چپتر 108: طبقه ۲۲. خدای اثبات خود. پاوْشا (۱)
0[پاوْشا.]
[خدای اثبات خود.]
روح شروع به توضیح کرد.
«همونطور که از اسمشفقط پیداست، خداییه که مجبورتاتفاقاً میکنه خودتو ثابت کنی.
نشون بدی چی ساختی.
آزمونش اینطوریه.
دفعه قبل تواهمیتی طبقات عمیقتر بود،ممکن ولی الان اومده اینجا.»
«چه جور آزمونیه؟»
«من انجامش ندادم.»
غیرمنتظره بود.
با توجه به اعتمادبهنفس روح نسبت بهنرخ قدرت خودش، تهسان فرض کرده بود که اوپیچیدهش قبلاً این آزمون را پشت سر گذاشته است.
«سخته؟»
«بحث سختی نیست... اگه فقطزیادی به نرخ پاکسازی نگاه کنی،برآیند اتفاقاً یه آزمون خیلی آسونه.
ولی همینصرفاً قضیه استسرگرمی که پیچیدهش میکنه.»
روح بافقط لحنی ناآرامپاکسازی سخن گفت.
«بیشتر ماجراجوهایی کهاهمیتی یادمه، آزمون پاوْشاممکن رو انجام دادن.
و تکتکشون هم پاکسازیش کردن.»
این هماگرچه دور ازعده انتظار بود.
تهسان اخم کرد.
«همهشون؟»
«حتی اونایی که خیلینمیدادند هم شاخ نبودن... اونایی کهکنند معمولی بودن هم موفق شدن.»
«این... عجیبه.»
دقیقتر بگوییم، غیرممکن بود.
آزمونهای خدایان، موهبتهایی بودند کهنرخ توسط موجوداتی با قدرت بیهمتا،آسونه صرفاً برای سرگرمی خودشان اعطا میشدند.
آنها بهفقط ماجراجویان معمولیپاکسازی اهمیتی نمیدادند.
اگرچه ممکن بود عده زیادی آنفقط را پاکسازی کنند، اما محال بودآسونه که «همه» از پس آن برآیند.
این تجربهای بوداهمیتی که تهسان تا کنونعده از آزمونهای الهی داشت.
«بخش عجیبش همینجاست.
و بعضی از اوناییعده که آزمون رو ردمحال کردن... یه کم عوض شدن.
طرز حرفصرفاً زدن وسرگرمی رفتارشون تغییر کرد.»
«...همزاد؟»
رایجترین هیولاییماجراجویان که ظاهرنمیدادند را تقلید میکرد.
اگر افراد پس از اتمامنیست آزمون تغییر میکردند، طبیعی بودنگاه که به آنها شک کرد.
اما روح انکار کرد.
«همزادها طرز حرفبرای زدن، لحن و رفتارمیشدند رو کامل کپی میکنن.
ولی اونایی کهاگه از آزمون برگشتن...پاکسازی حسوحال متفاوتی داشتن.
انگار واقعاًفقط باور داشتن کهنگاه خودشون اصل جنسن.
بقیه براشون عجیب بودنیست و تحقیق کردن، ولیپاکسازی نتونستن هیچ ایرادی پیدا کنن.»
«پس همزاد نبودن؟»
«نه. ولی ماممکن به اونایی که تغییراما کرده بودن میگفتیم "تقلبی".»
نه نسخه اصلی.
این چیزیفقط بود کهپاکسازی آنها باور داشتند.
«سر تقلبیا چی اومد؟»
«هر اتفاقی بگی افتاد.
بعضیا رفتن به اعماق هزارتو، بعضیاکنند یه کم جلوتر مردن، بعضیا راهنمایکنون گناه شدن و تو سلسلهمراتب خودشون موندن.
بیشترشون همون بلاییبرای سرشون اومد کهاعطا سر ماجراجوهای معمولی میاد.»
این هم عجیب بود.
اگر تقلبیها ادای ماجراجویاننیست را درمیآوردند، باید هرپاکسازی کاری برای زنده ماندن میکردند.
پایین رفتن از هزارتو هدفاگرچه ماجراجویانی بود که بلعیده شدهاما بودند، نه هدف خود آنها.
با این حال، تقلبیها درستنیست مثل ماجراجویان واقعی مردند، در حالیاتفاقاً که سعی داشتند به اعماق بروند.
«واسه همین انجامش ندادی؟»
«چون نمیتونستیم بفهمیم.
هیچ راهی نبود که موفقیتنگاه یا شکست رو با آمار بسنجیم،پیچیدهش اطلاعات بازماندهها هم قابل اعتماد نبود.
نمیخواستم بیگدار به آب بزنم.»
تهسان به محراب پاوْشا نگریست.
انرژیای که ازنگاه آن ساطع میشد،آسونه تنها یک پیام داشت:
خودت را اثبات کن.
«اونایی که برگشتن چی گفتن؟»
«اثبات خود.
همین و بس.»
تهسان در فکر فرو رفت.
هیچ اطلاعاتی در کار نبود.
یک آزمون ناشناخته.
روح دلایلفقط خودش راپاکسازی برای امتناع داشت.
مثل قدم زدنسختی روی لبه پرتگاهفقط در مه غلیظ بود.
اما تهسانماجراجویان از یکنمیدادند چیز اطمینان داشت.
«خدایان اینجا قدرتینگاه در سطح منآسونه رو انتظار دارن.»
اگر چنین بود،برای آزمون الهی احتمالاً متناسبمیشدند با او طراحی میشد.
پاوْشا خدای مرگ نبود.
برخلاف راکیراتاس، ایننرخ خدا آرزوی نابودیاتفاقاً او را نداشت.
تهسان دستشبحث را روینیست محراب گذاشت.
«میخوای بری؟»
«الان دیگه عقب نمیکشم.»
«خب... احتمالاًنیست آزمونی بهتفقط نمیده که بکشتت.»
روح نیز آرام بهنیست نظر میرسید، گویی بهپاکسازی همان نتیجه رسیده بود.
[محراب پاوْشا]
[محرابی ساختهشده توسط کسانی که به پاوْشا خدمت میکنند.]
[مجرايی متصل به خدا.]
[پاوْشا میتواند از طریق این مکان اعمال نفوذ کند.]
[مأموریت فرعی آغاز شد]
[پاوْشا مایل است تو را که به محرابش آمدهای، بیازماید.]
[اگر بپذیری، آزمون به سراغ تو خواهد آمد.]
[اگر بر آن چیره شوی، پاداشی در پی خواهد داشت.]
[پاداش: توسط پاوْشا و بر اساس عملکرد تو تعیین میشود.]
«قبول میکنم.»
لحظهای کهنیست پذیرفت، تاریکیفقط تهسان را بلعید.
وقتی بیناییاشفقط بازگشت، در خلأیینگاه تهی ایستاده بود.
چندان بزرگ نبود؛ تقریباًنیست به اندازه سه اتاق هزارتونگاه که به هم چسبیده باشند.
اگر اراده میکرد،اهمیتی میتوانست در یکممکن ثانیه به انتهایش برسد.
در مرکز اینبحث فضا، تاریکی شروعاگه به متراکم شدن کرد.
اندامها شکل گرفتندنگاه و به زودی،آسونه چهرهای پدیدار شد.
«اه.»
تهسان چهره در هم کشید.
«پس یهماجراجویان چیزی تونمیدادند مایههای همزاده.»
موجودی باپاکسازی ظاهر تهسان درخیلی برابرش ایستاده بود.
همزمان، پنجره مأموریت ظاهر شد.
[خودت را اثبات کن.]
یک آزمون تقویتشده نبود.
این فقطپاکسازی میتوانست یکاتفاقاً معنا داشته باشد.
آزمون بااگرچه چالشگر تطبیقعده پیدا میکرد.
تهسان در حالی که همزادشخودشان را زیر نظر داشت، بااهمیتی آرامش سلاحش را بیرون کشید.
جنگیدن و شکستاگه دادن کسی کهپاکسازی از تو تقلید میکند.
در داستانهای زمین، کلیشهی نادرینگاه نبود؛ از هر ده داستان، دوپیچیدهش یا سه مورد چنین چیزی داشتند.
تهسان دوقلویش را برانداز کرد.
موهایی که تاب میخوردند.
چهرهای کهسخته تقریباً هیچ حسینیست در آن نبود.
روح کهپاکسازی نظارهگر بود،اتفاقاً با شگفتی گفت:
«یه کپی بینقص.
عین آینه.»
«نمیتونم تشخیص بدم.»
«واسه یه غریبه، کاملاً یکسانه.
مو نمیزنه.
صورت، قد، هیکل، حتی لباس.»
از نظرنیست بصری هیچفقط تفاوتی وجود نداشت.
در میان تجهیزاتنرخ تهسان، چندین قطعه باخیلی کیفیت بالا وجود داشت.
شمشیری که هماکنون در دست داشت، تیغهای منحصربهفردپاکسازی بود که به عنوان پاداش از روح گرفته بودناآرام و یکی از حلقههایش دهها هزار طلا ارزش داشت.
همزاد همهماجراجویان آنها رانمیدادند هم داشت.
با توجه به اینکه ایننیست یک آزمون الهی بود، کپینگاه کردن تجهیزات کاری پیشپاافتاده محسوب میشد.
اما مهارتها چطور؟ آیا مهارتهایی که او داشت را هم در اختیارسخن داشت؟ جادوی سیاهی که توسط خدای شیطانی اعطا شده بود، افسونهایی کهاخم توسط خدای جادو مجاز شده بودند... آیا آن ها را هم داشت؟
در حالی که تهسان درخودشان فکر بود، همزاد با نگاهیاهمیتی خالی به او خیره شد.
اول باید سطحش را میسنجید.
تهسان شمشیرش را تاب داد.
و همزاد حرکت کرد.
[همزاد ضربه سنگین را فعال میکند.]
چلانگ!
شمشیر تهسانبحث به عقبنیست رانده شد.
بهسرعت کوشید تابحث با «ظرافت رقصنده»، نیرویفقط تیغه را منحرف کند.
در همان دم،ممکن شمشیر همزاد نیزکنند تغییر جهت داد.
همچون طوفانینیست سهمگین، بیرحمانه برنرخ تهسان یورش برد.
[چی؟!]
شمشیر اول: دندان گرگ.
فنون شمشیری که روحعده به او آموخته بود... همزادهمه اکنون همان را اجرا میکرد.
«اوه...»
برقی ازبحث اشتیاق درنیست چشمان تهسان درخشید.
شمشیرش به رقص درآمد.
درست مانند همزاد،ممکن فن «دندان گرگ»کنند را به نمایش گذاشت.
چکاچاک! چکاچاک! چکاچاک!
تیغهها در هم گره خوردند، ردپاییفقط محو بر جا گذاشتند و فضاآسونه را از طنین برخورد فلز آکندند.
با آخرین ضربه،بحث تهسان خود را عقبفقط کشید و فاصله گرفت.
«مهارتهای منم داره.»
[این... به غرورم برمیخوره.
عروسک یه خدانرخ داره از شمشیرزنیاتفاقاً من استفاده میکنه؟]
«اینطوری نگو. بیادبیه.»
همزاد دندانقروچهایپاکسازی کرد و شمشیرشخیلی را بالا گرفت.
«بهزودی من واقعی میشم!»
یورش برد.
تهسان هر حملهاهمیتی را دفع کردممکن و آرام عقب نشست.
همزاد که گماننگاه میکرد برتری با اوست،همین قهقههای دیوانهوار سر داد.
«بمیر! روحت مال منه!»
شمشیرش را وحشیانه میچرخاندپاکسازی و گهگاه «تیرهای یخی» بههمین سمت پیکر تهسان شلیک میکرد.
تهسان شمشیرهایماجراجویان دوقلویش را بهاگرچه نرمی حرکت داد.
ضربات شمشیر را منحرفاتفاقاً کرد و مسیر «تیرهایقضیه یخی» را در هم شکست.
تنها با تکیه برسرگرمی فنون شمشیرزنی، هم جادو وماجراجویان هم تیغه را سد کرد.
همزاد درنگ کرد؛نرخ دیر فهمیده بوداتفاقاً که چیزی درست نیست.
تهسان باماجراجویان چشمانی بیتفاوتنمیدادند به او نگریست.
«زیاد چنگی به دل نمیزنه.»
[یه ماجراجویصرفاً معمولی برایسرگرمی طبقه بیستودوم.]
حتی با آمارنرخ و مهارتهای یکسان، تفاوتخیلی در «تسلط» آشکار بود.
اگر تهسان آمار و مهارتهایاگرچه لی تهیئون را داشت، بسیاراما کارآمدتر از آنها بهره میبرد.
همزاد، آمار و مهارتهای اوخیلی را داشت، اما اجرایش بیشلحنی از حد خام و ناشیانه بود.
روح با کنجکاوی زمزمه کرد.
[پس قضیه کشتن و دزدیدننگاه روحه تا واقعی بشن؟ واسهقضیه همینه که شخصیتشون عوض شده.
چون روح واقعی بوده،نیست هیچ راهی نبوده که بشهنگاه فهمید یه جای کار میلنگه.
هوم.
شاید منمسخته قبلاً این آزمونونیست انجام داده باشم.]
در حقیقت، آزمون سادهایعده نبود. منظور از «معمولی»، میانگینهمه واقعی برای طبقه بیستودوم بود.
از نظر مهارتاگه خالص، از لیپاکسازی تهیئون قویتر بود.
اما تهسانبحث فرسنگها فراتر ازاگه حد معمول بود.
همزاد تلوتلوخوران عقب رفت.
تهسان بهجای تعقیبممکن او، نگاهش را بهاما تاریکی لرزان اطراف دوخت.
آزمون الهی بایداگه در حد استانداردهایپاکسازی یک خدا میبود.
و بعید بودسختی این سطح، پاوْشافقط را راضی کند.
پیشبینی تهسان درست بود.
پیکر همزاد به شدت لرزید.
تجلی اقتدار پاوْشا.
در ازای آن، قلمرو مداخله پاوْشا محدود میشود.
پاوْشا به شما آزمونی تقویتشده پیشنهاد میکند.
برخلاف راکیراتاس،فقط این یکپاکسازی پیشنهاد بود.
تهسان سر تکان داد.
پاوْشا خشنود است.
روحی جداگانه در کالبد همزاد نزول میکند.
چیزی روحانی ازنگاه دل تاریکی برآسونه همزاد فرود آمد.
بدنش لرزیدصرفاً و سپسسرگرمی نفسی عمیق کشید.
«هاه!»
جو تغییر کرد.
اگرچه چهره تهساننگاه را داشت، اماآسونه حالتش کاملاً متفاوت بود.
تهسان اخم کرد.
«حس گندی داره.»
کسی پوستماجراجویان او رانمیدادند پوشیده بود.
حتی اگر فقط یکاتفاقاً همزاد بود، باز همقضیه به مذاقش خوش نمیآمد.
«خیلی وقتهصرفاً تو هزارتوسرگرمی نبودم. درود، ماجراجو.»
همزاد پوزخندی زد و شمشیرشنگاه را فشرد؛ یک تیغه را بهپیچیدهش صورت معکوس گرفته بود، حالتی غیرمعمول.
[هوم؟]
روح انگار چیزی رااتفاقاً به یاد آورده باشد،قضیه با خود زمزمه کرد.
روحی که در کالبدسرگرمی همزاد ساکن شده بود،آنها خود را معرفی کرد.
«من مالستن هستم،نرخ رسول پاوْشای بزرگ. کسیخیلی که اعماق رو درنوردیده.»
ماجراجویی که مقاماهمیتی الوهیت را بهعنوانممکن یک رسول پذیرفته بود.
این اولین باری بوداتفاقاً که تهسان یکی ازقضیه آنها را از نزدیک میدید.
با توجه به اینکه خدایان تنها به کسانی مقامماجراجویان رسولی میدادند که بسیار فراتر از حد میانگین بودند، اینهمه مرد در زمان حیاتش باید بهطرز باورنکردنی قدرتمند بوده باشد.
روح با صدایینرخ حاکی از تعجباتفاقاً به حرف آمد.
[پس رفتی اونجا.
رسول شدی؟]
«اوه؟»
مالستن دیر متوجه حضورفقط روح شد و چهرهاشاتفاقاً به نشان شگفتی تغییر کرد.
«قهرمان؟ تو اینجایی؟»
پس ازسخته بررسی شکلسختی روح، مالستن دریافت.
«نه، فرق کردی. تو دیگه مردی؟کنند اگه حتی تو هم نتونستی فتحش کنی،الهی پس واقعاً دیگه امیدی به کسی نیست.»
[من موقعنیست پایین رفتنفقط از هزارتو نمردم.
یه چیز دیگه منو کشت.]
«...راهنمایان گناه. اونا.»
مالستن چهره در هم کشید.
«دیوونگیه. اگه اونابرای تورو کشتن، خودشوناعطا عمراً بتونن برن پایین.»
[واسه همینهفقط که هنوزپاکسازی دارن دستوپامیزنن.
چیز خوبیه، واقعاً.]
روح تکخندی زد.
تهسان نوچ کرد.
«فقط با همدیگهاگه حرف نزنین. توضیحپاکسازی بدین. این کیه؟»
[شرمنده.
اون یهماجراجویان ماجراجو ازنمیدادند همدورههای من بود.
ربطی به راهنمایان گناه نداره.]
«به مذاقم خوش نمیومدن.عده یه مشت ضعیف که روحشونهمه از همون اول مرده بود.»
مالستن پوزخندی صدادار زد.
کلامش نشان میداد آنقدر قویاگه بوده که راهنمایان گناه جرأتاتفاقاً دستدرازی به او را نداشتهاند.
[اون ماجراجویی بودبحث که از طبقهاگه هفتادم رد شد.
مثل تو از دواتفاقاً شمشیر استفاده میکرد... ولیقضیه یکیش رو برعکس میگرفت.
بیشتر بهاگرچه شمشیرزنی تکیهعده داشت تا مهارتها.]
«گرچه تهش، الان فقط یه رسولم.پاکسازی یه برده. ولی پشیمون نیستم. لردقضیه پاوْشا با داراییهاش بهطرز عجیبی مهربونه.»
مالستن شانهای بالاسختی انداخت و سپس نگاهشنرخ را به تهسان دوخت.
«تو هم اسیر شدی،سختی قهرمان؟ غیرمنتظرهست. فکر میکردمنرخ مرگ رو ترجیح بدی.»
[معمولاً آره.
ولی یهصرفاً اتفاق روسرگرمی اعصاب افتاد.]
«هوم. کنجکاوم، ولی... بیاپاکسازی حرفو تموم کنیم. قهرمانآسونه داستانمون انگار حوصلهش سر رفته.»
چشمان مالستنماجراجویان در یکنمیدادند آن تیره شد.
به فضای خالی خیره شد،خیلی گویی در حال خواندن پنجرهلحنی وضعیت است، و سپس اخم کرد.
«...این چه طبقهایه؟»
[بیستودوم.]
«بیستودوم؟!»
بهت وپاکسازی حیرت در چهرهخیلی مالستن موج زد.
«آمارش ازصرفاً طبقه سیامسرگرمی هم بالاتره...»
[یارو اعجوبهست، آره.]
«خب، لعنتی.»
مالستن باپاکسازی دیدهی تحسیناتفاقاً به تهسان نگریست.
تهسان درصرفاً گارد خودسرگرمی مستقر شد.
کمکم داشتفقط میفهمید آزمونپاکسازی تقویتشده پاوْشا چیست.
زنده ماندن در برابر رسولاگرچه خودش، که آمار و مهارتهایاما تهسان را در اختیار داشت.
به نظرپاکسازی میرسید هدفاتفاقاً آزمون همین باشد.
— ارتقاصرفاً سطح باسرگرمی تکیه بر مهارت.