چپتر 297: جادوگر سبز (۴)
0یک هفتهفانی از آن ماجراروندی سپری شده بود.
هرچند در قیاس با عمر دراز جادوگر، این مدتفریاد تنها ذرهای ناچیز به شمار میآمد، اما او از لحظهیآسان نامیرا شدن، بیش از هر زمان دیگری تلاش کرده بود.
او کوشید تا قدرت نهفته درشخص وجود تهسان را درک کند واینکه سرنخهایی برای یافتن مسیر تعالی بیابد.
اما پاسخی یافت نشد.
جادوگر انگشتانشفانی را لایآورده موهای درهمریختهاش برد.
در هفتهینرم گذشته، حتیبینقص لحظهای نخوابیده بود.
به عنوان یک نامیرا، دیگر نیازی به خواب نداشت؛بنا از این رو موهایش همچنان نرم و پوستش بینقصاست مانده بود، اما چهرهاش خستگی انکارناپذیری را فریاد میزد.
«نمیدونم.»
زیر لب زمزمه کرد.
تلاشهای آننرم هفته هیچبینقص ثمری نداشت.
میدانست آسان نخواهدمجموع بود، اما انتظار نداشتطول اینگونه دست خالی بماند.
«کلید ماجرا، عروج رتبه روحه.»
هم نور خاکستری وآورده هم زبانِ قدرت، ریشهپاسخ در عروج رتبه روح داشتند.
این قدرتی بودپوستش که فانیها هرگزچهرهاش نمیتوانستند تصاحب کنند.
شاید این تنها قدرتتمام حقیقی بود که تهسان دربنا این دنیا در اختیار داشت.
تجربه، دانش، ایدئولوژی، ارزشها.
اینها مجموع تمام چیزهاییآورده بود که یک شخص درآخه طول عمرش بنا کرده بود.
اما فراترنرم از آن رامانده نمیتوانست درک کند.
اینکه چطور یک فانی چنین قدرتی بهطول دست آورده و چه روندی را طی کردهچنین است؛ هیچ راهی برای یافتن پاسخ وجود نداشت.
«آخه چطور ممکنه...»
مشتش را گره کرد.
او یک نامیرا بود.
اگرچه کاملاً متعالیمجموع نبود، اما ازشخص مرگ فراتر رفته بود.
بنابراین اطمینان داشتچیزهایی که میتواند قدرتعمرش تهسان را تحلیل کند.
میخواست تمام شرایطی که باعث فعال شدنراهی عروج رتبه روح میشد را بفهمد وکاملاً درک کند که «دزدیدن» چه معنایی دارد.
سعی کرد دقیقاً تحلیل کندمانده که قدرت نور خاکستری چگونه شکلنمیدونم میگیرد و آن را بیرون بکشد.
اما شکست خورد.
حتی ذرهای ازچیزهایی ماهیت قدرت تهسانعمرش را نتوانست درک کند.
تنها چیزی کهچنین میفهمید این بود کهراهی آن قدرت، بینقص است.
قدرتی خالص و مطلقبینقص که هیچکس نمیتوانست در آنفریاد مداخله کند یا تغییرش دهد.
«... یعنیاینها فاصله واقعاًتمام انقدر زیاد بود؟»
حتی پس ازچیزهایی دیدن پاسخ، نتوانستهعمرش بود مسیر را بیابد.
راهِ میانِفانی نامیرایی و تعالیروندی بسیار طولانی بود.
جادوگر لبخند تلخی زد.
اگرچه احساساینها سردرگمی میکرد،تمام اما ناامید نبود.
او پیش ازچیزهایی این بارها باعمرش ناامیدی روبرو شده بود.
خیلی جلوتر ازچنین آن آمده بوداست که اکنون سقوط کند.
حالا که نمیتوانستپوستش پاسخ را بیابد،چهرهاش چه باید میکرد؟
غرق دراینها افکارش، ازتمام جا برخاست.
به تهسان که درشخص حال استراحت بود نزدیکفراتر شد و لب گشود.
«دیگه تموم شد.»
«چیزی کهنرم میخواستی روبینقص پیدا کردی؟»
«نه. پیداش نکردم.مجموع ولی تحلیل بیشترشخص از این دیگه بیفایدهست.»
سری تکان داد.
درک آن غیرممکن بود.
حتی اگر بهپوستش آزمایش روی تهسان ادامهخستگی میداد، چیزی عایدش نمیشد.
«ولی وضعیتاینها خیلی بهترتمام از قبله.»
تهسان، یک فانی، قدرتیشخص داشت که حتی یک نامیرانمیتوانست مثل او نمیتوانست درکش کند.
این یعنی تفاوتی میان آنچه تهسان بهراهی عنوان یک فانی ساخته بود و آنچه اومتعالی در دوران فانی بودنش ساخته بود، وجود داشت.
همان تفاوت بایدپوستش خالق مرز میانچهرهاش متعالی و نامیرا باشد.
پس تصمیماینها گرفت آنتمام را تایید کند.
«پس بیاتمام یه قراردادشخص ببندیم. آره، درسته.»
«قرارداد؟»
«آره. قرارداد مشاهده.»
جادوگر ادامه داد:
«تو به پایینچیزهایی رفتن از هزارتوعمرش ادامه میدی، مگه نه؟»
تهسان سر تکان داد.
هدف او فتح هزارتو بود.
قصدی برای توقف نداشت.
«این قرارداد در مورد همینه. تو از هزارتوفراتر پایین میری. هر چیزی که اونجا ببینی واست تجربه کنی رو من از پشت سرت تماشا میکنم.»
و جادوگر تفاوتچنین میان او واست خودش را تایید میکرد.
اینکه آن تفاوت چه بود.
«و وقتی جواب روتمام فهمیدی... دوباره حرف میزنیم. دربارهبنا قدرتت. و سرنخ مسیر تعالی.»
«ادامه همون ماموریته؟»
«آره. منفانی الان نمیتونم قدرتتروندی رو تحلیل کنم.»
جادوگر بانرم انگشت بهبینقص تهسان اشاره کرد.
«و تو هممجموع هنوز قدرت خودتشخص رو کامل نمیشناسی.»
تهسان انکار نکرد.
عروج رتبهفانی روح، قدرتآورده نور خاکستری.
تهسان دقیقاً نمیدانست اینبینقص دو قدرت از کجاانکارناپذیری و چگونه نشأت گرفتهاند.
فکر میکرد یک جادوگر نامیراچیزهایی میتواند سر در بیاورد، اما حتینمیتوانست او هم ناتوان به نظر میرسید.
«پس بیا فعلاً عقب بندازیمش. تا وقتی کهفراتر من بتونم قدرتت رو بهتر تحلیل کنم. و تاراهی وقتی که تو بتونی قدرت خودت رو درک کنی.»
جادوگر آرام پرسید:
«قبول میکنی؟»
«اگه تو میخوای.»
تهسان سر تکان داد.
خدایان همین حالاچنین هم تکتک نبردهایاست او را تماشا میکردند.
اضافه شدن یکپوستش تماشاگر دیگر چیزیچهرهاش را تغییر نمیداد.
جادوگر انگار کهمجموع خیالش راحت شدهشخص باشد، لبخند زد.
«ممنونم. پس،تمام بیا قراردادشخص رو ببندیم.»
عصایش را بالا برد.
قدرتش بر تهسان جاری شد.
پیوندی میاناینها آن دو شروعچیزهایی به شکلگیری کرد.
[قرارداد مشاهده]
[جادوگر سبز میتواند از طریق این قرارداد اعمال شما را مشاهده کند.]
«قبول میکنم.»
تهسان قرارداد را پذیرفت.
در همان لحظه،تمام حسی عجیب وجودشطول را فرا گرفت.
انگار کسیاینکه از پشتفانی سر نظارهگرش بود.
تهسان اینآورده حس را بارهاراهی تجربه کرده بود.
«پس نگاه خدایانه، ها.»
موجودات متعالی کهتمام تهسان را هنگام شکستنعمرش طبقات هزارتو تماشا میکردند.
او همیشه آنچطور را حس میکردآورده اما دلیلش را نمیفهمید.
حالا میدانستآورده که آن،است نگاه آنهاست.
«خب، باید پاداشت رو بدم.»
جادوگر عصایش را تکان داد.
موج عظیمی از قدرتفانی شروع به جریان یافتناست در وجود تهسان کرد.
[تجلی قدرت جادوگر سبز]
[شما جادوی جادوگر سبز را آموختید.]
جادوگر که قدرتچنین را اعطا کرده بود،راهی با کننجکاوی نگاه کرد.
«نمیدونم کی بهتپوستش یاد داده، ولیچهرهاش تو کیمیاگری داری، نه؟»
«آره.»
کیمیاگریای که ازچیزهایی گرملین آموخته بودعمرش هنوز در وجودش بود.
جادوگر لبخند ملایمی زد.
«ولی احتمالا نمیتونیپوستش درست و حسابیچهرهاش ازش استفاده کنی، درسته؟»
«استفاده ازش دردسر داره.»
بیفایده نبود.
به لطف کیمیاگری،چنین جلوی قربانی شدنها راراهی در زمین گرفته بود.
اما درون هزارتوپوستش به ندرت ازچهرهاش آن استفاده میکرد.
چون برپایی یک محدوده زمان میبرد،شخص استفاده از آن در هزارتویی کهاینکه نیاز به واکنشهای فوری داشت، غیرممکن بود.
«خوبه. جادویتمام من شبیهه.شخص درکش برات آسونتره.»
جادوگر دستانشفانی را بهآورده هم کوبید.
با عصایش بهپوستش محافظ مچ دستچهرهاش تهسان اشاره کرد.
«بیا اینجا.»
ریشههایی که دور ساعدشخص تهسان پیچیده بودند، آرامفراتر به سمت او خزیدند.
او بافانی عصایش بهآورده ریشهها ضربه زد.
«کیمیاگری قدرت ایجاد محدودهایه که به نفع تو باشه.فریاد اما چون به مواد اولیه به عنوان پایه نیاز داره،آسان ساخت محدوده زمانبره. واسه همین من روشم رو تغییر دادم.»
صدای خرد شدن آمد.
ریشهها پیچیدندتمام و تغییرشخص رنگ دادند.
از قرمز تیره،چنین شروع به درخششاست با نوری بیرنگ کردند.
انواع قدرتهانرم به درونبینقص ریشهها سرازیر شد.
[مچبند قصد کشتار به مچبند تغییردهنده جهان تبدیل شد.]
«این جادوی منه. هر جا قدم بذارمراهی تبدیل به قلمروی من میشه، دنیای من.کاملاً این جادوی خودمه که دنیا رو میبلعه.»
جادوگر لبخند مهربانیپوستش زد و مچبندچهرهاش را پس داد.
«امتحانش کن.»
[مچبند تغییردهنده جهان]
[مچبندی که توسط خود جادوگر ساخته شده و با قدرت آمیخته است.
با استفاده از شرایط و کاتالیزورهای خاص، میتواند قوانین جهان اطراف تجهیزات را تغییر دهد.]
[قدرت حمله +۵۰]
[دفاع +۴۰۰]
[اگر جادوی جادوگر سبز را آموخته باشید، میتوانید از تغییر جزئی جهان استفاده کنید.]
قدرت حمله وتمام دفاع به شکلطول چشمگیری افزایش یافته بود.
علاوه بر آن، یکفانی مهارت ویژه به نام تغییرراهی جزئی جهان اضافه شده بود.
«اون مچبند کاتالیزور جادوی منه. هرچی چیزای مرموز بیشتری مصرف کنی،اگرچه اثرش قویتر میشه و میتونی بیشتر از جادوی من استفاده کنی.شرایطی پس حتی اگه به اعماق بری، مشکلی برای استفاده ازش نخواهی داشت.»
«ممنونم.»
به نظر میرسید تجهیزاتی است کهطول تا زمان پاکسازی هزارتو، مثل آنچطور جفت حلقه، از آن استفاده خواهد کرد.
با آناینکه سطح از عملکرد،چنین هیچ شکایتی نداشت.
اگرچه نمیدانست تاروندی چه حد، اما اینآخه جادوی یک نامیرا بود.
ارزشش کم نبود.
تهسان بامجموع قدردانی آنچیزهایی را پذیرفت.
«خب حالا میخوای چیکار کنی؟»
«در اصل... میخواستم همینجااست بمونم تا جواب رو پیدامشتش کنم، ولی الان فرق کرده.»
جادوگر بااختیار آرامش بهتجربه عقب تکیه داد.
«فعلاً باید پایین رفتنت تو هزارتو رو تماشا کنم.فراتر باید به خیلی جاها سفر کنم. و اگه جوابراهی رو پیدا کنم... شاید بتونم دوباره با جادوگر معامله کنم.»
او لبخند ملایمی زد.
«اونوقت شاید دوباره کمکم کنی.»
جهان شروعاختیار به محوتجربه شدن کرد.
قلمرو جادوگر بستهتمام شد و تهسانطول به هزارتو بازگشت.
تهسان دوباره شروعچطور به پایین رفتنآورده از هزارتو کرد.
نگاه جادوگرآورده پشت سرشاست حس میشد.
یک ناظر جدیدداشت اضافه شده بود، کسیارزشها که قبلاً آنجا نبود.
او تصمیممجموع گرفت اینطور بهشخص قضیه نگاه کند.
برای تهساناینکه هم تجربهفانی بدی نبود.
هرچند قدرتش را کاملاً درک نکرده بود، اماممکنه جادوی جدیدی آموخته بود و مهمتر از همه، دربنابراین مورد نحوه به کارگیری زبان قدرت بیشتر فهمیده بود.
از آنجا که این تنها قدرتی بودارزشها که جادوگر میتوانست درک کند، آزمایشها و توصیههایبنا زیادی در مورد زبان قدرت به او کرد.
توصیه یک نامیرا که زبانشخص قدرت را کاملاً کنترل میکرد،نمیتوانست کمک بزرگی به تهسان بود.
او هنوز نمیتوانست نور خاکستری را کاملاًروندی کنترل کند، اما مهارتش در زبان قدرتگره به طرز قابل توجهی پیشرفت کرده بود.
حالا حتی در نبرد باراهی راهنماها هم میتوانست به شکلیگره معنادار از آن استفاده کند.
تهسان پنجرهاختیار مهارتش راتجربه باز کرد.
اول، وقت آن بود کهشخص دقیقاً چک کند جادوگر چهنمیتوانست چیزی به او داده است.
[جادوی جادوگر سبز]
[تسلط: ۱٪]
[جادویی که توسط جادوگر جنگل نفرینشده از دوران فانی بودنش انباشته شده و پس از نامیرا شدن تکمیل گردیده است.
با تجسم قلمرو او بر پایه سلاح مجهز به کاتالیزور، بر جهان تأثیر میگذارد.]
تجسم قلمرو.
قطعاً شبیه کیمیاگری بود.
[تغییر جزئی جهان]
[تسلط: ۱٪]
[مصرف مداوم مانا: ؟؟؟]
[میتواند قوانین جهان را در یک محدوده خاص تغییر دهد.
قابل استفاده به عنوان نوع حمله یا قلمرو، اما در حال حاضر به نظر میرسد محدود به مداخله فیزیکی است.]
باید خودشاینکه امتحان میکرد تاچنین جزئیات را بفهمد.
تهسان از هزارتو پایین رفت.
[آغاز مأموریت طبقه ۶۶]
[سایههای طبقه ۶۶ را شکست دهید و عبور کنید.]
[پاداش: معجون قدرت حمله ویژه]
[پاداش مخفی: ؟؟؟]
«... تو. اون.»
فروشنده که طبقچطور معمول در ورودیآورده منتظر بود، اخم کرد.
نگاهش روی مچبند افتاد.
«یه چیزیاختیار فرق کرده.تجربه تو که...»
«دیدمش.»
«چی؟ تو اینجا بودی؟ کی؟»
«به نظر زمان زیادی میگذشت.»
با در نظر گرفتنتجربه ماجرای غول دریاچه، حداقلاینها پانصد سال گذشته بود.
«قدرتی کهمجموع از اونچیزهایی مچبند حس میکنم...»
فروشنده خنده تلخی کرد.
«پس، نامیرا شدی.»
با چشمان خونگرفته پرسید.
«اون کجاست؟»
«طبقه ۶۵ـه...اینکه ولی مطمئن نیستمچنین بتونی وارد بشی.»
برای ورود بهروندی قلمرو جادوگر، بهپاسخ زبان قدرت نیاز بود.
فروشنده به نظرداشت نمیرسید آن سطح ازارزشها قدرت را داشته باشد.
«خودم یه کاریشتمام میکنم. باید یهطول چیزی ازش بپرسم.»
زیر لب زمزمه کرد.
به نظر میرسید چیزیاست از جادوگر میخواهد، اماممکنه برای تهسان مهم نبود.
تهسان از کنارداشت فروشنده گذشت وایدئولوژی به طبقه ۶۶ رفت.
هیولاها درمجموع طبقه ۶۶چیزهایی ظاهر شدند.
آنها سایه بودند.
سایهای باآورده ظاهری دقیقاً مشابهراهی تهسان منتظرش بود.
تهسان شمشیرش را کشید.
سایه هم شمشیرش را کشید.
با دیدن آنچطور صحنه، تهسان شمشیرش راروندی با خشونت تاب داد.
دهها پستصویرآورده در هوااست پدیدار شد.
سایه هم شمشیرش را کشید.
گاردش بسیار شبیه تهسان بود.
«تقلید؟»
هیولایی که قدرت ماجراجویاناست را میدزدد و ازممکنه شکل آنها تقلید میکند.
[بلعنده سایه ظاهر شد]
[بلعنده سایه: هیولایی ساکن در جنگل عمیق.
قدرت کسانی را که میآیند میدزدد و بدنشان را میبلعد، و طوری تقلید میکند که انگار نسخه واقعی است.]
روح صحبت کرد.
«معمولاً اگه یه جنگجوی درستوحسابی باشی، هیولاییه که میتونینمیتوانست شکستش بدی، ولی به نظر میاد جادوگر حسابی تقویتشپاسخ کرده. دیدن اینکه اینجا به عنوان هیولا ظاهر شده...»
تهسان بهفانی سایه روبرویشآورده خیره شد.
هیولایی کهنرم از تهسانبینقص تقلید میکرد.
پس ایناینها تقلید تاتمام کجا پیش میرفت؟
تپ.
تهسان پایش را کوبید.
کاگا-گاک!
شمشیرش را وحشیانه تاب داد.
سایه هرتمام ضربه راشخص دنبال میکرد.
شمشیرش را چرخاند.
یک حرکت لغزشیپوستش اجرا کرد وچهرهاش مسیر ضربه را پیچاند.
خنجر زداینها و جادوتمام اجرا کرد.
سایه برای ضدحمله حرکت کرد.
اما حرکاتشفانی به نوعیآورده تأخیر داشت.
نه زیاد،نرم اما ناچیزبینقص هم نبود.
سایه آرامآراماینها شروع به عقبچیزهایی رانده شدن کرد.
«هیولایی کهتمام از حرکاتشخص تخریبشده تقلید میکنه.»
ضدحمله این بود که باروندی حرکت با تمام توان، قدرت ومشتش مهارتها، آن را تحت فشار بگذارد.
شاید برای ماجراجویانپوستش دیگر سخت بود،چهرهاش اما برای تهسان نه.
او استراتژیاینها را تقریباًتمام درک کرد.
حالا وقت تستچیزهایی مهارت جدیدی بود کهبنا به دست آورده بود.
توضیحات «تغییر جزئی جهان»آورده میگفت که میتواند به عنوانآخه حمله یا قلمرو استفاده شود.
اول، بخش حمله.
[شما تغییر جزئی جهان را فعال کردید.]
کاکاک.
با صدایی خراشیده،پوستش ریشههای روی مچبندچهرهاش شروع به لرزیدن کردند.
کوا-گاگاگاک!
ریشهها برخاستندتمام و تمامشخص اتاق را درنوردیدند.
آنها ریشههای نابودی بودند،آورده همه چیز را درپاسخ مسیرشان خرد میکردند و میشکستند.
سایه ابتدا سعی کردبینقص واکنش نشان دهد، اما آنفریاد فقط در شروع کار بود.
نتوانست در برابرمجموع هجوم ناگهانی مقاومتشخص کند و تکهتکه شد.
«این...»
قدرتمندتر از جادوی سطح متوسط.
به نظر نمیرسید بهبینقص اندازه جادوی خدای جادو انعطافپذیرفریاد باشد، اما قدرتش برتر بود.
اما بدون نقص هم نبود.
تهسان پنجرهتمام وضعیتش راشخص باز کرد.
[مانا: ۶۱۳۰/۶۵۶۰]
کمتر از ده ثانیه ازچیزهایی استفاده مهارت گذشته بود، امافراتر ۴۰۰ مانا مصرف شده بود.
قدرت قطعاً بیشتر ازشخص جادوی سطح متوسط بود،فراتر اما هزینه مانا عظیم بود.
«نمیشه طولانی ازش استفاده کرد.»
به نظر میرسیدپوستش یک مهارت انفجاریچهرهاش یا برگ برنده باشد.
با این حال، تواناییتمام استفاده از چنین قدرتیعمرش بدون تأخیر، مزیتی آشکار بود.
با در نظر گرفتن اینکه جادوی سیاه قدرتمندفراتر بود اما استفاده از آن سخت بود چون بازراهی کردن کانال زمان میبرد، این مهارت کاربردهای زیادی داشت.
استفاده ازفانی آن بهآورده عنوان قلمرو چطور؟
تهسان کاتالیزورهایی را که از قلمروچهرهاش جادوگر آورده بود بیرون آورد وزیر سعی کرد یک قلمرو ساده بسازد.
قلمرویی که او ساخت،تمام قلمرویی بود که نزدیکعمرش شدن دشمن را مسدود میکرد.
[شما تغییر جزئی جهان را فعال کردید.]
کیییینگ.
یک قلمرواینها بیرنگ اطرافتمام تهسان شکل گرفت.
او به جلوچیزهایی حرکت کرد وعمرش قلمرو به دنبالش آمد.
همانطور که جادوگرچنین گفته بود، مچبنداست استاندارد قلمرو بود.
تهسان از اتاقپوستش گذشت و باچهرهاش سایه دیگری روبرو شد.
به سایه نزدیک شد.
سایه سعی کرد برایشخص ضدحمله به تهسان نزدیک شود،نمیتوانست اما توسط قلمرو مسدود شد.
سایه شمشیرش را تاب داد.
کااانگ!
هرچند تخریبشده، سایه آمار تهسانچیزهایی را گرفته بود و بهفراتر قلمرو ضربه زد، اما نشکست.
دفاع قابل توجه بود.
استفاده ازفانی کیمیاگری آسانترآورده شده بود.
در این سطح، کیمیاگریبینقص میتوانست به شکلی معنادارانکارناپذیری داخل هزارتو استفاده شود.
همچنین، استفاده از آن به عنوانشخص قلمرو مانای زیادی مصرف نمیکرد، پس میشدچطور به طور مداوم از آن استفاده کرد.
«بد نیست.»
بررسی کامل شد.
تهسان قلمرو را غیرفعال کرد.
همین که تهسانمجموع شمشیرش را کشید، سایهطول هم شمشیرش را کشید.
تهسان با سایهچیزهایی درگیر شد وعمرش حرکاتش را تحلیل کرد.
«حرکات تخریبشده.»
اما هنوزنرم هم خوب پامانده به پایش میآمد.
به نظر میرسید خلاص شدنچیزهایی از دست سایه بدون استفادهفراتر از تمام توان غیرممکن باشد.
به عبارت دیگر،چیزهایی تهسان اگر میخواستعمرش میتوانست روزها بجنگد.
«امکانش هست؟»
تهسان بسیاری ازپوستش مهارتهای زندگی گذشتهاشچهرهاش را به یاد آورد.
به علاوه خنثیسازیمجموع حمله، قضاوت مطلق،شخص استقامت و غیره.
او اکثر مهارتهایچیزهایی اصلی را بهعمرش دست آورده بود.
اما هنوز چندچنین مهارت بود کهاست به دست نیاورده بود.
بیشتر آنها بهپوستش این دلیل بود کهخستگی شرایطش مهیا نشده بود.
او منتظر بود تاتمام در حین پایین رفتن ازبنا هزارتو آن شرایط برآورده شوند.
و این همهاش نبود.
بالبابامبا گفته بود سیستم کسبروندی مهارت هزارتو وقتی دستاوردهای مرتبطممکنه کسب شوند، مهارت ایجاد میکند.
پس حتماً مهارتهایی اینجابینقص بود که در زندگیانکارناپذیری قبلی نتوانسته بود بگیرد.
بسیاری از مهارتهایی که درچیزهایی زندگی قبلی سعی کرده بودفراتر بگیرد اما شکست خورده بود.
حالا تهسان قصدچیزهایی داشت آنها راعمرش به دست آورد.
ارتقا سطح با قدرت مهارت.