چپتر 360: کودک خون الهی (۲)
0مردی از گروهمیشکست راهزنان، با تقلایی مذبوحانهروستا سعی در برخاستن داشت.
میخواست خود رامیآمد از چنگال تهسانقدرتشان رها کند و بگریزد.
اما این خیالی باطل بود.
نه تنها یارای گریز نداشت،میستاندند بلکه پاهایش حتی توان ایستادنمیآمد را از کف داده بودند.
حتی دم وچیز بازدم درست هم برایشروستایی عذابی الیم شده بود.
«این دیگه چهمیستاندند کوفتیه!» مرد درشکارچی شوک فرو رفته بود.
آنها ضعیف نبودند.
همین جسارت که در روز روشن راه راویران میبستند و باج میستاندند، گواه آن بود کهجنگلی حتی اگر شکارچی به سراغشان میآمد، توان گریز داشتند.
اما درسراغشان برابر تهسان،داشتند قدرتشان پشیزی نمیارزید.
تهسان با خونسردی گفت:باج «خیلی نترس. اگه درستشکارچی جواب بدی، آزادت میکنم.»
آن صدای سست واطرافش بیخیال، در گوش آناناقامت همچون ندای مرگ طنینانداز شد.
تهسان شروع به پرسوجو کرد.
آنها نیزباج با اشتیاقگواه پاسخ میدادند.
در نتیجه، تهساننفرینِ توانست اطلاعات نسبتاًدوش مفیدی به دست آورد.
«پس قضیه اونمیآمد بچه نفرینشدهست، هان؟»قدرتشان کودک نامشروع خون الهی.
شهرت شومش عالمگیر بود؛میپوسید کودکی که نفرینِ تماممیگزید کائنات را بر دوش میکشید.
دلیلش ساده بود.
هر جا که قدماطرافش میگذاشت، همه چیز در اطرافشمیگزید میپوسید و در هم میشکست.
اگر درمیگذاشت روستایی اقامت میگزید،اطرافش روستا ویران میشد.
ساختمانها فرو میریختندمیستاندند و مردم درشکارچی سکوت جان میسپردند.
اگر به جنگلینفرینِ پناه میبرد، درختان خشکیدهمیکشید و زمین بایر میشد.
دریاچهها میخشکیدندمیپوسید و گیاهانروستایی پژمرده میشدند.
و در میان این همهبرابر تباهی، حتی یک خراش همگفت بر تن آن کودک نفرینشده نمینشست.
«زمانی که همه ترسیده و گیج بودن، خود امپراتور یهمیآمد وحی الهی صادر کرد. اون بچه توسط همه چیز نفریناگه شده و فقط با وجود داشتن، باعث فروپاشی دنیا میشه.»
«امپراتور؟»
«اون حاکم امپراتوری مقدسه که خیلی وقتهمیکشید بر این دنیا حکومت میکنه. اون رسول خدایمیپوسید انضباط هم هست. از حد انسانها فراتر رفته.»
چهره راهزنان رنگیمیآمد از احترام وقدرتشان تقدس به خود گرفت.
این تنها احترام بهمیپوسید یک حاکم نبود، بلکه پرستشیروستا بود که نثار خدایان میشد.
«امپراتور حاکم دنیاست. حرفش قانونه. واسهمیشکست همینه که ما به اون بچهمیشد میگیم نفرینشده و ازش فاصله میگیریم.»
تهسان پس ازمیستاندند شنیدن توضیحات، لحظهایشکارچی در فکر فرو رفت.
سپس دوباره از راهزنان پرسید:
«نفرین فقط بعدمیشکست از گذشتن یکمیگزید روز اثر میکنه؟»
«آره، آره... تا حالا هر وقتروستایی بچه نفرینشده بیشتر از یه روزساختمانها یه جا مونده، نفرین نازل شده.»
«اگه کسی دنبالشچیز راه بیفته ومیشکست مدام حرکت کنن چی؟»
«در این موردمیستاندند خبری نداریم... هیچکس تاسراغشان حالا همچین کاری نکرده.»
مرد زیرچشمیمیپوسید به تهسانروستایی نگاه کرد.
حرفی کهسراغشان زد برای همهبرابر امری بدیهی بود.
اما تهسان طوری رفتارمیپوسید میکرد که انگار اولینمیگزید بار است چنین چیزی میشنود.
در حالی که مردباج در فکر هویت تهسان بود،سراغشان تهسان دستش را تکان داد.
«کافیه. حالا گم شین.»
«آه، م-ممنون!» مرد با عجلهکائنات گریخت، گویی باور نداشت کهقدم تهسان واقعاً رهایش کرده باشد.
دیگر راهزنانمیپوسید نیز بهروستایی دنبالش شتافتند.
«صاحب خونچیز الهی همچینمیپوسید ویژگیای داره؟»
«همم... منم نمیدونم. اطلاعات خیلی کمه.میشکست غیرممکن به نظر نمیرسه، ولی یعنیمیشد صاحب خون الهی واقعاً هیچ آسیبی نمیبینه؟»
روح نیزمیگذاشت گیج بهچیز نظر میرسید.
ابتدا شرایطکودکی اطراف راتمام بررسی کردند.
تهسان پایشمیپوسید را برروستایی زمین کوبید.
کودک دور نشده بود.
تنها باچیز دو گاممیپوسید به او رسید.
تهسان مقابل کودک ایستاد.
«هـان؟»
چشمان کودک با دیدنگواه تهسان که راهش رامیآمد بسته بود، گشاد شد.
«م-مگه نرفته بودین؟»
«داستانت روسراغشان از اونداشتند یاروهای قبلی شنیدم.»
«آه... پس در موردم نمیدونستین.»
تازه آن زمانهمه بود که کودکمیپوسید انگار متوجه ماجرا شد.
چون تهسان ازمیستاندند نفرین خبر نداشت،شکارچی نزدیکش مانده بود.
کودک چنین قضاوتی کرد.
«فقط با بودنم، همهداشتند چیزِ اطرافم زجر میکشن وخونسردی میمیرن. پس لطفاً دور بمونین.»
کودک این رامیبستند گفت و شروعگواه به حرکت کرد.
تهسان پشتهمه سرش بهاطرافش راه افتاد.
«ام...»
«کجا داری میری؟»
«ب-بله؟»
کودک ازراه سوال ناگهانی تهسانمیستاندند به لکنت افتاد.
«... بههمه جنگل بزرگ.اطرافش دارم میرم رکرزن.»
«پس منم باهات میام.»
«ها؟»
کودک وحشتزده شد.
«اگه نزدیکمچیز بمونین، نفرین میشین!میشکست باید دور بشین!»
تهسان با خونسردی گفت: «منمیپوسید قویام. حداقل تو این دنیا، کسیویران نیست که بتونه منو نفرین کنه.»
«اِه...» کودک بهمیستاندند نظر نمیرسید حرف تهسانسراغشان را باور کرده باشد.
اما برایکودکی تهسان، اینتمام حقیقتی محض بود.
مگر اینکه بحث مبارزه دراقامت میان میبود، وگرنه او میتوانستساختمانها به راحتی نفرینها را دفع کند.
«پس باهام بیا.»
بعد از آن، کودکاطرافش مذبوحانه تلاش کرد تهساناقامت را از خود دور کند.
سعی کرد حرفهمه بزند، مسیرش رامیپوسید عوض کند، پنهان شود.
اما هیچکدام افاقه نکرد.
تهسان به خواستههای کودکتمام توجهی نمیکرد و بلافاصلهدلیلش مخفیگاهش را پیدا میکرد.
در نهایت، کودک تسلیم شد.
«حتی اگهچیز نفرین هم بشم،میشکست برام مهم نیست.»
تهسان همراههمه با کودک بهمیپوسید راهش ادامه داد.
کودک سعیمیگذاشت میکرد تا حداطرافش امکان فاصله بگیرد.
از آنجا که جادهگواه نسبتاً عریض بود، افرادمیآمد زیادی از آن عبور میکردند.
«هـان؟»
کسانی که متوجه میشدندمیپوسید او همان کودک نفرینشدهمیگزید است، با وحشت عقب میکشیدند.
جوری به او نگاهباج میکردند که انگار نه یکسراغشان انسان، بلکه هیولایی ترسناک است.
کودک اما، اینچیز نگاهها را بامیشکست آرامشی تلخ پذیرا بود.
کودک به راهمیستاندند رفتن ادامه دادشکارچی و شب فرا رسید.
تلوتلوخوران وارد جنگل شد.
روی چمنهای نرم دراز کشید.
در حالی که سعیداشتند داشت به زور بخوابد، صدایخونسردی غرش بلندی از شکمش برخاست.
صورتش از خجالت گل انداخت.
تهسان لحظهای به کودکباج نگریست و سپس درشکارچی دل جنگل ناپدید شد.
«آه.»
کودک خواستباج صدایش بزندگواه اما منصرف شد.
با خود گفتنفرینِ اگر تهسان برود، برایمیکشید هر دویشان بهتر است.
خود رامیپوسید دلداری داد واقامت دوباره دراز کشید.
ناگهان تهسان ظاهر شد.
«هـان؟»
چشمان کودک گرد شد.
تهسان لاشهمیگذاشت گوزنی راچیز در دست داشت.
آن را برمیستاندند زمین انداخت وشکارچی دستش را تکان داد.
شعلههای آتشکودکی گوزن راتمام در بر گرفتند.
با صدای جلز وروستایی ولز، گوشت به آرامیویران شروع به پختن کرد.
«آه...» کودکچیز ماتومبهوت بهمیپوسید گوزن خیره شد.
بدنش کند و ضعیف بود.
نمیتوانست حیواناتهمه وحشی سریعاطرافش را شکار کند.
بنابراین شکمش راهمه بیشتر با گیاهانمیپوسید و میوهها پر میکرد.
تنها گوشتیباج که میخوردگواه معمولاً ماهی بود.
حالا، درستکودکی جلوی چشمانش، گوشتکائنات داشت کباب میشد.
تهسان به کودکیمیآمد که به گوزنقدرتشان زل زده بود گفت:
«بخور.»
«... واقعاً؟»
«از همونباج اول واسه تواگر آوردمش که بخوری.»
«مـ... ممنونم!»
کودک با عجلهمیآمد صورتش را درقدرتشان گوشت فرو برد.
از آنجا که گوشت تازه کبابگواه شده بود، حرارتش بسیار زیاد بود؛ کودکقدرتشان با تعجب عقب کشید اما تسلیم نشد.
به گوشت فوتچیز کرد و دندانهایش راروستایی در آن فرو برد.
با دیدن اینمیستاندند صحنه، تهسان دستششکارچی را تکان داد.
باد به دور گوشت پیچیدکائنات و حرارت آن را تا دماییمیگذاشت که خوردنش آسان باشد، پایین آورد.
کودک با عجلهمیشکست شکمش را بامیگزید گوشت پر کرد.
تازه آن زماناطرافش بود که خوابآلودگیروستایی به سراغش آمد.
تلوتلو خوردراه و برباج زمین افتاد.
کودک چنان بهچیز خواب رفت کهمیشکست گویی بیهوش شده است.
تهسان هیزمباج جمع کردگواه و آتشی برافروخت.
نسیمی ملایم بهنفرینِ جریان انداخت تادوش کودک بتواند آسوده بخوابد.
چهره کودکمیپوسید آرامتر بهروستایی نظر میرسید.
روز بعد، کودک با دیدنمیشکست تهسان که کاملاً سالم و سرحالمیشد بود، چشمانش از تعجب گرد شد.
«ها؟ هان؟»
هر جایی که کودک بیشاگر از یک روز در آنبرابر مانده بود، به برهوت تبدیل میشد.
اما تهسان بیش از یککائنات روز در کنار کودک بود ومیگذاشت حتی یک خراش هم برنداشته بود.
«چطور...»
تهسان با خونسردی گفت: «بهتمیستاندند که گفتم. من قویم. طلسمهایی مثلداشتند مال تو روی من اثر ندارن.»
«آ...»
کودک گیج شده بود.
این اولین باریمیشکست بود که چنینمیگزید چیزی را تجربه میکرد.
اما نورسراغشان زندگی کمکمداشتند به چشمانش بازگشت.
فاصله بین کودک و تهسانمیستاندند در حین راه رفتن، کمترمیآمد از روز قبل شده بود.
کودک مدام با تهساناطرافش حرف میزد و تهساناقامت هم پاسخهای مناسبی میداد.
«خب من وقتی یه سنجاب گرفتم و میتونستم گوشتداشتند بخورم خیلی خوشحال بودم، ولی یهو بچهسنجابها اومدن بیرون.اگه خیلی گشنم بود ولی چارهای نداشتم جز اینکه ولشون کنم.»
«راستش، من هنوز چیز زیادیاقامت درباره قارچها نمیدونم. نمیتونم تشخیصساختمانها بدم کدومشون سمیه و کدوم سالم.»
«به نظرت چقدر طول کشیده تاروستایی همچین جاده بزرگی رو بسازن؟ حتماًساختمانها کلی آدم زحمت کشیدن، مگه نه؟»
حرفهای کودک تمامی نداشت.
انگار بالاخره داشت مکالمهای رااطرافش که مدتها نتوانسته بود بامیگزید کسی داشته باشد، جبران میکرد.
آنها به راهنفرینِ خود ادامه دادند ومیکشید دوباره شب فرا رسید.
کودک چرت میزدمیشکست اما به شدتمیگزید تلاش میکرد بیدار بماند.
«اگه خوابت میاد، بگیر بخواب.»
کودک با ناامیدی خواب رامیپوسید از خود دور کرد: «نه،روستا نمیشه. هنوز کلی حرف دارم...»
او میخواست تمام چیزهایی را که درسراغشان تنهایی و سرگردانی در دنیا تجربه کردهخونسردی بود، تمام آن اتفاقات شگفتانگیز را تعریف کند.
او تشنهکودکی همصحبتی باتمام آدمها بود.
شاهدخت بکوستا، آنتشا، متفاوت بود.
اگرچه او هم یک کودک بود، اما بهمیگزید عنوان یک شاهدخت آموزش دیده بود تا واقعیتجان را بپذیرد و آن را با خونسردی درک کند.
اما اینراه کودک، واقعاً فقطمیستاندند یک بچه بود.
به همین دلیل، حتی وقتی سعیمیپوسید میکرد تهسان را از خود دور کند،میشد نمیتوانست این کار را درست انجام دهد.
وقتی فهمید تهسان تحتگواه تأثیر طلسمش قرار نمیگیرد، بلافاصلهداشتند سفره دلش را باز کرد.
تهسان پرسید: «مجبورمیشکست نیستی جونتو بهمیگزید خطر بندازی، درسته؟»
کودک دهانش را بست.
سپس سرش را تکان داد: «نه. من... موجودی هستممیگزید که نباید تو این دنیا زندگی کنه. تنها راه نجاتجنگلی من و دنیا اینه که خودمو وقف اعلیحضرت امپراتور کنم.»
صدایش سرشار ازمیستاندند یقین بود، گویی هیچسراغشان راه دیگری وجود نداشت.
تهسان گفت:میپوسید «چرا خودتوروستایی وقف امپراتور میکنی؟»
کودک با تلخی گفت:میپوسید «فقط اعلیحضرت امپراتور میتونهمیگزید طلسم منو مهار کنه.»
«حتی رفتم معبد تا طلسمم رو درک کنم. اعلیحضرت شخصاًروستا به درگاه خدایان دعا کرد و منو فهمید. من نفرینشدهپناه به دنیا اومدم و نمیتونم اونطور که دلم میخواد بمیرم.»
اگر میمرد، نفرین درگواه دنیا پراکنده میشد ومیآمد تمام موجودات را عذاب میداد.
اما حتی با زنده ماندنکائنات هم، نفرین همه چیز راقدم در اطرافش به برهوت تبدیل میکرد.
«تنها کسی که میتونه اینبرابر مشکل رو حل کنه، اعلیحضرتگفت امپراتوره. من نباید وجود داشته باشم.»
کودک مشتش را گره کرد.
بازویش لرزش خفیفی داشت.
«این سفریه به خاطر اون.»
کودک بامیپوسید چهرهای غمگینروستایی به خواب رفت.
تهسان با آتش بازی کرد.
«انتخاب، هان.»
خدای انتخابمیگذاشت چه پایانیچیز را میخواهد؟
تهسان بهباج آسمان شبگواه نگاه کرد.
چشمانداز وسیعکودکی با بیشمار ستارهکائنات پر شده بود.
تهسان در حالیمیشکست که ساکت خیرهمیگزید شده بود، لب گشود.
«گمشو.»
[شما اعلامیه انسداد را فعال کردید.]
تِرق.
با اینچیز اعلامیه، فضامیپوسید در هم پیچید.
قدرت نگاهی که به سمتمیستاندند او نشانه رفته بود، درمیآمد هم شکست و مسدود شد.
آن قدرتهمه حاوی خشماطرافش و سردرگمی بود.
دیگر هیچ نگاهی حس نمیشد.
تهسان آتشکودکی را بهتمام هم زد.
کودک در حالی کهداشتند به جنگل انبوه نگاهنمیارزید میکرد، زمزمه کرد: «رسیدیم...»
جنگلی بسیار زیبا بود.
کودک باهمه چهرهای گرفتهاطرافش وارد آن شد.
«جنگل وسیع،باج رکرزن. میدونیگواه چه جور جاییه؟»
«نه.»
«جنگل خیلی قشنگیه. برای مدتی خیلی طولانی، گیاهان وروستا حیوانات زیادی اینجا زندگی کردن و مردم عاشق این جنگلن.پناه من...» کودک مشتش را فشرد و به عمق جنگل رفت.
هرچه به جایی میرفتند کهمیپوسید دست هیچ انسانی به آنروستا نرسیده بود، مسیر ناهموارتر میشد.
سرانجام، بازویمیگذاشت کودک توسط برگهایاطرافش تیز بریده شد.
«آخ!»
خون آبیسراغشان از بازوی کودکبرابر به اطراف پاشید.
کودک باچیز چهرهای غمگینمیپوسید جلوتر رفت.
تهسان برگی را کهاطرافش به خون آبی آغشته شدهمیگزید بود، کند و نگه داشت.
«وقتی گفتم خودمو وقف میکنم، یه وحی الهی نازل شد. برایقدرتشان اینکه قربانی بشم، باید آزمونهایی رو پشت سر بذارم. باید بهمیکنم وضوح بفهمم چه جور موجودیم و چقدر بیرحمانه کج و کولهام.»
کودک در مرکز جنگل نشست.
«اولین آزمون اینهاطرافش که یک روزروستایی تو رکرزن بمونم.»
اگر کودک یک روزاطرافش در یک مکان میماند، آنمیگزید مکان نفرینشده و خشک میشد.
کودک با چهرهای اندوهگین گفت:
«لطفاً دور بمون. نمیدونمتمام چطور نفرین نمیشی، ولی اینساده دفعه واقعاً دیگه جواب نمیده.»
کودک دلیلسراغشان واقعی آسیب ندیدنبرابر تهسان را نمیدانست.
اما این بار فرق میکرد.
هر جایی که کودکباج بیش از یک روزشکارچی مانده بود، نابود شده بود.
دلیلی نداشتهمه این باراطرافش متفاوت باشد.
تهسان سرشباج را تکانگواه داد: «نه.»
کودک دچار تضاد شدهروستایی بود، اما در عین حالمیشد از انتخاب تهسان سپاسگزار بود.
«... ممنون که پیشم موندی.»
کودک بههمه آرامی سرشاطرافش را پایین انداخت.
زمان گذشت.
کودک زمانکودکی را در حالتکائنات نیمهخواب سپری کرد.
او گوشتی را کهروستایی تهسان آورده بود، سق زدمیشد و آرام چشمانش را بست.
یک روزچیز به همینمیپوسید منوال گذشت.
پرندگان آواز میخواندندمیبستند و صدای جریانگواه آب به گوش میرسید.
عطر علفها تندچیز بود و برگهامیشکست در باد تکان میخوردند.
جنگل غرق در آرامش بود.
«ها؟»
چشمان کودکسراغشان از تعجبداشتند گرد شد.