چپتر 546: صندوقچه گنج غاصب (۷)
0غاصب.
این یک «خدای برتر» است.
تهسان باسعی شتابی آنی فاصلهبفهمد را افزایش داد.
او در سکوت بهبینقص غاصب خیره شد که باحتی نگاهی تهی او را مینگریست.
«...این فرم واقعی غاصب نیست؟»
خدای مرگ قبلاً گفته بود.
غاصب همراه بامیکرد دیگر خدایان برتر درانگشتان حال شکستن سد است.
او شخصاًاینجا از صندوقچهبینقص گنج محافظت نمیکند.
بیش از هر چیز،نباید غاصبِ مقابلش به شکلییافته عجیب ناقص به نظر میرسید.
انگار تکهای اززدی وجودش بریده ومیکشه جدا شده باشد.
گویی غاصب افکارمیکرد تهسان را خواندهنگاهش باشد، لبخندی زد.
«همونطور که حدس زدی، من انباردارم. دزدگیری کهشکست میکشه و از انبار محافظت میکنه. میتونی بدونحالی هیچ مشکلی منو بخشی از اون موجود صدا کنی.»
«یک بخش؟»
غاصب گفت که بخشی ازدزدگیری خودش را جدا کرده تابدون از صندوقچه گنج محافظت کند.
به عنوان انباردار،میکرد قدرت و ذاتشنگاهش چندان قوی نبود.
اما بااینجا این حال، اومخفی قطعاً غاصب بود.
تهسان حریفش را برانداز کرد.
نه انسانحدس بود وانباردارم نه هیولا.
چیزی متعلق به این جهان،بفهمد اما نه در فرم حقیقی یکلحنی خدای برتر... شکلی تحریفشده و کجومعوج.
گویی هزاران چهره داشت.
این بایدشکست ماهیت حقیقینباید غاصب میبود.
«ولی... عجیبه. چطور تونستی بخزی بیای اینجا؟انبار اونقدر بینقص مخفی شده بود که وقتیبخشی لینک شکست، حتی تو هم نباید متوجهش میشدی.»
غاصب متعجب بود کهدلیلش تهسان صندوقچه گنج را یافتهآها و وارد آن شده است.
در حالی که سعیبینقص میکرد دلیلش را بفهمد،شکست نگاهش به انگشتان تهسان افتاد.
«...آها، فهمیدم.»
غاصب باحدس لحنی آمیخته بهدزدگیری شگفتی زمزمه کرد:
«تو کاری کردی چیزی که غصب کرده بودم، خودشو بازپس بگیره. یا بهترهشگفتی بگیم، نه کامل... اون مفهوم هنوز اینجاست... دقیقترش اینه که بگیم تو حسِهنوز "خود بودن" رو بهش برگردوندی. همین بود که جای اینجا رو لو داد.»
غاصب با خوشحالی خندید.
«وقتی تو مداخله میکنی، کارمتوجهش به اینجا میکشه. باید جایحالی صندوقچه گنج رو دوباره عوض کنم.»
«خیلی حرف میزنی.»
تهسان قبضهسعی شمشیر رادلیلش محکمتر فشرد.
ارادهاش شکلاینجا گرفت و برمخفی غاصب فشار آورد.
غاصب لبخندیشکست زد ونباید دوباره سخن گفت.
«نیازی نیستحدس من وانباردارم تو بجنگیم.»
این حرفسعی تهسان رادلیلش غافلگیر کرد.
غاصب ادامه داد:
«یه پیشنهادیشکست دارم. بهنباید من ملحق نمیشی؟»
«چرتوپرت.»
تهسان باسعی یک کلمهدلیلش رد کرد.
او و غاصب دشمن بودند.
هیچ راهیشکست برای اتحادنباید وجود نداشت.
اما غاصب با نرمی گفت:
«انگار اشتباه متوجه شدی. من و اون یارو موجوداتآها متفاوتی هستیم. من فقط یه پسموندهم که به عنوانبودم انباردار به اینجا زنجیر شده... چیزی که اون دور انداخت.»
«ازش متنفرم. با اینکه اونم خودوقتی منه، من اینجا گیر افتادم ولی اونمتعجب بیرون آزادانه میچرخه و به هوسهاش میرسه.»
فرم غاصب در همنباید پیچید، گویی از اعماقیافته وجود ناراضی و خشمگین بود.
«از این وضعیت بیزارم. میخوامدزدگیری از این جعبه لعنتی فراربدون کنم و راه خودمو برم.»
«گفتی تو یه بخشی... ولیبفهمد مگه ممکنه یه بخش بتونهفهمیدم همچین حسِ "خودی" ابراز کنه؟»
«معمولاً نه، ولی خیلی وقتهمخفی اینجام. دیگه عجیب نیست که واسهمتوجهش خودم یه شخصیتی پیدا کرده باشم.»
غاصب بهسادگی گفت:
«نظرت چیه؟ رقیب.زدی باهام دست میدیمیکشه تا اونو له کنیم؟»
«پس بگو... راهش چیه؟»
بهترین کار، استفاده ازبینقص هر چیزی است کهشکست میتوان از آن بهره برد.
تهسان پرسید.
غاصب با خوشحالی پاسخ داد.
«سادهست. بذار بخورمت.»
«چی؟»
«درستهت قورتت میدم و از بدنت به عنوانیافته ظرف استفاده میکنم تا عمل کنم. همین. تو انتقامتافتاد رو از غاصب میگیری، منم آزاد میشم. تمیز نیست؟»
«این دیگه چه مزخرفاتیه؟»
تهسان خندهای خشک سر داد.
فکر میکرد میتواند از اینمخفی پیشنهاد به نفع خود استفادهنباید کند، اما فقط اتلاف وقت بود.
حریفش یک خدای برتر بود.
معامله با موجودیزدی چنین کجومعوج ومیکشه تحریفشده، غیرممکن بود.
تهسان به جایمیکرد پاسخ، هاله خاکستریرنگنگاهش را بالا آورد.
«رد میکنی،اینجا ها؟ کاریشبینقص نمیشه کرد.»
غاصب انگشتششکست را با افسوسیمتوجهش واقعی بالا آورد.
«پس مجبورمحدس خودم لهت کنمدزدگیری و غصبت کنم.»
ناگهان، هالهسعی خاکستری تهسان رابفهمد در بر گرفت.
در میان مفاهیم پراکندهایبینقص که همهجا پخش شدهشکست بودند، تهسان گارد مبارزه گرفت.
«قویه.»
غاصب باحدس تحسینی واقعیانباردارم فریاد زد.
«نمیتونم ذات واقعیت رو بخونم، ولی قدرتتانگشتان آشکاره. حتی جلوی اونم یه مبارزه درستوحسابی راهکاری میاندازی. تو خیلی قویتر از کسی مثل منی.»
تکه غاصب قوی نبود.
به عنوان یکحتی انباردار، بیشتر شبیهمیشدی یک خردهریز بود.
تهسان میتوانست بهراحتی پیروز شود.
«اگه قورتشسعی بدم، خیلیدلیلش حال میده.»
اما غاصباینجا اصلاً بهبینقص شکست فکر نمیکرد.
او لبخندشکست زد و بهمتوجهش استقبال تهسان رفت.
«بیا جلو، رقیب.»
کووونگ!
تهسان گام به پیش گذاشت.
یک «متعالی» که بر مفهومی بسیار سریعمتعجب و سطح پایین مسلط است، چنان سرعتی داردنگاهش که حتی تماشای حرکتش به چشمها فشار میآورد.
شمشیرش بیدرنگحدس پشت گردن غاصبدزدگیری را نشانه رفت.
اما غاصبسعی به سبکیدلیلش پاسخ داد.
با تکان دستش،اونقدر مفاهیم پراکنده باوقتی اراده انباردار تجلی یافتند.
کیییینگ!
غبار سیاه غلیظی درانباردارم جهان پخش شد ومیکنه از غاصب محافظت کرد.
تهسان نادیدهاشسعی گرفت ودلیلش شمشیر زد.
تیغهاش حامل «مرز» بود.
قدرتهای معمولیشکست هر لحظهنباید شکافته میشدند.
کاککاککاککاک!
اما نفوذ نکرد.
چشمان تهسان لرزید.
غبار سیاه رویحتی «مرز» خزید و سعیمتعجب در خوردگی آن داشت.
غبار بالاحدس زد وانباردارم تهسان را بلعید.
کاککاککاککاک!
فسادِ مرز رخ داد.
غبار هر چیزی رانباید که قصد مداخله داشت،یافته لگدمال میکرد و میبلعید.
اما غبار پس زده نشد.
مانند زهر، به درون شکافهایبفهمد «مرز» نفوذ کرد و آرامآرام ذاتلحنی آن را لکهدار و فرسوده ساخت.
تهسان «مرز» خوداونقدر را جمع کردوقتی و منفجر ساخت.
مرز مانند بمبیحتی ترکید و غبارمیشدی را پس زد.
تسسس.
تهسان بهسرعت فاصله گرفت.
«چی؟»
فسادِ مرز پس زده نمیشد.
حتی بدن بیارزش «رسول» کهدزدگیری با او یکی شده بود،بدون در برابر فسادِ بلعیدهشده اثری نداشت.
مگر اینکه یک «متعالی» یا «خداینگاهش برتر» مستقیماً مفهوم را کنترل کند،آمیخته هیچکس نمیتواند با فسادِ مرز مقابله کند.
به عبارتاینجا دیگر، یکبینقص چیز روشن بود.
آن غبار سیاه، قدرتنباید یک «متعالی» بود که بروارد یک «مفهوم کامل» تسلط داشت.
غاصب دوبارهحدس دستش راانباردارم تکان داد.
غبار سیاهسعی جمع شد وبفهمد کرهای تشکیل داد.
سپس منفجر شد.
و بهشکست شکل بادبزنی بهمتوجهش جلو یورش برد.
«این دیگه چه جور قدرتیه؟»
در هم پیچیده ودلیلش کجومعوج بود؛ چنان کهافتاد تشخیص ماهیت دقیقش دشوار مینمود.
آنگاه تهسان بهاونقدر اصول بنیادین تکیه زدلینک و مانا را فراخواند.
شما فروپاشی عظیم را فعال کردید.
کوووونگ!
«فروپاشی عظیم» در جهان تجلیمخفی یافت و با غبار سیاهینباید که بادبزنوار گسترش مییافت، درآویخت.
تهسان نظارهگر بود کهنباید چگونه «فروپاشی عظیم» به سرعتوارد دچار زوال شد و پوسید.
بیهیچ مقاومتی،حدس «فروپاشی عظیم»انباردارم محو گشت.
تهسان هالهی خاکستریرنگش رادلیلش برآفراشت تا سدی درافتاد برابر غبار سیاه بسازد.
«که اینطور.»
این قدرتِ پوسیدگی بود.
مفهومِ یک «متعالی» که همهچیز را بهانبار تباهی میکشاند و موجب فساد و زوالبخشی میشود... و اکنون در دستان «غاصب» بود.
کوا-گاک-گاک!
غبارِ زوالاینجا به هربینقص سو هجوم آورد.
تهسان بارشکست دیگر «مرز»نباید را منفجر کرد.
غبار سیاه و هالهیانباردارم خاکستری در هم کوبیدندمیکنه و یکدیگر را خنثی نمودند.
«با دردی عذابآور بمیر.»
غاصب متوقف نشد.
قدرتی تازه شکل گرفت.
خطی نامرئی وزدی طویل، بهتندی درمیکشه هوا ترسیم شد.
غاصب با حرکتی سبک دستشبفهمد را تکان داد و آنفهمیدم خط به سوی تهسان یورش برد.
غرایز تهساناینجا به اوبینقص نهیب زدند.
راه گریزی نبود.
هرگونه که حرکتزدی میکرد، آن خطمیکشه پیکرش را میشکافت.
این قدرتیسعی با اصابتدلیلش تضمینی بود.
در آن لحظه،
«بیا بیرون.»
کوهههههه!
هیولایی ازسعی جنس «مرز»دلیلش پدیدار شد.
آن ددِ وحشیاونقدر و سرمست، آروارههایش رالینک به سوی خط گشود.
هیولا وشکست خط درنباید هم آویختند.
کاکاکاکاک!
و طبیعتاً،سعی هیولای مرزدلیلش پیروز میدان بود.
خط رااینجا در هم شکستمخفی و متلاشی کرد.
«حدسایی میزدم،شکست اما این دیگهمتوجهش فراتر از خیاله.»
غاصب با آرامشزدی این را گفتمیکشه و قدم زد.
سپس دههاسعی خط دردلیلش هوا ظاهر شدند.
همگی به یکباره شلیک شدند.
هیولا خیزشکست برداشت ونباید زوزه کشید.
زوزهای آغشته به «مرز»انباردارم که خطوط را درمیکنه هم کوبید و نابود ساخت.
اما تمام خطوط نشکستند.
برخی تابِ زوزهاونقدر را آوردند و سعیلینک کردند تهسان را بشکافند.
تهسان شمشیرش را بالا برد.
کاکاکاکاک!
خطوط با «مرزِ»میکرد نهفته در تیغهنگاهش برخورد کردند و شکستند.
او تنش رااونقدر لرزاند و موجیوقتی را پخش کرد.
خطوط باقیمانده همگی خرد شدند.
آنگاه غبارِحدس پوسیدگی ازانباردارم روزنهای نفوذ کرد.
به تهسان چسبیدمیکرد و کوشید ذاتش راانگشتان فاسد و تباه کند.
فسادِ مرزاینجا بهسرعت شروعبینقص به گسترش کرد.
کواااانگ!
تهسان تنشحدس را بهشدتانباردارم تکان داد.
«نیروی فیزیکی» آمیختهمیکرد با «مرز»، پوسیدگینگاهش را پس زد.
«این بخشواینجا که بدونبینقص مشکل دفاع کرد.»
غاصب باشکست سبکی اندیشیدنباید و انتخابی کرد.
«سرکوبت میکنم.»
با اینسعی اعلامیه، قدرتیدلیلش فوران کرد.
قدرتِ سرکوبیاینجا که دربینقص کائنات وجود داشت.
تهسان به پایین فشرده شد.
جسم، روح وزدی ذاتش... هر سهمیکشه لگدمال و خرد شدند.
سلطهی باصلابتِ یکمیکرد امپراتور، با زورنگاهش بر تهسان اعمال میشد.
تهسان تماماینجا عضلاتش رابینقص منقبض کرد.
نوری خاکستریرنگ بیرون زد.
او تمام سرکوبی راانباردارم که کنترلش میکرد، بامیکنه قدرت خالص در هم شکست.
تسس.
شما شتاب را فعال کردید.
تهسان بهسرعتحدس گام بهانباردارم پیش نهاد.
در یک آنمیکرد یورش برد ونگاهش شمشیرش را فرو کرد.
غاصب بهآرامی دستی بالا آورد.
«تبعیدت میکنم.»
کوووونگ!
پیکر تهسانسعی به زور بهبفهمد عقب پرتاب شد.
در فاصلهای مشخص ازبینقص غاصب، با اجبار تبعیدشکست گشت و بهسرعت جدا شد.
«چی؟»
فسادِ مرز هنوز باقی بود.
فارغ از آن، خودِدلیلش وجودِ او بهاجبار ازافتاد نزدیکی غاصب طرد میشد.
«قدرت تبعید؟»
به نظرشکست میرسید مفهومشنباید همین باشد.
کاکاکاکاک!
تهسان شمشیرش را دردلیلش زمین کاشت تا بدنِ درآها حال پروازش را متوقف کند.
روحیهاش را بالا برد ومخفی نفرین تبعیدی را که وجودشنباید را جدا میکرد، در هم شکست.
«البته انتظارشو داشتم.»
غاصب تمام مفاهیمزدی این جهان رامیکشه غصب کرده بود.
تمام مفاهیمی کهمیکرد دزدیده بود، دروننگاهش جعبهی گنج قرار داشتند.
مفاهیم کائنات کهاونقدر از جنگهای باستانیوقتی انباشته شده بودند.
«خیلی از موجودات متعالینباید رو بیرون کشتم و مفاهیمشونوارد رو تصاحب کردم. همهش اینجاست.»
قدرتهای بیشمار.
مفاهیم کاملی که بردلیلش کل کائنات تأثیر میگذارند، درآها دستان غاصب تجلی یافته بودند.
و تعدادشان فقط یکی نبود.
«تو قوی هستی. قابلنباید مقایسه با کسی مثل منوارد نیستی. اما... اینجا قلمروی منه.»
کو-گو-گو-گونگ...
مفاهیم کائنات کهمیکرد همچون زباله پراکنده بودند،انگشتان با غاصب طنینانداز شدند.
«حداقل اینجا نمیتونی شکستم بدی.»
غاصب لبخند زد.
«بیا، حریف من.زدی بیا و به عنوانانبار ظرف من، سازش کن.»
غبارِ زوالسعی قلمرو رادلیلش پر کرد.
فضا را محکم دربینقص بر گرفت و فشرد،شکست بیآنکه راه گریزی باقی بماند.
کوااانگ!
تهسان «مرز»حدس خود راانباردارم گرد آورد.
مرز بهسعی آرامی رنگ باختبفهمد و بیارزش شد.
سپس آن را تاب داد.
غبار زوال به محضنباید تماس با مرزِ بیارزشیافته محو شد و مسیری گشود.
اما دویدنحدس در آنانباردارم مسیر ناممکن بود.
«اگه قدرت پوسیدگیمیکرد رو دفاع میکنی، نظرتانگشتان راجع به این چیه؟»
غاصب با سبکیاونقدر گفت و دستشوقتی را تکان داد.
آنگاه قدرتهای پراکندهحتی در هماهنگی با ارادهیمتعجب انباردار به جنبش درآمدند.
کیییینگ!
سطحی سفیدرنگسعی بر جهاندلیلش نقش بست.
سپس بهاینجا سوی تهسانبینقص هجوم آورد.
میکوشید تمام فضاحتی را بدون هیچمیشدی شکافی پس بزند.
«این دیگه چه قدرتیه؟»
تهسان غرولندسعی کرد ودلیلش متمرکز شد.
او «مرز» دروناونقدر شمشیرش را مستحکمتر کردلینک و تمرکزش را افزود.
شمشیر را تاب داد.
هیولا زوزه کشید.
کوادو-دو-دوگوک!
سطح سفید همچوناونقدر ورق آلومینیومی در هملینک پیچید و پاره شد.
تهسان ازشکست آن سطحنباید سفید گریخت.
و درحدس جای آن، قدرتیدزدگیری جدید پر شد.
«دقیقاً چقدر غصب کرده؟»
تهسان نوچای کرد.
قدرتهایی که غاصب اکنون بهمتوجهش کار میگرفت، مفاهیم عظیمی بودندحالی که خودِ کائنات را میشکافتند.
او اکنون بیشزدی از پنج مفهومِ کاملِانبار اینچنینی را کنترل میکرد.
این یعنی دستکم پنج موجودبفهمد «متعالی» را که بر مفاهیمفهمیدم کامل تسلط داشتند، نابود کرده بود.
قوی بود.
تهسان هرگز نمیتوانست حتی یکیمتوجهش از این قدرتهایی را کهحالی غاصب به کار میبرد، دستکم بگیرد.
آنها فینفسه قدرتهایی کامل بودند.
مانند خدایانسعی پیروزی، انتخاب، یابفهمد جادو... مفاهیم خالص.
اگر چنین نبودند،اونقدر در برابر «مرز»وقتی پارهپاره و محو میشدند.
و متنوع هم بودند.
وقتی تهسان قدرتیزدی را دفع میکرد، غاصبانبار دیگری را بیرون میکشید.
او مدامسعی از برترین موضعِبفهمد ممکن مبارزه میکرد.
کنترل قدرتهای متعدداونقدر و رو کردنِوقتی مداومِ کارتهای جدید.
درست مثل تهسان.
«پس کسایی کهزدی با من میجنگیدنمیکشه همچین حسی داشتن.»
روبهرو شدن بامیکرد حریفی که چندیننگاهش قدرت را کنترل میکند.
غاصب حتیاینجا فراتر ازبینقص آن بود.
او حقیقتاً مفاهیمحتی بیشمار و گوناگونیمیشدی را در اختیار داشت.
«اما...»
غاصب هنوز نمیتوانست مفاهیمدلیلش این جهان را بهافتاد طور کامل کنترل کند.
تنها یک تقلید بود.
اگر چنین بود،حتی میشد تا دلش میخواهدمتعجب او را لگدمال کرد.
ارتقای مهارت.