---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

افزایش سطح از طریق مهارت

چپتر 360: کودک خون الهی (۲) • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 360: کودک خون الهی (۲)

0

مردی از گروه‌می‌شکست​ راهزنان، با تقلایی مذبوحانه‌روستا​ سعی در برخاستن داشت.

می‌خواست خود را‌می‌آمد​ از چنگال ته‌سان‌قدرتشان​ رها کند و بگریزد.

اما این خیالی باطل بود.

نه تنها یارای گریز نداشت،‌می‌ستاندند​ بلکه پاهایش حتی توان ایستادن‌می‌آمد​ را از کف داده بودند.

حتی دم و‌چیز​ بازدم درست هم برایش‌روستایی​ عذابی الیم شده بود.

«این دیگه چه‌می‌ستاندند​ کوفتیه!» مرد در‌شکارچی​ شوک فرو رفته بود.

آن‌ها ضعیف نبودند.

همین جسارت که در روز روشن راه را‌ویران​ می‌بستند و باج می‌ستاندند، گواه آن بود که‌جنگلی​ حتی اگر شکارچی به سراغشان می‌آمد، توان گریز داشتند.

اما در‌سراغشان​ برابر ته‌سان،‌داشتند​ قدرتشان پشیزی نمی‌ارزید.

ته‌سان با خونسردی گفت:‌باج​ «خیلی نترس. اگه درست‌شکارچی​ جواب بدی، آزادت می‌کنم.»

آن صدای سست و‌اطرافش​ بی‌خیال، در گوش آنان‌اقامت​ همچون ندای مرگ طنین‌انداز شد.

ته‌سان شروع به پرس‌وجو کرد.

آن‌ها نیز‌باج​ با اشتیاق‌گواه​ پاسخ می‌دادند.

در نتیجه، ته‌سان‌نفرینِ​ توانست اطلاعات نسبتاً‌دوش​ مفیدی به دست آورد.

«پس قضیه اون‌می‌آمد​ بچه نفرین‌شده‌ست، هان؟»‌قدرتشان​ کودک نامشروع خون الهی.

شهرت شومش عالم‌گیر بود؛‌می‌پوسید​ کودکی که نفرینِ تمام‌می‌گزید​ کائنات را بر دوش می‌کشید.

دلیلش ساده بود.

هر جا که قدم‌اطرافش​ می‌گذاشت، همه چیز در اطرافش‌می‌گزید​ می‌پوسید و در هم می‌شکست.

اگر در‌می‌گذاشت​ روستایی اقامت می‌گزید،‌اطرافش​ روستا ویران می‌شد.

ساختمان‌ها فرو می‌ریختند‌می‌ستاندند​ و مردم در‌شکارچی​ سکوت جان می‌سپردند.

اگر به جنگلی‌نفرینِ​ پناه می‌برد، درختان خشکیده‌می‌کشید​ و زمین بایر می‌شد.

دریاچه‌ها می‌خشکیدند‌می‌پوسید​ و گیاهان‌روستایی​ پژمرده می‌شدند.

و در میان این همه‌برابر​ تباهی، حتی یک خراش هم‌گفت​ بر تن آن کودک نفرین‌شده نمی‌نشست.

«زمانی که همه ترسیده و گیج بودن، خود امپراتور یه‌می‌آمد​ وحی الهی صادر کرد. اون بچه توسط همه چیز نفرین‌اگه​ شده و فقط با وجود داشتن، باعث فروپاشی دنیا میشه.»

«امپراتور؟»

«اون حاکم امپراتوری مقدسه که خیلی وقته‌می‌کشید​ بر این دنیا حکومت می‌کنه. اون رسول خدای‌می‌پوسید​ انضباط هم هست. از حد انسان‌ها فراتر رفته.»

چهره راهزنان رنگی‌می‌آمد​ از احترام و‌قدرتشان​ تقدس به خود گرفت.

این تنها احترام به‌می‌پوسید​ یک حاکم نبود، بلکه پرستشی‌روستا​ بود که نثار خدایان می‌شد.

«امپراتور حاکم دنیاست. حرفش قانونه. واسه‌می‌شکست​ همینه که ما به اون بچه‌می‌شد​ میگیم نفرین‌شده و ازش فاصله می‌گیریم.»

ته‌سان پس از‌می‌ستاندند​ شنیدن توضیحات، لحظه‌ای‌شکارچی​ در فکر فرو رفت.

سپس دوباره از راهزنان پرسید:

«نفرین فقط بعد‌می‌شکست​ از گذشتن یک‌می‌گزید​ روز اثر می‌کنه؟»

«آره، آره... تا حالا هر وقت‌روستایی​ بچه نفرین‌شده بیشتر از یه روز‌ساختمان‌ها​ یه جا مونده، نفرین نازل شده.»

«اگه کسی دنبالش‌چیز​ راه بیفته و‌می‌شکست​ مدام حرکت کنن چی؟»

«در این مورد‌می‌ستاندند​ خبری نداریم... هیچ‌کس تا‌سراغشان​ حالا همچین کاری نکرده.»

مرد زیرچشمی‌می‌پوسید​ به ته‌سان‌روستایی​ نگاه کرد.

حرفی که‌سراغشان​ زد برای همه‌برابر​ امری بدیهی بود.

اما ته‌سان طوری رفتار‌می‌پوسید​ می‌کرد که انگار اولین‌می‌گزید​ بار است چنین چیزی می‌شنود.

در حالی که مرد‌باج​ در فکر هویت ته‌سان بود،‌سراغشان​ ته‌سان دستش را تکان داد.

«کافیه. حالا گم شین.»

«آه، م-ممنون!» مرد با عجله‌کائنات​ گریخت، گویی باور نداشت که‌قدم​ ته‌سان واقعاً رهایش کرده باشد.

دیگر راهزنان‌می‌پوسید​ نیز به‌روستایی​ دنبالش شتافتند.

«صاحب خون‌چیز​ الهی همچین‌می‌پوسید​ ویژگی‌ای داره؟»

«همم... منم نمی‌دونم. اطلاعات خیلی کمه.‌می‌شکست​ غیرممکن به نظر نمی‌رسه، ولی یعنی‌می‌شد​ صاحب خون الهی واقعاً هیچ آسیبی نمی‌بینه؟»

روح نیز‌می‌گذاشت​ گیج به‌چیز​ نظر می‌رسید.

ابتدا شرایط‌کودکی​ اطراف را‌تمام​ بررسی کردند.

ته‌سان پایش‌می‌پوسید​ را بر‌روستایی​ زمین کوبید.

کودک دور نشده بود.

تنها با‌چیز​ دو گام‌می‌پوسید​ به او رسید.

ته‌سان مقابل کودک ایستاد.

«هـان؟»

چشمان کودک با دیدن‌گواه​ ته‌سان که راهش را‌می‌آمد​ بسته بود، گشاد شد.

«م-مگه نرفته بودین؟»

«داستانت رو‌سراغشان​ از اون‌داشتند​ یاروهای قبلی شنیدم.»

«آه... پس در موردم نمی‌دونستین.»

تازه آن زمان‌همه​ بود که کودک‌می‌پوسید​ انگار متوجه ماجرا شد.

چون ته‌سان از‌می‌ستاندند​ نفرین خبر نداشت،‌شکارچی​ نزدیکش مانده بود.

کودک چنین قضاوتی کرد.

«فقط با بودنم، همه‌داشتند​ چیزِ اطرافم زجر می‌کشن و‌خونسردی​ می‌میرن. پس لطفاً دور بمونین.»

کودک این را‌می‌بستند​ گفت و شروع‌گواه​ به حرکت کرد.

ته‌سان پشت‌همه​ سرش به‌اطرافش​ راه افتاد.

«ام...»

«کجا داری میری؟»

«ب-بله؟»

کودک از‌راه​ سوال ناگهانی ته‌سان‌می‌ستاندند​ به لکنت افتاد.

«... به‌همه​ جنگل بزرگ.‌اطرافش​ دارم میرم رکرزن.»

«پس منم باهات میام.»

«ها؟»

کودک وحشت‌زده شد.

«اگه نزدیکم‌چیز​ بمونین، نفرین میشین!‌می‌شکست​ باید دور بشین!»

ته‌سان با خونسردی گفت: «من‌می‌پوسید​ قوی‌ام. حداقل تو این دنیا، کسی‌ویران​ نیست که بتونه منو نفرین کنه.»

«اِه...» کودک به‌می‌ستاندند​ نظر نمی‌رسید حرف ته‌سان‌سراغشان​ را باور کرده باشد.

اما برای‌کودکی​ ته‌سان، این‌تمام​ حقیقتی محض بود.

مگر اینکه بحث مبارزه در‌اقامت​ میان می‌بود، وگرنه او می‌توانست‌ساختمان‌ها​ به راحتی نفرین‌ها را دفع کند.

«پس باهام بیا.»

بعد از آن، کودک‌اطرافش​ مذبوحانه تلاش کرد ته‌سان‌اقامت​ را از خود دور کند.

سعی کرد حرف‌همه​ بزند، مسیرش را‌می‌پوسید​ عوض کند، پنهان شود.

اما هیچ‌کدام افاقه نکرد.

ته‌سان به خواسته‌های کودک‌تمام​ توجهی نمی‌کرد و بلافاصله‌دلیلش​ مخفیگاهش را پیدا می‌کرد.

در نهایت، کودک تسلیم شد.

«حتی اگه‌چیز​ نفرین هم بشم،‌می‌شکست​ برام مهم نیست.»

ته‌سان همراه‌همه​ با کودک به‌می‌پوسید​ راهش ادامه داد.

کودک سعی‌می‌گذاشت​ می‌کرد تا حد‌اطرافش​ امکان فاصله بگیرد.

از آنجا که جاده‌گواه​ نسبتاً عریض بود، افراد‌می‌آمد​ زیادی از آن عبور می‌کردند.

«هـان؟»

کسانی که متوجه می‌شدند‌می‌پوسید​ او همان کودک نفرین‌شده‌می‌گزید​ است، با وحشت عقب می‌کشیدند.

جوری به او نگاه‌باج​ می‌کردند که انگار نه یک‌سراغشان​ انسان، بلکه هیولایی ترسناک است.

کودک اما، این‌چیز​ نگاه‌ها را با‌می‌شکست​ آرامشی تلخ پذیرا بود.

کودک به راه‌می‌ستاندند​ رفتن ادامه داد‌شکارچی​ و شب فرا رسید.

تلوتلوخوران وارد جنگل شد.

روی چمن‌های نرم دراز کشید.

در حالی که سعی‌داشتند​ داشت به زور بخوابد، صدای‌خونسردی​ غرش بلندی از شکمش برخاست.

صورتش از خجالت گل انداخت.

ته‌سان لحظه‌ای به کودک‌باج​ نگریست و سپس در‌شکارچی​ دل جنگل ناپدید شد.

«آه.»

کودک خواست‌باج​ صدایش بزند‌گواه​ اما منصرف شد.

با خود گفت‌نفرینِ​ اگر ته‌سان برود، برای‌می‌کشید​ هر دویشان بهتر است.

خود را‌می‌پوسید​ دلداری داد و‌اقامت​ دوباره دراز کشید.

ناگهان ته‌سان ظاهر شد.

«هـان؟»

چشمان کودک گرد شد.

ته‌سان لاشه‌می‌گذاشت​ گوزنی را‌چیز​ در دست داشت.

آن را بر‌می‌ستاندند​ زمین انداخت و‌شکارچی​ دستش را تکان داد.

شعله‌های آتش‌کودکی​ گوزن را‌تمام​ در بر گرفتند.

با صدای جلز و‌روستایی​ ولز، گوشت به آرامی‌ویران​ شروع به پختن کرد.

«آه...» کودک‌چیز​ مات‌ومبهوت به‌می‌پوسید​ گوزن خیره شد.

بدنش کند و ضعیف بود.

نمی‌توانست حیوانات‌همه​ وحشی سریع‌اطرافش​ را شکار کند.

بنابراین شکمش را‌همه​ بیشتر با گیاهان‌می‌پوسید​ و میوه‌ها پر می‌کرد.

تنها گوشتی‌باج​ که می‌خورد‌گواه​ معمولاً ماهی بود.

حالا، درست‌کودکی​ جلوی چشمانش، گوشت‌کائنات​ داشت کباب می‌شد.

ته‌سان به کودکی‌می‌آمد​ که به گوزن‌قدرتشان​ زل زده بود گفت:

«بخور.»

«... واقعاً؟»

«از همون‌باج​ اول واسه تو‌اگر​ آوردمش که بخوری.»

«مـ... ممنونم!»

کودک با عجله‌می‌آمد​ صورتش را در‌قدرتشان​ گوشت فرو برد.

از آنجا که گوشت تازه کباب‌گواه​ شده بود، حرارتش بسیار زیاد بود؛ کودک‌قدرتشان​ با تعجب عقب کشید اما تسلیم نشد.

به گوشت فوت‌چیز​ کرد و دندان‌هایش را‌روستایی​ در آن فرو برد.

با دیدن این‌می‌ستاندند​ صحنه، ته‌سان دستش‌شکارچی​ را تکان داد.

باد به دور گوشت پیچید‌کائنات​ و حرارت آن را تا دمایی‌می‌گذاشت​ که خوردنش آسان باشد، پایین آورد.

کودک با عجله‌می‌شکست​ شکمش را با‌می‌گزید​ گوشت پر کرد.

تازه آن زمان‌اطرافش​ بود که خواب‌آلودگی‌روستایی​ به سراغش آمد.

تلوتلو خورد‌راه​ و بر‌باج​ زمین افتاد.

کودک چنان به‌چیز​ خواب رفت که‌می‌شکست​ گویی بیهوش شده است.

ته‌سان هیزم‌باج​ جمع کرد‌گواه​ و آتشی برافروخت.

نسیمی ملایم به‌نفرینِ​ جریان انداخت تا‌دوش​ کودک بتواند آسوده بخوابد.

چهره کودک‌می‌پوسید​ آرام‌تر به‌روستایی​ نظر می‌رسید.

روز بعد، کودک با دیدن‌می‌شکست​ ته‌سان که کاملاً سالم و سرحال‌می‌شد​ بود، چشمانش از تعجب گرد شد.

«ها؟ هان؟»

هر جایی که کودک بیش‌اگر​ از یک روز در آن‌برابر​ مانده بود، به برهوت تبدیل می‌شد.

اما ته‌سان بیش از یک‌کائنات​ روز در کنار کودک بود و‌می‌گذاشت​ حتی یک خراش هم برنداشته بود.

«چطور...»

ته‌سان با خونسردی گفت: «بهت‌می‌ستاندند​ که گفتم. من قویم. طلسم‌هایی مثل‌داشتند​ مال تو روی من اثر ندارن.»

«آ...»

کودک گیج شده بود.

این اولین باری‌می‌شکست​ بود که چنین‌می‌گزید​ چیزی را تجربه می‌کرد.

اما نور‌سراغشان​ زندگی کم‌کم‌داشتند​ به چشمانش بازگشت.

فاصله بین کودک و ته‌سان‌می‌ستاندند​ در حین راه رفتن، کمتر‌می‌آمد​ از روز قبل شده بود.

کودک مدام با ته‌سان‌اطرافش​ حرف می‌زد و ته‌سان‌اقامت​ هم پاسخ‌های مناسبی می‌داد.

«خب من وقتی یه سنجاب گرفتم و می‌تونستم گوشت‌داشتند​ بخورم خیلی خوشحال بودم، ولی یهو بچه‌سنجاب‌ها اومدن بیرون.‌اگه​ خیلی گشنم بود ولی چاره‌ای نداشتم جز اینکه ولشون کنم.»

«راستش، من هنوز چیز زیادی‌اقامت​ درباره قارچ‌ها نمی‌دونم. نمی‌تونم تشخیص‌ساختمان‌ها​ بدم کدومشون سمیه و کدوم سالم.»

«به نظرت چقدر طول کشیده تا‌روستایی​ همچین جاده بزرگی رو بسازن؟ حتماً‌ساختمان‌ها​ کلی آدم زحمت کشیدن، مگه نه؟»

حرف‌های کودک تمامی نداشت.

انگار بالاخره داشت مکالمه‌ای را‌اطرافش​ که مدت‌ها نتوانسته بود با‌می‌گزید​ کسی داشته باشد، جبران می‌کرد.

آن‌ها به راه‌نفرینِ​ خود ادامه دادند و‌می‌کشید​ دوباره شب فرا رسید.

کودک چرت می‌زد‌می‌شکست​ اما به شدت‌می‌گزید​ تلاش می‌کرد بیدار بماند.

«اگه خوابت میاد، بگیر بخواب.»

کودک با ناامیدی خواب را‌می‌پوسید​ از خود دور کرد: «نه،‌روستا​ نمی‌شه. هنوز کلی حرف دارم...»

او می‌خواست تمام چیزهایی را که در‌سراغشان​ تنهایی و سرگردانی در دنیا تجربه کرده‌خونسردی​ بود، تمام آن اتفاقات شگفت‌انگیز را تعریف کند.

او تشنه‌کودکی​ هم‌صحبتی با‌تمام​ آدم‌ها بود.

شاهدخت بک‌وستا، آنتشا، متفاوت بود.

اگرچه او هم یک کودک بود، اما به‌می‌گزید​ عنوان یک شاهدخت آموزش دیده بود تا واقعیت‌جان​ را بپذیرد و آن را با خونسردی درک کند.

اما این‌راه​ کودک، واقعاً فقط‌می‌ستاندند​ یک بچه بود.

به همین دلیل، حتی وقتی سعی‌می‌پوسید​ می‌کرد ته‌سان را از خود دور کند،‌می‌شد​ نمی‌توانست این کار را درست انجام دهد.

وقتی فهمید ته‌سان تحت‌گواه​ تأثیر طلسمش قرار نمی‌گیرد، بلافاصله‌داشتند​ سفره دلش را باز کرد.

ته‌سان پرسید: «مجبور‌می‌شکست​ نیستی جونتو به‌می‌گزید​ خطر بندازی، درسته؟»

کودک دهانش را بست.

سپس سرش را تکان داد: «نه. من... موجودی هستم‌می‌گزید​ که نباید تو این دنیا زندگی کنه. تنها راه نجات‌جنگلی​ من و دنیا اینه که خودمو وقف اعلیحضرت امپراتور کنم.»

صدایش سرشار از‌می‌ستاندند​ یقین بود، گویی هیچ‌سراغشان​ راه دیگری وجود نداشت.

ته‌سان گفت:‌می‌پوسید​ «چرا خودتو‌روستایی​ وقف امپراتور می‌کنی؟»

کودک با تلخی گفت:‌می‌پوسید​ «فقط اعلیحضرت امپراتور می‌تونه‌می‌گزید​ طلسم منو مهار کنه.»

«حتی رفتم معبد تا طلسمم رو درک کنم. اعلیحضرت شخصاً‌روستا​ به درگاه خدایان دعا کرد و منو فهمید. من نفرین‌شده‌پناه​ به دنیا اومدم و نمی‌تونم اون‌طور که دلم می‌خواد بمیرم.»

اگر می‌مرد، نفرین در‌گواه​ دنیا پراکنده می‌شد و‌می‌آمد​ تمام موجودات را عذاب می‌داد.

اما حتی با زنده ماندن‌کائنات​ هم، نفرین همه چیز را‌قدم​ در اطرافش به برهوت تبدیل می‌کرد.

«تنها کسی که می‌تونه این‌برابر​ مشکل رو حل کنه، اعلیحضرت‌گفت​ امپراتوره. من نباید وجود داشته باشم.»

کودک مشتش را گره کرد.

بازویش لرزش خفیفی داشت.

«این سفریه به خاطر اون.»

کودک با‌می‌پوسید​ چهره‌ای غمگین‌روستایی​ به خواب رفت.

ته‌سان با آتش بازی کرد.

«انتخاب، هان.»

خدای انتخاب‌می‌گذاشت​ چه پایانی‌چیز​ را می‌خواهد؟

ته‌سان به‌باج​ آسمان شب‌گواه​ نگاه کرد.

چشم‌انداز وسیع‌کودکی​ با بی‌شمار ستاره‌کائنات​ پر شده بود.

ته‌سان در حالی‌می‌شکست​ که ساکت خیره‌می‌گزید​ شده بود، لب گشود.

«گمشو.»

[شما اعلامیه انسداد را فعال کردید.]

تِرق.

با این‌چیز​ اعلامیه، فضا‌می‌پوسید​ در هم پیچید.

قدرت نگاهی که به سمت‌می‌ستاندند​ او نشانه رفته بود، در‌می‌آمد​ هم شکست و مسدود شد.

آن قدرت‌همه​ حاوی خشم‌اطرافش​ و سردرگمی بود.

دیگر هیچ نگاهی حس نمی‌شد.

ته‌سان آتش‌کودکی​ را به‌تمام​ هم زد.

کودک در حالی که‌داشتند​ به جنگل انبوه نگاه‌نمی‌ارزید​ می‌کرد، زمزمه کرد: «رسیدیم...»

جنگلی بسیار زیبا بود.

کودک با‌همه​ چهره‌ای گرفته‌اطرافش​ وارد آن شد.

«جنگل وسیع،‌باج​ رکرزن. می‌دونی‌گواه​ چه جور جاییه؟»

«نه.»

«جنگل خیلی قشنگیه. برای مدتی خیلی طولانی، گیاهان و‌روستا​ حیوانات زیادی اینجا زندگی کردن و مردم عاشق این جنگلن.‌پناه​ من...» کودک مشتش را فشرد و به عمق جنگل رفت.

هرچه به جایی می‌رفتند که‌می‌پوسید​ دست هیچ انسانی به آن‌روستا​ نرسیده بود، مسیر ناهموارتر می‌شد.

سرانجام، بازوی‌می‌گذاشت​ کودک توسط برگ‌های‌اطرافش​ تیز بریده شد.

«آخ!»

خون آبی‌سراغشان​ از بازوی کودک‌برابر​ به اطراف پاشید.

کودک با‌چیز​ چهره‌ای غمگین‌می‌پوسید​ جلوتر رفت.

ته‌سان برگی را که‌اطرافش​ به خون آبی آغشته شده‌می‌گزید​ بود، کند و نگه داشت.

«وقتی گفتم خودمو وقف می‌کنم، یه وحی الهی نازل شد. برای‌قدرتشان​ اینکه قربانی بشم، باید آزمون‌هایی رو پشت سر بذارم. باید به‌می‌کنم​ وضوح بفهمم چه جور موجودیم و چقدر بی‌رحمانه کج و کوله‌ام.»

کودک در مرکز جنگل نشست.

«اولین آزمون اینه‌اطرافش​ که یک روز‌روستایی​ تو رکرزن بمونم.»

اگر کودک یک روز‌اطرافش​ در یک مکان می‌ماند، آن‌می‌گزید​ مکان نفرین‌شده و خشک می‌شد.

کودک با چهره‌ای اندوهگین گفت:

«لطفاً دور بمون. نمی‌دونم‌تمام​ چطور نفرین نمی‌شی، ولی این‌ساده​ دفعه واقعاً دیگه جواب نمی‌ده.»

کودک دلیل‌سراغشان​ واقعی آسیب ندیدن‌برابر​ ته‌سان را نمی‌دانست.

اما این بار فرق می‌کرد.

هر جایی که کودک‌باج​ بیش از یک روز‌شکارچی​ مانده بود، نابود شده بود.

دلیلی نداشت‌همه​ این بار‌اطرافش​ متفاوت باشد.

ته‌سان سرش‌باج​ را تکان‌گواه​ داد: «نه.»

کودک دچار تضاد شده‌روستایی​ بود، اما در عین حال‌می‌شد​ از انتخاب ته‌سان سپاسگزار بود.

«... ممنون که پیشم موندی.»

کودک به‌همه​ آرامی سرش‌اطرافش​ را پایین انداخت.

زمان گذشت.

کودک زمان‌کودکی​ را در حالت‌کائنات​ نیمه‌خواب سپری کرد.

او گوشتی را که‌روستایی​ ته‌سان آورده بود، سق زد‌می‌شد​ و آرام چشمانش را بست.

یک روز‌چیز​ به همین‌می‌پوسید​ منوال گذشت.

پرندگان آواز می‌خواندند‌می‌بستند​ و صدای جریان‌گواه​ آب به گوش می‌رسید.

عطر علف‌ها تند‌چیز​ بود و برگ‌ها‌می‌شکست​ در باد تکان می‌خوردند.

جنگل غرق در آرامش بود.

«ها؟»

چشمان کودک‌سراغشان​ از تعجب‌داشتند​ گرد شد.

ناولها | novelha.net