سادگیلحن خود را نشان نمیدادند، امامشخص خدای شیطانی همیشه یک استثنا بود.
«یه کاراییمایه داشتم کهلحن باید بهشون میرسیدم.»
او با حالتینکن معذب به پایین نگریست،لحن گویی چیزی آزارش میداد.
تهسان بهسادگیقرار حدس زدخیلی موضوع چیست.
«به خاطر قدرت خدای باستانیه؟»
«اونم هست... ولی بیشترلحن به خاطر اون "خاکستری"ـهمیرسید که به دست آوردی.»
او در حالینکن که با موهایش بازیلحن میکرد، چهرهای مردد داشت.
«ارتقا سطح بر پایه مهارتت...»